ماجرای عشق و رسوایی عارف قزوینی با دختر ناصرالدین شاه!
به گزارش آفتاب نیوز، آفتاب: عارف قزوینی، شاعر و ترانهسرای مشهور دوران مشروطه، دلباخته افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه بود.
عارف قزوینی به خاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای «افتخار آفاق» را به نام وی میسراید:
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه ی دل میشكنی
تیشه بر ریشه ی جان از چه زنی؟
سیم اندام ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شكنی ...
ملاقاتهای افتخار السلطنه و عارف در مجالس بزمی صورت میگیرد كه شوهر افتخار السلطنه «نظام السلطان»، دوست صمیمی عارف آن را بر پا میكرده و به قولی خودش به دست خود تیشه به ریشهی زندگی اش میزند و الحق و الانصاف عارف هم حق دوستی را به كمال و تمام ادا میكند!
در همان بزمهای سه نفره، نه تنها با ایما و اشاره و شعرهای پرشور عاشقانه دل همسر دوست صمیمیاش را از راه به در میبرد، بلكه خودش هم آنچنان دلباخته میشود كه آرزو میكند جای نظامالسلطان باشد. بطوریكه در یک تصنیف فریاد میزند كه «اگر عارف، نظامالسطان شود، چه میشه؟».
كم كم نظام السلطان از این شعرها و آن نگاهها و آهها، پی به عمق فاجعه میبرد و میفهمد كه چه آتشی روشن كرده اما برنامههای بزم همچنان بر اثر مكر زنانهی افتخار السلطنه ادامه مییابد.
نظامالسلطان ناچار بود در این بزمهای سه نفره شركت كند اما جرأت نمیكرد حتا برای قضای حاجت هم لحظه ای مجلس را ترک كند. تا اینكه یک شب هر چه مقاومت میكند، فایده ای نمیبخشد و ناچار میشود كه برای چند لحظهای برود و زود برگردد. اما هنگام بازگشت با آنچه كه نباید، روبرو میشود و و دوست عزیز و همسر زیبایش را در حالتی نامناسب میبیند.
البته نظام السلطان چیزی به روی خود نمیآورد و با خونسردی مجلس بزم آن شب را بی آنكه خم به ابرو بیاورد، به پایان میرساند. به این ترتیب بزمهای سه نفره برچیده میشود، اما عارف از این عشق دست بر نمیدارد و مرتب تصنیفهای عاشقانه به اسم افتخار السلطنه میسراید. این تصنیفها به گوش زن و شوهر میرسد و زن را دل شیفتهتر و شوهر را خشمگینتر میكند.
افتخارالسلطنه كه دیگر در مقابل این عشق طاقت نداشت، یک روز با احتیاط به همسر میگوید كه چون عارف وضع زندگیاش خوب نیست، یک شب او را دعوت كند و به رسم صله به او مقداری كمك برساند.
نظام السلطان كه دل پر دردی از دوست ناجوانمرد خود دارد، اینجا دیگر رگ غیرتش به جوش میآید و میگوید «لازم به دلسوزی شما نیست، آن صلههایی كه شما میخواهید به عارف بدهید، او از زنان زیبای دیگر میگیرد!»