ژاک لاکان روانکاو شهیر فرانسوی در آثارش مفهومی دارد برگرفته از نظریات زیگموند فروید با نام «ژوییسانس/ Jouissance». مفهومی پیچیده در رابطه با اصل «لذتجویی» انسان. مفهومی که بعدها به نوعی اسلاوی ژیژک فیلسوف سرشناس اسلووانیایی در کتاب «از نشانگان خود لذت ببرید» با بررسی فیلمهای آلفرد هیچکاک بخشهای خاصی از آن را تحلیل کرد. «ژوییسانس» به نوعی لذت بردن خاص در روان انسان اشاره میکند که قرابت نزدیکی با مفهوم «لذت گناه آلود/ guilty pleasure» دارد. برای تعریف و تشریح ساده و بازاری این نوع لذت، شاید همین دو نمونه سوال خودآگاه انسان کافی باشد «چرا وقتی میدانم این رابطه سالم نیست ادامه اش داده و حتی از آن لذت هم میبرم؟»، یا «چرا فلان فیلم یا سریال یا موسیقی که عامه پسند است را دوستش دارم؟». این لذتجویی صرف که گاهی با درد و رنج همراه است و مغایر با اصول و تربیت ذهن و سلیقه بیرونی و ظاهری جامعه در ما، از پیچیدهترین بخشهای انسانی است که تمامی آثار پرفروش خودآگاه یا ناخودآگاه از مزایایش برای جلب نظر مخاطب سود بردهاند. تازهترین نمونه اش هم سریال «بدنام» است.
۱) سریال عاشقانهی بدنام از معدود آثار حوزه فرهنگ و هنر است که امروز میتوان به قطع و یقین گفت توانسته توجه تعداد زیادی از مخاطبان مضطرب از شرایط فعلی کشور را به سمت خود جلب کند. اما چرا یک سریال ساده عاشقانه، که در چند قسمت ابتدایی اش میتوان فهمید با وجود ساختار مدرن و خوبش با مجموعهای از کهن الگوهای آشنا که در و چند ده ساله اخیر استفاده شده و پیش از این هم بارها در جذب مخاطب موفق بوده، باز هم توانسته در جذب مخاطب وسیع موفق عمل کند. جواب احتمالا ریشه در همان مفهومی دارد که فروید و لاکان ارائه دادهاند. یک نوع لذت ممنوعه و رنج آور؛ و نیز میل فطری انسان و غلبهی کهن الگوهای یونگی{انسان و سمبل هایش/کارل گوستاو یونگ} که منتقدین بیشتر از آن به عنوان کلیشه نام میبرند.
۲) «بدنام» داستان سادهای دارد، یک عشق ناآرام، همراه شده با بازی خوب بازیگران اصلی اش و پایان بندیهایی که مخاطب را برای دیدن ادامه قصه تشنه نگه میدارد. همین سادگی، هر چند به خودی خود کار سختی است، اما همراه با کیفیت خوبِ قاب و تصویر و موسیقی و توجه به جزییات، سریال را اثری سرگرم کننده کرده است؛ و همزمان نمیخواهد آنچه هوشمندانه با حس و ناخودآگاه مخاطب میکند را به رخ بکشد. اولین کاری که "بدنام" میکند همین است، سرگرم کردن؛ و اولین تعارض در ذهن برخی مخاطبان همین است، «چرا باید از یک اثر سرگرم کننده لذت ببرم؟» و اینجاست که آن رنج مورد نظر لاکان به سراغ مخاطب میآید. او به لذت به عنوان مفهومی روانی اصالت میدهد، کاری که عموما در جهانِ عیان و در معرضِ روشنفکری جزو ممنوعترین تفکرات است و با روش زیست نهان روشی ایرانی این سختتر هم میشود. حالا بیایید با همین مفهوم «لذتجویی» سریال «بدنام» را بررسی کنیم.
۳) در جبهه موافقان یک اثر نمایشی تکلیف نظرات معلوم است، اما در جبههی مخالفان باید جست و چیزی برای کنکاش پیدا کرد. «فیلمفارسی است»، «تکراری است»، «غیر اخلاقی است»، «مشکل شرعی دارد» و عباراتی دیگر که اگر نیّات فرامتن و شاید سیاسی اش را در نظر نگیریم خود اینها هم کلیشه است، اما فارغ از وزن گوینده اش، اینها را برخی رسانهها و منتقدان درباره سریال "بدنام" گفتهاند.
۴) وقتی مخاطب شروع به دیدن «بدنام» میکند، نه با اثبات آن نقدهای تند، که با اثری خوش ساخت و تکلیف معلوم مواجه میشود که اولین هدفش را بازروایتی از عشق در زمانهی خودش قرار داده، آن هم در سرگرم کنندهترین حالت ممکن. کاری که در هر دوره و نسلی هنرمندان به شکل خودکار انجام داده و سعی کردهاند بشوند آینهی بخشی از جامعهی روزشان. در برخی هنرمندان، این آینه شدن به سبکی است که در ناخودآگاه مخاطب مینشیند. ناخودآگاهی که عشق را در مفهوم انتزاعی و اغراق شده اش دوست دارد، جنگ و فداکاری برای به دست آوردن را تحسین میکند و غریزه اش در بالاترین سطح ممکن به چنین تصویری واکنش نشان میدهد؛ و خب به قول صادق هدایت داستان راهی است برای رسیدن به آرزوهای ناکام {آشنایی با هدایت/میم. فرزانه}
۵) اصولا این نکات کلی و گاه تند و تیز برای محصولاتی مثل «بدنام»، همیشه فرصتی ایجاد میکند برای بیشتر دیده شدن آن اثر تا مخاطبِ تحریک شده از آن بد و بیراهها را، مشتری خود کند. برگ برندهای که حامد عنقا خالق بدنام با نحوهی روایت داستان سریالش به خوبی از آن استفاده کرده؛ و البته این دیگر تکنیک همهی این سال هایش بوده و شاید همین هم منتقدان همیشه اش را عصبانی میکند. ملودرامی ساده، اما کنجکاوی برانگیز که همیشه دو قطبی میسازد. آن هم بر بستر یک التهاب حسی که مخاطبش را ذره ذره به نقطهی اوج التهاب میرساند و مخاطبان، نه فقط ایرانی و نه فقط امروزی، همیشه نشان دادهاند از این ساختار خوششان میآید.
۶) پس اگر حوصلهی سریال ایرانی دیدن دارید «بدنام» سریال خوبی است برای تماشا. خوب از آن جهت که شما را برای کمتر از یک ساعت درگیر یک قصهی عاشقانه ساده و روان میکند. خلسهی بطالت مفید. آن هم با قصهای که همه چیزش را گذاشته کف دست مخاطب؛ و مخاطب تنها کافی است دقیق نگاهش کند. داستان "بدنام" دربارهی "چرا؟ " نیست، درباره "چگونه" است. چگونه عشق، ویرانی و آبادی اش همزمان رخ میدهد؛ و در تاریخ قصه گویی بهترین قصهها برای آنهاست که چگونه را گفتهاند. از روزگار نویسندهای، چون بالزاک تا به امروز.
۷) فیلمفارسی بودن هم تا اینجا به «بدنام» نمیچسبد و اگر بچسبد هم تردید دارم که سازنده اثر این را تعریف فرض نکند. اما فیلمفارسی به تعریف هوشنگ کاووسی مختصاتی شبیه به این سریال ندارد. ویژگیهایی، چون افراط در داستانپردازی عجولانه، قهرمانسازی، رقص و آواز کابارهای بدون ارتباط به داستان، نبود روابط علّت و معلولی، عشقهای غیرواقعی، حادثهپردازی علیل و بی انگیزه مهمترین ویژگیهای فیلمفارسی است و خب بدنام اشکالاتی هم داشته باشدکه حتما دارد ولی از این جنس نیست.
از طرفی در جهان نمایش به قولای.ام. فورستر دیگر داستانهای بکر و دست نخورده برای تعریف کردن باقی نمانده {جنبههای رمان/ای.ام. فورستر}. داستان عشق هم مشابه بسیاری از مضامین مدام در حال باز تعریف شدن است. منتها هر بار با آدمها و احساس و وقایعی گاه متفاوت و گاه مشترک. همه داستانها تکراری است و نادانی ما نسبت به آن، این اصل را عوض نمیکند. بدنام هم یکی از آن بازتعریف هاست به سبک خودش.
۸) عامه پسند و پرمخاطب بودن هم، اتفاقا نقد نیست، حسن و وظیفه یک سریال سرگرم کننده است که بتواند همه را سرگرم کنند. حتی آنها که مثل قدیم در خلوت دوران ویدیو ممنوع "جبار سینگ" میدیدند و در کافهها "سولاریس" تارکوفسکی نقد میکردند. درست همان نکتهای که لاکان در تعریف «ژوییسانس» ارائه میدهد. اشکالی هم ندارد. لذت بردن خودش بخشِ مهربان و مهمی از زندگی است. حتی در خلوت؛ و جدا از این، لذت بردن از قصههای ساده و پر افت و خیز یک امر غریزی در انسان است. مال الان هم نیست عمری چند ده هزار ساله دارد. مشکل فقط این است که به قول یونگ، سایهی آدمها نمیگذارد آن چه لذت میبرند را به راحتی به اشتراک بگذارند.
۹) سابقه حامد عنقا در فرامتن آثارش نشان میدهد همیشه سعی داشته سمت اخلاق و تحول را در شخصیت هایش بگیرد. چه وقتی داستان تاریخی نوشته، چه جنایی، چه جنگی، چه سیاسی و چه با تم مذهبی. اینجا هم آنچه دارد به یلدا و اسماعیل و ابراهیم و عماد واقع میشود، آن هم به شکل روایات اسطورهای مانند داستان «تریستان و ایزولد» تا نسخهی ایرانی اش «ویس و رامین»، قرار است هر کدام را به تحولی در آرامش یا تباهی برساند. در شروع قصه هم برای اینکه خیال مخاطب را راحت کند سرنوشت یکی شان را نشان میدهد. اما اینجا خبری از داستانی پیچیده مثل "قلب یخی"، "انقلاب زیبا" یا "گناه فرشته" نیست، "بدنام" شاید از نظر حس درونی اش چیزی شبیه دو سریال "تنهایی لیلا" و "پدر" و فیلم "غریب" باشد. با موتیفهای تکرار شونده که شاید حدیث نفس راوی باشد. به همین دلیل شاید ریتم مناسب و پر جزئیاتی را برای روایت داستانش انتخاب کرده، چرا که احتمالا میخواهد عشق اسماعیل و یلدا درون مخاطب هم نشست کند تا به وقت فروپاشی و احتمالا بازگشت دوباره عشق، چیزی که بسیار شبیه اسطوره سفر قهرمان {قهرمان هزار چهره/جوزف کمبل} است، مخاطب غم و شوق رستگاری با عشق را همراه با شخصیتهای قصه حس کند.
۱۰) شاید تنها بخش تردیدانگیز "بدنام" این باشد که داستانش بسیار شکننده است. جزئیاتی که تا اینجا روایت کرده برای درست به سرانجام رسیدن، در ادامه نیاز به همین میزان آرامش در روایت و توجه به روند وقایع و تاثیرش بر آدمهای قصه دارد. اگر سازندگان اثر این نکته را هم در روایت داستانشان تا آخربن دقیقه اش به درستی انجام داده باشند میتوان گفت بدنام کار خودش را به عنوان یک اثر سرگرم کننده به درستی انجام داده است. پس اگر مخاطب «بدنام» هستید خجالت نکشید و با همین ویژگی فعلی اش در خلوت لذت ببرید و مطمئن باشید لذتجویی و سرگرمی حق شماست.