آفتابنیوز : 
*
شعر و دنياي شعر لوركا؟
از زماني كه شعر لوركا وارد پهنه وسيع و گستردهي ادبيات ايران شد، به دليل درونمايهي قوي و مفاهيم و معاني پربارش توانست جاي پاي محكمي در اين گستره باز كند.
واقعيت اين است كه در كشور ما با وجود ادبيات غني و اشعار نغز و پرمغز شاعراني از رودكي تا سعدي و حافظ و مولوي و تا عصر حاضر چون نيما، شاملو، سايه، اخوان، فروغ فرخزاد و شهريار و دهها شاعر نامي ديگر، گاهي احساس ميشود كه ديگر جايي براي شعر شاعران ديگر خاصه از سرزمينهاي دور در اين گستره باقي نميماند، اما وقتي كه شعر شاعري غيرفارسي جاي خود را در ميان شعر و شاعران ما باز ميكند بايد تمامي دقايق فني آن شعر از قبيل صورخيال، توانايي ادبي، تفكر و معاني آن را مورد مداقه قرار داد تا به راز مانايي آن در ادبيات ايران دست يافت.
من وقتي كه در عصر حاضر با شاعراني چون پوشكين، پل الوار، لويي آراگون، كارل سندبرگ، خوان رامون خيمهنز، ناظم حكمت، گارسيا لوركا، پابلو نرودا، يانيس ريتسوس و يا شيركوبيكس و بسيار شاعران ديگر، روبهرو ميشوم، اول به اين ميانديشم كه شعر اين شاعران چه ويژگيها وتواناييهايي داشت كه توانست در سرزمين ما ايران، مهد شعر جهان، مورد توجه مترجمان و همچنين علاقهمندان شعر و ادباي ايران قرار گيرد.
بعد از مطالعه شعر شاعران غيرايراني ميبينم كه خود نيز به شعر آنها علاقه پيدا كرده؛ در حقيقت چيزي در شعر آنهاست كه ما را به هم وصل ميكند و به اين نتيجه ميرسم كه هنرمندان بالاخص شاعران زبانِ ابناي بشرند و انسانها عشق، آرزو و آرمانهاي مشتركي دارند و فقط زبان است كه در نگاه اول مانع يگانگي و وصل انسانها ميشود، وقتي كه سد و مرز زبان ميشكند، آنگاه همه پردهها برميافتد و همه جانها يكي ميشود؛ شعر لوركا، در واقع همان شعرِ عشق است كه از زبانِ ديگر سروده شده است و به قول شاعر نامي كشور ما حافظ بزرگ:«يك نكته بيش نيست غم عشق و وين عجب / از هر زبان كه ميشنوم نامكرر است.» در حقيقت شعرِ همه شاعرانِ جهان قصهي نامكرر عشق است كه با زبانهاي ديگر سروده ميشود و همين خصلت و خصيصه كافي است كه شعر شاعري از زبانِ ديگر به زبانِ فارسي و يا هر زباني در آيد. شعر لوركا نيز همين ويژگي را دارد: زباني ساده، عاطفي و با تصويرگريهاي زيبا سبب ميشود كه خواننده با شعرش انس بگيرد.
بسياري از تصاوير شاعرانه شعر لوركا مايه و رنگ سوررئاليستي و ريشه در باورها و آيينهاي مردمي دارد كه از فرهنگي غني برخوردار بوده و شاعر را مسحور دنياي خود ساخته بودند. ضمن آنكه شعرهاي لوركا بر باورها و ترانههاي كوليان استوار است و جنبههاي ارتباط دوسويه انسان با طبيعت و همآميزي انسان با طبيعت فراوان در آن به چشم ميخورد.
در آثار او، خاصه ايجاز شاعرانه با نمادهاي فيزيكي چون زن –به عنوان موجودي كه ميتواند سر به طغيان بردارد- به گونهاي تصوير ميشود كه نقش اصلي و كليدي زندگي بشري را به عهده دارد. شايد بتوان رويكرد لوركا به زن را بيشتر سمبليك دانست تا واقعي؛ زيرا وي زبان رئاليستي چندان صريح و روشني نداشت تا بتوان همهي شخصيتهاي شعري و تئاتري او را با نگاهي روزآمد و رئال ديد؛ حتي اگر برخي از شعرهايش وصف زمان وشرايط خاصي را داشته باشند، باز شاعر سعي ميكند كه زبان خود را كمي از حالت رئاليستيك دور سازد و چاشني ايهام و ايجاز را در آن بگنجاند.
شعر لوركا شعر اعتراض و جهش و حركت نيز هست. در شعر لوركا و همچنين در متن تئاتر او، خواننده با نمادهايي روبهرو ميشود كه او را در عين حال كه به فكر كردن و انديشيدن دعوت ميكند، به نوعي او را در حالي كه رو به آينده دارد به گذشته نيز مرتبط ميسازد.
در نگاه لوركا انساني دوستداشتني و در عين حال قابل احترام است كه از روحي آزادانديش و جستجوگر، برخوردار باشد و بتواند با گرتهبرداري از طبيعت خلاق و زايا به زايشي انساني و ايدهآل دست يابد و زنجيرهاي اسارت و بندگي را از روح، روان و وجود خويش بزدايد.
انسان در شعرهاي لوركا با كوه، درخت، اسب، رودخانه، ماه، سبزه، بلبل، و...پيوندي ناگسستني دارد:«سبز تويي كه سبز ميخواهم/ سبزِباد و سبزِ شاخهها/ اسب در كوهپايه و/ زورق بر دريا...» درحقيقت اين همآميزي با طبيعت نشانگر استفاده نماديك از عناصر طبيعي براي رسيدن به مقصد عالي است.
يكي از عوامل مهم در شكل دادن به انديشهها و احساسهاي هنري «لوركا» محيط طبيعي زندگي او بود. وي خود نيز اعتقاد دارد كه «نخستين تجربيات عاطفي من با زمين و كار روي زمين گره خورده است.» به همين علت شعرهاي لوركا به قول خودش «زميني» يا «عقدههاي زميني» هستند. شعر لوركا بر پايه مضامين طبيعي و با حسي انساني بنا شده است.
در شعر او كمتر ميتوان با تصاويري برخورد كرد كه از طبيعت و نمادهاي هستي بهره نداشته باشد. به عنوان مثال در «مرثيه براي ايگناسيو سانچز مخياس» كه از دوستان صميمي لوركا بود و در هنگام گاوبازي جان خود را از دست داد، شاعر بسياري از نمادهاي طبيعي و حتي اعتقادات خود -خاصه در بارهي مرگ- را با زباني به كار ميگيرد كه گويي فقط با بهرهگيري از اين مفاهيم است كه شاعر ميتواند مرثيه زندگي را بسرايد.
در اين مرثيه تكرار«ساعت پنج عصر» خواننده را مدام با زماني درگير ميسازد كه فاجعه رخ داده است، زماني كه شومي آن تقدير مرگ و سرنوشت را براي قهرمان رقم ميزند:
«در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسري پارچهي سفيد را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدي آهك، از پيش آماده
در ساعت پنج عصر
باقي همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر.
...
در ساعت پنج عصر
آيي، چه موحش پنج عصري بود!
ساعت پنج بود برتمامي ساعتها!
ساعت پنج بود در تاريكي شامگاه!»
اين مرثيه كه در حقيقت شاهكار لوركا،است،«و متأثر از سنت مرثيهسرايي در اسپانياست و به قولي«زيباترين شعري است كه تا به امروز در اين زبان سروده شده» است» در خود رقمخوردن سرنوشت محتوم را با زباني باز ميگويد و با تيك تاك ساعت لحظههاي مرگ را به تصوير ميكشد و همچنين آدمي را با نوعي زبانِ شاعرانه كه هم تخيلي قوي در آن است و هم غمي سنگين و سخت روبهرو ميسازد. در عين حال روند روايي شعر سبب ميشود كه شعر داراي فضا و زباني تئاتري نيز باشد.
تكرار «ساعت پنج عصر» باعث ميشود كه خواننده از اين زمان شوم و يا لحظهي محتوم زندگي قهرمان جدا نشود و تا آخرين لحظه ميخواهد كه به اين زمان برسد، گرچه در ابتدا از اين زمان اطلاع پيدا ميكند، اما هنوز سنگيني حضور آن را حس نميكند تا اينكه «ساعت پنج» با تاريكي شامگاه عجين ميشود و حادثه يا تراژدي رخ ميدهد.
اگر چه لوركا شاعري كاملاً سياسي نيست، اما زبان او اين ويژگي را دارد كه خود به خود نوك تيز پيكانش را به سوي قدرت نشانه رود و «نحوهي برخوردش با تضادها و تعارضات دروني جامعه اسپانيا به گونهاي بود كه وجود او را براي فاشيستهاي هواخواه فرانكو تحمل ناپذير ميكرد.» و همين امر موضوعي نبود كه قدرتمندان و نيروهاي افراطي به راحتي از كنار آن بگذرند.
لوركا آنچه را كه مينوشت و ميسرود الهامي از حالات مبارزاتي بود كه خود در خلق آن شركت داشت و شعرش، عشق و مرگ انسانها را بيان ميكرد:«وطنش و مردمانش را دوست ميداشت و به خاطر آنها ميجنگيد و ميسرود.»
برخي معتقدند كه جرم اصلي لوركا در واقع يكي از شعرهاي او به نام«ترانه گاردسيويل اسپانيا» بود كه در آن فضاهايي را تصوير ميكند كه گويي نيم نگاهي به مسايل سياسي و اجتماعي عصر خود دارد؛ ترانهاي كه وي حتي در محاكمهاش از آن نام ميبرد و ميگويد:«اغلب به من ميگويند كه آن شعر[ترانهي گارد] يكي از بهترين شعرهاي من است.» ولي خودش شعرهايي را كه براي بچهها سروده و بچهها آنها را در كوچه ميخواندند دوست ميداشت؛ مانند ترانهي:«لونا».
اما ترانهي «گارد سيويل» به اين دليل از بهترين كارهاي او ناميده ميشود كه شاعر در آن كساني را به تصوير ميكشد كه با مردمي كه «لوركا» با آنها مأنوس است سرناسازگاري دارند:
«برگردهي اسباني سياه مينشينند
كه نعلهاشان نيز سياه است.
لكههاي مركب و موم
بر طول شنلهاشان ميدرخشد.
اگر نميگريند براي خاطر آن است
كه به جاي مغز؛ سرب در جمجمه دارند
و روحي از چرم برقي.
از جادههاي خاكي فرا ميرسند،
گروهي خميده پشتند و شبانه
كه برگذرگاه خويش
خاموشيهاي ظلماني صمغ را ميزايانند
و وحشتهاي ريگ روان را.»
شاعر بيمحابا از كساني ميگويد كه به جاي مغز، سرب در جمجمههايشان وجود دارد و اين نشاندهندهي همان روح عصيانگر و آزاديجوي شاعر است؛ شاعري كه رهايي و آزادگي را سرلوحهي انديشه خود قرار داده بود، تقريباً ابايي هم ندارد كه با زبان به جنگ فاشيستها برود.
در شعر لوركا فضاها عموماً انقلابي و عصياني است، اما او بيش از آنكه يك انقلابي مبارز باشد، يك شاعر ونمايشنامهنويس است. با اين حال او در عرصه ادبيات و هنر اسپانيا و حتي خارج از آن چهرهاي انقلابي دارد؛ چرا كه نوشتههايش به نوعي گرتهبرداري از واقعيت وقت اسپانيا است كه حقوق مردم و آزاديهاي آنها در زير دست و پاي فاشيستها پايمال ميشد.
رسالت «لوركا» اين بود كه براي مردم اسپانيا بنويسد وآنها را از ستم وقت آگاه نمايد و واقعيتها و حقايق را بازگو كند.
«لوركا» گرچه خود را سياستمدار نميداند و از سياست گريزان است ولي ميگويد:«من هرگز سياستمدار نيستم، هرگز، من همانند تمام شاعرانِ حقيقي، انساني انقلابي هستم. اما سياستمدار، هرگز.» اين نفي آشكار و صريح شاعر به گونهاي است كه وي هيچ نوع دلبستگي و يا اعتقادي به دنيايي كه سبب آزار و سلب آزادي انسانها ميشود ندارد و از آن بيزار است.
با اين وجود خط و مشي فكري و عملكرد او در دورانِ عمر كوتاهش همه نشان از مبارزه و نبرد با ستمگراني داشت كه با جمهوري و آزادي درافتاده و آزايخواهان را هدف قرار ميدادند.
لوركا چون دوست صميمياش «نرودا» شعر را با سياست پيوند داد تا با اين سلاح بتواند گريبان ستمگران را بگيرد؛ البته با اين تفاوت كه نرودا يك سياستمدار حرفهاي بود و شعر ابزار كارا و تواناي او براي نفي دشمنان مردمش بود.
چشمان دقيق و تيزبين لوركا همه جا و همه كس را ميديد و در اشعارش آنها را دخالت ميداد. محيط گاهي نقش محوري در شعرهاي او دارد، گويي كه وي با ديدن محيط ميتواند فلسفه و تفكرش را به زبان آورد؛ در واقع محيط چشمهي شعرش را به غليان درميآورد.
وي منظومهي«شاعر درنيويورك» را پس از مشاهدهاش از آمريكا ميسرايد. چه، سفر به آمريكا او را دگرگون ميسازد. وي در آنجا فقر، جنايت و تبعيضنژادي را به وضوح لمس ميكند و با شعرش بيانيهاي عليه خشونتهاي نظام سياسي – اجتماعي و فقر و مشكلات صادر ميكند؛ وي در اين بيانيه ادبي، تصويري از «نيويورك» ارائه ميدهد كه گويي عكسهاي مستندي هستند كه از واقعهاي گرفته است:
«مرغزاران را/ رقص ديوارها ميآشوبد/ و آمريكا/ از ماشينها و گريهها خفه ميشود./ ميخواهم تا باد سخت ژرفترين شب/ نامهها و گلهاي طاقنمايي را/ كه زير آن ميخوابي/بكند از جا/ و كودكي سياه خبر دهد به سفيران طلا/ طلوع سلطنت سنبله را.»
اشعار لوركا در مجموعهي «شاعر در نيويورك» از آن روي حيرتانگيز است كه هم نگاهي شاعرانه به واقعيتهاي «آمريكا» دارد و هم نفرتي كه شاعر در واژهواژهي اشعارش از عاملان ستم بروز ميدهد و علاوه بر آن عشقي بيحد و حصر و فراوان به سياهاني كه در زير چكمهي تبعيضنژادي، خون سرخشان ريخته ميشود:«آه هارلم! آه هارلم! آه هارلم!/ غصهاي برابر نيست با سرخهاي مظلومت/ با خونت، مرتعش به كسوفي تاريك/ با خشونت لعل رنگ تو/ در سايهروشن كرو لال/ با شاه كبير محبوست در جامهي سرايدار.»
لوركا شاعري بود كه گرچه به گفته خود «اسپانيولي» ميانديشيد و خارج از محدودهي جغرافيايي اسپانيا نبود، اما با اين وجود از كساني كه چشم بسته وطنش را ميپرستند بيزار بود و اعتقاد داشت كه آدمهاي خوب همهي جاي جهان برادران او هستند:«من در آثارم، اسپانيا را سرودهام و آن را در عشق وجودم، احساس ميكنم، ولي پيش از آن، من برادر همهي مردم جهانم.» و«من برادر همهي انسانها هستم و از كسي كه براي ايدهآلي انتزاعي و ناسيوناليستي، چشمبسته، وطنش را ميپرستد، بيزارم. يك چيني خوب به من نزديكتر از يك اسپانيولي بد است.»
يكي از زيباترين شعرهاي لوركا به نظر من ترانهي شرقي است. در اين ترانه، نوعي آرامش و احساس توأم با لذت وجود دارد؛ لذتي كه آدمي از طبيعت و زيباييهاي آن ميبرد. تمام نمادها و تصاوير آن طبيعي است و اين احساس وجود دارد كه تو با طبيعت يكي ميشوي.
همهي نمادهاي طبيعي در اين ترانه داراي مفاهيم و معاني خاصي هستند؛ هر كدام بيانگر چيزي هستند كه تو شايد تا به حال يا آنها را نديدي و يا اگر ديدي توجه چنداني به آنها نداشتي:«در انارِ عطرآگين/ آسماني متبلور است/ هر دانه/ ستارهاي است/ هر پرده/غروبي./ آسماني خشك و /گرفتار در چنگ ساليان.»
در اين شعر نه تنها انار، بلكه سيب، سنبله، تاك، درخت زيتون، شابلوطها، بلوط، همه داراي مفهوم ومضموناند و از چشم شاعر، همهي اينها تأويل و تفسيرپذيرند، ولي انار ويژگياي دارد، كه ديگر نمادها ندارند، انار محور شعر است و هر دانهاش حكايت ديگري دارد:«سنبله، نان است:مسيح متجسم، زنده و مرده./ درخت زيتون/ شورِ كار است و تواناييست./
سيب، ميوهي شهوت است.../
نارنج/ از اندوهِ پليدِ گلها سخن ميگويد.../
تاك، پرستشِ شهوات است.../
شابلوطها آرامش خانوادهاند/ به چيزهاي گذشته ميمانند/...
بلوط،شعر است/ صفاي زمانهاي از كار رفته.../
انار، اما،خون است/خونِ قدسيِ ملكوت،/ خونِ زمين است/ مجروح از سوزن سيلابها...»
اين شعر نماديك و سمبليك لوركا، او را با طبيعت، سخت پيوند ميدهد و از وي هر چه بيشتر شاعري طبيعي ميسازد و همچنين تخصص و توانايي او را در فرهنگ عاميانه اسپانيا بيشتر نشان ميدهد، زيرا وي آگاهي عميق و حيرتانگيزي از فرهنگ عاميانهي كشورش داشت، و زواياي پنهانِ فولكلور مردم اسپانيا را خوب ميشناخت.
*لوركاي نمايشنامهنويس گارسيا لوركا، علاوه بر سرودن شعر، نمايشنامهنويسي چيره دست نيز بود، به گونهاي كه برخي از كارهايش هنوز هم از منابع قابل تأمل تئاتر محسوب ميشود ودر اغلب كشورهاي جهان آنها را اجرا ميكنند و وي نيز از زمره بزرگان تئاتر جهان است.
تئاتر لوركا از سنتهاي نمايشي اسپانيا سرچشمه ميگيرد و به خاطر كلام شعرگونهاش و ذهن تصويرسازش، نمايشنامههاي او بيشتر با صور خيال و تخيلات شاعرانه رنگآميزي شده است.
وي خود را عاشق سينهچاك تئاتر ميداند و تئاتر را از ابزارهاي سودمند و كارآمد تهذيب هر كشور ميداند كه ميتواند كمبودها و كاستيهاي جامعه را به خوبي بنماياند.
لوركا معتقد بودكه با تئاتر بهتر ميتواند همراه جامعه بگريد يا بخندد و از ديدگاه او هنرمند بايد با جامعه گريه كند و يا بخندد:«ما بايد تا كمرگاه در گِل فرو رويم، تا كساني را كه در جستجوي نيلوفرهاي آبي هستند، ياري دهيم. من خود نياز وافر دارم كه با ديگران در ارتباط باشم. به همين منظور به تئاتر روي آورده و تمام استعداد خودم را نثار آن كردهام.»
واقعيت آن است كه لوركا بيشتر عمر خود را وقف تئاتر كرده است و امروز نمايشنامههاي او شهرتي جهاني دارند.
لوركا نخستين اثر نمايشياش را به نام «افسون شاپرك» سال 1920 نوشت، كه در همان سال در مادريد اجرا شد. نخستين نمايشنامهي طولاني او «ماريانا پنيدا» نام دارد كه در سال 1927 در مادريد روي صحنه رفت. كار واقعي لوركا در زمينه تئاتر در حقيقت از همين نمايشنامه آغاز شد كه ماجراي آن سرگذشت زني است كه به جرم همكاري با آزاديخواهان به دار آويخته ميشود. «ماريانا»در واقع نمادي از آزادي بشريت و روح اوست كه قهرمانانه پذيراي مرگ ميشود.
در آثار لوركا خصوصاً در تئاتر، «زن» اغلب موضوع و محور است، زني كه لوركا براي او ارزش و احترام خاصي قايل ميشود؛ نقشهاي حساسي را بازي ميكند؛ نقشهاي زندگي، پيكار و عشق. آثار نمايشي او حول سه محور دور ميزند كه درونمايهي اصلي آنها به مبارزه زنانه با مشكلات و مصايب زندگي استوار است؛ محورهايي چون:«كمدي، عروسكي و تراژدي».
برخي از آثار نمايشي او عبارتنداز: چماق عروسك(1926)، همسرعجيب كفاش(1929)، كالبد دون كريستويال(1935)، عروسي خون(1933)،يرما(1934)، و خانه برناردآلبا(1936)، كه سه نمايش آخري از شاهكارهاي نمايش دنيا محسوب ميشوند.
*زندگي شاعر
«فدريكو گارسيا لوركا» روز پنجم ژوئن(15خرداد)1899در «فونته واكه روس» به دنيا آمد؛ جايي كه در چند كيلومتري شهر گرانادا(غرناطه)قرار داشت. غرناطه همان شهري است كه «ويكتورهوگو»ي فرانسوي در سال 1829 زيباييهاي آن را ستود و «گلينكا» آهنگساز بزرگ روس سال 1845قطعه «شب تابستان مادريد» و «كلود دبوسي» آهنگساز فرانسوي«شبهاي گرانادا» را تحت تأثير موسيقي جادويي آن سرزمين تصنيف كرد.
لوركا در اين شهر به تحصيلات خود پرداخت و در سال 1915 براي تحصيل حقوق وارد دانشگاه «گرانادا» شد. در خارج از دانشگاه به آموزش موسيقي پرداخت و نواختن پيانو را به استادي آموخت و آهنگهاي بسياري تصنيف كرد. سال 1929 به آمريكا رفت و 9ماه در آنجا ماند. وي بحران اقتصادي 1930 آمريكا را از نزديك ديد. تابستان همين سال سفري به كوبا كرد و سخنرانيهايي در آن كشور انجام داد.
با آغاز حكومت جمهوري در اسپانيا سال 1931، مسئول گروه سيار تئاتر «باراكا» شد. وي در تظاهراتي كه در همين سال به مناسبت اعلام جمهوري دوم بر پا شده بود، شركت كرد و همراه تحولات سياسي به نوشتن مقالات هنري وادبي مشغول بود و ضمن آن با آزاديخواهان و انقلابيون اسپانيا پيوند تنگاتنگ داشت.
پس از به قدرت رسيدن دستراستيها از مخالفان سرسخت آنها محسوب ميشد؛ تا جايي كه چند ماه قبل از شورش «فرانكو» شخصيتهاي ضد فاشيست و جمهوريخواه را گرد هم آورد تا عليه فاشيسم جبههاي تازه بگشايند.
«لوركا» همزمان با تحولات سياسي در اسپانيا به خلق آثار گرانقدري همت گمارد كه بزودي مرزهاي اسپانيا را درنورديد و شهرتي جهاني كسب كرد.
مبارزه او با فاشيسم به جهت شهرتش خشم دستراستيها را برانگيخت و به اين علت دربهدر در پي «لوركا» بودند تا آنكه موفق به دستگيري او شدند. گروهي از اوباشان «فرانكو» او را در جايي در دامنه«سيرادوهارانا» ميانه دو روستاي «ويزنار» و «الفكار» نزديك زادگاهش محاكمه كردند.
وي هنگامي كه در آخرين روزهاي عمرش توسط اوباشان فرانكو محكوم ميشود كه ديگر نبايد چيزي بنويسد، ترجيح ميدهد كه زنده نباشد تا اينكه زنده باشد ولي ننويسد. فرماندار به او ميگويد:«ديگر چيزي ننويسيد.» لوركا ميپرسد:«ديگر هرگز؟»فرماندار ميگويد:«بله، ديگر هرگز.»لوركا در پاسخ ميگويد:«ترجيح ميدهم كه بميرم.» و به همين علت در سپيدهدم روز 19اوت1936 (28مرداد)با چشمان باز تيرباران شد، تا مرگ او چون زندگياش به افسانه تبديل شود.
«نرودا» كه از دوستان لوركا بود، بعد از مرگش براي او شعر زيبايي سرود:«فدريكو يادت هست/ از زير خاك/ خانهام يادت هست/ با بهارخوابهايش/ كه در آن روشناي ماه ژوئن/ دهانت را غرق گل ميكرد/ برادر،بردار!»