پایگاه خبری آفتاب
۲۶ /خرداد /۱۴۰۵
Tuesday 16 June 2026
کد خبر:۳۳۲۸
۱۱:۵۴
۱۳۸۴/۰۱/۲۸
درگفت و گوي انتقادی آفتاب با محمدجواد مظفر مطرح شد:

اصلاح طلبان سهم خود را از قدرت می خواهند

۱۱:۵۴
۱۳۸۴/۰۱/۲۸
به گزارش آفتاب نیوز، جناب آقاي مظفر، كشور ما انتخابات رياست جمهوري را پيش رو دارد، اما شاهد بوديم كه در دو انتخابات پيشين يعني مجلس و شوراهاي شهر اقشار زيادي از مردم به دليل بي اعتمادي به اصلاح طلبان از يك سو و آزاد نبودن روند انتخابات، اعتراض و سكوتي سياسي را در پيش گرفتند و در انتخابات شركت نكردند. اكنون سوال من اين است كه با توجه به فضاي سياسي جامعه و عدم تغيير محسوس اين شرايط آيا شما در انتخابات رياست جمهوري نهم شركت مي كنيد؟
در يك پاسخ يك كلمه اي مي گويم «بله» شركت مي كنم. اما براي اين پاسخ مثبت دلايلي نيز دارم. من به رويكرد كساني كه با هدف انتقاد در انتخابات شركت نمي كنند نقد دارم. به اعتقاد من ما بايد از تمام راه هايي كه براي تعيين سرنوشت سياسي جامعه وجود دارد استفاده كنيم. وقتي ظرفيتي مثل انتخابات در قانون اساسي پيش بيني شده است، بايد از آن استفاده كرد. ما شاهد بوديم كه اين ظرفيت كارساز بوده است. مثلا اگر اقشاري از مردم در انتخابات شوراها قهر نكرده بودند، تركيب و در نهايت عملكرد شوراها گونه اي ديگر رقم مي خورد. به هر حال انتخابات تعيين كننده وضعيت آينده است. در انتخابات دوم خرداد 76 نيز قدرت انتخابات خاتمي را سركار آورد. از طرف ديگر اين بحث مطرح است كه چه جايگزيني براي عدم شركت در انتخابات وجود دارد. اگر رويكرد قهر را انتخاب كنيم نتيجه اش اين مي شود كه گروه محدودي بر ما حاكم خواهند شد. اينجا اين سوال پيش مي آيد كه آيا بايد انقلاب كرد؟! اما در انقلاب خودمان شاهد بوديم كه تا دگرگوني هاي اساسي و بنيادي در خصوصيات، گرايش ها و تمايلات جامعه به وجود نيايد، انقلاب بعد از چند سال روي پاشنه خود مي چرخد. به اين دليل است كه من به شدت مدافع اصلاحات هستم. اصلاحات يك جريان دائمي و گام به گام است كه با «صبوري، عقلانيت و انتظارات حداقلي» محقق خواهد شد. اين مفاهيم بعد از گذر يك دوره 20-15 ساله نهادينه مي شود و بنابراين امكان بازتوليد استبداد و حكومت هاي اقتدارگرا وجود نخواهد داشت.

اما مردم خاتمي را به عنوان نماد اصلاح طلبي مي شناسند و اكنون بعد از گذشت هشت سال معتقدند كه حركت اصلاح طلبي ايران در دستيابي به اهداف خود ناكام مانده و اصلاح طلبان باعث اين ناكامي هستند.
من به كساني كه با جمله يك بعدي «خاتمي مگر چه كرده است؟» حركت اصلاح طلبي را نفي مي كنند، انتقاد دارم. به اعتقاد من خاتمي در اين هشت سال حداقل موفق شد كه گفتمان مسلط را از گفتمان «ذوب در ولايت» به گفتمان «مردم سالاري» تبديل كند. اين دستاورد زيادي است. امروز يك نفر از مدعيان پست رياست جمهوري در جبهه محافظه كاران را نمي يابيد كه حاضر باشد شعارهاي هشت سال پيش خود را تكرار كند. بلكه خودشان را پشت شعارهايي پنهان مي كنند كه توسط جريان اصلاح طلب در عرصه جامعه نمود يافته است. اين مسأله نشان مي دهد كه جريان مخالف اصلاحات هم پذيرفته كه بستر اجتماع و افكار عمومي گفتمان مسلط اصلاح طلبي را مي پسندد. بنابراين در يك كلمه مي گويم كه تداوم كار خاتمي دگرگوني هايي را در جامعه ايران سبب شده است كه قابل انكار نيست.

به هرحال با نگاهي به وضعيت سياسي جامعه به نظر مي رسد كه اقشار منتقد به عملكرد اصلاح طلبان همچنان بر تصميم خود براي عدم شركت در انتخابات مصر هستند و هنوز التهاب و شور سياسي در كشور ايجاد نشده است. شما اين وضعيت را چگونه تحليل مي كنيد؟
در شرايط كنوني بايد گفت فضاي انتخابات پيش رو در سايه پيچيدگي ها و مسائل مبتلا به جامعه، مبهم و غيرقابل پيش بيني است. با اين حال در طول  قرن گذشته همواره شاهد اين مسأله بوده ايم كه فرآيند تصميم گيري مردم در انتخاباتي كه در يك بستر ملتهب سياسي صورت گرفته است، در دقيقه 90 شكل مي گيرد.
بنابراين نمي توان  تحليل كرد كه موضع مردم در روز 27 خرداد لزوماً موضعي است كه الان دارند. اما  نظرسنجي هايي كه تا به حال انجام شده نشان مي دهد كه حدود 47 تا 52 درصد از واجدين شرايط قطعاً در انتخابات شركت خواهند كرد. بنابراين باقي مانده واجدين شرايط تصميم شركت در انتخابات را ندارند كه از ميان به طور سنتي 20 درصد واجدين شرايط هيچ وقت شركت نمي كنند. البته همه اين 20 درصد معترض به روند انتخابات نيستند. در جامعه ما اقشاري از مردم به هيچ طبقه اجتماعي تعلق ندارند و يا تمايلي به شركت در انتخابات ندارند. لزوماً نمي توان گفت اين عده مخالف هستند. اگر يك آمار دقيق گرفته شود شايد چيزي حدود 10 تا 12 درصد مردم باشند به صورت قاطع اراده دارند كه در انتخابات ها شركت نكنند اما در مورد 30 درصد باقي مانده بايد گفت كه هرگاه شرايط مناسب باشد حاضر هستند كه در انتخابات حضور يابند. اما در شرايط كنوني به نظر مي رسد كه هنوز آن 30 درصد كه عمدتاً شامل افرادي هستند كه به اصلاحات اميد بسته بودند و اكنون سرخورده شده اند و عمده اين افراد هم قشرهاي تحصيلكرده و آگاه جامعه هستند قصد شركت در انتخابات را ندارند. اين افراد دلزده هستند و احساس مي كنند كه رأي آنها جدي گرفته نشد، به اين ترتيب تصميم ندارند شركت كنند. من به اين ديدگاه و تفکر  نيز نقد دارم. اما آنچه اكنون براي جريان اصلاح طلب مهم است اين است كه اين 30 درصد تمايل پيدا كنند كه در پاي صندوق هاي رأي حاضر شوند.

اين 30 درصد تحت چه شرايطي تصمیم بر حضور در انتخابات خواهندگرفت؟
اين افراد بايد احساس كنند كه كانديداهايي وارد صحنه شده اند كه به جد اراده دارند تا تغييراتي را در شرايط اجتماعي- سياسي ايران به وجود آورند. اين اقشار اجتماعي عمدتاً به دنبال تحقق دموكراسي، آزادي هاي مشروع اجتماعي از جمله آزادي بيان، قلم و... هستند. آنها خواهان آزادي به معناي واقعي مي باشند نه اين كه كاريكاتوري از آزادي ها را در مقابل خود ببينند. آنها خواهان حضور در تشكل هاي مدني هستند به اين ترتيب براي اين افراد مهم است كه بدانند آيا كانديدايي در صحنه حضور دارد كه كارهايي كه خاتمي نتوانست به سامان برساند، دنبال كنند. اين مسائل است كه شركت يا عدم شركت اين افراد را روشن مي كند.

اگر واقع بينانه بنگريم بي تفاوتي مردم به سياست كه از دو سال پيش آغاز شده همچنان ادامه دارد. اگر اين وضعيت تداوم يابد و مشاركت در انتخابات رياست جمهوري نهم نيز مانند مجلس و شوراها كم باشد، چه وضعیتی  براي اصلاح طلبان پيش خواهد آمد؟
اگر همين وضع ادامه يابد به اين معني است كه اقشار تحصيلكرده جامعه مأيوس و دلزده هستند و در نهايت بحران عدم مشاركت مردم سبب مي شود كه شخص پيروز در انتخابات حتي اگر يك اصلاح طلب باشد از موضع ضعيفي برخوردار شود و توانايي كمتري براي اعمال قدرت در ساختار حكومت داشته باشد. از اين كه بگذريم مسأله اصلي اين است كه يكدست شدن حاكميت وضعيت كشور را خطرناك مي كند و اصلاح طلبان و مردم براي تنفس در فضاي سياسي- اجتماعي كشور نيازمند اين هستند جلوي يكدست شدن حاكميت بايستند. بنابراين اكنون اصلاح طلبان  با هدف عدم تحقق اين وضعيت به ميدان آمده اند.

جناب مظفر! آقاي خاتمي در دور اول رياست جمهوري اش هر 9 روز با يك بحران رو به رو بود و در دوم هم اعلام كرد كه رئيس جمهور به تداركاتچي تبديل شده است. به اين ترتيب اگر اصلاح طلبان بخواهند روند موجود را ادامه دهند دلزدگي و يأس مردم تشديد خواهد شد. اكنون اين سوال مطرح مي شود كه در اين مقطع چه سلاحي بايد مورد استفاده اصلاح طلبان قرار گيرد تا  رئيس جمهور بعدي اعلام نكند كه من تنها يك تداركاتچي بوده ام؟
قبل از جواب اين توضيح را لازم مي دانم كه گاهي اوقات سخنان يك صاحب مقام، سخني اعتراضي است نه يك سخن خبري. از ديدگاه من خاتمي مي خواست بگويد كه مي خواهند رئيس جمهور تنها يك تداركاتچي باشد. من معتقدم خاتمي در دوران رياست جمهوري اش موفقيت هايي داشت و بنابراين فقط معترض بود بر وجود اين تفكر كه تمايل به تداركاتچي شدن رئيس جمهور دارد. اما نكته مهم اين است كه اين تمايل در ساخت حكومت ما وجود دارد و همين مسأله كار را براي اصلاح طلبان مشكل مي كند. به خصوص اكنون با تركيب مجلس هفتم يك رئيس جمهور اصلاح طلب نمي تواند به راحتي اهداف خود را پيش ببرد. اينها مشكلات جدي است كه پيش رو داريم. فرض كنيد كه اصلاح طلبان استدلال مي كنند كه در صورت حمايت مردمي مي توانند اهداف را پيش ببرند اما اين در حالي صورت مي گيرد كه اراده استفاده از اين نيروي مردمي در اصلاح طلبان ايجاد شود و مخصوصاً رفتار عملكرد اصلاح طلبان در دور دوم رياست جمهوري خاتمي به درستي نقد شود. با تمام اينها شايد باز هم نتوان اهداف را پيش برد.

شايد بتوان اين گونه تحليل كرد كه يكي از مهمترين مشكلات اصلاح طلبان در حال حاضر اين مسأله است كه ميان دوقطبي «عمل در ساختار قدرت» و «پيگيري خوسته ها و اهداف خود با رويكرد راديكال تر» گير كرده اند. به اعتقاد شما اصلاح طلبان براي گذر از اين پارادوكس چه بايد بكنند؟
نكته مهمي است. اين مسأله دغدغه ذهني من در چند سال اخير است. خاتمي در دور دوم رياست جمهوري اش شعار اعتدال را مطرح كرد. اعتدال هم استراتژي است و هم يك تاكتيك. من در آن زمان بر اين شعار نقد نوشتم چرا كه اصلاحات عين اعتدال است. اصلاحات راهي مجزا از انفعال و انقلاب مي طلبد. اعتدال و اصلاحات ملزوم يكديگر هستند. وقتي بر اصلاحات تبصره اعتدال مي زنيم احتمالا به اين معني است كه قصد داريم «چراغ خاموش» طي طريق كنيم. بنابراين پيگيري حداقلي از خواسته ها عين اصلاحات است. اگر قرار باشد در اين مورد هم كوتاه بياييم كه ديگر اصلاحاتي صورت نمي گيرد. اكنون جان كلام اقشار معترض جامعه اين است كه اگر قرار باشد جريان اصلاح طلب هم بر سر تمامي اهداف و خواسته ها مصالحه كند پس وجودش  در جامعه مفهومي ندارد. من در يك جمله مي گويم كه بايد يك جنبش اجتماعي و سياسي در ايران صورت گيرد. توجه كنيد كه بحث من انقلاب نيست. نظر من نوع اتفاقاتي است كه در اوكراين و گرجستان و اخيراً قرقيزستان افتاده است. اما در اين ميان بدون توجه به اين مسأله كه آيا جامعه ما به اين سمت مي رود يا خير بايد گفت حداقل در اصلاح طلبان ما هيچ تمايلي به وقوع چنين وضعيتي نيست. اصلاح طلبان ما بيشتر از آن كه تمايل داشته باشند در چهره رهبر يك جنبش اصلاحي ظاهر شوند، به دنبال سهم خود در ساختار قدرت مي باشند.

به اين ترتيب شما معتقديد كه اصلاح طلبان بايد براي آغاز حركت دوباره خود در پيگيري اهداف و خواسته هاي اجتماعي راديكال تر از قبل وارد ميدان شوند.
بله همين طور است. من مدتي پيش در جلسه اي اين مسأله را مطرح كردم كه براي اصلاح طلبان هيچ راه حلي نمانده مگر اين كه در چهره اي راديكال تر از شرايط كنوني ظاهر شوند تا قادر باشند توجه مردم را بار ديگر به خود جلب كنند. اما باز هم مي گويم كه جريان اصلاح طلب ظاهرا تمايلي به اتخاذ چنين رويكردي ندارد و بيشتر در نظر دارد كه از همين 50 درصدي كه در انتخابات شركت مي كنند، سهم خود را به دست آورد و اين يكي از بزرگترين مشكلات پيش روي اصلاح طلبان است.

در انتخابات پيش رو جبهه مشاركت و سازمان مجاهدين به عنوان دو حزب اصلاح طلب با شعار «شهروند مقتدر» به صحنه آمده اند. با توجه به اين كه شعارها هم قابليت اين را دارند كه آرايي را به سمت خود جذب كنند به اعتقاد شما شعار «شهروند مقتدر» تا چه حد مبتني بر نيازهاي امروز جامعه ما است و مي تواند براي اصلاح طلبان راهگشا باشد؟
ببينيد، اگر خيلي ساده و ظاهري به قضايا نگاه كنيم در تمام جوامع انساني ملاك مردم براي خوبي يا بدي حكومت ها ارزاني و گراني و برخورداري از حداقل از زندگي است. ولي واقعيت امر اين است كه در يك جامعه رشد يافته تأمين معيشت در سايه حضور شهروند مقتدر صورت مي گيرد كه در اين صورت اين شعار هم مي تواند معنادار باشد. شهروند مقتدر قبل از اين كه مكلف باشد، صاحب حق است و تلاش مي كند تا حقوق خودش را از طريق تحقق آزادي هاي مندرج در اعلاميه حقوق بشر و قانون اساسي كسب كند. داشتن شغل و مسكن مناسب، حضور در نهادهاي مدني، امكان فعاليت در احزاب سياسي و امكان دسترسي به گردش آزاد اطلاعات است كه به شهروند مقتدر اجازه مي دهد تا در مديريت اجتماعي جامعه مشاركت داشته باشد و تحقق همين مسائل اين شعار را قابل دفاع مي كند.

اما اصلاح طلبان براي تحقق عيني اين شعار چه عملكردي بايد داشته باشند؟
نكته همين جاست و اين كه مردم چگونه بايد اين شعار را لمس كنند. اكنون چه بخواهيم و چه نخواهيم بخش هايي از جامعه به عملكرد سال هاي اخير اصلاح طلبان نقد دارند. حال اگر مردم بخواهند به شعار شهروند مقتدر معتقد شوند، اول بايد ببينند كه آيا خود اصلاح طلبان اقتداري دارند يا خير و اين اقتدار چگونه ظاهر مي شود. بنابراين مهم نوع عملكرد اصلاح طلبان است كه به اين شعار معنا مي بخشد. فرض كنيد اگر در انتخابات رياست جمهوري كانديداي اصلاح طلبان رد صلاحيت شد، بايد با ايستادگي و استفاده از طرق گوناگون در مقابل اين پايمال شدن حق و خدشه دار شدن انتخابات بايستند و به جامعه نشان دهند كه اين عزم را دارند كه براي دستيابي به اهداف خود ايستادگي كنند. بالاخره اصلاح طلبان بايد نشان دهند كه اين اقتدار از جايي آغاز مي شود. به هر حال ايستادگي و عزم براي پيگيري اهداف يكسري دستاوردها و خسران هاي خود را دارد. اينجا ديگر انتخاب هايي كه صورت مي گيرد مهم است.

در انتخابات رياست جمهوري پيش رو اصلاح طلبان به اين ايده رسيدند كه از كانديداي حزبي حمايت كنند. اما در مصاحبه و اعلام مواضع هم دكتر معين تأكيد دارد كه يك شخصيت حزبي نيست و هم اعضاي مشاركت و مجاهدين كمتر حاضرند بپذيرند كه از يك فرد حزبي حمايت مي كنند. حال با توجه به اين كه يكي از اصلي ترين ريشه هاي تحقق دموكراسي، شكل گيري تحزب است به اعتقاد شما چرا اين وضعيت در اصلاح طلبان كه هدف غايي آنها تقويت دموكراسي است ديده مي شود؟
نكته خوبي را اشاره كرديد. من اساساً مخالف اين نوع موضع گيري هستم. اصلا معتقدم زماني كه خاتمي رأي آورد بايد با جمع كردن ستادهاي انتخاباتي خود و تشكيل حزب مشاركت اعلام مي كرد كه من دبيركل حزب مشاركت هستم. من واقعا حيرت مي كنم از اين پارادوكس كه گريبانگيرمان شده است. از يك طرف ادعاي دموكراسي و ايجاد جامعه مدني و مشاركت مردمي داريم و از طرف ديگر هر كدام مي گوييم كه به هيچ حزبي وابسته نيستيم. من دليل اين عملكرد را نمي فهمم. اصلا متوجه نمي شوم كه فراجناحي يعني چه؟ در جريان انتخابات رياست جمهوري نيز با تمام ارادتي كه به شخصيت دكتر معين دارم معتقد بودم كه مشاركت بايد با سربلندي دبيركل خود را كانديدا مي كرد. واقعيت اين است كه حزب با دبيركل خود به ميان مي آيد. آنچنان كه نهضت آزادي بدون شرمندگي دكتر يزدي را كانديدا كرده است. دبيركل يك حزب بايد با برنامه هاي حزب متبوع خود وارد مبارزات انتخاباتي شود. عدم تحقق اين انضباط حزبي باعث شده است كه افراد منفردي وسوسه كانديداتوري به سرشان بزند كه گاه مضحك و خنده دار و باعث تفريح جامعه مي شوند. در حالي كه اگر احزاب به معناي واقعي و با برنامه هاي خودشان در جامعه حاضر شوند و اين حالت شرمندگي از وابسته بودن به حزب از بين مي رفت ديگر كسي اين جسارت را پيدا نمي كرد كه به صرف اين كه براي خودش صلاحيت قائل است كانديدا شود. در حقيقت احزاب اراده سياسي مردم يك جامعه را نمايندگي مي كنند و در طول يك پروسه فعاليت سياسي مشخص مي شود كه چه ميزان گرايشات مردمي را پشت سر خود دارند و به اين ترتيب قادر خواهند بود درك درستي از مشكلات اساسي جامعه به دست آورند و براي رسيدن به وضعيت مطلوب تلاش كنند. بنابراين حزب وقتي دبيركل خود را كانديدا مي كند اين نشان مي دهد كه اين فرد از پيش توسط عده اي از مردم انتخاب شده است. بنابراين از ديدگاه من كانديدا بايد نماينده حزب باشد.

اگر  از منظر آسيب شناسي به اين پديده بنگريم به نظر شما چرا اين وضعيت ايجاد شده و اصلاح طلبان تمايلي به تابلو دار كردن خود ندارند؟
بنده ريشه بنيادين اين قضيه را ريشه فرهنگي مي دانم. به اعتقاد من ما ايرانيها اصولاً با كار جمعي و حضور در يك جريان جمعي كه لزوماً فعاليت آن به نام خودمان ثبت نشود ميانه اي نداريم. به همين دليل بيشتر احزابي كه شكل مي گيرد، بيش از پنج شش نفر عضو ندارند. منهاي حزب مشاركت كه وسعت بيشتري دارد. شايد رمز بقاي سازمان مجاهدين در همين اندك بودن اعضاي آن باشد. بنابراين من معتقدم كه خصايص فرهنگي ريشه دار در سنت ما ايراني ها مانع پا گرفتن احزاب در كشور است. در ايران تنها يك بار يك سيستم حزبي شكل گرفت و آن هم حزب توده بود. اين حزب به معناي واقعي، حزبي ترين جريان در تاريخ معاصر ايران است.

اكنون اگر دقيق تر به تحولات داخل جبهه اصلاح طلبان بنگريم متوجه مي شويم كه اصلاح طلبان از تاكتيك هاي نامناسبي براي زنده كردن آراي خاموش خود استفاده مي كنند. از جمله اين تاكتيك ها ترساندن جامعه از عملكرد سال هاي اخير رقيب محافظه كار  است تا جايي كه اصلاح طلبان دست پرشان اين است كه ادامه روند فعلي اصولگرايان خطراتي را براي جامعه ايجاد خواهد كرد. به اين ترتيب با منجي گرا خواندن مردم و مقايسه اعتراض سياسي جامعه با تفكر انجمن حجتيه خواهان كشاندن مردم به پاي صندوق هاي رأي هستند.

البته بحث انجمن حجتيه را آقاي تاج زاده تكذيب كرد و گفت كه به اين شكل نبوده است. اما به هر حال اساس مبارزات احزاب با يكديگر در اين است كه اشتباهات رقيب را آشكار كنند اما اين كه احزاب دست پرشان اين مسأله باشد صورت خوبي ندارد. از سال 80 جريان اصلاح طلبي در مخمصه اي افتاده كه بيرون آمدن از اين مخمصه كار ساده اي نيست. چرا كه از يك طرف مي خواهند در چارچوب ساختار حكومت گفتمان خود را حفظ كند و به عنوان يك جريان برانداز تلقي نشود و از طرف ديگر حركت در اين چارچوب با خواسته هاي تحول خواه در تضاد است. بايد گفت در وضعيتي كه همه حاضرند براي دستيابي به قدرت روي جنازه يكديگر پا بگذارند و مجالي براي برخورد افكار و عقايد نيست، اصلاح طلبان بايد براي دستيابي به اهداف خود پافشاري كنند تا قادر باشند تحول ايجاد كنند.

جناب مظفر، شاهد بوديم كه خاتمي در دور اول رياست جمهوري اش ظرفيت هايي را در كشور ايجاد كرد اما به دلايلي اين ظرفيت ها در دور دوم رياست جمهوري اش تضعيف شد. با اين حال هنوز هم ظرفيت هاي ديگري در قانون اساسي جامعه وجود دارد كه همچنان خاموش مانده است. به اين ترتيب اصلاح طلبان بايد چه راهكار و سيستمي را براي زنده كردن اين ظرفيت هاي فراموش شده به كار ببندند تا از اين طريق پيروزي هايي را نيز كسب كنند؟
به اعتقاد من تأكيد و ايستادگي بر آزادي مي تواند طلسم وضعيت موجود ما را بشكند. چنانچه جامعه ما از آزادي هاي مشروع در اعلاميه جهاني حقوق بشر و قانون اساسي و اسلام برخوردار شود، خيلي اتفاقات ديگر نيز خود به خود خواهد افتاد. من معتقدم نقطه عزيمت اصلاح طلبان بايد ايستادگي بر دموكراسي واقعي و مشاركت مردم باشد و در اين ميان استفاده از روش هاي پوپوليستي در مقوله انتخابات كنار گذاشته شود. هدف اصلاح طلبان بايد برگزاري انتخابات آزاد باشد.

با توجه به شرايط امروز جامعه اگر اصولگرايان پيروز انتخابات رياست جمهوري آينده باشند، شما چه وضعيتي را براي فرداي جامعه ايران پيش بيني مي كنيد؟
البته خيلي اتفاق مهمي نمي افتد. چرا كه وضعيتي به وجود آمده كه محافظه كاران قادر نيستند تغييراتي در آن ايجاد كنند. ولي واقعيت اين است كه اين اتفاق مرزبندي هاي سياسي را تشديد مي كند. آنها در ذات اقتدارگرا هستند و اكنون از سر ناچاري مقولاتي چون مردم سالاري و دموكراسي را تكرار مي كنند. بنابراين وقتي يك جريان به صورت بنيادي اعتقاد نداشته باشد، رفتارهايي كه از او سر مي زند هم نمي تواند محقق كننده شرايطي باشد كه به معناي واقعي دموكراسي و رشد نهادهاي مدني و حق مداري مردم را تأمين كند. نگراني اين است كه يكدست شدن حكومت حداقل به اصولگرايان اين آرامش و آسايش را مي دهد كه با اتكا به نيروي قهريه و ابزارهاي اقتصادي و اداري اي كه در اختيار دارند بتوانند شرايط جامعه را محدود كنند. اگرچه به دليل شرايط كنوني ايران در منطقه و رشد نسل جوان، چنين جامعه اي را نمي توان قالب بندي كرد اما در نهايت اين رويداد حركت ها را كند مي كند و من دوست ندارم اين اتفاق بيفتد.
گزارش خطا
ارسال پیام
captcha