کد خبر: ۴۱۶۷۲
تاریخ انتشار: ۳۰ بهمن ۱۳۸۴ - ۱۴:۵۸
آفتاب‌‌نیوز :

مقدمه مترجم
عناصرِ فلسفه ي حق آخرين اثر عمده ي هگل است كه نخستين بار در سال 1820 انتشار يافته. اين اثر كوششي است از سويِ هگل كه نظريّه ي اخلاق گرايي، حقِّ طبيعي، فلسفه ي حقوق، نظريّه ي سياست و جامعه شناسيِ دولتِ نوين را در چارچوبِ فلسفه ي تاريخِ خود بگنجاند و تا آنجا كه من خبر دارم نخستين اثرِ كاملِ هگل است كه به فارسي ترجمه و منتشر مي شود.

هگل اين كتاب را به تدريج از 1817 تا 1820، ضمنِ تدريس در دانشگاههايِ آلمان، تأليف كرده و به شيوه ي رايج زمانِ خود، آن را در بندهايي شماره دار تنظيم كرده است. اما، بعدها، مطالبِ بسياري را به بندهايي افزوده و آنها را «تذكّر» ناميده است. افزون بر اين، ادوارد گانز، شاگرد و دستيارِ هگل كه چند سالي تدريسِ فلسفه ي حق را به جايِ هگل به عهده داشته، بخشهايي از يادداشتهايِ دو تنِ ديگر از شاگردان هگل، يعني ه.گ. هوتهووك.گ.فون گريزهايم را كه از گفتارهاي هگل فراهم آورده بودند، برگزيده و برايِ كارِ تدريسِ خود از آنان استفاده مي كرده است. اين برگزيده ها، با عنوانِ «افزوده» با نسخه ي 1830 اين اثر همراه شده اند و از آن پس همواره در تماميِ نسخه هايِ آن به چاپ رسيده اند. در ترجمه ي حاضر، متنِ كاملِ «تذكّر»هاي هگل آمده است و به پيروي از متنِ اصلي، در ستوني باريك تر چاپ شده تا تمايزِ آنها از بندهاي اصلي محفوظ بماند. افزوده هاي گانز هم در پايان بندهاي مربوط به خود و با عنوانِ افزوده آمده است و در هر مورد، حرفهاي «ه» يا «گ» كه پس از واژه ي افزوده ذكر گرديده، نشان مي دهد كه مبنايِ اين افزوده ها، يادداشتهاي هوتهو يا گريزهايم بوده است.

پاره اي توضيحها درباره ي زبان و سبكِ نوشته ي هگل، براي فهمِ اين اثر پيچيده و بسيار دشوار ضرورتِ كامل دارد. پيچيدگيِ زبانِ هگل را بايد، هم به ويژگيِ زبانِ فلسفيِ آلماني كه پيش از او با نوشته هايِ لايب نيتس، كانت، ياكوبي، فيشته، شلينگ و ديگران هويّتي ويژه به خود گرفته بوده، نسبت داد و هم به گرايشِ شخصيِ هگل كه مي كوشيده زباني ويژه ي خود داشته باشد. نگراني هگل را از سانسورِ حاكم بر دانشگاههاي آلمان، به ويژه پس از 1819، هم بايد در نظر داشت. بسياري از موضوعهايي كه هگل، در اين اثر، به صورتي سخت دشوار و پيچيده، نوشته، مي توانست به زباني ساده تر و روشن تر بيان شود.

به طور كلي، ويژگيهايِ اين زبان را كه خودِ هگل چندان توجهي به دقت آن نداشته، با توجه به امر ترجمه ي آن به فارسي، بايد چنين خلاصه كرد:

1- هگل واژه هاي مترادف را به معناهايِ متفاوت و گاه، حتي، متضاد به كار مي گيرد. از جملهWirklich و real كه هر دو، درواقع، به يك معنا هستند. در ترجمه ي فارسي real را «واقعي» و Wirklich را «بالفعل» ترجمه كرده ام. نمونه ي ديگري كه مي تواند دشواريِ بزرگي را در فهمِ نوشته ي هگل سبب شود، دو واژه ي moralisch و sittlich است كه هر دو در آلمانيِ امروز و حتي آلمانيِ رايجِ زمانِ هگل به معنايِ «اخلاقي» هستند. اما، معنايي كه هگل از واژه ي moralisch مراد مي كند، اخلاقِ فردي و ذهني و باطني است و معنايي كه از sittlich مراد مي كند، اصولِ اخلاقي عرفي يا پذيرفته شده از سويِ ارزشهايِ حاكمِ جامعه است. بنابراين، براي حفظ اين تفاوت، «اخلاقي» را در برابرِ moralisch و «اخلاق گرايي» را در برابرِ sittlich گذاشته ام و خواننده بايد، اين موضوع را همواره در نظر داشته باشد تا دچارِ سردرگمي و گمراهي نشود.
2- واژه ي مفهوم را هر جا كه به معنايِ ويژه اي كه هگل برايِ آن قائل است، به كار رفته در درونِ « » آورده ام و در جاهايِ ديگر، بدونِ « ». «مثال» را در برابرِ Idee و مثال را در برابر idee آورده ام.
3- منظورِ هگل از «منفي» تأثيرپذير يا منفعل و از «مثبت»، تأثيرگذار است.
4- دولتها از زمانهاي بسيار دور وجود داشته اند. هر دولتي بر بنيادِ اصولي استوار است. تا پيش از دورانِ، به اصطلاح، نوين، اين اصول همواره مكتوب نبودند. بنابراين در موردِ اين دولتها و در اشاره به كليّت موضوع، تعبيرِ اصولِ تأسيسيِ دولت را آورده ام (با توجه به اينكه واژه ي دولت، در اساس، با واژه ي حكومت مترادف نيست) و در جاهايي كه اصولِ تشكيل دهنده (يا تأسيسيِ دولتها) به صورتِ سندي مكتوب وجود دارد، تعبيرِ قانونِ اساسي را به كار گرفته ام. بدين ترتيب، تفاوتي را كه هگل با دو تعبيرِ inners Staatrecht و Staatrecht رسانده، حفظ كرده ام. افزون بر اين، در جاهايي، هگل واژه ي Staatsrecht را با صفتِ Politiche همراه ساخته است. در اين موارد، قانون اساسيِ سياسي يا، بسته به مورد، اساسنامه ي سياسي را در برابرِ آن به كار برده ام.
5- به هيچ روي نكوشيده ام شعرهايي را كه هگل به مناسبتهايي در اين كتاب نقل كرده به شعر ترجمه كنم. درنتيجه آنچه در متن مي آيد، تنها، معنايِ شعر است بي آنكه نشاني از قواعدِ شعري در آن باشد. در اين موارد، نام و نشانِ كتابهايي را كه اصلِ اين شعر را مي توان در آنها يافت، در حدِّ امكان، در يادداشتهايِ پايان كتاب، به دست داده ام.
6- در جاهايي كه فهمِ نوشته با دليل اشاره هاي مبهمِ هگل به آثار و احوال و افكارِ ديگران، دشوار و حتي، ناممكن بوده، يادداشتهايي با استفاده از يادداشتهاي آلن وود و ديگر منابعِ در دسترس در پايان كتاب آورده ام و در متن، با شماره هاي بالايِ حروف به آنها ارجاع داده ام. هر پانوشته اي كه در پايانِ آن نشانِ «-م.» هست از من و ديگر پانوشته ها از آنِ خودِ نويسنده است. هر آنچه در درونِ ] [ آمده افزوده ي من است، به قصد روشن تر ساختنِ متن. اما، آنچه درونِ ( )آمده، اگر واژه اي غيرِ فارسي باشد، نشان مي دهد كه در متنِ اصلي واژه اي غيرآلماني بوده كه معادلِ فارسيِ آن در متن آمده و اصلِ واژه در ( ) پس از آن ذكر گرديده است. عبارتها و جمله هايِ درونِ ( ) خودِ نويسنده است. واژه هاي ايتاليك، دقيقاً ازمتن اصلي پيروي مي كند.
7- هرگونه تعصبي را نسبت به، به كارگيريِ واژه هاي عربي يا فارسي كنار گذارده ام. پراهميت ترين نقشِ زبان انتقالِ مفاهيم و برقراري ارتباطِ معنايي است، به همين دليل، در هر مورد مرسوم ترين و رايج ترين واژه ها را ، بدونِ توجّه به ريشه ي آبا و اجداديِ فارسي، عربي يا غيرِ آن به كار گرفته ام. در ترجمه ي واژه هاي حقوقي، هم، واژه ها و تعبيرهايِ رايج در حقوقِ ايران را، هر چند كه پاره اي از آنها نادرست هستند، به كار گرفته ام.
8- هرچند اظهارنظر درباره ي محتوايِ كتاب و فكرِ هگل را به عهده نمي گيرم، بايد به اين موضوع در همين جا اشاره كنم كه خواننده ي فارسي زبان با خواندنِ اين كتاب در خواهد يافت كه اين همه نوشته و سخن و نقادي و معرفي و توضيح و تفسير و تعبير كه درباره ي فلسفه ي هگل خوانده يا شنيده تا چه حد با افكارِ بالفعلِ او متفاوت و حتي، متضاد است. چه بسيار فكرهايي كه با صفتِ «هگلي» نزدِ همگان شناخته شده، كه هيچ ارتباطي با افكار، گفته ها و نوشته هاي هگل ندارد. كژفهميِ فلسفه ي هگل را كساني بنيان نهاده اند كه معرفتِ خود را نسبت به او، از منابعِ دستِ دومي گرفته اند كه نويسندگانِ آن آثار كوشيده اند، ضمنِ اين نوشته ها، فلسفه ي او را به ديگران «بفهمانند» به همين دليل نام هگل، مثلاً، با فلسفه ي تكاملي همراه شده، به گونه اي كه گويا او اين فلسفه را بنياد نهاده است، در صورتي كه هگل، از اين جهت، وارثِ ديگران است، نه بنيان گذار و ديگر اينكه سه گانه ي مشهورِ «نهاد، برابر نهاد و هم نهاد» يا «تز، آنتي تز و سنتز» را، به اصطلاح، كليدِ فهمِ ديالكتيك هگل و تفكر تاريخيِ او دانسته اند. همين كتابِ حاضر شاهد است بر اينكه اين تصوير تا چه حد حقيقت دارد.
به گمانِ من، نيك تر آن است كه خواننده ذهن خود را نسبت به كتابي از خودِ هگل كه در پيشِ رو يا در دست دارد، بگشايد و با خواندنِ آن، آنچه را كه به نامِ هگل در ذهن داشته، در پرتوِ تفكر خودِ هگل، داوري كند.
9- اين هشدار را، هم، بايد به خواننده بدهم كه با كتابي سخت دشوار و پيچيده رو به روست. خواندنِ آن نه سرگرم كننده است و نه جذابيتي در بردارد. اما، دوستدار دانايي برايِ رسيدن به دانايي، زحمت بسيار را به جان مي خَرَد تا به آن رضاي اصيل و ماندگاري دست يابد كه كه چون حاصل آيد، جزئي از وجود آدمي مي شود و هرگز، ديگر، او را ترك نمي گويد. كسي كه به اين رضا و رسيدن به آن علاقه اي ندارد، مي تواند خود را از زحمتِ خواندن فلسفه معاف دارد.

سالشمارِ زندگيِ هگل و فلسفه ي حق
1770 – تولد در 27 اوت، اشتوتگارت، وورتمبرگ.
1788 – ورود به مدرسه ي ديني توبين گن.
1793 – از توبين گن مي رود و نزدِ خانواده اي در برنِ سوييس، معلم مي شود.
1797 – در فرانكفورت آم ماين معلمِ خصوصي مي شود.
1801 – پس از مرگِ پدر، ميراثِ او را صَرفِ تأمينِ شغلي آموزشي در ينا مي كند. با ياريِ دوستش، شلينگ، معلمِ بي حقوقِ دانشگاه مي شود. نخستين اثرِ انتشاريافته ي هگل: تفاوت ميانِ نظامِ فلسفه ي فيشته و شلينگ.
1802 – ايمان و معرفت؛ درباره ي راههايِ بررسي علميِ حقِ طبيعي.
1805 – به مقامِ استادياري بركشيده مي شود.
1806 – از دوروته آ بوركهارت، زنِ شوهردارِ صاحب خانه اش، صاحبِ پسري نامشروع مي شود.
1807 – پديدارشناسي روح. شكستِ نيروهاي پروس از ناپلئون، در ينا، سببِ تعطيليِ دانشگاه مي شود. هگل ناچار است در پيِ يافتنِ شغلي در جايي ديگر باشد. سردبيرِ روزنامه اي در بامبرگ مي شود.
1808 – مديرِ دبيرستاني در نورنبرگ مي شود.
1812 – با ماري فون توخِر ازدواج مي كند. دانِش منطق، جلدِ 1.
1816 – دانِش منطق، جلدِ 2. استاديِ فلسفه در دانشگاهِ هايدلبرگ به او پيشنهاد مي شود. نخستين چاپِ دايرة المعارفِ دانشهاي فلسفي در يك جلد، برايِ استفاده همچون درسنامه اي برايِ درسهايِ او در دانشگاهِ هايدلبرگ.
1817 – آغازِ گفتارهايِ هگل، در سالِ تحصيلي 1818-1817، درباره ي نظامِ فكرهايي كه بعدها در فلسفه ي حق گنجانيده مي شود.
1818 – از هگل دعوت مي شود كه در مقامِ استاديِ كرسيِ فلسفه ي دانشگاه برلين جانشينِ فيشته (كه در 1814 درگذشته) شود. در سالِ تحصيلي 1819-1818 برايِ دومين بار فلسفه ي حق را در دانشگاهِ برلين درس مي دهد. احتمالاً دست نوشته ي اين اثر كامل شده است.
1819 – ناآراميهاي سياسي و برقراريِ سانسور در دانشگاهها به اين مي انجامد كه هگلِ فلسفه ي حق را برايِ تجديدنظر، پس بگيرد. برايِ سومين بار در سالِ تحصيلي 1820-1819، فلسفه ي حق را درس مي دهد.
1820 – فلسفه ي حق را كامل مي كند.
1821 – در ژانويه، فلسفه ي حق منتشر مي شود.
براي چهارمين بار (1822-1821) مطالبِ آن را درس مي دهد.
1822 – برايِ پنجمين بار فلسفه ي حق را درس مي دهد (1823-1822).
1824 – برايِ ششمين بار فلسفه ي حق را درس مي دهد (1825-1824).
1827 – در دايرة المعارفِ دانشهاي فلسفي تجديد نظر مي كند و آن را به سه جلد گسترش مي دهد.
1830 – سومين چاپِ دايرة المعارفِ دانشهاي فلسفي.
1831 – درسِ فلسفه ي حق را براي هفتمين بار آغاز مي كند. پس از يك ماه به بيماريِ وبا دچار مي شود و در 14 نوامبر مي ميرد.

بخشي از مقدمه هگل بر كتاب
سببِ اصلي انتشارِ اين خلاصه، لزومِ آشنا ساختنِ شنوندگانِ من با گفتارهايي است كه من در جريان انجامِ وظايفِ رسميِ خود، در زمينه ي فلسفه ي حق، ايراد مي كنم. اين درسنامه، شكلِ گسترده تر، و به ويژه، منظم ترِ همان مفاهيمِ بنيادي است كه در ارتباط با اين بخش از فلسفه، پيش از اين در اثرِ ديگري كه براي همراهي با درسهايم در نظر گرفته شده بود، آمده است؛ يعني دايرة المعارفِ دانشهايِ فلسفي (هايدلبرگ، 1817).

هنگامي كه قرار شد اين خلاصه به چاپ برسد و بدين ترتيب، خوانندگانِ بيشتري آن را بخوانند، من اين امكان را يافتم كه پاره اي از تذكرهايِ آن را تفصيل بيشتري بدهم. هدفِ اصليِ اين تذكرها تفسيرِ اختصاريِ فكرهايي است كه با فكرِ من همخواني يا تعارض دارند، يا تفسيرِ نتايج بعديِ استدلالِ من است و يا ديگر مسائلي كه ضمنِ درسهايم آنها را روشن تر خواهم كرد. من اين تذكرها را، در اينجا، به گونه اي تفصيل داده ام كه، بسته به مورد، نكاتِ تجريدي ترِ متن را روشن سازم و گزارشِ كامل تري از فكرهايِ مرتبطي، كه امروز رواج دارند، به دست دهم. در نتيجه پاره اي از اين تذكرها گسترده تر از آن حدي شده اند كه غالباً، از خلاصه اي انتظار مي رود. اما، موضوع نوشته اي فشرده آن چيزي است كه پهنه يِ كاملِ يك دانش را دربرمي گيرد؛ و آنچه كه اين فشرده را ممتاز مي سازد – شايد، گذشته از افزوده هايي فرعي در اينجا و آنجا – در درجه ي نُخُست، شيوه اي است كه اين چنين نوشته اي، عناصرِ محتوايي را كه از پيش آشنا و پذيرفته شده بوده است، نظم و ترتيب مي بخشد و، همچنين، شكلي كه چنين نوشته اي ضمنِ آن عرضه مي شود، قواعد و اصول پذيرفته شده اي دارد كه از پيش مورد توافق قرار گرفته است. اما، از چكيده اي فلسفي انتظار نمي رود كه از اين الگو پيروي كند، شايد به اين دليل كه آنچه فلسفه به ميان مي آورد، همچون بافته هاي پنه لوپه، كه هر روز بايد از نو آغاز شود، ناپايدار و سپنجي است.

در اين شكي نيست كه نخستين تفاوت ميانِ اين خلاصه و نوشته اي فشرده به شيوه ي مرسوم، روشي است كه اصلِ راهنماي آن را تشكيل مي دهد. اما، من در اينجا، چنين فرض مي كنم كه شيوه ي فلسفيِ گذر از يك موضوع به موضوعِ ديگر و به كارگيريِ اثبات علمي – يعني شكلِ نظريِ ادراك – در اساس، با ديگر شكلهايِ ادراك متفاوت است. فهمِ اينكه چنين تفاوتي، تفاوتي ضرور است، يگانه چيزي است كه مي تواند فلسفه را از انحطاطِ شرم آوري كه در روزگارِ ما بدان دچار شده، رهايي بخشد. در واقعِ امر، ]همه[ دريافته اند كه شكلها و قواعدِ منطقِ كهن – يعني تعريف، طبقه بندي، و نتيجه گيري – كه قواعدِ دركِ معرفت را در بر مي گيرند، براي علمِ نظري كفايت نمي كند. يا بهتر بگوييم، بي كفايتيِ آنها بيش از آنكه شناخته شده باشد، احساس شده است. سپس، اين قواعد كنار گذاشته شده، چنان كه گويي چيزي جز بندهايي نبوده و راه براي به زبان آوردنِ خودسرانه ي آنچه در دل هست، تخيّل، و شهودِ تصادفي گشوده شده؛ و از آنجا كه، به رغمِ اين امر، تأمل و روابطِ تفكر، ناگزير، نقشي در اين ميان دارند، روشِ خوار داشته ي قياس و دليل تراشيِ عوامانه، ناخودآگاه، به كار گرفته شده است. – از آنجا كه در اثرِ ]ديگرِ[ خود، دانشِ منطق به گونه اي كامل به موضوعِ ماهيت و چگونگيِ معرفتِ نظري پرداخته ام، در اين خلاصه، تنها، در پاره اي موارد، تفسيري توضيحي درباره ي چگونگيِ روش آورده ام. با فرضِ اينكه موضوع معين است و به حكم ماهيتِ خود گوهري بس گوناگون دارد، از توضيحِ چگونگي و طرحِ فرآيندِ منطقي در هر يك از جزئيات خودداري كرده ام. اما، از سويي، انجام چنين كاري، شايد، زايد مي بود، زيرا، آشنايي ]خواننده را[ با روش علمي فرض گرفته ام و از سوي ديگر ]خواننده[ به زودي درخواهد يافت كه كُلِّ اثر. مانندِ ساختمانِ بخشهايِ آن بر روحِ منطقي استوار است. من به ويژه، اصرار دارم كه اين رساله از اين ديدگاه فهم شود و مورد داوري قرار گيرد. زيرا ]اين رساله[ با علم سر و كار دارد و در علم، محتوا، در اساس، از شكل جدايي ناپذير است.

اين درست كه، شايد، كساني كه در ظاهر، رويكردي بي نقص را برگزيده اند، بگويند كه شكل كيفيتي مطلقاً بروني است و بر نَفسِ موضوع، يعني يگانه چيزي كه اهميت دارد، هيچ تأثيري ندارد؛ افزون بر اين، شايد گفته شود كه وظيفه ي نويسنده، به ويژه نويسنده ي فلسفي چيزي نيست جز كشفِ حقيقتها، بيانِ حقيقتها و گستردنِ حقيقتها و مفهومهايِ درست. اما، اگر به اين امر كه اين وظيفه، در عمل، چگونه انجام مي گيرد، توجه كنيم، از يك سو مي بينيم كه همان آشِ كهن باز پخته و به خوردِ همگان داده مي شود – البته شايد، انجام اين كار به اين صورت، فايده هاي ويژه ي خود را در امرِ آموزش و برانگيختنِ عواطف داشته باشد، هرچند كه بايد، بيش از آن، محصولِ زايدِ فعاليتي بيش از اندازه شورمندانه به شمار آيد - «ابراهيم گفت: موسي و پيامبران را دارند؛ سخنِ ايشان را بشنوند». بالاتر از هر چيز، موقعيتهاي بسياري دست مي دهد كه از لحنِ اين نويسندگان و تظاهري كه در وجودِ آنان به چشم مي خورد، دچار شگفتي شويم، چنان كه گويي يگانه چيزي كه دنيا، تاكنون كم داشته همين مُروّجان پرشورِ حقيقتها بوده و گويي آشي كه اينان پخته اند حقيقتهاي تازه و بي مانندي را در خود دارد كه بايد، آن گونه كه خود همواره مدّعي اند، يك راست به دل راه يابد، به ويژه «در روزگار كنوني». اما، از سويِ ديگر، مي بينيم كه حقيقتهايي كه به اين صورت از سويِ يك طرف به ميان آورده مي شود، به تأثيرِ حقيقتهايي كه از سويِ طرفهايِ ديگر عرضه شده و، دقيقاً، از همان جنس است، حذف و ناپديد مي شود. و اگر در ميان اين انبوهِ در هم حقيقتها چيزي هست كه نه كهنه است و نه تازه، اما در عوض ماندني و پايدار، چگونه مي توان آن را از اين تأملهايِ بي شكل و ناپايدار جدا كرد – آيا ابزاري جُز ابزارِ علمي براي ]اين[ تشخيص و اثبات وجود دارد؟

آن حقيقتي كه به حق، اخلاق گرايي و دولت مربوط مي شود، در هر صورت، به همان اندازه كهن است كه تبيين و انتشارِ آن در قوانينِ همگاني و اصولِ همگانيِ اخلاقي و دين. اكنون كه ذهنِ متفكر از داشتنِ اين حقيقت، به اين صورتِ تقريبي، راضي نيست، ]بايد پرسيد:[ پس اين حقيقت به چه چيز ديگري نيازمند است؟ نيازِ اين حقيقت اين است كه درك شود، به گونه اي كه آن محتوايي كه در ذاتِ خود، هم اكنون، بخردانه است، شكلي بخردانه پيدا كند و بدين ترتيب به ديدِ تفكرِ آزاد موجه نمايد. زيرا اين تفكر در حدِّ آنچه كه داده شده است متوقف نمي شود، خواه آنچه كه داده شده به اقتدارِ وضعي و برونيِ دولت يا توافقِ متقابلِ ميانِ انسانها يا به نيرويِ احساسِ دروني و دل پشت گرم باشد، يا به شهادتِ روح كه بي درنگ با اين ]احساس[ هماهنگ مي شود، بلكه ]اين تفكر[ از خود آغاز مي كند و بدين ترتيب، مي خواهد خود را در اتحاد با حقيقت، در دروني ترين بخشِ وجودِ خود، بشناسد.

واكنشِ ساده ي عاطفه ي غريزي آن است كه با يقيني در خورِ اعتماد، به حقيقتي كه همگان آن را به رسميت شناخته اند، ايمان بياورد و كردار و موضعِ ثابتِ خود را در زندگي بر اين شالوده ي استوار بنا نهد. اما اين واكنشِ ساده، ممكن است با اين دشواريِ مفروض رو به رو شود كه چگونه بايد در ميانِ گونه گوني بي نهايتِ عقايد، آنچه را كه از سويِ همگان پذيرفته و معتبر است، تشخيص دهد و كشف كند؛ و اين سردرگمي و حيرت، ممكن است به سادگي، با نگرانيِ بر حق و اصيلي نسبت به اصلِ موضوع عوضي گرفته شود اما، در واقعِ امر، آنان كه از اين سردرگمي احساسِ غرور مي كنند، در وضعيّتي هستند كه درختانِ جنگل را ببينند و يگانه سردرگمي و دشواري اي كه وجود دارد، همان است كه خودِ اينان آفريده اند؛ در حقيقت اين سردرگمي و دشواري دليلِ اين است كه آنان چيزي متفاوت با آنچه كه، به گونه اي همگاني شناخته و معتبر است، مي خواهند، ]يعني[ چيزي غير از گوهرِ حق و ]امرِ[ اخلاق گرايانه. زيرا، در صورتي كه اينان به راستي نگرانِ حق و اخلاق گرايي و نه خودنمايي و ويژگيِ عقيده و وجود بودند به حقِّ بنيادي، يعني فرمانهاي اخلاق گرايانه و دولت گردن مي نهادند و زندگيِ خود را با آنها هماهنگ مي ساختند. – اما، دشواريِ ديگر از اين واقعيتِ بديهي برمي خيزد كه موجوداتِ انساني فكر مي كنند و آزاديِ خود و شالوده ي اخلاق گرايي را ]در قلمروِ[ تفكر مي جويند. اما، هر اندازه كه اين حق والا و خدايي باشد، در صورتي كه يگانه معيار تفكر و يگانه راهي كه تفكر ضمنِ آن، خود را آزاد تصور مي كند، نسبتِ مستقيم با دور شدنِ آن از آنچه كه به گونه اي همگاني شناخته و معتبر است، داشته باشد و بتواند چيزي ويژه براي خود ابداع كند، به ناحق بدل خواهد شد.

اين تصور كه آزاديِ فكر و، به طورِ كلي، آزاديِ روح، تنها مي تواند از راه جدايي از، يا حتي دشمني با امورِ پذيرفته ي همگاني خود را آشكار كند، ظاهراً، امروز ژرف ترين ريشه ها را در امرِ ارتباط با دولت، يافته است؛ و دقيقاً به همين دليل، ظاهراً، وظيفه ي اصليِ فلسفه ي دولت، باز هم اختراع و گستردنِ يك نظريه ي ديگر، و به ويژه نظريه اي تازه و ويژه است. اگر اين تصور و كردارِ همراه با آن را بررسي كنيم، بايد بپنداريم كه در گذشته و اكنون، هرگز، هيچ دولت يا اصولِ تأسيسيِ دولتي وجود نداشته و ما بايد اكنون (و اين «اكنون» تا ابد تداوم دارد) بايد از اول آغاز كنيم و دنيايِ اخلاق گرايي، تنها، در انتظارِ آن ساخته ها، كشفها و دلايلي است كه اكنون فراچنگ آمده است. تا آنجا كه به طبيعت مربوط مي شود، همه مي پذيرند كه فلسفه بايد آن را همان گونه كه هست، بشناسد، ]و[ سنگِ فلسفه در جايي در درونِ خودِ طبيعت پنهان است، ]و[ طبيعت در درونِ خود بخرد است، و همين خردِ فعليت يافته ي حاضر در طبيعت است كه معرفت بايد آن را بجويد و به گونه اي مفهومي بشناسد – نه شكلها و امور تصادفي و گذرا را كه در سطح مشهود است، بلكه هماهنگيِ ابديِ طبيعت را كه ما آن را قانون و گوهرِ ذاتيِ نهفته در آن مي ناميم. از سويِ ديگر، جهانِ اخلاق گرايي، دولت يا خرد، بدان صورتي كه خود را در عنصرِ خودآگاهي فعليت مي بخشد، ظاهراً،از اين عنايتِ معرفت برخوردار نشده و معرفت پذيرفته است كه اين خودِ خرد است كه در واقع، در اين عنصر به قدرت و اختيار دست يافته و خود را در اينجا اِعمال مي كند و در درونِ آن نهفته مي ماند. چنين پنداشته مي شود كه جهانِ معنوي دستخوشِ تصادف و خودسرانگي است، خدا آن را به حالِ خود رها كرده، به گونه اي كه، بنا به اين الحادِ جهانِ اخلاق گرايانه، حقيقت بيرون از جهان جاي دارد و در عين حال، از آنجا كه همچنين، تصور مي شود كه خرد در اين جهان حضور دارد، حقيقت چيزي نيست جز يك مسئله ]كه ما خود بايد بدان پاسخ گوييم[. اما، به ما گفته شده است، كه دقيقاً، همين وضع به هر متفكري اجازه مي دهد، يا در واقع ناچارش مي سازد كه خود دست به ابتكاري بزند، هرچند كه در جستجويِ سنگِ فلاسفه نباشد، زيرا اين جستجو به تأثيرِ فلسفه بافيهايِ روزگار ما به جستجويي زايد تبديل شده و هركس، در هر شرايطي، مي تواند مطمئن باشد كه اين سنگ را در جيبِ خود دارد. كساني كه در درونِ فعليتِ دولت زندگي مي كنند و مي توانند معرفت و اراده ي خود را در درونِ آن ارضا كنند – شمارِ چنين كساني بسيار است، در واقع بسيار بيشتر از آناني كه آن را مي دانند يا به آن مي انديشند، زيرا، در اساس اين واقعيت همه را در برمي گيرد – يا، دست كم، كساني كه آگاهانه رضايِ خود را درونِ دولت مي يابند، به اين ابتكارها و اطمينانِ خاطرها مي خندند و آنها را بازيِ بيهوده اي مي يابند كه گاه سرگرم كننده است، گاه اندكي جدي تر است، گاه جذاب است و گاه خطرناك. اين فعاليتِ خستگي ناپذيرِ تأملهاي بيهوده، در كنارِ پذيرشها و واكنشهايي كه با آنها رو به رو مي شود، در صورتي كه فلسفه، در هيئت كليِ خود، با هر گونه خواري و بي اعتباري، در نتيجه ي اين رفتار رو به رو نمي شد، مي توانست موضوعي جداگانه به حساب آيد كه به راه مستقلِ خود مي رود. بدترين خواري اي كه فلسفه به آن دچار شده، همان گونه كه گفتيم، اين است كه هر كس، در هر شرايطي، يقين دارد كه همه ي فلسفه را مي داند و مي تواند بر آن داوري كند، هيچ فن يا علم ديگري با اين حدِ از خواري رو به رو نيست، يعني اين فرض كه آدمي مي تواند آن را بي درنگ از آنِ خود سازد.

در واقع، تا آنجا كه ما ديده ايم، آنچه فلسفه در زمانهاي اخير، در نهايتِ خودنمايي، در ارتباط با دولت اعلام داشته، بي گمان، به هر كس كه مي خواهد در اين ميان حرفي زده باشد، اين اجازه را داده است كه او هم همين كار را به حساب خود بكند و بدين ترتيب به خود ثابت كند كه به فلسفه تسلط دارد. به هر حال، اين فلسفه ي خودخوانده به صراحت گفته است كه نفسِ حقيقت را نمي توان شناخت، و حقيقت از آن چيزي تشكيل مي شود كه در ارتباط با موضوعهاي اخلاق گرايانه، به ويژه، در ارتباط با دولت، حكومت و اصولِ تأسيسيِ دولت، از درونِ دل، عاطفه و شورمنديِ هر فردي فرا مي جوشد. در اين سخن چه چيزي برايِ چاپلوسي نسبت به جوانان ناگفته مانده است؟ و جوانان هم، بي گمان بدان توجه كرده اند. اين مَثَلِ مشهور را كه «او هر چه بخواهد به برگزيدگانِ خفته ي خود مي دهد»، در مورد علم به كار گرفته اند، در نتيجه همه ي خفتگان خود را جزوِ برگزيدگان تصور كرده اند؛ اما مفاهيمي كه اينان در خوابِ خود بدانها دست يافته اند، نشانِ اصل و سرچشمه ي خود را بر خود دارند. يكي از رهبران اين سپاهِ كم مايه ي، به اصطلاح، فلاسفه، يعني آقايِ فريز، در مراسمي رسمي و باشكوه، كه پس از آن مشهور شده، با بي پروايي اين فكر را در خطابه ي خود درباره ي دولت و اصولِ تأسيسيِ دولت، مطرح كرده است: «در ميانِ مردمي كه روحِ اصيلِ اشتراك بر آنان، حاكم باشد، همه ي كارهاي مربوط به امورِ همگاني، حياتِ خود را از پايين، از خودِ مردم كسب خواهد كرد؛ تشكُّلهاي جاندار،كه با پيوندِ مقدسِ دوستي، به گونه اي استوار، اتحاد يافته اند، خود را وقفِ تك تكِ طرحهايِ آموزشِ همگاني و خدمتِ همگاني خواهند كرد؛» و غيره. – گرايش اصليِ اين فلسفه ي سطحي اين است كه علم را نه بر بنياد گسترشِ فكر و «مفهوم» بلكه بر بنيادِ ادراكِ بي واسطه و تخيلِ بي پايه استوار سازد؛ و به همين ترتيب مي خواهد ساختمانِ پيچيده ي درونيِ ]امرِ[ اخلاق گرايانه، يعني دولت و معماريِ بخردانگيِ آن را – كه بر تفاوتِ قطعي ميانِ پهنه هاي گوناگون زندگي و حقوقِ همگاني و نسبتهاي دقيقي استوار است كه، ضمن آن، هر ستون، ديوار و پيِ به هم اتصال يافته اند، و قوت و نيرويِ كُلّ از هماهنگي اجزا ناشي مي شود – يعني، اين ساختارِ ظريف و دقيق را به حدِ آميزه اي از «دِل، دوستي و شورمندي» فرو كشد. بنا به اين فكر، جهانِ اخلاق گرايي، مانند جهانِ اپيكور، بايد به دست احتمالهاي ذهنيِ عقايد و خودسريها سپرده شود؛ اما، بي گمان، چنين نيست. با روش درمانيِ خاله زنكيِ نسبت دادنِ همه ي آن چيزهايي كه خرد و نيروي فهمِ آن، در مدتِ چند هزار سال با رنج و زحمت فراهم آورده اند به احساس، همه ي دشواريهاي بصيرت و دركِ عقلي به راهنماييِ «مفهومِ» تفكر، به سادگي كنار گذارده مي شود.

فهرست مطالب كتاب
پيشگفتار
]سببِ تأليفِ كتاب[
]روشِ نظري[
]پهنه ي اخلاق گرايي[
]برداشتهايِ سطحيِ اخير از اخلاق گرايي و دولت[
]رابطه ي فلسفه با دولت[
درآمد
]بندهاي 1 تا2: روشِ نظري[
]بند3: فلسفه و علمِ حقوق[
]بندهاي 4 تا 10: آزادي[
]بندهاي 11 تا 21: تحولِ اراده ي آزاد[
]بندهاي 22 تا 28: اراده ي مطلقاً آزاد[
]بندهاي 29 تا 32: نظامِ حق[
]بند 33[ بخش بنديِ ]كتاب[
بخشِ نخست: حقِ مجرد
]بندهاي 34 تا 40: شخصي[
فصلِ 1: دارايي
]بندهاي 41 تا 53: اشخاص و چيزها[
الف: ]بندهاي 54 تا 58[ تملّك
ب: ]بندهاي 59 تا 64[ بهره گيري از چيز
پ: ]بندهاي 65 تا 70 [ واگذاريِ دارايي
]بند 71 [ گذر از دارايي به پيمان
فصلِ 2: پيمان
]بندهاي 72 تا 75: رابطه ي پيماني[
]بندهاي 76 تا 79: عناصرِ پيمان[
]بند 80: گونه هاي پيمان[
]بند 81: گذر به تخلّف[
فصلِ 3: تخلّف
]بندهاي 82 تا 83: مفهومِ تخلّف[
الف: ]بندهاي 84 تا 86[ تخلّفِ غيرِ عمد
ب: ]بندهاي 87 تا 89[ فريبكاري
پ: اجبار و جُرم
]بندهاي 90 تا 93: اجبار[
]بندهاي 94 تا 96: جُرم[
]بندهاي 97 تا 99: حذفِ جُرم[
]بندهاي 100 تا 101: عدالت[
]بندهاي 102 تا 103: كيفر و انتقام[
]بند 104[ گذر از حق به اخلاق
بخشِ دوم: اخلاق
]بندهاي 105 تا 107: ذهنيّت[
]بندهاي 108 تا 112: ذهنيّت و عينيّت[
]بندهاي 113 تا 114: كردار[
فصلِ 1: قصد و مسئوليت
]بندهاي 115 تا 116: مسئوليت و سزاواري[
]بندهاي 117 تا 118: قصد و حقِ معرفت[
فصلِ2: نيت و بهروزي
]بندهاي 119 تا 120: حقِ نيت[
]بندهاي 121 تا 125: ارضايِ خود و بهروزي[
]بندهاي 126 تا 128: حق و بهروزي[
فصلِ 3: نيكي و وجدان
]بندهاي 129 تا 131: نيكي[
]بند 132: حقِ ژرف نگري در نيكي[
]بندهاي 133 تا 135: وظيفه ي اخلاقي[
]بندهاي 136 تا 138: وجدانِ حقيقي[
]بندهاي 139 تا 140: شرارت[
]بند 141[ گذر از اخلاق به زندگيِ اخلاق گرايانه
بخشِ سوم: زندگيِ اخلاق گرايانه
]بندهاي 142 تا 143: ]امر[ِ اخلاق گرايانه، همچون «مثالِ» آزادي[
]بندهاي 144 تا 145: عينيتِ اخلاق گرايانه[
]بندهاي 146 تا 147: ذهنيتش اخلاق گرايانه[
]بندهاي 148 تا 149: وظيفه ي اخلاق گرايانه[
]بندهاي 150 تا 151: پرهيزگاري[
]بندهاي 152 تا 155: حقِ اخلاق گرايانه[
]بندهاي 156 تا 157: روحِ اخلاق گرايي[
فصلِ 1: خانواده
]بند 158: عشق[
]بند 159: حقِ خانواده[
]بند 160: عناصرِ خانواده[
الف: زناشويي
]بندهاي 161 تا 163: رابطه ي زناشويي[
]بند 164: مراسم زناشويي[
]بندهاي 165 تا 166: تفاوتِ جنسها[
]بند 167: يكتا همسري[
]بند 168: منعِ زناشويي با محارم[
]بند 169: داراييِ خانواده[
ب: منابعِ ماليِ خانواده
]بندهاي 170 تا 171: داراييِ مشترك[
]بند 172: گروهِ خويشاوند[
پ: پرورشِ فرزندان و انحلالِ خانواده
]بند 173: مِهرِ پدر و مادري[
]بندهاي 174 تا 175: پرورشِ فرزندان[
]بند 176: طلاق[
]بند 177: رهاييِ فرزندان[
]بندهاي 178 تا 180: حقوقِ ارث[
]بند 181[ گذر از خانواده به جامعه ي مدني
فصلِ 2: جامعه ي مدني
]بندهاي 182 تا 184: جامعه ي اشخاص[
]بندهاي 185 تا 187: تحولِ ويژگي[
]بند 188: عناصرِ جامعه ي مدني[
الف: نظامِ نيازها
]بند 189: نيازهاي ذهني[
1. ]بندهاي 190 تا 195[ ماهيتِ نيازها و برآوردنِ آنها
2. ]بندهاي 196 تا 198[ ماهيت كار
3. ]بندهاي 199 تا 208[ منابعِ مالي ]و طبقات[
ب: اجرايِ عدالت
]بند 209 تا 210: شناساييِ حقِ شخصي[
1. ]بندهاي 211 تا 214[ حق همچون قانون
2. ]بندهاي 215 تا 218[ وجودِ قانون
3. دادگاه
]بندهاي 219 تا 221: نياز به عدالتِ همگاني[
]بندهاي 222 تا 228: جريانِ رسيدگي[
]بند 229: گذر به پليس و صنف[
پ: پليس و صنف
]بند 230: رفاهِ ويژه در مقامِ حق[
1. پليس
]بندهاي 231 تا 234: ضرورتِ مرجعِ همگاني[
]بندهاي 235 تا 240: نيازِ جامعه ي مدني به قواعِ اقتصادي[
]بندهاي 241 تا 245: تهيدستي در جامعه ي مدني[
]بندهاي 246 تا 248: گرايشِ جامعه ي مدني به گسترشِ استعماري[
]بند 249: گذر به صنف[
2. ]بندهاي 250 تا 255[ صنف
]بندهاي 256: گذر از جامعه ي مدني به دولت[
فصلِ 3: دولت
]بندهاي 257 تا 258: دولت در مقامِ «مثالِ» اخلاق گرايي و آزاديِ عيني[
]بند 259: عناصرِ دولت[
الف: قانونِ اساسي
]بندهاي 260 تا 262: رابطه ي دولت با افراد[
]بندهاي 263 تا 266: رابطه ي دولت با نهادها[
]بندهاي 267 تا 270: جنبه هاي ذهني و عينيِ دولت: ميهن پرستي، اصولِ تأسيسيِ دولت، دين[
]بند 271: اصولِ تأسيسيِ دولت همچون اندامواره[
I. قانونِ اساسيِ از جهتِ دروني
]بندهاي 272 تا 74: عناصرِ قانون اساسيِ بخردانه[
1. قوه ي زمامدار
]بند 275: سه عنصرِ قوه ي زمامدار[
]يك. كليت[
]بندهاي 276 تا 278: 1. يگانگيِ زمامدار[
]بند 279: 2. زمامدار در مقامِ شخصيِ منفرد و ذهن[
]بندهاي 280 تا 281: 3. زمامدار در مقام فردِ طبيعي[
]بند 282: حقِ عفو[
]دو. بندهاي 283 تا 284: ويژگي: حقِ زمامدار به گماردنِ مقامهاي اداري[
]سه. بندهاي 285 تا 286: فرديت: ثباتِ قوه ي زمامدار[
2. قوه ي مجريه
]بندهاي 287 تا 290: ساختارِ خدماتِ دولتي[
]بندهاي 291 تا 292: شرايطِ لازم برايِ سِمتهايِ دولتي[
]بندهاي 293 تا 297: وظايفِ كارمندانِ دولت[
3. قوه ي مقننه
]بندهاي 298 تا 299: كارِ قانون گذاري[
]بند 300: نقشِ پادشاه و قوه ي مجريه در قانون گذاري[
]بندهاي 301 تا 304: مجلسِ طبقات[
]بندهاي 305 تا 307: مجلسِ اعيان[
]بند 308: مجلسِ عوام[
]بندهاي 309 تا 310: وظيفه ي نمايندگان[
]بند 311: انتخابِ نمايندگان[
]بندهاي 312 تا 313: نظامِ دو مجلسي[
]بندهاي 314 تا 315: كارِ مجلسِ طبقات[
]بندهاي 316 تا 318: افكارِ عمومي[
]بند 319: آزاديِ ارتباطِ همگاني[
]بند 320: گذر به حاكميتِ خارجي[
II. حاكميت خارجي
]بندهاي 321 تا 324: دولت در مقامِ فرد[
]بندهاي 325 تا 328: طبقه ي نظامي و جنگ[
]بند 329: مرجعيتِ زمامدار در روابطِ خارجي[
ب. حقوقِ بين المللي
]بندهاي 330 تا 331: جايگاهِ حقوقِ بين المللي[
]بندهاي 332 تا 333: پيمانهايِ دولتها[
]بندهاي 334 تا 339: روابطِ ميانِ دولتها در زمانِ جنگ[
]بند 340: گذر از دولت به تاريخِ جهاني[
پ. تاريخِ جهاني
]بندهاي 341 تا 344: تاريخِ جهاني همچون تاريخِ روح [
]بند 345: ديدگاهِ تاريخ جهاني بالاتر از داوريهاي اخلاقي يا اخلاق گرايانه جاي دارد[
]بندهاي 346 تا 351: مراحلِ تاريخِ جهاني همچون اصولِ ملي[
]بندهاي 352 تا 354: چهار قلمروِ تاريخِ جهاني[
1. بند 355: قلمروِ شرقي
2. بند 356: قلمروِ يوناني
3. بند 357: قلمروِ رومي
4. بندهاي 358 تا 360: قلمروِ ژرمني

بازدید از صفحه اول ارسال به دوستان نسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین عناوین
x