به گزارش آفتاب نیوز، 
معاون اول رئيس جمهور، در واقع، يك شوراى امنيت ملى شخصى دارد . اين باقيمانده مخوف و بى نظير به جامانده از تيم سياست خارجى كه از جنگ طلبان تندرو تشكيل شده است ، نقشى كليدى در همه جوانب جنگ عراق بازى مى كند ، از جمله طراحى براى آن ، گردآورى «شواهد» براى توجيه آن و نيز تنبيه كسانى كه آشكارا عليه آن اعتراض مى كنند . جاى تعجب نيست كه اعضاى اين تيم و نيز خود ديك چنى به اهداف تحقيق از سوى فيتز جرالد در مورد افشاگرى «والرى ويلسون» به همراه «كارل روو» معاون بوش ، در مطبوعات تبديل شده اند .
گرچه اين تحقيق روى رئيس كادر چنى، يعنى لوئيس اسكاتر ليبى متمركز شده ، اما با تعداد ديگرى از كارمندان چنى نيز مصاحبه شده است . اين سياستگذاران پشت پرده چه كسانى هستند كه چنين نقشى كليدى را در تعيين سياست هاى خارجى دولت بوش برعهده دارند؟ بيشتر اعضاى گروه پنهان چنى ، ايدئولوگ هاى نو محافظه كارى هستند كه به جنگ طلبان پيروزمند آمريكايى كه دلمشغولى آنها اسرائيل است، ملحق شده اند .
اين بدان معنى نيست كه جنگ به خاطر اسرائيل بود ، گرچه نمى توان انكار كرد كه مسائل اسرائيل نقشى مهم را بر عهده داشت . انگيزه هاى واقعى پنهان در پس جنگ ، پيچيده بود، و تيم چنى تنها بازيگران آن نبودند . دولت بوش تركيبى از نيروهاى ناهمگون است.....جمهوريخواهان باشگاه صحرايى ، واقع گرايان ، نمايندگان سهامداران شركت هاى نفتى و ديگر شركت ها، مذهبيون پروتستان (اوانگليك ها) ، استراتژيست هاى سرسخت ، كاتوليك هاى جناح راست ، و يهوديان نومحافظه كار متحد با جناح راست حزب ليكود . هريك از اينها، مبانى منطقى مخصوص به خود براى شركت در جنگ عراق را دارند .
به نظر مى رسد دلمشغولى بوش ، بازگرداندن عزت خانواده با انتقام از تحقيرى كه نسبت به پدرش روا داشته شده بود ، باشد؛ تحقيرى كه از باقيماندن صدام در مقام خود پس از جنگ خليج فارس بوجود آمد . چنى به منافع حاصل از جنگ در صنعت نفت ، و مجموعه صنايع نظامى به طور كلى علاقمند بود. به نظرمى رسد جنگ عراق، ميلياردها دلار از قراردادهايى را كه در آن قيمت ها ذكر نمى شد ، براى شركتهايى كه وى در اواخر ۱۹۹۰ رياست آنها را به دست آورد، فراهم كرد كه همين پول ، هاليبرتون را از ورشكستگى نجات داد . اوانگليك ها قصد داشتند نقش مبلغين مذهبى را براى عراقى ها داشته باشند . كارل روو مى خواست بوش را به رئيس جمهور جنگ تبديل كند تا انتخاب دوباره وى را تضمين نمايد . به نظر نو محافظه كاران ، عراق صدام در كوتاه مدت، خطرى براى اسرائيل بود و در درازمدت ، آنها اميدوار بودند كه سرنگونى حزب بعث عراق ، سراسر خاورميانه را دگرگون كنند ، درست مانند آتاتورك كه بساط امپراتورى عثمانى و خلفاى سنى را در دهه ۱۹۲۰ برچيد و تركيه را به يك كشور نسبتأ دموكراتيك تبديل كرد كه متحد اسرائيل بود . ( اين تجزيه و تحليل از سوى «برنارد لويس» ، استاد ممتاز و ايدئولوگ اصلى نو محافظه كار مطرح شد ) . چنين دگرگونى اى براى امنيت دراز مدت هردو كشور ايالات متحده و اسرائيل سودمند خواهد بود .
زياده روى چنى و زيردستان بوش هيچيك از اين دلايل ، مورد قبول همگان نبوده است براى كنگره يا افكارعمومى آمريكا قانع كننده نيست ، بنابراين جناح هاى مختلف روى خطرسلاح هاى كشتار جمعى عراق، متمركز شده اند . متأسفانه براى آنها اين دليل نيز سرابى بيش نبوده است و براى تنبيه كسانى كه تذكر دادند كه امپراتور لباس به تن ندارد ]اشاره به حكايتى كه در آن ، تنها يك كودك با اشاره به لخت بودن امپراتور ، حقيقت را افشا مى كند [ - يا در اين مورد خاص، اين كه ديكتاتور سلاح كشتار جمعى ندارد - چنى و زيردستان بوش زياده روى كردند . عجيب آنكه ، تلاش آنان براى ساكت كردن منتقدان تنها ، اقدامات و انگيزه هاى خود آنان را به شدت آشكار كرد .
مقاله يك صفحه اى با عنوان«تيم مخوف چنى » كه در سوم فوريه سال ۲۰۰۱ در «نيويورك تايمز» منتشر شد ، همه را شگفت زده كرد . اين مقاله فاش كرد كه چنى ۱۵ معاون نظامى و سياسى در امور خارجه داشت ، در حالى كه همان زمان ، اعضاى شوراى امنيت ملى رياست جمهورى از اين تعداد كمتر بودند . شمار دستيارانى كه چنى در امور داخلى با آنها مشورت مى كرد نيز بسيار كمتر از اينها بود . بر عكس ، ال گور تنها يك مشاور در امور امنيتى داشت.
رهبر اين تيم ، ليبى بود . وى همراه «پل وولفوويتس» كه او را به واشنگتن آورد ، در دانشگاه «ييل» تحصيل كرده است . اين دو پس از جنگ خليج فارس در سال ،۱۹۹۲ يك سند سياسى حمايت از جنگ در وزارت دفاع براى رئيس خود ، ديك چنى تأليف كردند . افشاى اين سند سبب آشفتگى معاون اول بوش شد . ليبى از پايه گذاران پروژه قرن جديد آمريكا در سال ۱۹۹۷ ، در زمان رياست جمهورى «بيل كلينتون» بود ، يعنى زمانى كه بسيارى از نومحافظه كاران از كار بركنار بودند . در آن پروژه تلاش شده بود تا ازفشاركنگره كه تحت تسلط جمهوريخواهان بود، بر روى كلينتون براى اتخاذ مواضع جنگ طلبانه بيشتر در مورد عراق استفاده شود . و نيز به طور مشخص از گسترش نيروى نظامى و بكارگيرى سربازان آمريكايى به عنوان «ژاندارم» به دنبال جنگ هايى براى «شكل دادن» به امنيت بين الملل ، حمايت مى كرد.
چنى خود نيز از اعضاى تهيه كننده گان اين پروژه بود ، و به همراه گروه خود از سال ۱۹۹۷ علايمى مبنى بر تغيير از مواضع رئاليستى سر سختانه خود نشان داد و با نو محافظه كاران كه خواب دگرگونى ديگر جوامع را مى ديدند، متحد شد . دار و دسته «جيمز بيكر» از حزب جمهوريخواه، اما به مدتى طولانى از اسرائيل كه با سياست هاى توسعه طلبانه خود و عدم تمايل به توقف ساخت سكونتگاه در كرانه باخترى سبب بروز مشكلاتى در اين كشور شده بود، انتقاد مى كردند و بيكر به خوبى آگاه بود كه اكثريت وسيعى از يهوديان آمريكايى به جمهوريخواهان رأى نمى دهند .
نگرش جهانى پشت پرده به جنگ سرد
چنى گرچه يك مدافع پروپا قرص اسرائيل است ، اما زمانى با اين جناح حزب جمهوريخواه روابطى داشت . ( اين احساس توسط همكار قديمى و معاون اول بوش در امنيت ملى ، «برنت اسكو كرافت» چنين جمعبندى شده بود كه گفت: چنى را يك دوست مى داند «اما ديك چنى را من ديگر به جا نمى آورم» . اما پس از چند مدت ، او به گونه اى فزاينده راه اتحاد با نومحافظه كاران و راست يهودى در ايالات متحده را برگزيد و اسرائيل، آنها را به عنوان متحدين قدرتمند و نمايندگان ديدگاه خود ، پذيرفت . ديدگاهى كه حاكى از تسلط جهانى هژمونى آمريكايى بدون چالش در دوران پس از جنگ سرد بود كه از سوى صنايع نظامى به طور وسيع حمايت مى شد؛ صنايعى كه با دلارهاى حاصل از ماليات ايالات متحده تغذيه مى شوند . او همواره به شنوندگان يهودى شكاك خود قول مى داد كه يك عراق دموكراتيك به سود اسرائيل است .
چنى با انتخاب دستياران خود ، اولويتى را كه براى نومحافظه كاران قائل بود ، به خوبى آشكار كرد .
اما اتحاد چنى با نومحافظه كاران احتمالأ بيشتر از ديدگاه جهانى پنهانى اش درمورد جنگ سرد نشأت مى گرفت تا از دلمشغولى در مورد اسرائيل يا بازسازى خاورميانه . ترورهاى پس از جنگ سرد ، يك نسخه جديد از «امپراتورى شيطانى» شوروى را فراهم آورد . ديدگاه سياست خارجى پوياى نومحافظه كاران يعنى «ليبراليسم با زور سرنيزه» براى مجموعه صنايع نظامى، فرصت هاى بيشترى را نسبت به رئاليسم سنتى جمهوريخواهان در جهان پس از شوروى بوجود آورد ؛ جهانى كه در آن، دولت هاى همانند وجود نداشت و يك نيروى نظامى قابل قبول، ايالات متحده را تهديد نمى كرد . تنها يك سلسله كشورگشايى ها در خاور ميانه ، با پوشش«دفاع» عليه سلاح هاى كشتار جمعى مى توانست مايه دلگرمى پنتاگون و شركتهايى باشد كه پول هاى باد آورده را به جيب مى زنند.
چنين جنگ هايى با در نظر گرفتن توانايى هاى هسته اى چين و كره شمالى ، ديگر نمى تواند در شرق آسيا برپا شود ، و مؤلفه هاى ديگرى نيز براى بروز چنين جنگ هايى در بيشتر بخش هاى ديگر جهان وجود نداشت . خاورميانه، حوزه بى نقصى براى بازسازى نظاميگرى آمريكا بود ، با توجه به اين نكته كه افكار عمومى ايالات متحده به شدت از جهان عرب و جهان اسلام متنفر است و پس از حوادث يازده سپتامبر به شدت از آن وحشت دارد .