رنج شهلا بر دوش ناصر محمدخانی
آيا با اين قصاص همه چيز به پايان رسيده است؟
به گزارش خبرگزاری آفتاب،
آفتاب - پیام فروتن(خبرآنلاین): عشق واژه غریبیست. غریبتر از همه کسانی که شیفته هم میشوند، شور بهپا میکنند و جهان را مفتون و واله احساس ناب دوست داشتن و محبت میکنند. عشق متاسفانه، ممنوع و مجاز نمیشناسد. عشق است دیگر ... میآید، برجانت چنگ میزند و تا بفهمی چه شده، تو را با خود میبرد. این رمز عشق است. بیرحمانه، جسور و بیحد و مرز؛ فاقد توانایی شناخت عرف، شرع و قانون.
تصور کنید دختری چهارده ساله، در ابتدای شور زندگی، عاشق اسطورهای (!) به نام ناصر محمدخانی شود. این عشق سربه کجا میزند و چگونه بنیانی خواهد داشت. در این که عشقی چنین، میوه ممنوعه است و منجر به چه عواقبی میشود تردید نیست. با این حال عشق است دیگر. میآید بیآن که بداند با چه کسانی طرف خواهد بود و چه فاجعهای را سالها بعد رقم خواهد زد.
حالا پس از سالها، این دختر عاشق چهارده ساله آن روزها نفس نمیکشد. دخترک قصه ما هشت سال در زندان ماند تا تاوان بیرحمی و قساوت موجودی به نام عشق را با جان باختن بر بالای چوبه دار پس دهد. او عاشق ماند تا در آخرین لحظات زندگی، قطرههای اشکش با ناصر به گفتوگو بنشینند. که وقتی کلام از گفتن بازمیماند، چشم و اشک زبان میگشایند و حرفهای مگو را بازمیگویند. و این ناصر محمدخانی بود که در آن نیمهشب سیاه، عمق وجود شهلا را دانست و دم بر نیاورد.
با مرگ شهلا، پرونده قتل لاله بسته شد. مادر دو فرزند که قربانی قساوت عشق شد. با این حال پروندهای دیگر باز شد تا داوران عشق به قضاوت آن بنشینند. داورانی که نه در راهروهای قضایی که در دلها خانه دارند و قضاوت به آئین محبت میکنند. این بار ناصر محمدخانی متهم است. چه اگر ناصر در آن سالها به عشق خام و عجیب دخترکی چهارده ساله آری نمیگفت، امروز دو موجود بیگناه زنده بودند و نفس میکشیدند.
ناصرخان! آئین عشقورزی و دلدادگی، مرام و معرفت است. آئین پاکبازی و از خودگذشتگی. متاسفانه ممنوع و غیرممنوع هم سرش نمیشود. وقتی در اشتباه آغازین خود با دخترکی معصوم همراه شدی، لاجرم تا آخر باید با او میرفتی. میگویند به او قول داده بودی رضایت خانواده لاله را بگیری. این چه رضایتی بود که با طناب دار همراه شد! اشک او در واپسین لحظات، اشک ترس از مرگ نبود. اشک شهلا، اشک دل شکستهاش بود که تا آخرین لحظات ایمان داشت عاشقش هستی و عاشقش خواهی ماند. تو همراه با جان او، ایمانش را نیز از وی گرفتی. مرد اخلاق فوتبال ایران، عشق و مرام مردانگی آن را قربانی کرد. عشقی که ممنوع و غیرممنوع هم سرش نمیشود!
ناصرخان! قرار بود جان شهلا جاهد را از او بگیری نه ایمانش را. ایمانی که حتی اگر بر باد بنیان شده باشد بازهم امید به زندگی را بارور میسازد. امید به بودن، زیستن و جبران کردن. سکوت کردی و چشم در چشم شهلا دوختی. بیآنکه بدانی بنیان چه عشقهایی را به دست خشونت سپردهای. حالا دیگر ایمان را باید در مرگ و نیستی به جستجو نشست. بذر خشونت که کاشته شد، آفت پوچی و فنا به جان مزرعه دلها خواهد افتاد و در این میان ناصرخان ... میان پرواز تو با پرواز شهلا فرسنگها فاصله افتاده است. پرواز او خلاصی از بار گناهانش بود و پرواز تو فرار از نگاه پرسشگر زنی که تا آخرین نفس به تو ایمان داشت. از حالا به بعد رنج شهلا بر دوش تو سنگینی خواهد کرد.