کد خبر: ۳۷۵۲۲
تاریخ انتشار: ۲۵ دی ۱۳۸۴ - ۲۰:۲۷
گفت وگو با سياوش جمادى مترجم آثار هايدگر
آفتاب‌‌نیوز : اشاره: مارتين هايدگر (۱۹۷۶-۱۸۸۹) فيلسوف جنجال برانگيز آلمان است. مهم ترين اثر فلسفى او در دوره نخست تفكر، همانا كتاب «وجود و زمان» يا «هستى و زمان» بوده كه منتقدان آن را كتابى بى محتوا ناميده اند. هايدگر در دوره و مرحله دوم تفكر به هرمنوتيك تفكر نيچه و اشعار هولدرلين، ريلكه و هراكليت روى مى آورد.در گفت وگو با سياوش جمادى مترجم و نويسنده ايرانى كه كتاب «متافيزيك چيست» هايدگر و كتاب انتقادى «هايدگر و سياست» ميگل د بيستگى (Miguel de Beistegui) را ترجمه كرده، انديشه هاى فلسفى و عمل سياسى هايدگر مورد بحث و بررسى قرار گرفت. جمادى كه اولين كتاب انتقادى درباره هايدگر را در ايران ترجمه كرده، مقدمه مفصلى بر آن نگاشته و به چاپ رسانده، اقدام هايدگر در تعريف «وجود» را اهتمامى ناتمام و ناكام نام مى گذارد. گفت وگو با وى در پى مى آيد.

 

 

مارتين هايدگر يكى از فلاسفه مشهور و جنجال برانگيز قرن بيستم است و شما هم در شناساندن افكار و آراى او به جامعه ايرانى نقش انكارناپذيرى داشته ايد. پرسش اول من اين است كه آيا مى توان مبحثى را به عنوان محور بنيادى و اصلى تفكر هايدگر نام ببريم كه به واسطه شناخت آن، با بخش عظيمى از دستگاه فكرى اين فيلسوف آلمانى آشنا شويم؟

به اعتقاد من، محور اصلى تفكر هايدگر، بحث «هستى» است. هستى از آن رو كه هستى است چيست؟ هايدگر يك كشيش زاده و كاتوليك متعصب بود و خودش هم مى خواست كشيش بشود. يكى از استادان مدرسه مذهبى اى كه هايدگر در آنجا درس مى خواند مطلبى درباره او نقل كرده كه جالب توجه است. اين استاد هايدگر در كلاس درس متوجه مى شود كه هايدگر مشغول خواندن كتاب «نقد خرد محض» كانت است. بر اين مبنا مى توان گفت كه مسأله هستى، مسأله جوانى تا پيرى هايدگر بوده است. مسأله هستى به قدرى براى هايدگر اهميت داشته كه او با قاطعيت اعلام كرده تا به اين پرسش، پاسخ داده نشود همه عمر ما بر بنيادهاى واهى است. او اعتقاد دارد پرسش اول و آخر فلسفه، حيات، زندگى و دين مسأله هستى است و تا اين مسأله حل نشود به دين هم نمى رسيم. در نامه معروف «در باب اومانيسم» صراحتاً موضع گيرى اش را راجع به خدا و الهيات مطرح نموده و اعلام مى كند تا به پرسش هستى پاسخ ندهيم، نمى توانيم به بحث درباره خدا بپردازيم. او به طور غيرمستقيم مى گويد نه ملحد است و نه مؤمن؛ بلكه متفكرى است كه به هيچ پيشفرض و پيشداورى خاصى التزامى ندارد.

اين محور اصلى و اساسى تفكر هايدگر است. اما در دوره هاى مختلف زندگى، روش هايش فرق مى كند. در دوره اول كه «هايدگر متقدم» گفته شده، انديشه اش قابل فهم تر، شفاف تر و روش او دقيقاً پديدارشناسى هستى شناختى - هرمنوتيك است و اين روش با پديدارشناسى استعلايى هوسرل تفاوت دارد.پديدارشناسى هوسرل در حبس ذهنيت و آگاهى باقى مى ماند. او از هر حكمى كه راجع به جهان خارج از آگاهى داده مى شود قطع نظر مى كند. اما هايدگر از اين داده هاى مشهود ذهنى فرارفته و به ماهيات ازلى و ابدى مى رسد. به همين علت كتاب «هستى و زمان» هايدگر را بمب فلسفى قرن بيستم ناميده اند. چون پديدارشناسى از محبوسيت در سوژه و آگاهى خارج مى شود.

شناخت غربى ها از طرز فكر و فلسفه هايدگر تا چه حد از جامعيت لازم برخوردار است.

هايدگر تا قبل از پايان يافتن جنگ جهانى دوم، تقريباً سلطان فلسفه آلمان است. هانا آرنت كه يكى از شاگردان هايدگر بوده در نامه اى نوشته كه جزوه هاى هايدگر مثل قصه شاه پريان در تمام آلمان دست به دست مى گشت.

در دوران سلطه نازيسم يعنى از سال ۱۹۳۳ تا ،۱۹۴۵ متأسفانه تمام جهان در معرض جنون ديوانگان قرار گرفت. در جنگ داخلى اسپانيا فجايعى توسط راستى ها و چپى ها رخ داد كه بسيار وحشتناك بود و متأسفانه سياستمداران ساير كشورها نيز در مقابل اين فجايع خاموش بودند و صداى روشنفكرانى مثل «سارتر» و «كامو» حساسيت آنها را برنمى انگيخت.

در اين دوران، هايدگر با حزب ناسيونال - سوسياليسم آلمان همكارى داشت. حتى نزديكترين شاگردان هايدگر مثل «آرنت» و «ماركوزه» هم از اين عمل هايدگر اعلام انزجار كردند، برخلاف ما كه تلاش مى كنيم اين عمل هايدگر را خفيف جلوه بدهيم. چون او فيلسوف بسيار بزرگى بود و اين انتظار از او وجود داشت كه در مقابل فجايع حكومت هيتلر سكوت نكند.

بعد از خاتمه جنگ جهانى دوم و شكست آلمان، شناخت غرب از هايدگر مشوب به مسائل بعد از واقعه شد و تحت تأثير موضع گيرى سياسى هايدگر قرار گرفت و چالش ضد هايدگرى شروع شد و هنوز هم اين چالش وجود دارد. به عنوان مثال، كتاب «هايدگر و نازيسم» ويكتور فارياس يكى از اين موارد است. بايد در نهايت صداقت بگويم به هايدگر به خاطر همكارى اش با نازيسم انتقاد جدى دارم. من طرفدار دموكراسى و آزادى هستم ولى معتقدم نبايد نازيسم را با نازيسم و يا بى شرمى را با بى شرمى پاسخ داد.

آيا در غرب، كسانى بوده و هستند كه بدون طرح بحث در مورد علم سياسى هايدگر، به تحقيق بى طرفانه و منصفانه درباره آثار او بپردازند؟

براى مثال كسى همچون ژاك دريدا درباره مواضع سياسى او بحث نمى كند و صرفاً تفكر هايدگر را مورد نقد و بررسى قرار مى دهد ولى در مجموع مى توانم بگويم كه صداى هايدگر در هياهوى ضد هايدگرى گم شد.

نيروى كاريزما در دوره فشار روانى، اقتصادى و سياسى ظهور پيدا مى كند و در چنين حالتى مردم درصدد معنابخشى به زندگى خود برخواهند آمد. هايدگر در جواب ياسپرس كه گفته مرد بى فرهنگى مثل هيتلر چه جور مى خواهد آلمان را اداره كند؟ پاسخ داده فرهنگ و تربيت مهم نيست، به دست هاى جذابش نگاه كن. چه شد كه اين فيلسوف، شيفته و مجذوب هيتلر شد؟

من فكر مى كنم هايدگر چندان از سياست بويى نبرده بود و يك ديدگاه عوامانه نسبت به سياست داشت. به طور كلى يك نوع قهرمان پرستى در اغلب فلاسفه آلمان مثل هگل و هايدگر مشاهده مى شود. به عبارت ديگر، يك نوع مخالفت شديد با سلطه همگنان، همگان و افكار عمومى و يك نوع بيزارى از دموكراسى از زمان نيچه به بعد وجود داشته است و ماهم بايد اين مسائل را در كليت موضوع ببينيم و آن را تحليل كنيم. اگر حكومتى مبتنى بر ديكتاتورى باشد، حتماً ذهنيت افراد آن جامعه نيز ديكتاتورى است و به قول هگل اين ديكتاتورى در «دولت» تجسم پيدا مى كند.

سؤال من اين است كه از ميان چهار نوع كنش عقلانى، ارزشى، سنتى و عاطفى، بى شك هدف فردى كه صاحب نيروى كاريزماست، عقلانى ساختن جامعه نيست. حال چرا انديشمندى همچون هايدگر مى خواهد از وجهه كاريزماتيك هيتلر كسب معنا كند؟

هايدگر در مصاحبه اى كه با نشريه اشپيگل داشته و پنج روز بعد از مرگش به چاپ مى رسد گفته من تصور مى كردم كه نازيسم فلسفه اى دارد و مى تواند در مقابل هجمه تكنيك سياره اى بايستد.هايدگر در آنجا مى گويد كه به خاطر ترس و مصلحت به چنين باورى نرسيده است. خودش در مصاحبه گفته من چنين باور كرده بودم كه تكنولوژى، جهان را در نهايت به نيست انگارى مى كشاند و نازيسم مى تواند تا حدى شخصيت و فرديت انسان را احيا كند.به علاوه، كاريزماى هيتلر هم يك كاريزماى مذهبى و مابعدالطبيعى نبود. كاريزماى دوران آشفتگى اقتصادى است و آلمانى ها انتظار داشته اند قهرمان شان با اراده شخصى بتواند ناامنى ها و آشفتگى ها را يكبار براى هميشه برطرف كند.

آيا همين موضع گيرى هايدگر است كه ياسپرس از آن به عنوان ابلهى هاى غيرقابل فهم ياد مى كند؟

بله؛ اشاره ياسپرس به عمل سياسى يا فرضيه سياسى هايدگر در سال ۱۹۳۳ است.

فرد صاحب كاريزما مى كوشد به شيفتگان و پيروانش امنيت ببخشد. آيا هايدگر هم از تزلزل دموكراسى و ناامنى رايج در جامعه به ستوه آمده بود؟

هايدگر، اين مسأله را در پاسخ به نامه هربرت ماركوزه كه يكى از فرويدى هاى مكتب فرانكفورت بود بيان كرده است. آشفتگى اقتصادى و ناامنى و آينده اقتصادى در جمهورى وايمار بسيار بحرانى بود. من هيچ حركت ضددموكراتيكى را تأييد نمى كنم و اعتقاد هم دارم كه مسأله آلمان و ظهور نازيسم بيش از آنكه زاده دموكراسى كامل و تمام عيار جمهورى وايمار بوده باشد، ناشى از ناامنى اقتصادى بوده است. چون هيتلر و حزبش وعده مى دادند كه بيكارى كارگران را از بين برده و به وضعيت معيشت مردم سروسامان مى دهند. وعده هايى كه داده مى شد وعده هاى عوام گراها بود و مى خواهند عوام را به طرف خودشان بكشانند.

برخى از منتقدان، كتاب وجود و زمان هايدگر را مضحك و بى محتوا دانسته اند كه فقط شامل بازيهاى لفظى است. شما هم در مقدمه مفصل كتاب «هايدگر و سياست» بيان كرده ايد كه هايدگر در اين كتاب ۵۰۰ صفحه اى از «وجود» تعريفى ارائه نمى دهد و فعاليت هايدگر را اهتمامى ناتمام و يا ناكام ناميده ايد. بى ارزش جلوه دادن كتاب وجود و زمان تا چه حد متوجه متن است و تا چه حد متوجه رفتارهاى سياسى هايدگر و پيوستن او به حزب نازى؟

برخى از منتقدان گفته اند سراسر كتاب وجود و زمان لفاظى است و واقعاً بعضى جاهاى آن هايدگر با كلمات بازى كرده است. فلسفه جاى تعارف نيست. ممكن است شما يك عمر به هايدگر علاقه فكرى داشته باشيد و يك لحظه بگوييد هرچه گفته مزخرف است و بايد آنها را كنار گذاشت. اگر كسى اين شهامت را ندارد نبايد وارد حوزه فلسفه شود.به قول هوسرل، هر كس نتواند حداقل يك بار تمام داشته هاى ذهنى خودش را مورد شك قرار بدهد بهتر است وارد فلسفه نشود.

تئودور آدورنو واقعاً معتقد است كه اين كتاب، جز بازى لفظى براى پوشاندن هيچ و پوچ نيست. ياسپرس هم اعتقاد داشته كه هايدگر در انتخاب كلمات دقت كرده و تحليل هاى درخشانى ارائه نموده ولى اين كتاب را خالى از محتواى قابل توجه دانسته است. هوسرل هم آن را انسان شناسى فلسفى مى داند. به اعتقاد من، اگر اين دريافت ها مغرضانه نباشد به احتمال زياد ناشى از يك سوءتفاهم است. كتاب «وجود و زمان» در بخشهايى كه به حالات وجودى انسان از قبيل ترس و مرگ و زمان بندى مى پردازد شاهكارى عميق و پرمايه است. با اين همه زبان عجيب و دشوار آن همواره محل پرسش است و به مضمون و محتواى خود نمى رسد. من معتقدم كوشش او را نمى توان به بى محتوايى تعبير كرد.

هايدگر در كتابش تعريفى از وجود يا هستى ارائه نمى دهد. پس ديگر براى اين كتاب چه ارزشى بايد قائل شد؟

هايدگر تلاش كرد تا به پرسش هستى چيست پاسخ بدهد. اگر او پاسخى به اين سؤال نمى دهد حداقل فلسفه را در يك سيستم حبس نمى كند. نمى توان انتظار داشت كه يك فيلسوف همه حرفها را بزند. هايدگر اعتقاد داردكه طرح اين پرسش را بايد زنده نگه داشت. حتى او در آخرين لحظه هاى عمرش مى گويد من به جايى رسيده ام كه ياد گرفته ام چگونه بپرسم. 

هايدگر جلد دوم كتاب وجود و زمان را نمى نويسد و به مقوله شعر مى پردازد. او به اين نتيجه هم مى رسد كه نبايد به فلسفه بيش از اندازه بها داد و توقع زيادى از آن داشت. شما هم در مقدمه هايدگر و سياست، ادعاى «يك خداى» رهايى بخش او را نه خداى شرقى مى دانيد و نه خداى مسيحى. چرا هايدگر به مرحله تخطئه كردن فلسفه رسيد؟

در دوران كهنسالى و متأخر تفكر هايدگر با زبان، لحن و جملاتى مواجهيم كه گاهى او به مقايسه ها و تفسيرهاى عرفانى دامن مى زند. من نمى گويم امكان چنين تفسيرهايى نيست. به اعتقاد من، به ويژه در تفكر دوم هايدگر، در برخى موارد عرفان به تفكر فلسفى مى پيوندد. چون عرفان و فلسفه ضد و مقابل هم نيستند. نه دين عليه فلسفه است و نه فلسفه عليه دين. نه عرفان عليه فلسفه است و نه فلسفه بر ضد دين. به شرطى كه عارف و فيلسوف حقيقتاً فيلسوف و عارف صادق باشند و نه اينكه تفكر ايدئولوژيك داشته باشند.

در حوزه فلسفه، كمتر امكان حقه بازى هست. چون فلسفه با قضايا، گزاره ها و با روابط كاملاً منطقى چه منطق عقلى و چه منطق شهودى سروكار دارد. به اعتقاد من، تفكر هايدگر متأخر جنبه و ذائقه شاعرانه دارد تا اينكه بگوييم عارفانه است. او خودش را مكلف و ملزم مى داند كه تفكر خودش را براى مخاطب توجيه كند. اگر منظور ما از عرفان، يك تجربه شخصى انتقال ناپذير و ماوراءالطبيعى است، هرگز هايدگر به چنين عرفانى نه تنها نزديك نمى شود، بلكه با آن سر آشتى ندارد.

به چه علت چنين موضوعى را مطرح مى كنيد؟

چون در تاريخ غرب، انتقاد عليه مدرنيته با بازگشت به قرون وسطى توجيه نمى شود. چنين تفكرى رو به آينده دارد. هايدگر ادعا كرده حمايتش از حزب نازى به دليل اين بوده كه از سياسى شدن دانشگاه جلوگيرى كند. در مصاحبه با مجله اشپيگل هم، حضورش در مراسم كتاب سوزان و ساير برنامه ها را نفى كرده است. اما مجله اشپيگل با چاپ عكس هايى ظاهراً به صورت تلويحى مى خواهد به خواننده بفهماند كه هايدگر دروغ گفته است. شايد هايدگر در آن مصاحبه در برخى از قسمتها دروغ مى گويد. او هميشه درباره ارتباطش با نازيسم واقعيت را نگفته است. بعضى معتقدند كه روابطش با نازى ها بسيار عميق تر، ژرف تر، وسيع تر و وحشتناك تر از رياست يازده ماهه اش بر دانشگاه فرايبورگ در سال ۱۹۳۳ بوده است.

در آن مصاحبه هم، هايدگر علاقه ندارد خودش راجع به آن زمان صحبت كند و من هم مدافع اودر اين زمينه نيستم و صريحاً اظهار مى كنم كه اين مسأله براى من هم قابل حل نيست و يك شوك بزرگ است. به عبارت ديگر، اقدامات هايدگر در آن زمان، به مفهوم سارترى كلمه براى من «تهوع» آور است. البته اين فقط هايدگر نبوده كه با نازى ها همكارى داشته، بلكه خيل عظيمى از روشنفكران و فيلسوفان با آن حكومت همكارى داشته اند. اما موضوع همكارى هايدگر از اين جهت مورد توجه است كه او به عنوان يك فيلسوف بزرگ، وقايع و فجايع گذشته را محكوم نمى كند. براى هر انسان آزاده اى دردآور است وقتى كه مى بيند يك فيلسوف در دام چنين قدرتى افتاده است. اما بايد قبول كرد كه ما در يك كليت ديگرى هستيم و نمى توانيم فضاى آن كليت را درك كنيم. هر چقدر هم ادعاى مستقل بودن داشته باشيم باز يك كليت ديگرى به افكار ما شكل داده است.

آيا ضرورت خاصى مى بينيد كه معرفى هايدگر و انديشه هاى او را در اولويت قرار دهد؟

من هيچ ضرورتى براى معرفى و در اولويت قرار دادن هايدگر نمى بينم. اما با توجه به مطالعاتى كه در زمينه فلسفه هاى قاره اى و اگزيستانسياليسم و يا آراى ياسپرس دارم مى بينم كه فلسفه هايدگر، علمى تر و متقن تر از فلسفه ياسپرس و برخى ديگر از فيلسوفان است. هايدگر خصوصاً در كتاب هستى و زمان به نحوى «عملگرا» و «رئاليست» نشان مى دهد، كارش روشمند است و مسائل بسيار بنيادى فلسفه را مطرح مى كند و تأثير گسترده اى در حوزه هاى مختلف فكرى به جا گذاشته است.

اين تأثيرگذارى در چه حوزه هاى فكرى فرصت بروز و ظهور پيدا كرده است؟

در نقد ادبى، علم كلام، در علوم انسانى و از جمله در روانشناسى و در تأويل و هرمنوتيك، هايدگر تأثير گذاشته است و اين تأثيرگذارى نشان از اهميت و نقش تعيين كننده او در فلسفه معاصر و قرن بيستم دارد.

به طور مشخص اين اثرگذارى در چه زمينه هايى مشاهده مى شود؟

در زمينه تأويل مى توان گفت كه «گادامر» به عنوان يكى از هرمنوتيسين هاى بزرگ معاصر به شدت متأثر از او است. حتى تئودور آدورنو با سلاح خود هايدگر، او را نقد مى كند. من اتفاقاً كتاب «زبان اصالت» آدورنو را هم ترجمه كرده و دوست داشتم همزمان با چاپ ترجمه كتاب «متافيزيك چيست؟» به بازار بيايد و زمينه چالش و نقد فراهم شود كه اين كار عملى نشد.

به طور واضح و جزئى و با ذكر مثال مى توانيد بگوييد كه اين انديشمندان درچه موردى از هايدگر تأثير پذيرفته اند؟

گادامر كتابى به نام «حقيقت و روش» دارد كه تأثيرپذيرى او از هايدگر كاملاً مشهود است. خلاصه اين كتاب در يك كلام اين است كه «حقيقت» در يك جا با «روش» متفق و متحد مى شود. اگر هايدگر نبود به نظر نمى رسد كه گادامر به چنان نتيجه گيرى و تفكر برسد و متدولوژى يا روش شناسى به جايى برسد كه عين معرفت شود. اين روشى است كه هايدگر در هستى و زمان مطرح كرده است. هايدگر با نگاهى منتقدانه به آثار پيشينيان و ازجمله كانت ادعامى كند كه آنها نظريه و روش را بر تفكر مقدم دانسته اند و هايدگر مى كوشد كه فلسفه را از اسارت تئورى نجات دهد.

حتى آدورنو هم از شباهت هايش با هايدگر به وحشت افتاده بود. آدورنو و هايدگر هردو به زادبوم خودشان علاقه مند بودند. هردو به هنر يعنى هايدگر به شعر و آدورنو به موسيقى علاقه داشتند و هر دو بافلسفه مدرنيته و سلطه سوبژكتيويته درافتادند.

بسيارى از عبارات «هستى و نيستى» سارتر هم شبيه عبارات «هستى و زمان» هايدگر است. اما سارتر، فلسفه را به صورت همه پسند و همگانى عرضه كرد و هايدگر علاقه نداشت كه فلسفه همگانى بشود. اگر هايدگر نبود كه مسأله ثنويت را به چالش بگيرد، آدورنو حرفى براى گفتن نداشت هايدگر مى گويد «من انديشنده» دكارت بايد در مورد فكركردن و خودآگاهى هم سؤال كند و بالاخره نتيجه گيرى هم مى كند كه مسأله «وجود» اساسى ترين مسأله فلسفى است. هايدگر معتقدبود كه مثل دكارت نبايد بين «ذهن» و «عين» ديوار بكشيم. او معتقدبود كه اولين تماس انسان با جهان تماسى كارورزانه بوده است و نه تئوريك و بنابراين امر ما تقدمى به نام مفهوم وجودندارد.

آدورنو و هابرماس مى گويند هايدگر تلاش كرد كه فلسفه را از تئورى نجات دهد ولى به انتزاعى ترين مباحث رسيد و اين هيچ خاصيتى جز خدمت كردن به تماميت خواهى ندارد و درواقع تقابل به نفع يك تك صداى واحد به پايان مى رسد.

هايدگر در دوره دوم فكرى اش، ما را به تفكر معنوى دعوت مى كند. اين اعتقاد وجوددارد كه اين نوع تفكر در مقابل عقل محاسبه گر قراردارد. با اين حال چرا در جامعه ما اين تفكر معنوى را به گرايش عرفانى تعبير كرده اند؟

من در سال ۱۳۵۷ وقتى مصاحبه هايدگر با نشريه اشپيگل را خواندم و از موضع گيرى سياسى او باخبرشدم برايم اقدام هايدگر تكان دهنده و باورناپذير بود و متأسفانه سيداحمد فرديد كه ما در كلاسهاى درس او با طرزفكر هايدگر آشنا شديم حتى يكبار مطلبى درباره موضعگيرى سياسى فيلسوف آلمانى مطرح نكرد و هايدگر هم بعد از جنگ جهانى دوم واكنش سكوت را برگزيد. اينكه هايدگر با عرفان پيوند زده شد اساساً به اقدامات فرويد برمى گردد. من حاضرم ثابت كنم مطالبى كه فرديد به هايدگر نسبت مى داد اصلاً ربطى به هايدگر نداشتند.

شناختى كه جامعه ما از طريق «كربن» و «فرديد» كسب كرد تا چه حد به واقعيت هايدگر نزديك است؟

هانرى كربن تاحدى بين سهروردى، فلسفه اشراق و «نور» سهروردى از يك طرف و هستى شناختى هايدگر و آثار متأخر او از طرف ديگر پيوندهايى مى زند.

اما اساساً «نور»ى كه سهروردى از آن صحبت مى كند با «نور»ى كه هايدگر از آن دم مى زند بسيار متفاوت است. ما دراين زمانه وانفسا كه واژه ها مدلول خود را گم كرده اند بايد به دنبال صدق محتوا و حقيقت واژه ها باشيم ولى من تحقيقى درمورد آثار هانرى كربن انجام نداده ام.

در حد همين شناختى كه كسب كرده ايد و آثار هايدگر را هم به زبان اصلى مطالعه كرده ايد...

كتاب هاى هايدگر را خوانده ام ولى با آثار كربن، آشنايى كامل ندارم. در مقابل، فرديد را مثل كف دستم مى شناسم. اما بيش ازآنكه كربن خودش را به هايدگر وصل كند و بگويد سهروردى حلقه مفقوده هايدگر است، اين از علايق ماست كه گزين جمله اى را از متن مى گيريم و ذهنيت خودمان را به آن تزريق مى كنيم.

به همين منوال، كسانى هستند كه تمايل دارند عرفان ما را غربى ها تأييد كنند. عرفان ما نيازى به تأييد غرب ندارد. شايد اين كار برگردد به نداشتن اتكاى به خود و يا از يك نوع ازخودبيگانگى درمقابل غرب نشأت بگيرد. به عقيده من مقام ابن عربى و عرفاى ما بسى بالاتر و والاتر از حرف هايى است كه هايدگر گفته است. برخى فكر مى كنند من با عرفان مخالفم. اما من معتقدم عرفان يك تجربه شخصى و تجربه امر قدسى است و نبايد آن را در فلسفه دخالت داد.

در مقام تفكر، ما با مخاطب سروكار داريم. يعنى وظيفه ثانويه اى هم داريم و آن اين است كه سطح درك مخاطب را ارتقا دهيم و بالاخره بايد بگويم فرديد يكى از كسانى بود كه به اين مسأله دامن زد. اما تا جايى كه من دريافتم به اصطلاح چهره اى عرفانى كه از هايدگر ساخته شده، بسيار دور از واقعيت خود هايدگر است.

برخى از شاگردان و پيروان فرديد هم به اين اعتقاد رسيده اند كه فهم هايدگر كارى سهل و آسان نيست. به اعتقاد من با چنين اظهارنظرى يك مرجعيت اقتدار براى هايدگر ساخته شده است و تعدادى هم خود را متولى انديشه او مى دانند. وقتى گفته مى شود مطالبى كه درباره هايدگر نوشته مى شود نفياً و اثباتاً ربطى به هايدگر ندارد به ياد شعرى از يك عارف مى افتم كه سروده است: «كل عالم ازكهين و از مهين/ لعنت الله عليهم اجمعين».

درمجموع فرديد و هانرى كربن مسؤول تفسير عرفانى خاص هايدگر در ايران و اشاعه آن هستند. اين جريان، هايدگر را به عرفان ابن عربى پيوند داد. اين جريان بعد از مدتى بسيار غليظ شد. در صورتى كه دركلاسهاى ما حتى يك متن كوچك از هايدگر مطرح نشد. البته ما يك كم قديمى هستيم و در ما كمى حس وفادارى و حق شناسى هست و بايد بگويم كه دكتر فرديد و دكتر محمود هومن باعث آشنايى جدى ما با فلسفه غرب شدند. فرديد معادل هاى فلسفى خوبى هم ابداع كرد ولى معادل هاى بدى هم درست كرد. حداقل كارى كه فرديد مى توانست انجام بدهد اين بود كه كتاب «متافيزيك چيست» هايدگر را به كلاس بياورد و اجازه بدهد كه با اصطلاح خود هايدگر حرف بزند. اما متأسفانه فرديد نشان داد كه بيان متفكرانه اى ندارد و استعداد زيادى در شناخت تركيبى نداشت و ازنظر ترجمه، آن چند مطلبى هم كه درجوانى ترجمه كرده بود نشان مى دهد كه او ازنظر ترجمه عاجز بوده است.

آيا دركشور ما و در ساليان اخير، رويكردهاى فكرى خاصى براى تدقيق در شناساندن افكار هايدگر به وجودآمده يا عمدتاً حول فعاليت هاى ترجمه اى توسط چند مترجم، مباحثى مطرح شده است؟

به اعتقاد من، قسمت دوم سؤال شما را مى توان تأييد كرد. ما بايد بپذيريم كه فلسفه غرب در يك همايش فكرى است و شناخت ما از فلسفه غرب هم بايد گام به گام انجام شود. حتى ما بدون شناخت دقيق از غرب قادر نيستيم تماس با گذشته خودمان را برقرار كنيم. به عبارتى تا ما كانت را نشناسيم نمى توانيم درك كنيم چگونه و به چه دليل، شوپنهاور ايده شر را براى جهان قائل مى شود و نيچه به چه علت «شوپنهاور مربى» را مى نويسد.

آيا مقالات و آثار چاپ شده ايرانى به واقعيت فكر هايدگر نزديك شده اند؟

جسته گريخته مقالات و ترجمه هايى چاپ مى شود ولى جريانى كه براساس يك پژوهش آكادميك منظم و مبتنى بر خوانش متن و پژوهش و تحليل صبورانه و گام به گام باشد به وجود نيامده است. البته خودم را مستثنى نمى دانم. من هم در اين فضا نفس مى كشم. كتابى به نام «هايدگر و استعلا» توسط دكتر بيژن عبدالكريمى چاپ شده كه تحقيق قابل توجه و ارزنده اى است و يا كتابى با عنوان «سرآغاز كار هنرى» توسط آقاى پرويز ضياء شهابى ترجمه شده كه از دقت زيادى برخوردار است. اما گاه كتاب هايى هم به بازار مى آيد كه اگر آدم به متن اصلى مراجعه كند مفهوم موردنظر نويسنده را بهتر درك مى كند. ما نياز داريم كه غرب و فلسفه غرب را بشناسيم.

بازدید از صفحه اول ارسال به دوستان نسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین عناوین
x