پایگاه خبری آفتاب
۱۷ /خرداد /۱۴۰۵
Sunday 07 June 2026
کد خبر:۱۳۷۶۵
۰۱:۳۵
۱۳۸۴/۰۶/۲۷

نکاهی به فیلم های خیلی دور خیلی نزدیک و بید مجنون

۰۱:۳۵
۱۳۸۴/۰۶/۲۷
به گزارش آفتاب نیوز،
از سهراب سلیمانی 
فیلم خیلی دور خیلی نزدیک 
سهراب سلیمانی :اخیرا فیلم خیلی دور خیلی نزدیک به کارگردانی رضا میر کریمی اکران عمومی پیدا کرد. این فیلم برای اولین بار در فستیوال فجر به نمایش درآمد و جوایز متعددی را به خود اختصاص داد.
فیلم داستان بسیار کوچکی دارد بنظر می آید که داستان کوچک با شخصیتهای کم خاصیت اینرا دارد که کارگردان و یا سناریو نویس بتواند عقیده خود را راحت تر جا بیاندازد و به نوعی سعی کند مسایل بزرگ زندگی را با جوابهای ساده پاسخ گوید و آنهم چیزی نیست به نام همه چیز را به خدا و مذهب حواله دادن.
خلاصه داستان: یک دکتر متخصص مغز و اعصاب معروف و ورزیده که صدها نفر را از مرگ نجات داده با جراحی هایش خبر دار می شود که پسرش به سرطان غیر قابل علاجی دچار شده و در مدت کوتاهی خواهد مرد. روان دکتر به هم می ریزد او که تا قبل از این واقعه که به پسرش بی توجه بود بکباره تلاش می کند که او را ببیند پسر به سفر دوری رفته به کویر برای نجوم ستارگان. دکتر که همسرش در خارج کشور در یکی از کشورهای اروپای شرقی زندگی می کند ماشین بنز آخرین سیستمی دارد و همچنین دوربین فیلمبرداری دیجیتال و وسایل دیگر. او وقتی که به مقصد می رسد خبردار می شود که پسر و همراهانش در گروه نجوم آنجا را به قصد محلی دیگر ترک کرده اند و به خاطر دوری راه و شب مجبور می شود که در همانجا بماند و با دکتر زنی که در آن محل کار می کند روبرو می شود و بعد می فهمد که حال پسرش بد شده و این دکتر او را معاینه کرده. بهنگام اقامت دکتر در آنجا پسر نو جوانی دچار ضربه مغزی شده و دکتر به مداوای او می پردازد و سپس در یک صحنه کلیدی به حالت گریه در مقابل زن دکتر می گوید که من تا به حال صدها عمل جراحی انجام داده ام و صدها نفر را نجات داده ام و آنهایی را که نتوانستم نجات بدهم فامیلهایشان و دیگران گفتند که کار خدا بوده اما کدام خدا چرا به من خدا کمک نکرد حال که پسرم به مرگ حتمی دچار شده. دکتر زن که در صحنه های دیگر معلوم است که شبها موقع خواب قرآن می خواند در آنجا به او می گوید حال تو خراب است و احتیاج به کمک داری نه پسرت. روز بعد پدر بدنبال پسر روانه می شود با ماشین بنز آخرین سیستم در جاده های که از میان کویر می گذرد بنزین تمام می کند و در توفان شن گیر می کند و شن ماشین و خودش را که در آن خوابیده مدفون می کند. رفته رفته تمام مظاهر تکنولوژی مدرن از کار می افتند مثل باطری ماشین تلفن موبایل و باطری دوربین فیلمبرداری. و به حال مرگ می افتد. در ابتدای دکتر در ارتباط با یک بیماری گفته بود که برای برخی مشکلات هیچ راهی نیست اما در این صحنه پایانی فیلم برای این مشکل راه حل می رسد جمعی که پسرش همراه آنان است که البته دیده نمی شود از راه می رسند و شنها را کنار می زنند و این دست پسر است که از سقف ماشین پائین می آید و دست پدر را لمس می کند. و فیلم در اینجا پایان می گیرد سئوال مهم فیلم در مورد اینکه بالاخره پسر می میرد یا نه جواب نمی گیرد!
بایستی پرسید که اگر پسر نیز به نوعی زنده بماند به نوعی ادعاهای دکتر مردود می شود و البته اگر می مرد با صحنه نجات دکتر خیلی هم اثبات نمی شد!! کارگردان با اینطور تمام کردن فیلم در حقیقت خواسته تا داستان را به ببیننده واگذار کند اما خوشبینی ما زمانی از میان می رود که مصاحبه کارگردان را با شرق بیست و هفتم مرداد بخوانیم در این مصاحبه رضا میر کریمی می گوید که فیلم قرار نبود اینگونه پایان بیابد قرار بوده که بعد از نجات یافتن دکتر با پسرش به تهران برگردند و در آنجا علیرغم اینکه دکتر می داند که مرگ پسر قطعی است به اصرار از او می خواهد که در کنکور شرکت کند و پسر اینکار را می کند و در جلسه کنکور وقتی که همه مشغول امتنحان دادن هستند پسر از صندلی می افتد و می میرد! خوب معلوم است که کارگردان و مشاورانش احتمالا از وزارت ارشاد و غیره خواسته اند که فیلم را به شکلی تمام کنند که بیننده "خدای ناکرده"!! به این نتیجه نرسد که دکتر راست می گفت خدا کجاست! به این می گویند شیادی در روز روشن. باید پرسد که معتقدین به وجود خدا آنهم به این شکل که همه چیز در دست اوست و مرگ و زندگی باران بیاید یا نیاید جنگ بشود یا نشود دست اوست اگر مطمئن هستند که هست پس چرا هر دقیقه و ثانیه در منابر و نمازهای جمعه و مجالس سخنرانی و رسانه های خبری جمعی تلاش می کنند که اثبات کنند که هست؟!! غیر از اینست که پایه های استدلالاتشان بشدت متزلزلل شده و بسیاری به این نتیجه می رسند که نیست؟!!
شخصی لطیفه ای را تعریف می کرد به این شکل که کسی قرار بود سوار هواپیما شود ولی دیر به پرواز رسید و هواپیما پرواز کرده و رفت شب در خانه مشغول تماشای تلویزیون بود که خبر شنید که هواپیمای مربوطه سقوط کرده و تمام سرنشینان آن کشته شده اند او بی اختیار فریاد کشید که خدا را شکر که من در آن پرواز نبودم! همسرش به او گفت اما صبر کن خانواده های مردمی که در آن سقوط کشته شدند پس چی؟! آیا آنها نیز بایستی خدا را شکر کنند؟!!
البته فیلم ایما و اشارات بسیار دیگری هم دارد که در اینجا مجال پرداختن به آنها نیست. از حق نگذریم فیلم تصاویر زیبایی از طبیعت مناطق مختلف دیگر و جنبه های مختلف زندگی مردم مثلا سفر دستجمعی یک خانواده با لباسهای محلی بر روی یک وانت بار و یا سفر یک خانواده چهار نفری با یک موتورسیکلت ساده البته به شکلی که انگار خیلی راحت هستند و با هواپیما دارند سفر می کنند و زندگی مردم در خانه های روستایی و یا سوار بر شتر به نوعی که در تقابل با زندگی دکتر و مردم تهران بی دغدغه تر و راحت تر بنظر بیایند و بیننده به این نتیجه برسد که زندگی آنها به لحاظ روانی بهتر است که البته شاید اینگونه باشد اما به قول یک مثل کردی سنگ در جای خود سنگین است زندگی ساده اما پر مشقت و عقب مانده شهرستانها را تقدیس نباید کرد ساده زیستن خوبست اما نه به معنای تن دادن به فقر و فلاکت و تقدیس عقب ماندگی و تبعیض و نابرابری وخود را راحت کردن و به بی خیالی زدن.
این فیلم در حقیقت در راستای فیلم دیگر کارگردان به نام زیر نور ماه است که داستان مردی است که می خواهد آخوند بشود ولی دزدان لباسش را می دزدند و او مجبور می شود که به دنبال آنان برود و با دریایی از فقر و بدبختی روبرو می شود مخصوصا با جمعی که زیر پل در فقر زندگی می کنند و به خدا نامه می نویسند و از او گله دارند و از آخوندها بد می گویند اما دست آخر مرد با خیال راحت پسری که لباسهایش را دزدیده بود را در ندامتگاه ملاقات می کند و علیرغم همه اینها آخوند می شود.
درست به همین خاطر است که روز به روز از تعداد سینما رو ها کم می شود. 

فیلم بید مجنون:

فیلم بید مجنون نیز در بسیاری از سینماهای تهران اکران عمومی شد کارگردان این فیلم مجید مجیدی است که فیلمهای رنگ خدا بچه های آسمان و باران از ساخته های اوست.
خلاصه داستان: یک استاد دانشگاه مدت بیست و هشت سال است که کور شده او با همسر و دخترش زندگی می کند اما علیرغم کور بودن از زندگی بنظر راضی است و بخصوص از مصاحبت با دخترکوچکش راضی است. او در سفری به فرانسه مورد عمل جراحی قرار می گیرد و بینایی خود را باز می یابد. صحنه هنگامی که چشمش را عمل کرده و هنوز پانسمان آن برداشته نشده اما او خود سرانه اقدام به باز کردن آن می کند و از زیر پانسمان چشمش شروع به دیدن می کند از صحنه های تکان دهنده فیلم است که پرستویی در آن قدرت بازیگریش را به نمایش می گذارد. بعد از باز یافتن قدرت بینایی او به ایران باز می گردد و مورد استقبال همسر و بچه هایش قرار می گیرد اما از همان ابتدای ورود نگاهش به زندگی عوض شده و به گونه ای می خواهد دوران کوری را جبران کند و در صحنه های بعدی فیلم به شکل عصیان در می آید و می گوید که از زندگی نکبتی گذشته در رنج بوده و حالا می خواهد تلافی کند به زن جوانی بجای همسرش علاقه نشان می دهد که باعث ناراحتی همسرش می شود و او و دختر خردسالش او را ترک می کنند. او حتی کتابهایش را نیز می سوزاند و به نوعی به زیر ارزشها گذشته خود مثل وفاداری به همسر و عشق به فرزند و هم نوعان و کار دانشگاه می زند.
کارگردان دست بر قضا! زمینه دوباره کور شدن او را فراهم می کند و او بار دیگر کور می شود اما به مرز دیوانگی می رسد و بعد از مدتی سرگشتگی در خیابانها و بعد از افتادن در گل و لای راه خانه خودش را می یابد و در حیاط خانه به زمین بروی تلی از کتابهای سوخته می افتد اما در همان حال کیفی را که در آن قرآنی گذاشته بود را پیدا می کند قرآن را باز می کند و در لابلای آن کاغذی را که با خط بریل ( خط نوشته مخصوص کوران که برجسته است) را پیدا می کند و دعایی را که خود از روی قرآن نوشته را با صدای بلند می خواند و طلب بخشایش می کند. در جای جای فیلم بازهم نشانه های مذهبی است و فیلم با دعایی مذهبی نیز پایان پیدا می کند.
فیلم به نوعی می گوید که قدر زندگی را آنجور که هست را بدانید و ارزشها (مذهبی) را ارج نهید و اگر که به خاطر تسلیم شدن به هوای نفس تسلیم شوید خدا شما را بر زمین می زند.
در صحنه ای که استاد بینائیش را باز می یابد اولین چیزی را که می بیند مورچه ایست که دارد دانه ای بزرگتر از خودش را با زحمت به دنبال خودش می کشد و در صحنه پایانی نیز همین صحنه مورچه تکرار می شود. شاید مجیدی هم می خواهد که قدرت خدا را نشان بدهد و یا عظمت کار او را که با همه مشکلات کار می کند.
در عینحال به نوعی شاید می خواهد بگوید که برخی انسانها تا به نعمتی میرسند خود را گم می کنند و شخص خودشان را برتر از هر چیز دانسته و عقده های روانی خود را بیرون می ریزند.

رو.نامه شرق 31 مرداد خبر داده که حاتمی کیا کارگردان فیلمهایی چون ارتفاع پست و آژانس شیشه ای که در چهارچوبه نظام حاکم فیلم می سازد گفته است که فیلمهایی چون بید مجنون و خیلی دور خیلی نزدیک به ارتقای مذهبی مردم کمک می کند. باید پرسید به باورهای مذهبی به روایت چه کسانی برای ترویج خرافات یا پشت نکردن به ارزشها. این آقایان فکر می کنند که تنها نظام ارزشی و اخلاقی که در جهان وجود دارد مذهب است و آنهم از نوع اسلامی و شیعه. این در حالیست که اکثر ایدئولوژیها برای خود دارای نوعی نظام ارزشی هستند مثلا مارکسیستها معتنقد به اخلاقیاتی هستند که ستمگرانه نباشد ستم به زن و یا ستم به ملیتها و سود پرستی و استثمار را رد می کنند.

گزارش خطا
ارسال پیام
captcha