آفتابنیوز :
آفتاب - سید حسن خمینی (جماران): ماه رمضان ماه خداوند، ماه نزول قرآن و از شریفترین ماههای سال است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته میشود، و عبادت در یکی از شبهای آن( شب قدر )بهتر از عبادت هزار ماه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماهها است؛ روزهایش بهترین روزها، شبهایش بهترین شبها و ساعاتش بهترین ساعات است. بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفسهای شما تسبیح، خواب شما عبادت، عملهایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.
حجت الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی یادگار گرامی امام راحل به برکت ایام مبارک ماه رمضان سلسله نوشتاری را در اختیار پایگاه اطلاعرسانی و خبری جماران قرار دادهاند که از امروز تا پایان ماه مبارک رمضان تقدیم خوانندگان وکاربران گرامی و علاقمندان اهل بیت (ع) و دوستاران بیت امام خمینی (س) میکند، باشد تا در این راه سهمی هرچند کوچک برداشته باشد.
یادگار امام راحل درمقدمه این نوشتار نوشته است: نگارنده را امسال فراغتی حاصل شد تا کتاب شریف کشف الاسرار نوشته ابوالفضل رشید الدین میبدی را به مطالعه برگیرد و از همین رو بر آن شدم که گوشه هایی از آن را که موافق طبع ایام روزه داری است، خدمت برادران و خواهران تقدیم کنم و به فراخور مطالب آن از تفاسیر و متون دیگر اسلامی بهره گرفته و آن را ضمیمه نوشتار کنم..
بخش نخست این سلسله نوشتار که با عنوان" دلیل راه" به شرح زیر است:
بسمه تعالی
ایام ماه مبارک رمضان، بهانه ای است تا بیشتر از خرمن اندیشه اسلامی خوشه چین شویم. بزرگان و علمای دین، و به پیروی از ایشان همه دلبستگان معارف اسلامی، هر یک به اندازه توان خویش، این ایام و لیالی را زمینه ای ساخته اند تا با استمداد از فضای ملکوتی آن، هم دل خویش را از غبار سالانه بشویند و هم آبی زلال از سرچشمه معارف الهی بر دلهای جامعه خویش روان سازند.
چنانکه از رسول مکرم اسلام(صلى الله علیه و آله و سلم) روایت است: «إنّ لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرّضوا لها» در روزگار زندگانی شما، از جانب خداوند گاه نسیمی میوزد، بیدار باشید و خود را در آن داخل کنید. (الامالی، شیخ مفید، ص206)
و چنین است که وقتی ماه مبارک رمضان، بیش از هر زمان دیگر، نسیم خُلد در جامعه میوزد و بیش از هر وقت دیگر احتمال آن می رود که عطری از جانب عرش برین در جان خسته ما بوزد، باید هشیار بود و تن را از آسایش فارغ کرده و روی به نور معرفت کردگار گرداند.
نگارنده را امسال فراغتی حاصل شد تا کتاب شریف کشفالاسرار نوشته ابوالفضل رشید الدین میبدی را به مطالعه برگیرد و از همین رو بر آن شدم که گوشه هایی از آن را که موافق طبع ایام روزه داری است، خدمت برادران و خواهران تقدیم کنم و به فراخور مطالب آن از تفاسیر و متون دیگر اسلامی بهره گرفته و آن را ضمیمه نوشتار کنم. هدف از این تقریر ـ إن شاء الله ـ آن باشد که سهمی از دعای دوستان و مؤمنان حاصل آید و دعای گوشه گیران، این روز ها مرا نیز دریابد که بتوانم دُرّ توفیق را دریابم و لطف خداوندی را مگر از انفاس ایشان به ارمغان گیرم.
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
دعای گوشه نشینان، بلا بگرداند چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری
***
«کشفالاسرار و عدة الابرار» نام تفسیری است که در ده جلد با تحقیقات علی اصغر حکمت در سال 1331 هجری شمسی منتشر شده است. این کتاب که برخی به اشتباه آن را به سعدالدین تفتازانی نسبت داده اند(1) ، از زمره اولین تفسیرهای عرفانی موجود از قرآن است که توسط رشید الدین ابی الفضل بن ابی سعید احمد بن محمد بن محمود میبدی در سال 520 هجری قمری به رشته تحریر درآمده است .(2) این کتاب گویا بر اساس «تفسیر الهروی» نوشته پیر هرات خواجه عبدالله انصاری (که متأسفانه در دسترس نیست) نگاشته شده و ارشادات بسیاری به نکات پیر هرات دارد، تا آن جا که برخی آن را شرح و تفصیل تفسیر خواجه عبدالله انصاری دانسته اند. (المفسرون، ایازی، ص589)
میبدی که از مؤلفان نیمه اول قرن ششم هجری قمری است، به جهت رواج فضل در خانواده اش، مقدمات علوم را نزد خاندان خویش فرا گرفت و به سبب ذوق آموختنِ بیشتر، رهسپار هرات گردید که در آن روزگار از رونق علمی و دینی وسیعی بهره مند بود و همان جا بود که در محضر عارف بزرگ و پیر طریقت خواجه عبدالله انصاری حاضر شده و تألیف کتاب خویش را در شرح تفسیر استاد خود در اوایل سال 520 هجری قمری آغاز نمود.
مشی میبدی در این کتاب چنان است که ابتدا آیه را ترجمه میکند و این مرحله را نوبت اول مینامد. سپس به ذکر قرائتهای مختلف، شأن نزولها و احکام شرعی آن آیه میپردازد. وی این مرحله را نوبت دوم نام می نهد و در نوبت سوم به اشارات و رموز عرفانی اشاره می کند. در این نوبت میبدی بسیار از سخنان پیر طریقت که همان خواجه عبدالله انصاری است یاد میکند. نکته مهم در نگاه عارفانه وی، دوری جستن از تأویلات صوفیانهای است که از ظاهر قرآن فاصله دارد.
این نوشتار، ضمن آن که به ظرائف سخن میبدی میپردازد، به حکم آن که «اهل البیت أدری بما فیالبیت» از دریای بیکران معارف اهل بیت عصمت(ع) بهره میبرد و با تمسک به حبلالمتین سعادت، مطلب را به شمیم پرفیض کلمات ائمه اطهار علیهم السلام دل نشین تر می سازد. و برای آن که خوانندگان با نوشته های مفسرین دیگر نیز آشنا شوند، از آن چه در تفسیرهای دیگر نیز بیان گردیده است، یاد می کند. چنانکه به پاس زحمات مترجمین قرآن، از ترجمه های گوناگون کتاب خداوند سخن به میان آورده و از خرمن اندیشه اسلامی به مناسبت هر بحث استفاده میبرد.
خداوند سبحان در سوره بقره آیات 183 تا 187، درباره روزه ماه مبارک رمضان میفرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ﴿۱۸۳﴾ أَیَّامًا مَّعْدُودَاتٍ فَمَن کَانَ مِنکُم مَّرِیضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ وَعَلَى الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعَامُ مِسْکِینٍ فَمَن تَطَوَّعَ خَیْرًا فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ وَأَن تَصُومُواْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿۱۸۴﴾ شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِیَ أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَیِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَمَن کَانَ مَرِیضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ وَلِتُکْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُکَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاکُمْ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ﴿۱۸۵﴾ وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ ﴿۱۸۶﴾ أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِکُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَکُمْ فَتَابَ عَلَیْکُمْ وَعَفَا عَنکُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُواْ مَا کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَکُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّیَامَ إِلَى الَّلیْلِ وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاکِفُونَ فِی الْمَسَاجِدِ تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ﴿۱۸۷﴾
آیتالله العظمی مکارم شیرازی این آیات را چنین معنی کردهاند: «ای افرادی که ایمان آوردهاید، روزه بر شما نوشته شده، همان گونه که بر کسانی که قبل از شما بودند نوشته شد؛ تا پرهیزگار شوید. چند روز معدودی را (باید روزه بدارید) و هر کس از شما بیمار یا مسافر باشد تعدادی از روزهای دیگر را (روزه بدارد) و بر کسانی که روزه برای آنها طاقت فرساست، (همچون بیماران مزمن و پیران) لازم است کفّاره بدهند، مسکینی را اطعام کنند. و کسی که کار خیری انجام دهد، برای او بهتر است. و روزه داشتن برای شما بهتر است اگر بدانید!. (روزه در چند روز معدود) ماه رمضان است؛ ماهی که قرآن، برای راهنمایی مردم، و نشانههای هدایت، و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است. پس آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر باشد، روزه بدارد! و آن کس که بیمار یا در سفر است، روزهای دیگری را به جای آن، روزه بگیرد! خداوند، راحتی شما را میخواهد، نه زحمت شما را! هدف این است که این روزها را تکمیل کنید؛ و خدا را بر این که شما را هدایت کرده، بزرگ بشمرید؛ باشد که شکرگزاری کنید. و هنگامی که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو) من نزدیکم! دعای دعاکننده گان را، به هنگامی که مرا می خواند، پاسخ می گویم! پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند)!.
پی نوشت قسمت اول:
1- کشف الظنون، حاجی خلیفه، ص317 به نقل از علی اصغر حکمت بر کشف الاسرار
2- پیش از آن، تفسیر لطائف الاشارات معروف به تفسیر قشیری، در سال 425 هجری قمری سامان یافته است و آن نیز تفسیری عرفانی به حساب میآید.
بخش دوم فصل اول
«الصوم لی»
میبدی مینویسد:
قوله تعالی: «یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام»، به زبان اشارت و بیان حکمت میگوید: ای شما که مؤمنان اید! روزه که بر شما نبشته شد از آن [جهت] نبشته شد که همه مهمان حق خواهید بود. [خدا] فردا در بهشت خواهد تا مهمانان، گرسنه به مهمانی برد [چرا] که کریمان چون کسی را به مهمانی برند، دوست دارند که مهمان گرسنه باشد تا ضیافت به دل مهمانان شیرین تر بود. رب العالمین، بهشت و هر چه در آن است مؤمنان را آفرید [چرا] که هیچ چیز از آن، وی را به کار نیست و به آن محتاج نیست.
پیر صوفیان دعوتی ساخت پس هیچکس نرفت. آن پیر دست برداشت [و] گفت: بار خدایا اگر بندگان خود را فردا به آتش فرستی، آن بهشت و آن نعیم، بر کمال، چون سفره من باشد! نوای [و صفای] سفره در آن است که خورنده بر سر آن است.
آری! هر چه خزائن نعمت است، رب العالمین همه برای مؤمنان و خورندگان آفرید که خود نخورد، از این جا گفت عز جلاله: «الصوم لی». قال بعضهم [برخی بزرگان گویند] ـ یعنی الصمدیة لی لا آکل و لا اشرب ـ صمدیت مراست که نه خورم و نه آشامم. و أنا أجزی به ـ روزه داران را خود پاداش دهم بیحساب، [چرا] که ایشان موافقت ما طلب کردهاند از روی ناخوردن، و دوستی ما خواسته اند. که اول مقام در دوستی، موافقت است. پس [به سبب] موافقت تو، الله را به ناخوردن، (هرچند که ناخوردن تو تکلّفی است و وقتی، ناخوردن الله صفتی است و ازلی [نخوردن تو موقت است و باعث زحمت ولی نخوردن حق تعالی ویژگی اوست و همیشگی است]) میدان [و مطمئن باش] که از آن، چه شرف و کرامت به تو باز گردد در دل و دین.
و گفتهاند ـ «الصوم لی» ـ اضافت روزه با خود کرد [یعنی گفت روزه برای من است] تا دست خصمان از آن کوتاه کند، فردا در قیامت چون خصمان [دشمنان] گرد تو برآیند، و عبادتهای تو به آن مظالم که در گردن داری بردارند، رب العالمین آن روزه تو در خزینه فضل خود میدارد، و خصمان تو را میگوید ـ این [روزه] از آنِ من است. شما را ور آن دستی نه [و در آن حقی ندارید] ـ پس به عاقبت [در آخر کار] به تو باز دهد، گوید ـ این اضافت [این که گفتم روزه برای من است] از بهر آن با خود کردم تا از بهر تو نگه دارم.» (کشف الاسرار، میبدی، ص493)
اشاره میبدی در این متن به حدیثی است که در منابع شیعه و اهل سنت وارد شده است؛ این حدیث در منابع روایی ما چنین آمده است: علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن سلمة صاحب السامری عن ابی الصباح عن ابی عبدالله علیه السلام قال: ان الله تبارک و تعالی یقول الصوم لی و انا أجزی علیه» (الکافی، کلینی، ج4، ص63)
ممکن است «اجزی به» را به صیغه معلوم بخوانیم و چنین معنی کنیم که من به آن جزا و پاداش می دهم و ممکن است ـ چنانکه ابن اثیر احتمال داده است (النهایة، ابن اثیر، ج1، ص270) آن را به صیغه مجهول خوانده و چنین معنی نماییم «من خود برای آن جزا هستم»
شیخ طبرسی در مکارم الاخلاق صفحه 138 این روایت را به صورت مفصل تری مورد اشاره قرار داده است: «وقال رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم) لأصحابه : ألا أخبرکم بشئ إن أنتم فعلتموه تباعد الشیطان منکم کما تباعد المشرق من المغرب؟ قالوا: بلى یا رسول الله، قال: الصوم یسود وجهه و الصدقة تکسر ظهره و الحب فیالله و المؤازرة على العمل الصالح تقطع دابره و الاستغفار یقطع وتینه. ثم قال (صلى الله علیه وآله و سلم): لکل شئ زکاة وزکاة الأبدان الصیام. وقال (صلى الله علیه وآله و سلم): الصائم فی عبادة و إن کان نائما على فراشه ما لم یغتب مسلما. وقال (صلى الله علیه وآله و سلم): قال الله تبارک و تعالى: الصوم لی و أنا أجزی به. و للصائم فرحتان: حین یفطر و حین یلقى ربه عز و جل. و الذی نفس محمد بیده لخلوف فم الصائم عند الله أطیب من ریح المسک.»
ترجمه: پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خویش می فرمودند: آیا خبر بدهم به شما از چیزی که اگر انجام دهید، شیطان از شما به اندازه ای که مشرق از مغرب دور است، دور می شود، عرض کردند بله یا رسولالله، حضرت فرمودند: روزه صورت شیطان را سیاه میکند و صدقه کمر او را میشکند و دوستی خدا و زیادت عمل صالح، دنباله او را قطع میکند، و استغفار کردن رگ قلب او را قطع می کند. سپس پیامبر فرمود: برای هر چیزی زکات است و زکات بدن، روزه است. و فرمودند: روزهدار مادامی که غیبت مسلمانی را نمیکند (1) در عبادت است اگرچه در بستر خویش در خواب باشد. و فرمودند: خدای سبحان می فرماید: روزه برای من است و به آن جزا میدهم، روزهدار دو خوشحالی دارد یکی وقتی که افطار میکند و دیگر آن لحظهای که پروردگارش را ملاقات میکند. و به خدایی که جان محمد در دست اوست، بوی دهان روزهدار، در نزد خدا از عطر مشک خوشآیندتر است.»
این روایت را در میان اهل سنت، نسایی (السنن الکبری، ج2، ص90)، سیوطی (الجامع الصغیر، ج1، ص293) و متقی هندی (کنز العمّال، ج8، ص445) و بسیاری دیگر نقل کردهاند.
مرحوم عبدالرزاق گیلانی در ترجمه مصباح الشریعة درباره این روایت مینویسد: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله: قال الله تعالی: الصوم لی و انا اجزی به. حضرت مصطفی صلی الله علیه و آله، از جناب احدیت نقل می فرمایند که: آن حضرت عز شأنه فرموده که: روزه از برای من است و مختصّ به من است، و من ثواب او را چنانکه لایق به من است، به روزه دار خواهم داد. وجه تخصیص حضرت باری تعالی، خصوص روزه را، در میان سایر عملها به جناب خودش، عدم اطلاع غیر است به این عمل، چراکه هر عملی که ستر و خفا، در او بیشتر است، به خلوص اقرب است، و قدر و اعتبارش نزد خدای تعالی بیشتر است. از این جهت، قدر ذکر «لا اله الا الله» در میان اذکار بیشتر است .(2) (ترجمه مصباح الشریعة، گیلانی، ص155 / ایضا ن ک: مشارق الشموس، خوانساری، ج2، ص448)
نکته حائز اهمیت که بسیار مورد توجه قرار گرفته است، آن است که چرا از بین همه عبادات خداوند سبحان تنها «روزه» را به صفت «برای من» مزیّن ساخته است. علاوه بر این دو توجیه که ـ از میبدی و گیلانی ـ برای «الصوم لی» مورد اشاره قرار گرفت، از قرطبی نقل شده است که مینویسد: «چون همه عبادات با یکی از احوالات آدمی مناسبت دارد، (مثلاً نماز همراه با حرکت است و حرکت از ویژگیهای انسان است)، غیر از روزه که با صفت حق تعالی یعنی بینیازی، نخوردن و نیاشامیدن مناسب است، آن را به خدای سبحان نسبت دادهاند. در حالی که همه عبادات از آنِ خداست.» (شرح سنن النسائی، سیوطی، ج4، ص159) همین معنی مورد اشاره ابن عربی و شعرانی نیز واقع گردیده است. (العهود المحمدیه، شعرانی، ص169 / الفتوحات المکیة، ابن عربی، ج1، ص258و623)
ابن اثیر به نکته دیگری اشاره کرده و مینویسد: «در هیچ ملتی از ملل مشرک و بتپرست برای بتها روزه نمیگرفتند، اگرچه برای بتها نماز میخواندند و قربانی میکردند. و به همین جهت روزه تنها برای خداست و چون یک فرمان ویژه از جانب خداوند سبحان است و قبل از آن برای غیر خدا انجام گرفته است، خداوند میفرماید: «الصوم لی». (النهایة، ابن اثیر، ج1، ص270)
این گفته ابن اثیر به سبب آن چه استاد معظم آیتالله العظمی جوادی آملی نوشتهاند مردود است. ایشان در تفسیر خویش (تسنیم، ج9، ص300) تصریح دارند که بتپرستان گاه برای بتهای خویش روزه میگرفتند.
برخی دیگر نیز نوشتهاند علت آن که فرمود: «الصوم لی و انا اجزی به» آن است که ثواب روزهدار قابل اندازهگیری نیست و جز خداوند کسی نمی تواند آن را معین کند و از همین رو آن را شخصاً بر عهده گرفت و موکول به ملائکه نفرمود. (فیض القدیر، مناوی، ج2، ص390)
شهید ثانی نیز بر همین علل تأکید دارد. (مسالک الافهام، ج2، ص75) و همچنین مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر شریف المیزان به این احتمالات توجه کرده و مینویسد: «روزه تنها عبادتی است که از «نفی» پدید آمده است و بقیه عبادات همانند نماز و حج از امور وجودی شکل گرفته اند و یا افعال وجودی در آن ها دخیل است. و این در حالی است که افعال وجودی برای اظهار عبودیت عبد و ربوبیت پروردگار کامل نیستند، چراکه همه آنها نقص مادی را همراه دارند و به نوعی نیز انیت عبد را در بر دارند و ممکن است برای غیر خداوند نیز در آن ها نصیبی باشد چنانکه ریا در آن ها راه دارد در حالی که «نفی» تنها بین عبد و رب است و به حسب طبع اولی کسی را از آن اطلاعی نیست. (المیزان، ج2، ص25)
روشن است که عبارت ایشان ناظر به آن روزهای است که از «سُمعه» خالص باشد. چراکه روزه نیز اگر همراه با سمعه باشد، میتواند آغشته به ریا گردد. البته سمعه (رساندن به گوش مردم و مطلع کردن آن ها) از امور وجودی است و طبیعی است که ضرری به استدلال مرحوم طباطبایی نمی زند.
در این جا نکتهای است که لازم است به آن اشاره نماییم:
چنانکه امام خمینی در چهل حدیث (ص45) اشاره می نمایند، ریا گاه برای نفس خود آدمی است و انسان گاه خویشتن را می فریبد، بسیار اتفاق می افتد که عملی را ما در خلوت خویش انجام میدهیم ولی ذرهای بوی الهی در آن نیست، و بسیار ریاضتها میکشیم که به گمان خویش در مسیر خداست ولی در حقیقت تنها برای شادمان ساختن نفس خویش است. و به این حساب ریا در روزه نیز راه دارد حتی اگر آمیخته به سمعه نشود.
امام خمینی مینویسند: «اگر شما دارای ملکات فاضله انسانیه باشید، در وقتی [و در صورتی] آن ملکات صورت شما را انسانی میکند که با آن ملکات بدون این که از طریق اعتدال خارج شده باشند محشور گردید. بلکه ملکات در صورتی فاضله است که نفس اماره در آن تصرف نکند و در تشکیل آن قدم نفس دخیل نباشد. بلکه شیخ استاد ما (3) دامظله میفرمودند میزان در ریاضت باطل و ریاضت شرعی صحیح قَدَم نفس و قدم حق است.
اگر سالک به قدم نفس حرکت کرد و ریاضت او برای پیدایش قوای نفس و قدرت و سلطنت آن باشد، ریاضت، باطل و سلوک آن منجر به سوء عاقبت میباشد. و دعویهای باطله نوعاً از همین اشخاص بروز میکند. و اگر سالک به قدم حق سلوک کرد و خدا جو شد، ریاضت او حق و شرعی است؛ و حق تعالی از او دستگیری میکند.
به نص آیه شریفه که میفرماید: و الذین جاهدوا فینا لَنَهدیَنَّهم سبلنا(سوره عنکبوت، آیه69) «کسی که مجاهده کند در راه ما، هر آینه هدایت میکنیم او را [به] راه های خود.» مادامی که مملکت وجود شما از حب نفس و حب جاه و جلال و شهرت و ریاست به بندگان خدا پر است، نمیتوان ملکات شما را ملکات فاضله دانست.» (چهل حدیث، امام خمینی، ص45)
پس چنان که به نظر میرسد نمیتوان گفت «در بین عبادات فقط روزه به صفت «الصوم لی» مزیّن گشته چراکه ریا در آن راه ندارد.» همینطور به نظر میرسد نمیتوان به آن چه از ابن عربی نقل شده، تکیه کرد. چراکه اگرچه روزه امری عدمی است و سایر عبادات دارای اعمال وجودی هستند، ولی تکیه بر این که «صوم صفت صمدانیت است که عبارت است از تنزّه بی نیازی نسبت به اکل» (الفتوحات المکیة، ابن عربی، ج1، ص258)، برای آن که بگوییم تنها صوم است که شأنیت صفت «الصوم لی» را دارد، تمام نیست چرا که این نگاه اگرچه به تنزیه حق توجه دارد، ولی از حقیقت وجود که ظلّ خدای سبحان است چشم میپوشد. چگونه است که «صمدانیت» باعث صفت «الصوم لی» میشود ولی قیّومیت و رحمانیت که در صلاة و صدقه است نمیتواند چنین صفتی را پدید آورد.
مرحوم سید حیدر آملی درباره این انحصار، نظری دیگر دارد. این عارف شیعی مینویسد: «عارف باید از مشاهده افعال غیر خدا امساک کند، تا به مقام توحید افعالی برسد. [هرچیز را فعل خدا بداند و بپذیرد که هیچ چیز در عالم جز خدای سبحان مؤثر نیست]، سپس از مشاهده صفات غیر خدا چشم بپوشد تا به مقام توحید صفاتی برسد [هر جمال و صفتی را متعلق به حق تعالی بداند] و سپس از مشاهده هر وجودی غیر از خدا امساک کند تا به مقام توحید ذاتی برسد که هدف از هر سلوکی است بلکه هدف هر وجودی همان است و چنین روزه داری روزه حقیقی گرفته است و از غیر خدا به طور کلی امساک کرده است. این، آن روزهای است که درباره آن وارد شده است: «إنّ کل حسنة بعشر امثالها الی سبعمائة ضعف الا الصیام فانه لی و انا أجزی به» (مستدرک الوسائل، نوری، ج7، ص503) به هر حسنه ای، از ده برابر تا هفت صد برابر پاداش می دهیم جز روزه، چراکه روزه از آنِ من است، و من به آن جزا میدهم.
و سبب این امر آن است که جز این گونه روزه هیچ چیز استحقاق آن را ندارد که خدای سبحان خود جزاء آن واقع شود، بلکه میتوان گفت چنین روزهای جز خداوند متعال جزائی نخواهد داشت. چراکه روز از خوردن و آشامیدن، پاداشش بهشت است، و پاداش روزه اهل طریقت، قرب و کشف و شهود است ولی جزای اهل حقیقت، خود خداوند و نه غیر اوست.
و به همین سبب روزه اهل حقیقت از صوم اهل شریعت و اهل طریقت بالاتر است و بالاترین عمل، بالاترین جزا را به همراه دارد و جزایی بالاتر از ذات مقدس ربوبی نیست و به همین موضوع اشاره کرده است که: إن هذا لهو الفوز العظیم، لمثل هذا فلیعمل العاملون (سوره صافات، آیات60 و 61) و به همین اشاره دارد: و من یفعل ذلک ابتغاء مرضات الله فسوف نؤتیه اجراً عظیما (سوره نساء، آیه114) و در حدیث قدسی نیز چنین آمده است: «من طلبنی فقد وجدنی و من وجدنی فقد عرفنی و من عرفنی فقد احبّنی و من احبّنی فانا قتلته و من أنا قتلته فعلیّ دیته، و من علیّ دیته فأنا دیته» (المنهج القوی، ج4، ص398 / مسکّن الفؤاد، شهید ثانی، ص27 به نقل از مصحّح المحیط الاعظم). هر که مرا طلب کند می یابد، و هر که مرا بیابد میشناسد، و هر که مرا بشناسد دوست میدارد، و هر که مرا دوست بدارد او را میکشم، و هر که را من بکشم دیه او بر من است، و هر که دیه او بر من است من خود دیه او هستم.
و تمام این آیات و روایات، اشاره به فنای عبد و بقای در مقام وحدت صرفه دارد. همان مقامی که از آن به «احدیت تفرّق بعد از جمعیت» یاد می شود. چنانکه میفرماید: و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی (سوره انفال، آیه17)
و پیامبر میفرماید: «من رءآنی فقد رأی الحق» (بحار الانوار، مجلسی، ج58، ص235) پس فرق است بین روزه اهل طریقت و روزه اهل حقیقت، چراکه اولی سبب تهذیب اخلاق و اتصاف به صفات حق میشود چنان که فرمود: «تخلّقوا باخلاق الله» (بحار الانوار، مجلسی، ج58، ص129) و دومی سبب فناء عبد و بقاء به حق میشود. (تفسیر المحیط الاعظم و بحر الخضم، سید حیدر آملی، ج4، ص219)
پس میتوان گفت غایت روزه (چنانکه قرآن میفرماید: لعلَّکم تتقون (سوره بقره، آیه183) «تا پرهیزگار شوید»)، تقوای الهی است و از آن جا که برای متقیان درجات متعددی است که به فراخور حال و درجه هر یک تعیین میشود، جزای روزه نیز متفاوت است.برای برخی همان بهشتی است که در آن جویها جاری است چنانکه میفرماید: إن المتقین فی جناتٍ و نهر (سوره قمر، آیه54) «یقیناً پرهیزگاران در باغها و نهرهای بهشتی جای دارند» و پاداش برخی نیز «مقام عند الله» است چنانکه میفرماید فی مقعد صدقٍ عند ملیک مقتدر (سوره قمر، آیه55) «در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر» و این همان مرحله ای است که ذات خدا خود پاداشت متقیان قرار میگیرد.
حضرت امام خمینی در کتاب چهل حدیث در شرح حدیث بیستو هشتم به روایتی از کافی (4) اشاره می کنند که در آن از امام صادق علیه السلام سؤال شده است: «آیا کسی که دیدار خداوند را دوست داشته باشد، خداوند هم دیدار او را دوست دارد؟» و حضرت پاسخ مثبت می دهند و میفرمایند: «مرگ در لحظه دیدار حق است. وقتی کسی دید آن چه را دارد، چیزی برایش محبوبتر از آن نیست که بر خداوند وارد شود و خداوند دیدار او را دوست دارد و او دیدار خداوند را.» امام خمینی سپس به شرح رؤیت خدا و مقا فناء می پردازند و با اشاره به روایت «ما رأیتُ شیئاً الا و رأیتُ الله معه و قبله و فیه» (5) چیزی را ندیدم مگر این که همراه با آن و قبل از آن و بعد از آن خدا را دیدم. و روایت «لم أعبدُ ربّاً لم أره» (6)نمی پرستم پروردگاری را که ندیده ام، به تشریح کیفیت رؤیت حق تعالی اشاره می کنند. (7) بحث در این باره را به فرصتی دیگر وا می گذاریم. (8)
پی نوشت:
1-این مضمون که غیبت، روزه را آسیب میزند در روایات متعدد و با زبانهای مختلف مورد اشاره قرار گرفته است. از جمله: الدر المنثور، ج1، ص438 از نبی مکرم اسلام(صلى الله علیه وآله و سلم): نقل میکند که: «الصیام جنة ما لم یخرقها قیل: بم یخرقها قال بکذب او غیبة» روزه سپر است مادامی که آن را پاره نکنید، عرض شد به چه پاره میشود، فرمود: به دروغ و غیبت. این روایت اشاره دارد به روایت معروف نبوی که الصوم جنة من النار روزه سپر از آتش است. (الکافی، ج4، ص62)
2-چراکه کلمه شریف «لا اله اله الله» را می توان به گونه ای تلفظ کرد که لب ها حرکت نکند و کسی از ذکر آن مطلع نشود.
3-مراد مرحوم آیت الله شاه آبادی رحمة الله علیه است.
4-فروع کافی، کلینی، ج3، ص134
5-علم الیقین، ج1، ص49
6-کشف الیقین، ج1، ص49
7-چهل حدیث، امام خمینی، ص455
8- ایضاً ن ک: رساله لقاء الله، میرزا جواد تبریزی
بخش سوم فصل دوم
أ لم یجدک یتیماً فآوی
«حکمتی دیگر گفتهاند روز {روزهدار را [و علتی دیگر برای روز} روزه دار ذکر کردهاند که عبارت است از آن که]: یعنی تا خداوندان نعمت، حال درویشان و گرسنگی ایشان بدانند و با ایشان مواسات [یاری] کنند، از اینجا بود که مصطفی را از اول یتیم کرد تا یتیمان را نیکو دارد، پس غریب کرد تا غریبی خود یاد آورد، و بر غریبان رحمت کند، و بیمال کرد وی را، تا درویشان را فراموش نکند
با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم تو همان کن ای کریم از خُلق خود با خَلق ما
مادری کن مر یتیمان را بپرور شان بلطف خواجگی کن سائلان را طعمشان گردان وفا»[1]
در این عبارت دو نکته مورد توجه است که با هم آن را مرور میکنیم:
یکم. مطلب میبدی درباره پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اشاره به آیات مبارکه سوره ضحی است.
در این سوره می خوانیم:
أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَى ﴿۶﴾ وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَى ﴿۷﴾ وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَى ﴿۸﴾ فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ ﴿۹﴾ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ ﴿۱۰﴾ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ﴿۱۱﴾
دکتر موسوی گرمارودی این آیات را چنین ترجمه می کند: «آیا یتیمت نیافت و در پناه گرفت؟. و تو را گم گشته یافت و راه نمود. و تو را نیازمند یافت و بینیاز کرد. پس با یتیم تندی مکن!. و (مستمند) خواهنده را از خود مران!. و نعمت پروردگارت را باز گوی!
بجاست اینک که سخن به نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم ) رسید، اندکی از کودکی ایشان را به روایت مرحوم دکتر آیتی در کتاب شریف تاریخ پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم ) مرور نماییم:
«پدر رسول خدا: عبدالله بن عبدالمطلب بود و مادرِ عبدالله، فاطمه دختر عَمرو بن عائذ بن عِمران بن مَخزوم است، که یکی از پنج فاطمهای که در نسب رسول خدا بودهاند2. ابوطالب و زبیر بن عبدالمطلب و پنج نفر از دختران عبدالمطلب جز صَفیه مادر زبیر از همین بانو تولد یافته اند. کنیه عبدالله را أبو قُثَم و ابو محمد و ابو احمد و لقبش را ذَبیح نوشته اند. عبدالله پدر رسول خدا در بیست و پنج سالگی در مدینه نزد دائیهای پدرش طائفه بنی نجار در خانهای معروف به دارالنابغه وفات کرد. به قول مشهور، وفات وی پیش از میلاد رسول خدا روی داد، اما یعقوبی همین قول مشهور را خلاف اجماع گفته، و به موجب روایتی از جعفر بن محمد علیهما السلام وفات او را دو ماه پس از ولادت رسول خدا دانسته 3 و سپس قول یک سال پس از میلاد را هم از کسانی نقل کرده است، قول 28 ماه پس از میلاد و قول هفت ماه پس از میلاد هم نقل شده است.4
علت وفات عبدالله را در مدینه چنین نوشتهاند که برای تجارت با کاروان قریش رهسپار شام شد، و در بازگشتن از شام در اثر بیماری، در مدینه در میان بنی عدیّ بن نجّار توقف کرد، یک ماه بستری بود، و چون کاروان قریش به مکه رفت و عبدالمطلب از حال وی جویا شد، بزرگترین فرزند خود، حارث را نزد وی به مدینه فرستاد، اما هنگامی حارث به مدینه رسید که عبدالله وفات کرده بود. به قول واقدی، از عبدالله کنیزی به نام امّ ایمن و پنج شتر و یک گله گوسفند و به قول ابن اثیر، شمشیری کهن و پولی نیز به جای ماند که رسول خدا آن ها را ارث برد .5مادر رسول خدا: آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زُهرة بن کِلاب بود که ده سال و به قولی ده سالو اندی پس از واقعه حفر زمزم، و یک سال پس از آن که عبدالمطلب برای آزادی عبدالله از کشتن شدن، 100 شتر فدیه داد، به ازدواج عبدالله در آمد، و شش سال و سه ماه پس از ولادت رسول خدا 6، در سفری که فرزند خویش را به مدینه برده بود تا خویشان مادری وی (از طرف مادر عبدالمطلب) یعنی بنی عَدیّ بن نجار او را ببینند، هنگام بازگشتن به مکه در 30 سالگی در أبواء وفات کرد و همان جا دفن شد.
علامه مجلسی میگوید، شیعه امامیه بر ایمان ابوطالب، و آمنه دختر وهب و عبدالله بن عبدالمطلب و اجداد رسول خدا تا آدم علیه السلام اجماع دارند .7نام کامل رسول خدا چنین است: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب (شیبة الحمد، عامر) بن هاشم (عمرو العُلی) بن عبد مناف (مُغیره) بن قُصَیّ (زید) بن کِلاب (حکیم) بن مُرّة بن کَعب بن لُؤَیّ بن غالب بن مِهر (قریش) بن مالک بن نضر (قیس) بن کنانه بن خُزیمه بن مُدرکة (عمرو) بن الیاس بن مضر بن نزار (خلدان) بن معدّ بن عدنان علیهم السلام.
در تاریخ ولادت رسول خدا اختلاف است، مشهور شیعه هفدهم و مشهور اهل سنت دوازدهم ربیع الاول است. کلینی می نویسد که مادر رسول خدا در ایام تشریق (یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ماه) نزد جمره وسطی که در خانه عبدالله بن عبدالمطلب واقع بود باردار شد، و رسول خدا در شِعب ابی طالب در خانه محمد بن یوسف در زاویه بالا که هنگام ورود به خانه در دست چپ واقع میشود، از وی تولد یافت.
ابن اسحاق روایت میکند که آمنه دختر وهب، مادر رسول خدا میگفت: که چون به رسول خدا باردار شدم به من گفته شد همانا تو به سرور این امت باردار شدهای، پس هر گاه تولد یافت بگو «اعیذه بالواحد من شرّ کل حاسد.» او را از شر هر حسد برنده ای به خدای یکتا پناه میدهم. سپس او را محمد بنام. چون رسول خدا تولد یافت، آمنه نزد جدش عبدالمطلب پیام فرستاد که برای تو پسری تولد یافته است، بیا و او را ببین. عبدالمطلب آمد و فرزند خویش را دید، و آمنه آن چه را در زمان بارداری درباره نامگذاری وی دیده و شنیده بود، به عبدالمطلب باز گفت، عبدالمطلب او را برگرفت و به درون کعبه برد و برای وی به دعا دست برداشت و خداوند را بر موهبتی که به او ارزانی داشته، سپاس میگفت. آن گاه او را نزد مادرش باز آورد و به وی سپرد و برای رسول خدا در جستجوی دایه برآمد.
رسول خدا هفت روز از مادر خود آمنه شیر خورد و روز هفتم ولادت، عبدالمطلب قوچی را برای وی عقیقه کرد و او را محمد نامید تا در آسمان و زمین ستوده باشد. سپس کنیز ابولَهَب ثُوَیبة که پیش از این حمزة بن عبدالمطلب را شیر داده بود، با شیری که به پسرش مسروح میداد، چند روزی رسول خدا را شیر داد.
رسول خدا پس از هجرت نیز برای ثویبه لباس و جز آن میفرستاد، تا در سال هفتم هنگام بازگشت رسول خدا از غزوه خبیر، وفات کرد. رسول خدا از پسرش مسروح جویا شد، گفتند او پیش از مادر خود مرده است. پرسید خویش دیگری از وی نمانده است؟ گفتند هیچکس را ندارد. به گفته یعقوبی، ثویبه، جعفر بن ابی طالب را نیز شیر داده است. در اسلامِ ثویبه اختلاف است و جز ابن مَنده کسی به اسلام او تصریح نکرده است. ثویبه، عبدالله بن جَحش را نیز شیر داده است تا آن گاه سعادت شیر دادن رسول خدا نصیب زنی از قبیله بنی سعد بن بکر بن هوازن به نام حلیمه دختر ابوذُؤَیب، عبدالله بن حارث و همسر حارث بن عبدالعُزَّی بن رِفاعه سَعدی گردید.
حلیمه دو سال تمام رسول خدا را شیر داد و در دو سالگی از شیر بازگرفت. مَقریزی مینویسد که: حمزه بن عبدالمطلب نیز در میان قبیله بنیسعد شیرخواره بود، روزی مادر رضاعی حمزه که پیش از آن حمزه را نیز شیر داده بود، رسول خدا را که نزد مادرش حلیمه بود شیر داد، لذا حمزه از دو جهت برادر رضاعی رسول خدا شد، هم از جهت ثویبه و هم از شیرده سعدیه.
رسول خدا در حدود چهار سال نزد حلیمه در میان قبیله بنیسعد اقامت داشت و قضیه شقّ صدر در همان جا روی داد و در سال پنجم ولادت، حلیمه او را به مادرش بازگرداند. قبیله بنیسعد از برکت رسول خدا، در وسعت و نعمت شدند و کرامتها مشاهده کردند که در کتب حدیث و تاریخ ثبت شده است.
ابن اسحاق روایت میکند که رسول خدا میگفت: «أنا أعربُکم، أنا قُرَشیٌّ و استُرضِعتُ فی بنیسعد بن بکر» از همه شما فصیح ترم، چه هم قریشیام و هم در قبیله بنیسعد بن بکر شیر خورده ام. 8
در سال هفتم ولادت که رسول خدا 6 ساله بود، مادرش آمنه وی را برای دیدن دائیهایش به مدینه برد. و هنگام بازگشت به مکه در أبواء درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد، و آن گاه امّ ایمن رسول خدا را با خود به مکه آورد. کیفیت این سفر را در طبقات چنین مینویسد: «رسول خدا صلی الله علیه و آله با مادرش آمنه دختر وهب بود تا 6 ساله شد و مادرش او را نزد دائیهایش طایفه بنی عَدِیِّ نجار برد تا وی را ببینند. ام ایمن نیز در این سفر همراه بود، و رسول خدا را پرستاری می کرد و بر دو شتر سوار شده بودند، آمنه رسول خدا را در دارالنابغه (که محل وفات و دفن پدرش عبدالله بود) برد و یک ماه نزد بنی عدی بن نجار ماند، بعدها رسول خدا از این اقامت یک ماهه مدینه اموری را یاد میکرد، و چون (پس از هجرت به مدینه) به برج بنی عدیّ بن نجار نگریست، آن را شناخت و گفت: بالای این برج با دخترکی از انصار به نام انیسه بازی میکردم و با پسرانی از دائی زادگان خود پرنده ای را که روی این برج مینشست پرواز می دادیم و به آن خانه (یعنی دار النابغه) نگریست و گفت مادرم مرا در همین جا منزل داد و پدرم عبدالله بن عبدالمطلب در همین خانه دفن شد، و شنا را در چاه بنی عَدِیّ بن نجار خوب یاد گرفتم. گروهی از یهودیان به مدینه نزد رسول خدا (که با مادرش به مدینه آمده بود) رفت و آمد می کردند، و به او مینگریستند و ام ایمن گفت که از یکی از آنان شنیدم میگفت این پسر پیامبر این امت است، و این شهر هم محل هجرت اوست، و من سخن وی را حفظ کرد و به یاد سپردم. سپس مادر رسول خدا که فرزند خود را به مکه باز می گرداند، در أبواء وفات کرد و قبرش در همان جا است. بعد از آن ام ایمن رسول خدا را با همان دو شتری که از مکه آورده بودند به مکه بازگرداند، و رسول خدا را هم در زمان حیات مادرش و هم پس از وفات او پرستاری و نگه داری میکرد. رسول خدا در سال حُدَیبیه بر أبواء گذشت، قبر مادر خود را زیارت کرد و آن را مرمت کرد و بر سر قبرش گریه کرد و مسلمانان هم به خاطر رسول خدا گریستند و گفت مهربانی وی را به خاطر آوردم و مرا گریه گرفت.
سپس عبدالمطلب رسول خدا را سرپرستی میکرد و چون برای عبدالمطلب، فرشی در سایه کعبه گسترده میشد و فرزندان وی پیرامون مسند پدر مینشستند تا پدرشان بیاید و در جای مخصوص خود بنشیند، گاه میشد که رسول خدا میرسید و روی مسند عبدالمطلب مینشست، و چون عموهای وی میخواستند او را بردارند، عبدالمطلب میگفت: دَعُوا ابنی، فَوَالله إنّ له شأناً،9پسرم را رها کنید، به خدا قسم که او را مقامی است ارجمند.
رسول خدا هشت ساله بود که عبدالمطلب وفات یافت و در حَجون مکه به خاک سپرده شد. عبدالمطلب سرپرستی و نگهداری رسول خدا را به فرزند خویش ابوطالب که با عبدالله پدر رسول خدا از یک مادر بودند واگذاشت و گفت:
اوصیک یا عبد منافٍ بعدی بمفردٍ بعد أبیه فردٍ
فاَرقَه و هو ضَجیعُ المَهدِ فکنتُ کالامّ له فی الوَجدِ
تُدنیه من أحشائها و الکَبد فأنت مِن أرجی بنیًّ عِندی
لدَفع ضیمٍ أو لِشَدِّ عقدٍ
ای عبدا مناف، تو را پس از خود درباره یتیمی که از پدرش جدا مانده، سفارش میکنم. او در گهواره پدر را از دست داد و من برای وی چون مادری دلسوز بودم که فرزند خویش را تنگ در آغوش می کشد. اکنون برای رفع ستمی یا محکم ساختن پیوندی، به تو از همه فرزندانم امیدوارترم .10آن گاه ابوطالب و پسران خویش را درباره رسول خدا با بیانی بلیغ وصیت کرد، و از این که او را امری بزرگ در پیش است خبر داد. به گفته واقدی، هشت سال و هشت ماه و هشت روز از عمر رسول خدا سپری شده بود که عبدالمطلب وفات یافت .11
یعقوبی مینویسد: رسول خدا را پس از وفات عبدالمطلب، عمویش ابوطالب سرپرستی کرد، و با این که نادار بود، بهترین سرپرست بود. سروری بزرگوار، مطاع و با عظمت بود. علی بن ابی طالب گفت: «ابی ساد فقیراً و ما ساد فقیرٌ قبله»، پدرم در عین ناداری سروری کرد و پیش از او هیچ فقیری سروری نیافت. و نیز مینویسد: فاطمه دختر اسد بن هاشم همسر ابوطالب و مادر همه فرزندانش، رسول خدا را پرورش داد. و از رسول خدا روایت می شود که پس از وفات فاطمه که زنی مسلمان و بزرگوار بود، گفت: «الیوم ماتت امّی». (امروز مادرم وفات کرد) و او را در پیراهن خویش کفن کرد و در قبرش فرود آمد و در لحد او خوابید، و چون به او گفته شد: ای رسول خدا برای فاطمه سخت بی تاب گشته ای؟ گفت: «إنّها کانت امّی إذ کانت لَتُجیعُ صِبیانَها و تُشبِعُنی، و تُشَعِّثُهُم و تَدهُنُنی و کانت أمّی» او به راستی مادرم بود، چه کودکان خود را گرسنه می داشت و مرا سیر می کرد، و آنان را گردآلود می گذاشت و مرا شسته و آراسته می داشت، راستی که مادرم بود.» (تاریخ پیامبر اسلام، آیتی، ص46)
شیخ اسماعیل حقّی بُرسوی که از مفسرین سنی مذهب ترکیه (م:1127هـ.ق) است، در تفسیر روح البیان می نویسد: «(روی) أن أباه عبدالله بن عبدالمطلب مات و هو علیه السلام جنین قد أتت علیه ستة أشهر و ماتت أمه و هو ابن ثمان سنین ... و قال بعضهم لما ولد رسول الله صلی الله علیه و سلم کان مع جده عبدالمطلب و مع أمه آمنة فهلکت امه آمنة و هو ابن ست سنین ثم مات جده بعد امه بسنتین و رسول الله ابن ثمان سنین و لما شرف جده عبدالمطلب علی الموت اوصی به علیه السلام أبا طالب لأن عبدالله و أبا طالب کانا من أم واحدة فکان ابوطالب هو الذی تکفّل رسول الله الی أن بعثه الله للنبوة فقام بنصره مدة مدیدة ثم توفی ابوطالب فنال المشرکون منه علیه السلام ما لم ینالوا فی زمان ابی طالب ای آذوه و کان علیه السلام یقول کنت یتماً فی الصغر و غریباً فی الکبر و کان یحب الأیتام و یحسن الیهم و فی الحدیث من ضم یتیماً و کان فی نفقته و کفاه مؤونته کان له حجاباً من النار و من مسح برأس یتیم کان له بکل شعرة حسنة و فی التأویلات النجمیة الم یجدک یتیماً أی رآک یتمیاً فآواک الی صدف النبوة و مشکاة الولایة.
بس که غواص قدم در تک دریای عدم غوطه زد تا به کف آورد چنین در یتیم
یا دید تو را گوهری یگانه که به کمال قابلیت از همه کائنات منفرد بودی و به قطع علاقه نسبت از ما سوی متوحّد، تو را متمکّن ساخته و در حضرت احدیت جمع که مقام خاص توست.» (تفسیر روح البیان، حقّی، ج10، ص457)
ترجمه: «وقتی پدر پیامبر عبدالله بن عبدالمطلب وفات یافت، او در شکم مادر، شش ماهه بود و مادرش نیز وفات یافت در حالی که پیامبر هشت سال داشت. برخی گفته اند وقتی رسول الله به دنیا آمد با پدرش بزرگش عبدالمطلب و مادرش آمنه بود، پس مادرش آمنه وفات یافت در حالی که شش سال داشت. و پس از دو سال، جدّش وفات یافت. وقتی جدّش در بستر مرگ بود، او را به ابوطالب سپرد چراکه ابوطالب و عبدالله از یک مادر بودند، پس ابوطالب بود که او را تکفّل کرد تا آن گاه که رسول الله مبعوث شد و پس از آن نیز مدت مدیدی ابوطالب به یاری او شتافت و سپس ابوطالب وفات یافت و پس از آن بود که مشرکین به آزار و اذیت پبامبر پرداختند به گونه ای که در زمان ابوطالب نمی توانستند. پیامبر می فرمود من در کودکی یتیم بودم و در بزرگی غریب. پیامبر ایتام را دوست میداشت، به ایشان احسان می کرد.
در حدیث است که اگر کسی یتیمی را سرپرستی کند، زندگی او را اداره نماید، همین برای او مانع از آتش می شود و هر کس دست نوازش بر سر یتیمی بکشد، به ازای هر موی آن یتیم حسنه ای برای او ثبت می شود.»
و در التأویلات النجمیة آمده است که: أ لم یجدک یتیماً یعنی ما تو را یتیم یافتیم و در صدف نبوت و مشکات ولایت قرار دادیم.»
نکتهای که در عبارت میبدی به آن اشاره شده است از دقائق تربیتی است و اساساً درک مشکلات، اگرچه با شنیدن ممکن است، ولی احساس آن جز با لمس مستقیم آن ها امکان پذیر نیست. و از همین روست که در موارد بسیاری، عالمان اخلاق به لمس مستقیم مشکلات و ریاضت هایی که میتواند نشانگر واقعیت های خارجی باشد، امر میکنند.
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم احساس سوختن به تماشا نمیشود
و لذاست که در این آیهها خداوند ضمن آن که از الطاف بیکران خویش نسبت به پیامبر عظیم الشأن اسلام سخن میگوید، با «فاء» تفریع می فرماید حال که چنین لطفهایی به تو شد و از حال دردمندان با خبر شدی، با یتیم مهربان باش و نیازمندان را مرنجان. این که در سیره بسیاری از بزرگان میخوانیم که برای خویش قبری تهیه میکردند و مدتی را در آن میخوابیدند، شاید به همین سبب باشد که میخواستند، اگرچه نه به طور کامل، ولی ذرهای از مشکلات پس از مرگ را لمس کنند و با جوارح خویش آن را دریابند.
مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان مینویسند: «و این آیات سه گانه [فأما الیتیم فلا تقهر و ...] به خاطر این که حرف «فاء» در ابتدای آیه اولی درآمده، نتیجهگیری از آیه قبل است که عنایات الهی نسبت به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را می شمرد. گویا فرموده: تو طعم ذلتی را که یتیم میچشد چشیدهای، و ذلت و شکسته شدن دل او را احساس کردهای، پس هیچ یتیمی را خوار مشمار، و مال او را هم خوار مدار و در آن تجاوز مکن، و نیز تو تلخی گمراهی و احتیاج به هدایت را، و تلخی فقر و تهی دستی را درک کردهای، پس هیچ سائلی را که از تو میخواهد حاجتش را برآوری از خود مران، حاجتش اگر هدایت است و اگر معاش است برآور، و تو طعم انعام خدا را بعد از فقر و تهی دستی چشیدهای، و ارزش جود و کرم و رحمت خدا را می دانی، پس نعمت او را سپاس گوی، و همهجا نعمتش را یادآور شو، و از مردم پنهانش مدار.» (ترجمه تفسیر المیزان، موسوی همدانی، ج20، ص525)
(سوره نجم، آیه8و9) «سپس نزدیک و نزدیکتر شد . تا آنکه فاصله او (با پیامبر) به اندازه فاصله دو کمان یا کمتر بود.» بهره ای نیز نصیب ما سرگشتگان وادی ضلالت شود.ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى در اینجا لازم است مقداری نیز به شرح احوالات حضرت ختمی مرتبت اشاره نماییم تا مگر از انفاس قدسیه آن که
پی نوشت: 1 . کشف الاسرار، میبدی، ج1، ص488
2 . رک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج1، ص520 / الکامل، ج2، ص22.
3 . کلینی نیز همین قول را اختیار کرده است. (اصول کافی، ج1، ص439)
4. اسدالغابة، ج1، ص13 / بحار الانوار، ج15، ص125. به علاوه مسعودی قول یک ماه پس از میلاد و سال دوم میلاد را نیز نقل کرده است. (التنبیه و الاشراف، ص196).
5 . رک: بحار الانوار، مجلسی، ج15، ص125 / اسد الغابة، ج1، ص14.
6 . و به قول کلینی در کافی، ج1، ص439، چهار سال.
7 . بحار الانوار، مجلسی، ج15، باب 1، ص3، حدیثه 2 به بعد..
8 . سیره ابن هشام، ج1، ص176، چاپ مصطفی الحلبی، 1355 هجری قمری.
9 . رک: سیرة النبی، ج1، ص180.
10 . رک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ص368 / بحارالانوار، مجلسی، ج15، ص152.
11 . ترجمه تاریخ یعقوبی، ص368، 369
بخش چهارم
بیهقی (384ـ458هـ.ق) در کتاب خویش دلائل النبوة به حدیثی از امام باقر علیه السلام اشاره میکند که میفرماید: امام مجتبی (علیه السلام) از هند بن ابی هاله که مردی وصف کننده بود، خواست تا پیامبر (صلی الله علیه و آله) را وصف کند. او گفت: «پیامبر خدا که درود بر او باد، بزرگ و بزرگوار بود. چهرهاش چون ماه تمام میدرخشید. از معمول قامتش کمی بلندتر بود و از کسانی که بلند قامت هستند کوتاه تر، سرش بزرگ و موهایش صاف بود. معمولاً موهایش را جمع میکرد و در غیر آن صورت هم هرگز از لاله گوشش فروتر نبود. رنگش گلگلون، پیشانیش گشاده، ابروانش پرپشت و کشیده بود، بدون این که پیوسته باشد. میان ابروانش رگی بود که در حال خشم برجسته میشد. بینی او قلمی و پرتوی بالای آن مشاهده میشد به طوری که میپنداشتی اصلاً برآمدگی ندارد. ریشش انبوه و پرپشت بود و گونههایش مُلایم و نرم. سیه چشم و بزرگ دندان بود. دندانهایش بسیار زیبا [بود] و در یک سطح قرار داشت. گردنش چُنان سپید بود که گویی از نقره خام است. در عین حال که پیکرش ورزیده بود، سینه و شکمش در یک سطح قرار داشت. سینهاش پهن، شانهاش فراخ و مفاصل و استخوان بندیش درشت بود. قسمت هایی از بدنش که از زیر لباس بیرون بود، می درخشید. به بازوها و شانهها و بالای سینهاش کمی موی نرم رُسته بود. دستهایش از آرنج تا مچ نسبتاً کشیده و کف دستش وسیع و پشتش راست بود. انگشتانش کشیده و ظریف مینمود و کف پایش کاملاً گود بود. پشت پاهایش به سمت جلو شیب داشت به طوری که آب از روی آن به سرعت فرو می ریخت. راه رفتن او، در عین حال که با تواضع بود، تند انجام میگرفت و در آن حال، بدنش به جلو خم میشد. گویی در نشیبو فراز حرکت میکند. چون روی مینمود، با تمام بدن رو میکرد. نگاهش غالباً به زمین بود و به زمین بیشتر نگاه میکرد تا به آسمان. بسیار شکوهمند بود و نمی شد مستقیم در چشمش نگاه کنی. به چهرهاش که مینگریستی، ماه را به خاطر میآوردی. همواره تقدم در سلام داشت.
امام حسن (علیه السلام) می گوید: گفتم: گفتارش را توصیف کن. گفت: همواره اندیشمند و ناراحت به نظر میرسید. بجز در مورد حاجت، صحبت نمیکرد. سکوتی عمیق و طولانی داشت. سخن را به بهترین وجه آغاز [می کرد] و با فصاحت کامل به انجام میرسانید. جملات او جامع همه معنی بود. نسبت به هیچکس در گفتار خود ستم روا نمی داشت. هرگز کسی را خوار نمیفرمود، نعمت را، هر چه هم کم بود، بزرگ میشمرد، و هیچ خوراکی را مکروه نمیداشت. اگر چیزی با حق معارضه میکرد، از پای نمینشست تا حق را یاری نماید. دنیا و امور وابسته به آن، او را خشمگین نمیساخت. اگر چیزی به کسی عنایت می کرد، کسی متوجه نمیشد. هیچ گاه برای خود خشم نمیگرفت و برای خود از کسی یاری نمیخواست، چون به چیزی اشاره میکرد، با تام کف دست اشاره میکرد، و به هنگام تعجب و شگفتی، پشت دستش را ظاهر میکرد و در آن حال، انگشت شست دست چپ خود را با دست راست میگرفت، و یا با شست راست به کف دست چپ فشار میداد. اگر هم خشمگین میشد، گذشت مینمود. در حالت خشنودی پلکهایش را فر میبست. خنده اش هیچ گاه از حدّ تبسّم نمیگذشت، و در این هنگام، دندانهایش چون تگرگ برّاق بود.
امام حسن (علیه السلام) میگوید: این مطالب را مدتی از برادرم امام حسین (علیه السلام) پوشیده داشتم. وقتی با او در این باره صحبت کردم، معلوم شد او هم از هند همین سؤالها را کرده و چیزی فروگذار ننموده است، و معلوم شد که سؤالاتی هم از حضرت علی (علیه السلام) در مورد کیفیت مجلس و ورود و خروج پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مجالس نموده است.
حسین (علیه السلام) می گفت: از پدرم علی (علیه السلام) درباره خلوت پیامبر و حالات او در منزل سؤال کردم. گفت: پیامبر، هر گاه به خانه میآمد، وقت خود را در خانه سه بخش میفرمود: یک بخش برای عبادت و بخشی برای خانوادهاش و یک بخش هم اختصاص به خودش داشت. از آن چه مخصوص خود قرار داده بود، یک بخش آن اختصاص به خواصّ اصحاب داشت که [به] حضورش میآمدند و در عین حال وسیله همین خواصّ مطالبی هم برای عوامّ بیان میفرمود. اهل فضل و تقوا را گرامیتر میداشت و نیازهای ایشان را بر میآورد و مرتبه آنها را در دین و دانش در نظر می گرفت. برخی یک حاجت داشتند، برخی دو حاجت و بیشتر، و حضرت، حوایج آنها را تا آن جا که میتوانست، برمیآورد. گاه آنها را به مسائلی که لازم بود، آگاه مینمود، و گاه از ایشان درباره مسائل مختلف سؤال میکرد و برخی از مطالب را به اطلاع آنها میرساند و میگفت: کسانی که حاضرند، این مطالب را به کسانی که غایب هستند ابلاغ نمایند. و مکرر می فرمود نیازهای افرادی را که نمیتوانند به من بگویند، شما بگویید. همانا هر کس که حاجت حاجتمندی را به صاحب قدرتی بیان کند و در ابلاغ آن کوشا باشد، خداوند در قیامت او را پایدار و ثابت قدم مینماید. اصحاب، گروه گروه برای کسب فیض به حضورش میرسیدند و در حالی که بهره فراوان گرفته بودند، بیرون میرفتند، و هر یک راهنمای گروهی میشدند.
حسن بن علی (علیهما السلام) میگوید: از پدرم پرسیدم: برنامه بیرون از منزل رسول خدا چگونه بود؟ فرمود: پیامبر فقط در مواردی که قلوب مسلمانها را به یکدیگر نزدیک نماید و ایشان را یاری نماید و موجب پراکندگی نشود، صحبت می فرمود. معمولاً بزرگ هر قوم را گرامی میداشت و حتی الامکان، هم او را برای آن قوم رئیس قرار می داد. بدون این که از کسی رویگردان باشد، انزوا را دوست میداشت. نسبت به اصحاب و یاران خود همواره تفقّد میکرد. مسائل و گرفتاریهای مردم را از مردم میپرسید. کارهای نیک را همواره تقویت میکرد و نیک میشمرد، و کار زشت را همیشه خوار و زشت می شمرد. در همه کارها راست و میانه رو بود. هیچگاه از این مسئله که مردم دچار غفلت و یا ازکاری خسته نشوند، غافل نبود. در هر حال برای کار آمادگی داشت. هرگز پا را از حق فراتر نمیگذاشت و در عین حال در مورد حق فروگذار هم نبود. کسانی از مردم که خیرخواه تر بودند، در نظر او برگزیده تر بودند و کسانی که مساوات و برابری را بیشتر رعایت میکردند پیش او گرامیتر بودند. هیچگاه بدون ذکر نام خدا، نه در جایی مینشست و نه از جایی بر میخاست. در مجالس، جایگاه معینی نداشت و از این کار منع میفرمود. چون به گروهی میرسید، همان جا که رسیده بود می نشست و به این کار دیگران را هم دستور فرموده بود. در مجالس، رعایت حال همه را میکرد و حق همگان را ملحوظ میداشت. هرگز طوری رفتار نمی کرد که کسی تصوّر کند دیگری بر او مقدّم است. هرکس برای بیان حاجتی پیش پیامبر میآمد، تا هنگامی که نمی رفت حوصله و شکیبایی میفرمود. تلاش میفرمود حوایج و خواستههای مشروع را برآورد و اگر نمیتوانست، با گفتاری کوتاه و پسندیده معذرت خواهی میکرد.
اخلاق خوش و گشادهرویی او چنان بود که همه اصحاب او را چون پدر خویش می دانستند. همه اصحاب در برابر حق در نظر رسول خدا یکسان بودند. مجلس او سراپا حکمت و بردباری و صبر و شکیبایی بود. صداها در حضورش بلند نمیشد. هیچگاه در سخن پیامبر زلّت و لغزشی دیده نشد. برتری اصحاب حتی در مجلس پیامبر هم فقط به تقوای ایشان بستگی داشت. همه در محضر او فروتن بودند، سالخوردگان را محترم میداشتند و به خردسالان مهر میورزیدند، و نسبت به نیازمندان ایثار میکردند و در حفظ یکدیگر کوشا بودند.
گفتیم: رسول خدا با همنشینان خود چگونه بود؟ گفت: همیشه خنده رو، خوش خلق و ملایم بود، نه ترش رو و سختگیر. هیچگاه فریاد نمیزد و دشنام نمیداد، عیب کسی را آشکار نمیساخت و بیهوده از کسی ستایش نمیفرمود. از سه چیز به شدت پرهیز میفرمود: کبر و پرحرفی و کارهای بیمعنی. سه چیز را در حق مردم بسیار رعایت میفرمود: هیچ کس را سرزنش نمی کرد و بر کسی خرده نمیگرفت و در جستجوی معایب کسی نبود، فقط در مواردی که امید ثواب و اجر بود، تذکر میداد و صحبت می کرد. و چون پیامبر صحبت می کرد، همنشینان او چنان سکوت میکردند که گویی مرغ بر سر ایشان نشسته است. چون سکوت میفرمود، اصحاب صحبت میداشتند و هرگز در حضور پیامبر ستیزه و نزاع در بحث نداشتند. اگر اصحاب میخندیدند، او نیز تبسّم میفرمود و اگر از چیزی تعجب میکردند او هم اظهار تعجب میکرد. افراد غریب و بیگانه را خوب تحمّل میکرد و سخن ایشان را به تمام میشنید و به خواستههای آنها گوش فرا میداد. گاهی اصحاب، آن اشخاص را متوجه طول گفتارشان میکردند، پیامبر به اصحاب میگفت: هرگاه نیازمندی را میبینید، نیاز او را برآورید. هرگز از کسی ستایش نمی خواست، مگر این که کار نیک را با نیک جبران کنند. سخن هیچ کس را بدون ضرورت قطع نمی کرد و در آن صورت معمولاً برمی خاست و یا او را از سخن گفتن نهی میفرمود (مثلاً اگر کسی در حضورش غیبت میکرد.)
امام حسین (علیه السلام) میگوید: از پدرم علی (علیه السلام) درباره سکوت پیامبر پرسیدم فرمود: در حالت سکوت، بسیار بردبار بود و می اندیشید و به فکرِ پرهیز از گناهان بود سکوت خود را هم در میان جمع به طور یکسان به همه اختصاص می داد، بدین معنی که مثلاً در حالت سکوت به گفتار همه توجه میفرمود بردباری و شکیبایی در او جمع بود چیزی او را به خشم نمیآورد و دلگیرش نمیکرد. در چهار مورد سخت پایبند بود: انجام کارهای پسندیده، تا سرمشق دیگران باشد؛ دوری از کارهای زشت، تا با عمل خود مردم را نهی از ارتکاب ناشایست فرماید؛ اندیشه درباره کارهایی که به صلاح امت اسلامی باشد؛ و قیام به آن چه موجب خیر این جهان و آن جهان مسلمانان باشد، صلوات الله و سلامه علیه.» (دلایل النبوة، ابوبکر احمد بن حسین بیهقی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، ج1، ص144)
و إن کنت من قَبلِه لمن الغافلین....مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِی بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا چنین نبود که خود بدانی که چیست کتاب و ایمان ولی آن را نوری قرار دادیم تا به آن هر کسی از بندگان خود را که بخواهیم هدایت می نماییم. (سوره شوری، از آیه 52)،ناگفته نماند که، درباره معنی این که در این آیه پیامبر، با عنوان «ضال» مورد خطاب واقع شده است، در بین مفسّرین اختلاف است. مرحوم آیتالله طالقانی در پرتوی از قرآن در این باره مینویسد: «مفسرین در توجیه این آیه و در معنای ضال، احتمالاتی دادهاند: در مجمع البیان تا هفت احتمال ذکر شده که سه احتمال آن راجع به داستانهایی از گم شدن آن حضرت در بیابان یا شهر مکه است. و خواستهاند ضال را گم شده معنا کنند، با آن که اصطلاح و استعمال رایج کلمه ضال موافق با این معنا نیست و داستانهای ذکر شده بیش از آن که سند و اعتباری ندارد، بنا بر بعض این داستان ها نعمت هدایت «فهدی» باید راجع به کسانی باشد که آن حضرت را یافتهاند!. و بیش از همه، این آیات در مقام نعمت های معروف و چشمگیر است. و اگر آن حضرت در طفولیت چند ساعتی راه خانه یا قبیله را گم کرده و سپس یافته باشد، آیا ارزش دارد که این گونه در قرآن تذکر داده شود و در ردیف آن نعمت های مشهود و معروف ذکر گردد؟! بعضی ضال را ناشناخته معنا کردهاند: تو در میان قومت ناشناخته بودی، پس خداوند آن ها را بشناساییِ تو هدایت کرد. این معنا نیز از ظاهر لغت ضال و ظاهر آیه و زندگی معروف آن حضرت دور است. و همچنین بسیاری از مفسرین کوشیدهاند تا هرچه میتوانند معنا و احتمال از این آیه بیرون آرند و گویا بیش از تفسیر، خواستهاند وسعت ذهن و قدرت تخیّل خود را بنمایانند تا آنجا که فخر رازی بیست توجیه و احتمال برای این آیه آورده که بیشتر آن ها بیش از آن که با ظاهر آیه و کلمات آن تناسب ندارد خود گمراه کننده است. 3معنای دیگر از 7 معنایی که در مجمع البیان آمده است این است که تو در نبوت و شریعت یا شناسایی حق و یا طریق زندگی گمراه بودی پس خداوند هدایتت نمود. و همه این معانی درست و مستقیم و مطابق با واقع است و احتیاجی به توجیهات دور و نامناسب ندارد، زیرا واضح است که این خبرها و تذکرها: «الم یجدک ….و وجدک» راجع به نعمتها والطاف گذشته پروردگار به آن حضرت است که از آغاز زندگی و طفولیتش تا اوائل نزول وحی و پیش از نزول این آیات مشمول آنها بوده. تاریخ روشن زندگی آن حضرت شاهد گویا و رسایی است که هیچگاه از طریق توحید و راه حق منحرف نشد و دچار گمراهیهای شرک و انحراف های محیط خود نگردید. بنابراین معنای «وجدک ضالاً» همین است که اگر خداوند تو را هدایت و تربیت نمیکرد تو خود نمیتوانستی خدا را با اسماء و صفاتش، و طریق ایمان و احکام را بشناسی و به سوی آنها هدایت شوی و از آنها غافل بودی:
(سوره صف، آیه5) وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (سوره جمعه، آیه5)همین که لطف خاص پروردگار شامل پیامبر آینده بود و او را از تأثیر محیطِ شرک زا و آلوده برکنار و پاک داشت و قوای نفسی و عقلی او را پرورش داد خود هدایت یا زمینه ای برای هدایت برتر عقلی و از طریق وحی بود.» (پرتوی از قرآن، طالقانی، ج4، ص145)وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَى (سوره اعلی، آیه3) هدایت به معنای عام چنانکه پیش از این گفته شد هدایت قوای غریزی و فطری و عقلی به سوی مقاصد و مطلوبها و ارائه طریق برای به فعلیت رساندن آن ها می باشد تا هر استعدادی به کمال فعلیت و مطلوب خود برسد. ضلالت در مقابل هدایت به این معنای عام، خاموشی قوا و رکود استعدادها یا انحراف آنها از طریق کمال است، که از نقص خلقت و فساد محیط و اختیار طریق شر و گناه ناشی میشود و موجب اختلال قوا و استعدادهای نفسی و عقلی می گردد و شخص را از درک هرگونه هدایت باز می دارد: وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ که بدون ذکر مورد آمده منصرف به هدایت عام باشد: الَّذِی أَعْطَى کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى (سوره طه، آیه50) و وجدک ضالّاً فهدیشاید هدایت در این آیه البته درباره جایگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) و این که عارفان حقیقت ایشان را با عنوان حقیقت محمدیه فوق مرتبه اسماء و صفات می دانند، سخن های دیگری است که در حوصله این مقال نیست. وجود مبارک رسول الله(صلی الله علیه و آله) ـ که با وجودات ائمه اطهار (علیهم السلام) در مرتبه واحد کمالی است ـ واسطه فیض الهی است که خود شرح و بسط بیشتری میطلبد.
در اینجا لازم است به ذکر نکته ای از سیره امام راحل بپردازم و این باب را با این نکته به پایان برم که امام نسبت به کودکان بسیار حساس بودند. اگر مادری ـ از اهل بیت امام ـ کوچکترین بی توجهی به کودک می نمود یا اگر کودکی نسبت به مادرش اندکی از حوزه ادب خارج می شد، چهره آن بزرگوار به شدت در هم میرفت و به نظر من این نبود مگر درد یتیمی که امام بزرگوار ما از لحظه تولد داشتند. چنانکه یکی از نزدیکان ایشان میگفت، آن تأثُّری که از فوت مادر برای امام پدید آمده بود، گویی تاکنون نیز ایشان را همراهی میکند.