کد خبر: ۱۱۷۵۴۶
تاریخ انتشار : ۰۶ دی ۱۳۸۹ - ۱۲:۴۰
سفیدیم یا قرمز ...؟

کانون هموفیلی نمایندگی استان آذربایجان غربی در آتش سوخت

آفتاب‌‌نیوز : آفتاب- پیمان غنی‌زاده: از خیابان امام ارومیه که به سمت خیابان سرداران می‌روی کمی جلوتر ساختمانی زیبا که گویی این همه سال چیزی از زیبایی هایش کم نشده بر زیر طاق شیروانی خود بی‌توقع‌تر از همه همسایگان و همشهریانش ایستاده. چند سالی بود که به لطف شهرداری ارومیه بر سر در این ساختمان نوشته شده بود: کانون هموفیلی ایران / استان آذربایجان غربی. در میان این نوشته نقش دو آدمک به رنگ‌های سفید و قرمز توجهت را جلب می کند که نشان می‌دهد آدمک قرمز زیر بازوی آدمک سفید که از قضا و تنها به علت جهشی ژنتیکی یا ازداواجی فامیلی، دست زمان نقشی رنجور به او بخشده را گرفته است. با دیدین همین تصویر میتوان فهمید، این ساختمان محل تجمع آدمهای قرمز و سفید استانمان است. جایی که این دو گروه دست رفاقت به هم داده تا منادی مهربانی و همیاری بوده باشند. 

درب ساختمان را که باز کنی و به داخل آن بروی متوجه می شوی چند ماهی است که به غیر از ندای مهربانی و همیاری، این ساختمان مهمانان ناخوانده زیادی را به خود دیده است. اسباب و اثاثیه جمع شده در گوشه‌ای نشسته‌اند و انگار انتظارشان برای یافتن سرپناهی دائمی هیچ‌گاه به پایان نخواهد رسید. به‌خوبی میتوان فهمید که فشار برای تخلیه ساختمان و آمادگی برای اینکار چهره آن را عوض کرده است. لازم به دقت زیادی نیست تا متوجه شوی، یکی از آخرین حضور‌های انسانی در آن بر خلاف همه آنچه که خانه بیماران هموفیل در سال‌های متمادی به خود دیده است مفهوم بشریت را جور دیگری برای ستون‌ها، درها، دیوارها، افراد و تمامی آنچه که تا به امروز مرتبط با این ساختمان بوده‌اند هجی کرده. بوی سوختگی و تلی از خاکستر و خاک در اتاق‌های خانه بیماران هموفیل نشان غم‌انگیز غریبی است از بی‌توجهی و نا مهربانی با سفید‌ها و قرمزهای شهرمان. 

جلوتر که می‌روی گویی هنوز می‌توانی صدای هلهله و شادی کودکان رنجور هموفیلی را که با شرکت در جشنی توانسته‌اند برای مدتی رنج و درد حاصل از خون‌ریزی‌های مداوم داخلی و تزریق‌های ناشی از آن را به فراموشی بسپارند از زیر آوار بشنوی. 

صندلی‌ای نیم‌سوخته و واژگون را می‌بینی که چند وقت پیش "یوسف" با زانوانی خمیده و ناتوان از خون‌ریزی‌های مداوم مفصلی، خود را بر آن جا داده و نقاشی می‌کشید. حس می‌کنی که نقاشی‌اش هنوز آنجاست، برش می‌داری و تماشایش می‌کنی دو آدمک قرمز و سفید را کشیده است با این تفاوت که این بار هر دو با قامتی راست به دور از هر رنجی، بازوبه‌بازوی هم ایستاده‌اند. حالا انگار که تو نیز سال‌ها ساکن این ساختمان بوده باشی به یاد می‌آوری همین چند وقت پیش تصمیم گرفته شد تا امکان ایجاد مرکز تخصصی فیزیوتراپی در همین خانه محقق شود تا دیگر هیچ زانویی خم ننماید و هیچ پایی بر اثر تاثیرات خونریزی نلنگد. 

در میان لوازم و وسائل سوخته چند تخته فرش و چند تکه لباس نیز نظرت را به خود جلب می‌کند که قرار بوده روزی به جای سوختن در این ساختمان به دست یکی از پسران بیمار در روستای دور افتاده‌ای از توابع میاندوآب برسد و به خانه محقر روستایی پدرش و تن نحیفش رنگی و پوششی تازه ببخشد. 

بالای پله‌های چوبی که هنوز در برابر هجوم ریزش و تخریب، استوار تر از خیلی افراد مربوط به کانون به نظر می‌رسند، از اتاق قرمزها (اعضاء افتخاری) که بی‌هیچ چشمداشت مالی‌ای با سفید‌ها (بیماران) هم پیمان شده اند، می‌توانی شمیم خوش همبستگی، پایداری و امید را حس کنی. صورت جلسه‌ای از جلسات این اعضاء را می‌یابی که در آن قرمزها بر اینکه صدای نیازهای بیماران هموفیلی از جمله لزوم تهیه مکانی دائمی برای ادامه برنامه‌های کانون را به گوش تمام افراد شهر برسانند، تاکید کرده‌اند. 

اکنون ساعت‌هاست که داری از آنچه که می‌بینی و از آنچه که اثری برای دیدن ندارد ولی خوب می‌شود حسش کرد زار زار می‌گریی و به دور اتاقهایی می‌چرخی که به نظر متروکه، لیکن آکنده از تمامی عشقها، دردها، آرزوها و بی‌تفاوتی‌های پیچیده در این ساختمان‌اند. 

بر یکی از دیوارها پوستری از کانون نظرت را به خود جلب می‌کند؛ "من خاص هستم. اولین همایش بررسی مسائل روانشناختی بیماران ..." می‌فهمی که چه کارهای بزرگی در همین ساختمانی که اکنون ظاهرا جلوی راه منافع بسیاری را گرفته، انجام شده است. 

کم‌کم تاب تحملت بریده می‌شود. سرگیجه کنان و حیران خود را به بیرون ساختمان می‌رسانی. آدم‌هایی را می‌بینی که فکر می‌کنی نه سفیدند و نه قرمز. بیشترشان از آنچه که اینجا رخداده بی‌خبرند و بی‌تفاوت می‌گذرند. می‌خواهی فریاد بزنی ولی احتمالا کسی صدایت را نمی‌شنود. شاید هم می‌شنوند ولی پاسخی نمی‌دهند. تازه یاد مصاحبه همکارت می‌افتی که کوتاه از مسئول اداره املاک شهرداری ارومیه پرسیده بود که چرا با توجه به مصوبه شورای شهر مبنی بر در اختیار گذاردن مکانی جدید برای استقرار کانون بیماران هموفیل تا کنون همکاری ای به عمل نیاورده‌اید و جواب گرفته بود که "مگر شهرداری وظیفه دارد به آنها محلی بدهد؟" و این تمام آن مصاحبه شده بود. 

با اینکه خسته‌ای بیشتر فریاد می‌کنی و حتی برای اینکه صدایت را و خودت را بیشتر به آدم‌های خیابان برسانی در جلوی اتوموبیل‌های گران قیمت‌شان قرار می‌گیری. شیون می‌کنی که 300 نفر بیمار هموفیل در کنارتان زندگی می‌کنند و از امروز دیگر هیچ سرپناهی برای پیگیری دردهای‌شان نخواهند داشت. افراد و راننده‌های بی‌تفاوت از کنارت می‌گذرند. انگار که واقعیت دارد، تو نیز به خاطرات کهن‌سال‌ترین ساختمان خیابان سرداران ارومیه پیوسته‌ای و دیگر کسی نه تو را می‌بیند، نه تو را می‌شنود و نه تو را حس می‌کند. 

تنها چاره‌ای که برایت باقی می‌ماند این است که آرزو کنی: هیچ کودکی از این مردمانِ بی‌تفاوت، با دردِ بی‌قراری خون در رگ‌هایش به دنیا نیاید.
بازدید از صفحه اول
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
ذخیره
عضویت در خبرنامه
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Netherlands (Kingdom of the)
|
۲۰:۵۵ - ۱۳۸۹/۱۰/۰۹
0
0
می شه بگین حالا وضعیتشون چطوره ؟
کجان ؟ کمک مردمی چی ؟ جایی وجود نداره !؟
نظر شما
پرطرفدار ترین عناوین