به گزارش آفتاب نیوز، 
روزي به بتخانه اي رفته، يكي از خادمان بت را ديدم كه جامه هاي ارغواني پوشيده، خدمت بت مي كرد.
گفتم: تو را خداوندي هست قادر، بينا، دانا و توانا؛ او را عبادت كن كه از اين صنمها، خير و شري متصور نيست.
گفت: اگر آنچه را مي گويي راست است، پس او قادر است كه در شهر تو روزي تو را بدهد، چرا از خراسان به طلب روزي به تركستان آمده اي؟
عارف گويد: از سخن آن بيگانه، در آشنايي بر من گشوده شد و توبه كردم و به خراسان برگشتم.