آفتابنیوز :
آفتاب – فروزان آصف نخعی: " شب چراغ " داستان سال های پس از كودتای 28 مرداد 1332 نظامیان، علیه حكومت مردمی دكتر مصدق است . كتاب توسط نشر اشاره در سال 1384 منتشر شده است. جمال میرصادقی نویسنده كتاب، ماجرا را در شخصیت علی و دوستانش در 190 صفحه جستجو می كند . او اسطوره علی را در كودكی ، معترضی كه سخنگوی همكلاسی های خود است ترسیم می كند. در بزرگسالی علی بلندگوی مردم خود است ؛ ژورنالیست . پس از كودتا دستگیر می شود و به زندان می رود . علی بعد از چند سال از زندان بیرون می آید و با فضای توام با وحشت و ترس كودتا آشنا می شود : " دیگه نباید هیچ انتظاری داشت ، از هیچكس ، تو این چند ساله آدم ها خیلی عوض شدن فیروز ، خیلی. انگار تو وجودشان هم كودتا شده ، یكی دیگه داره راهشون می بره . دلم می خواست از این شهر می رفتم و آدم هاش و وابستگی هاش و فراموش می كردم... این كودتا دخل این ملتو آورده."
او به یاد شب هایی است كه قبل ازكودتا از دفتر مجله بیرون می آمد و با برو بچه ها راه می افتاد توی خیابان : " زنده بودیم . زندگی مان معنی داشت . لذت می بردیم . داد می زدیم و می خندیدیم . حالا خاموش شده بودیم واز خانه هایمان بیرون نمی آمدیم. "
او با چهره خشن كودتا در یك رستوران بیش از پیش آشنا می شود آن هم زمانی كه دوستان سابق بر این انقلابی اش ، یك شاعر جوان را مسخره می كردند ، شاعری كه همه هستی و امیدش در شعرهایی بود كه فكر می كرد كه دیگر مجال زندگی به آن ها داده نخواهد شد ، نا امیدی سراسر وجود او را فرا گرفته بود :
" در دل شب ،
پشت درهای بسته ،
بر دیوارهای شكسته ،
سایه ها ،
گرم رقصند .
روز،
مرده است .
دیو شب ،
مست وخندان ،
بر تن شهر ،
جامه سوگواری كشیده است ."
جوانك در ادامه ، شعری دیگر سروده بود :
" افسوس از آن رودخانهای كه درنیمه راه ماند و از حركت ایستاد و همه چیزهای خوب را در خود گنداند"
جوانك كه از سوی دوستان علی مسخره می شد ، قصد منزل كرد ، تلو تلو میخورد ، علی به سراغش رفت و گفت :" داشی چیزی نشده ، بهه ، كجای كاری ، ما صد دفه شكوفه كردیم ، كجای كاری داشی ."
جوانك به پهنای صورتش اشك می ریخت و به آینده ای كه كودتا برای او ساخته بود فكر می كرد . تاكسی صدا زد . یادش رفته بود دفتر شعرهایش را بردارد . علی او را برایش آورد و گفت : " شعر رودخونه ات عالی بود اما حیف كه درنیمه راهش موند."
قبل از كودتا علی در یك نشریه مشغول نوشتن بود : " مدیر نشریه خشنود بود و بچه ها خوشحال . هر شب پنج شنبه توی خانه یكی از بچه ها جمع می شدیم و مطالب مجله را با هم بررسی می كردیم و به چاپخانه می فرستادیم . یك روز عصر ریخته بودند به دفتر مجله و همه چیز را به آتش كشیده بودند و علی را با خودشان برده بودند ... كودتاچی ها مجله ها و روزنامه ها را تعطیل می كردند و اوباش توی خیابان ها می گشتند و مردم را كتك می زدند . زندان ها پر شده بود ."
" وقتی علی بیرون آمد دوباره خواست مجله را راه بیندازد ، اما صاحب امتیاز مجله ، شغل دولتی مهمی پیدا كرده بود و امتیاز مجله اش هم لغو شده بود ."
اكثر دوستان علی به نحوی وابسته به درآمدهای دولتی شده بودند به گونه ای كه دیگر این تنها كودتا نبود كه داشت او را خفه می كرد بلكه این بار این دوستان علی بودند كه نمی توانستند او را با معیارهای انسانی وآرمانی اش تحمل كنند . این دوستان علی و حتی همسرعلی بود كه نمی توانستند همراه او باشند. زن در پی اشتباهی به كژراهه رفت و از علی جدا شد . دیگر دوستان علی هم هریك به نحوی می خواستند او را نمك گیر دولت كنند و در جریان مسلطی كه راه افتاده بود حلاش كنند.
یكی از دوستان علی ، ابراهیم است . ابراهیم ، علی را درشركتش استخدام كرد تا بتواند زندگی روزمره اش را با دستمزدی كه دریافت می كند ، اداره كند. اما شركت ابراهیم برای علی یك زندان دیگر و یك شكنجه گاه دیگر است : " این همون ابراهیمی یه كه آه دربساط نداشت . حالا پول خونه اش دست كم می تونه خرج ماهیانه بیست خانوارو بده . خودش میگه از جون كندنهای شبانه روزیشه. قصههای درازی برات سرهم می كنه كه چطور خون دل خورده و چقدر زحمت كشیده تا خودشو به اینجاها رسونده . اما لب كلام ، تمام ثروتش از ساخت و پاخت هاییه كه در پیمانكاری ها داشته . خریدن پیمانكارهای دیگه و پرداخت سه درصد حق سازش به اونها و بردن مناقصه ها ، فروختن بعضی از مناقصه ها به پیمانكارهای دیگه با ده بیست درصد منفعت . نمی دونی جمشید ، چطور همه چیزو در اطراف خودش به گند كشیده ؛ ....سرمهندس فاسد ، حسابدار فاسد و جفت وجوركنندهها و پادوها و مهندس های ناظر فاسد . خریدن مصالح ارزون به جای مصالح گرون ، تقلب در ابعاد و اندازه ساختمان ها ، تقلب در سفت كاری ها و نازك كاری ها و تاسیسات ساختمون ها و فرار از مالیات ها و حق بیمه ها ، به علاوه بهره كشی از یه عده مفلوك و بی نوا .... با بالاتری ها و صاحب نفوذها بساز تا بتونی از زیردستی ها بهره بكشی . بیخود نیست كه هر روز جای خودشو محكم تر می كنه."
علی می تواند با این زندگی كنار بیاید ؟ : " آدم بهتره گشنگی بكشه اما نبینه اون چیزهایی كه زندگیشو بالاش داده ، داره از هم می پاشه. عجب روزگاریه . آدم دیگه به هیچكی نمی تونه اعتماد كنه."
با این كه علی تو كارش تخصص داشت ولی تن به قلم فروشی و تخصص فروشی به عمله استبداد نداد هر چند این پول بود كه سرنوشت همه چیز را در حكومت كودتا تعیین می كرد . ولی مقاومت علی در زندان جامعه ، دوستانش را به این نتیجه رسانده بود كه درگیری هایشان نتیجه عوض شدن خودشان است ونه عوض شدن علی.
جمشید در مطبوعات از یك خانم هنرپیشه كه با او رابطه داشت به نام میترا حمایت می كرد. جمشید ناظر فیلمهای سینما بود و با تایید او فیلم ها برروی پرده میرفت . كلی از این راه مال ومنال به هم می زد . ضمن این كه به علی درباره رابطه اش با میترا كه تاكید كرده بود دوستانه است ، دروغ گفته بود . میترا هم علی را می شناخت و هرچه كرده بود بتواند دل او را به دست بیاورد نتوانسته بود . ولی میترا دارای این شعور بود كه تا اندازه ای عظمت روحی علی را بشناسد و به آن احترام بگذارد . برای علی از طرق دیگر دام های مشابه پهن شده بود ولی هیچ نصیبی نبرده بودند . اسطوره اخلاق همچنان محكم بود. ولی دیگران تغییر كرده بودند . كودتا تا مغز استخوانشان نفوذ كرده بود . علی كه حالا به آیینهای برای آن ها تبدیل شده بود قابل تحمل نبود . دوستانش او را تحمل نمی كردند زیرا گمان می بردند كه تنزه طلبی می كنه ، برخی كه انصاف بیشتری داشتند به خوبی میدانستند كه این خودشان هستند كه شیب منفی پیدا كرده اند. " روزها پشت سرهم می آید و می گذرد ، و آدم دیگر رها شده است ، ول شده است . بعد موقعی می رسد كه دیگر نمی تواند به گذشته اش برگردد ، به خودش برمی گردد می بیند چقدر تغییر كرده است ، به راهی كشیده شده كه نمیخواسته ، نمیخواسته ". " چه اتفاقی افتاده بود كه همه با هم در افتاده بودند ؟"
همسر علی كه رفته بود شیراز ، تصمیم می گیرد به علی برگردد. تصمیم منیژه برای بازگشت به سوی او پس از آن است كه در اتوبوسی كه او را به سوی شیراز می برد دو شعر را در یك مجله به نام " مرداب " و " رودخانه " خواند ، همان جوان كه در كافه شهر مورد تمسخر دوستان علی واقع شده بود ، شعر را به توصیه علی تكمیل و به او تقدیم كرده بود، درحقیقت شعر " رودخانه " دنباله شعر " مرداب " بود : " رودخانه ای كه سر راهش به مردابی می رسد و از حركت باز می ماند اما بیم از گندیدن و سودای رفتن و به دریا رسیدن او را بر میآشوبد و از مرداب خود را می رهاند و در دشت سرازیر می شود و سرود خوانان به سوی دریا می رود ."
ولی بازگشت به سوی علی برای منیژه و دوستانش به چه معنایی است در جامعه كودتا زده ؟
آیا دیر نشده است ؟ فریده دختر علی كه پس از جدایی از همسرش با او زندگی می كرد به دنبال یك بیماری ، و زدن آمپول اشتباه ، به كام مرگ رفت . او تنها امید علی بود . دیگر كسی نیست كه به ارزش هایش احترام بگذارد . اكنون وقت رفتن است . تصمیم می گیرد بمیرد . آلوده به مواد می شود . آن قدر كه سوزنی شده و گاه لاشهاش را در خیابان پیدا میكنند. كودتا ابرهای سیاه نا امیدی را بر سر او ، همسرش ، دوستانش وهموطنانش گسترانده بود . اول زندان ، دوم در خلال زندان همسرش به كژراهه و خیانت می رود . سوم كودتا راه میگساریهای شبانه را برای جوانان باز می گذارد تا پاسی از شب لول لول شده و مست و پاتیل به خانه بروند . مانند اعدامیهایی كه دائما افیون مصرف می كنند و می خوابند تا روز موعود سخت نگذرد . چهارم مرگ نا بهنگام دخترش ، دیگر توانش تحلیل رفته است ، چیزی برایش باقی نمانده است . حالا نوبت اوست خودكشی كند. مگر می شود ملتی به دست یك عده چكمه پوش گرفتار شود و بتواند در هر لحظه به درستی تصمیم بگیرد ؟ حالا وقت عقب نشینی است . وقتی حمله می كنی ، تعداد كشتههایت كم است . اما امان از آن لحظه ای كه باید عقب نشینی بكنی . هرثانیه اش زجر آور است . در اطرافت هر لحظه كسی به خاك میافتد . حالا وقت آن است كه علی نیز به خاك بیفتد . كودتا همه را به یكدیگر بی تفاوت و بدگمان كرد ، همه را تنها كرد . " چرا به همدیگر اعتماد نداریم ؟"
اما دست روزگار كارهایی می كند كه هیچكس باورش نمی شود ، مانند آن كه مریم مجدلیه قرار است یكی از حواریون عیسی مسیح شود . این بار میترا همان هنرپیشه ای كه بی پروایی اش شهره خاص و عام است و از علی تنها لذت پرهیزگاریاش را چشیده ، به داد علی می رسد . به مجید یكی از دوستان متمول علی تماس می گیرد : " گوش كن مجید ، این ها اصلا به من مربوط نیست و هیچ علاقه ای هم ندارم كه دخالتی بكنم و مثلا نقش زن خیرخواهی رو در این وسط بازی كنم ...."
" می دونی كه من برای نقش فاحشه ها ، زن های دریده و بی چشم و رو و زن های تیغ زن و بی وفا و جانی ساخته شده ام ...انگار طبیعتم با این جور زن ها بیشتر می خونه تا زن های عفیف و پاكدامن ....فكر كردم ممكنه دلت بخواد از احوالات مشعشعانه دوست سابقت خبرداشته باشی و بدونی به كجاها كشوندینش ، دوستان عزیز و جون جونیش . وقتی نتونسین اونو دنبال خودتون بكشین و مثه خودتون بی بو و خاصیتش كنین ، هر كدون یه جور حسابشو رسیدین : یكی مقاله هاشو تحریف كرد و نزدیك بود دوباره كار دستش بده ، یكی با شركت و پول هاش خواست ان روش بماله ، یكی سكه یه پولش كرد و هر جا نشست ، گفت این مردیكه چرا تو زندگی خصوصی آدم دخالت می كنه ، یعد هم كاسه و كوزه رو سر من بیچاره شكست كه مثلا آب توبه سرش ریخته و خودشو تطهیر كرده ، یكی افیونیش كرد تا از قبل پول های او خرج هرویین خودشو در بیاره ، یكی ... یكی ... یكی .... یكی زنشو .... كاش گردنشو می شكسین و زود راحتش می كردین تا بیچاره فلك زده به این حال وروز نمی افتاد ."
میترا پشت تلفن باز ادامه داد:
" اگه می بینی به تو گه سگ تلفن زدم فقط برای اینه كه میون این همه بی شرف ها ، تو خاك بر سر اكبیری دست كم آدم تری ."
مجید به سوی نجات علی شتافت ، از خودش خجالت می كشید : " میترا در میان گنداب ایستاده بود ولی از خودش عطری پراكند كه او را به خجالت انداخت ."
وصف حال مجید از زبان خودش گویای خجالتش است :
" ما از گذشته هایمان دور و جدا می شدیم و از خودمان هم . مردانی بدون میراث بودیم ، مردانی كه گذشته خود خود را گم كرده بودند. چیزی در ما رو به خاموشی می رفت كه اسمش زندگی بود و چیزی هر روز ما را بیشتر گرفتار خود می كرد كه اسمش پول بود ؛ كودتا شادی زندگی را از ما گرفته بود ومارا بدون گذشته كرده بود ."
علی ناراحت بود كه حالا كار به جایی رسیده كه میترا برایش غصه می خورد ؟! ولی از این نكته غافل بود كه حتی میترا هم طرف كودتا نبود . او می خواست قهرمان ضد كودتایش ، اسطوره پاكی ومقاومت را تا انتها در اوج ببیند . ولی مگر می شد اسطوره به تنهایی پیش برنده تاریخ باشد . همه باید به كمك هم می آمدند تا سحر كودتا باطل شود . چند تا مرغ ؟ 30 تا مرغ لازم بود تا " سیمرغ " شوند و از دست شكارچی ظالم رهایی یابند. 30 مرغ یا " سیمرغ " رمز عملیات زندگی علیه كودتا بود. تا مردم خودشان نخواهند تحولی رخ نخواهد داد . علی اما این بار هم مثل ققنوس می خواست از خاكستر خودش بلند شود ، این بار هم مانند قبل از كودتا خودش را نجات بدهد ، ولی باید ابتدا تكلیف اش را با خودش روشن می كرد. رفت تا ترك كند كه به مشكلات ترك برخورد . همسرش منیژه كه دامن پاكی از مدت ها پیش از مرداب برگرفته بود ، به رودخانه زندگی پیوست و به كمك اش آمد ، دوستانش حالا در چهره علی و كمك به او ، كمك به خویش را می دیدند .شب چراغ زندگی ، با تلاش همه روشن می مونه . حالا همه می خواستند كه شب چراغ زنده بماند . همه می خواستند حتی میترا ، كه زندگی سالم كه ضد زندگی سرمازده كودتایی است ادامه یابد . همه می خواستند علی زنده بماند . علی كه در خوردن دارو افراط كرده بود ، در بیمارستان لحظات سختی را از سر می گذراند . اگر به هوش نمی آمد ، صبح می مرد . علی صبح به هوش آمد. همه می خواستند كه این ایمان راستین زنده بماند تا حرارتش شعله زندگی را روشن نگاه بدارد . حالا " بچه ها همه هسن " همه به موقع رسیده بودن. ولی كودتا نفهمید كه شكست خورده است .