آفتابنیوز : حبیباله دانش هم راوی همین جهان بیعدالت برشتی است اما با یک تفاوت: در دوران سانتیمانتالیسم تئاتر ما! دوران قهر مخاطب عام با صحنههای به ظاهر روشنفکری، دوران گسلهای عمیق فرهنگی، دوران اندیشهورزیهای خنثی و اظهارات و اجراهای بی بو و خاصیت و خندهآور و صد البته عافیتطلبانه...
در یک برهوت بی سمت و سوی فرهنگی با تابلوهایی که تنها باید تاییدگر باشند، اجرایی از برشت خود یک غنیمت و فرصت است و چه مشکل است تغذیه سلایق گرسنه مخاطبان گمشده در حالی که اشتهایشان با انواع فستفودهای فرهنگی بیمایه و رنگین به اشباع و حد تهوع رسیده است. بگذریم...
اجرا در نظمی بهم پیوسته بر همذاتپنداری مخاطب استوار شده است. تم اصلی با داستانپردازی کم نقص و متن با تغییراتی محدود و قابل تامل، خود را به مخاطب میشناساند اما کنشها بدون اضافات من درآوردی و خارج از متن و تحمیل شده طراحی گردیده و فضای کلی اثر بدون پرتره کردن خود (بازیگران) - که بلایی است به جان تئاتر کنونی ما- به تماشاگر منتقل میشود. بازیگران خود را به نمایش نگذاشته و در اجرا صادق به نظر میرسند. معتقدم این صداقت با مبالغه تئاتری متفاوت است که در برخی مواقع محدود، کنشهای مبالغهآمیز (Overact) با درکی کمرنگ از موقعیت نیز به چشم میخورد. از این منظر اجرا دارای یکدستی خود بوده و تماشاگران را با سرعتی مطمئن و در مسیری بدون دستانداز و سکته، به غایت متن رهنمون میشود. مبحث فاصلهگذاری برشت (به نوعی دور کردن مخاطب از غلیان احساسات اولیه بدون قدرت داوری و نظارت بر پیرامون) با تقلیل بخشهای روایی به نفع عناصر اجرایی و همنوایی ساز و آوازهای دسته جمعی، متناسب کار شده و اجرا دقیقا در جاهایی موفقتر به نظر میرسد که قصد ارائه پیام مستقیم و ارجاعی و از بالا به پایین را نداشته و به صورت غیرمستقیم به این کار پرداخته است.
در نگاهی کلی میتوان در نظر داشت که اجرا در کمتر لحظهای از ریتم پویای خود فاصله گرفته است. کارگردان و گروه اجرایی با معنای کلمه به کلمه متن به کنشهای بصری و دراماتیک، مانع از آن میشوند که تماشاگر به ناگاه خمیازه بکشد و یا ساعت و تلفن را نگاه کند. طراحی صحنه موجز و کاملا کاربردی، ضمن اشارات چند لایهای به مضامین مختلف (زبان درازی و تمسخر، شمایی از بدن زن، سکون و ایستایی و...) نظامی نشانهای را خلق نموده که کندوی خلقهای بصری شگرف صحنه است. این طراحی به همراه طراحی حرکات بازیگران (حرکت قطار، شبیهسازی فیل، بخش معابد و تابوت و...) با همین امکانات نسبتا محدود، موجب معنازایی شده و در نهایت نیز به کمک اجرا میآید نه آن که تافته جدا بافتهای دکوری و تزئینی باشد. بهترین مصداق برای چنین نکتهای، پایان کوبنده اجراست که قدرت کارگردانی و همراهی گروه خلاق بازیگران را به رخ میکشد.
کیست که از استحاله گالیگی از یک ماهیگیر به یک ماشین کشتار جنگی دچار واهمه نشود؟ چهار سرباز جوخه در هیبتهایی عظیم (که شدیدا نگارنده را به یاد ابرعروسکهای مه یر هولد میاندازد) قصد پیشروی، تخریب و کشتار را دارند. یکی از آنها گالیگی است که حتی در مراسم تدفین خود شرکت کرده و به کثیفترین شکل ممکن مسخ شده است. حالا او به اندازه یک جهان بیهویت است...
متن و اجرا در این بخش به مایههایی از گروتسک (موازنه حل ناشده وحشت و خندیدن) دست مییابند که در صورت اجرای دقیق آن میتواند تاثیری عمیق بر مخاطب باقی گذارد. این اجرا را برای دیدن، تجربه کردن و در نهایت لذت بردن پیشنهاد میکنم.