به گزارش آفتاب نیوز، 
وكيل وي را نزديك خواند و از او پرسيد: رو كه به سوي آسمان كردي چه گفتي؟
گفت: با خدا در گفتگو بودم و مي گفتم: خدايا! تو يك كريم كه هر چه هست از تو است، اين نيز يك كريم است كه قلياني كه در آن دانه هاي گرانبها است در دست گرفته مي كشد، من هم نامم كريم است كه از بامداد تاكنون آرزوي قليانِ گِلي دارم كه دسترس به آن ندارم!
كريم خان همان قليان را به وي بخشيد و به او گفت: بهاي اين سي هزار تومان است مبادا ترا فريب داده به بهاي اندك از تو بربايند.
پس از چندي يكي از بزرگان شيراز، قليان را به همان بهايي كه گفته شده بود خريد و مرد خاك كش از توانگران روزگار شد.