
آدمکهای قصه زندگی جای خالی او را با نقشی پوشالی پر کرده اند و او را پشت دیواری تنها گذاشتند که اگر چه سنش کم است اما هر روز به مرگ سلام می کند. به نگاهش بنگرید...
انگار از من و تو نا امید شده...
روزی او از شاخه گلی است که بر روی سنگ قبری می نشیند.
ما از او حمایت نمی کنیم، از روی ناچاری به مردگان پناه برده.