
در ابتدا لطفا بفرماييد كه تعريف شما از فلسفه چيست؟
فلسفه به نظر من كشف حقايق و رسيدن به حقيقت به وسيله استدلالها و براهين فلسفي نيست. بلكه طرح پرسش درباره هستي است. درفلسفه پرسش بيش از پاسخ اهميت دارد و به همين جهت است كه براي من در تاريخ فلسفه شكاكان جذابتر از فيلسوفان هستند. شكاكها نقاط ضعف دستگاهها و سيستمهاي فلسفي را برملا ميكنند و عجز و ناتواني عقل را از بنا كردن يك نظام فلسفي براي تبيين عالم نشان ميدهند. انسان با اعدام پرسشهايش در يك نظام فلسفي به پايان ميرسد و با پرسش است كه دوباره متولد ميشود.
فلسفه اسلاميچطور؟
من به چيزي به نام فلسفه اسلاميقائل نيستم. از نظر من فلسفه، فلسفه است و شرقي و غربي، قديم و جديد و اسلاميو مسيحي ندارد. البته براي اين كه بتوانيم به فهم مطلب نزديكتر شويم ناچاريم ادوار تاريخي را دستهبندي و طبقهبندي كنيم .اما اين طبقهبندي بيشتر جنبه روشي دارد و به معناي تفاوت ماهوي فلسفهها نيست. يك سري معماها و پرسشهايي درمورد هستي وجود دارد كه پرسشهاي وجودي انسان است و هر فيلسوفي بهاين پرسشها ميپردازد و سعي ميكند به پاسخ آنها تقرب پيدا كند.
طبق تلقي شما، آيا فلسفه مي تواند آموزش داده شود؟
فلسفه بهاين معنا كه روش تفكر و انديشيدن را آموزش دهيم، قابل آموزش است. اما نه بهاين معنا كه علم را به ديگران منتقل كنيم. اگر ما فلسفه فيلسوف را مطالعه ميكنيم نبايد آن را حقيقت تلقي كنيم بلكه بايد آن را به عنوان تمرين و ورزش ذهني براي چگونه روبرو شدن با پرسشها مطالعه كنيم و اين كه ببينيم يك فيلسوف چگونه پرسشهايش را مطرح كرده و چگونه تلاش كرده است به پاسخ آنها تقرب بجويد.
اگر آنچه در حوزه فلسفه در جهان اسلام پديد آمده است را فلسفه بناميم، وضعيت تفكر در اين حوزه را در ايران امروز چگونه ارزيابي ميكنيد؟
بنده مقالهاي با عنوان « انجماد فلسفه اسلاميدر حال حاضر » به همايش اسما ارائه دادم ومطابق ديدگاه خودم نشان دادهام كه فلسفه اسلاميدر دوران ما در وضعيت انجماد قرار دارد. نميگويم بن بست، بلكه ميگويم انجماد و روي انجماد تاكيد دارم. بخاطر اين كه شي منجمد قابليت جريان پيدا كردن را دارد. يعني الان در وضعيت انجماد است ولي درشرايط خاص ممكن است به جريان بيفتد و جريان پيدا كند. من ريشهاين انجماد را در آميختن دين و فلسفه ميدانم. وقتي ما دين و فلسفه را به هم بياميزيم، قداست دين به فلسفه سرايت پيدا ميكند در حالي كه فلسفه اساسا بايد فاقد قداست باشد. چون فلسفه پرسش است. فلسفه دغدغه است. فلسفهانديشيدن است. در حالي كه ما هيچ گاه به لحاظ وجودي به امر مقدس نميانديشيم. ما به امر مقدس به لحاظ وجودي ايمان داريم و با تمام وجود خودمان را در اختيار او قرار دادهايم. كه البتهاين ايمان وجودي با شبهات معرفتي قابل جمع است. در حالي كه ما به فلسفه چنين نگاهي نداريم، ما خودمان را تسليم فلسفه نميكنيم بلكه درباره فلسفه ميانديشيم و طرح پرسش ميكنيم. ولي آميختن دين و فلسفه باعث ميشود كه قداست دين به فلسفه و مباحث فلسفي هم سرايت پيدا كند كهاين قداست باعث انجماد ميشود. از طرف ديگر، چون و چراي فلسفي به حوزه معتقدات ديني و ايماني ما سرايت پيدا ميكند و باعث ميشود كه هم دين آسيب ببيند و هم فلسفه. اين وضعيت را ما درباره حكمت متعاليه و فلسفه صدرا در چند دهه اخير تجربه كردهايم. درحالي كه در گذشته افراد بسياري مانند ملارجبعلي تبريزي با مباحثي كه صدرا مطرح كرده بود مخالفت ميكردهاند و اين مخالفت باعث نميشده است كه در ايمان او ذرهاي شك و شبهه به وجود بيايد، در چند دهه اخير بحث اصالت وجود، بحث حركت جوهري و مباحث ديگر ملاصدرا حكم معتقدات ديني را پيدا كردهاند و ما ميترسيم كه با آن مخالفت كنيم و احساس ميكنيم اگر با آن مخالفت شود ممكن است به بي ديني و بد ديني متهم شويم. به همين خاطر است كه ما الان به لحاظ فكري دچار ركود و انجماد شدهايم و بايد تلاش كنيم يخ فلسفه اسلاميشكسته شود.
چگونه بايد اين يخ را شكست؟ به نظر ميرسد اگر ما بخواهيم فلسفه اسلاميپويايي داشته باشيم، لازم است كهاين سيستم فلسفي بتواند به مسايل روز و مستحدثه ما جواب بدهد.
در مورد پاسخ به مسايل روز و اينكه آيا ما مسايل روز داريم يا نداريم ناگزيرم اين جا بحث مسئله شناسي را مطرح كنيم. همان بحثي كه در جزوه « مسئله چيست؟» مطرح كردهام. آن جا بحث اين است كه ما بايد مسايل مان را طبقه بندي كنيم و ببينيم اصلا چيزي به نام مسئله روز داريم يا نه؟ مسئله روز يعني چه؟ آيا امروز مسئلهاي داريم كه تبار و پيشينه نداشته باشد؟ يعني همين مسئله درگذشته بشر وجود نداشته باشد. براي ما به عنوان طلاب فلسفهاين پرسش بايد مهم باشد. من با حرف شما موافقم. من هم قبول دارم كه ما امروز مسايل حل نشدهاي داريم كه بايد حل شوند ولي حرفم اين است كه آيا اين مسايل همين امروز مثل قارچ از زمين بيرون آمدهاند يا اين كه نه، اين مسايل ريشه و پيشينه در گذشته دارند. من مسايل را كه طبقه بندي ميكنم، ميگويم مسايلي كه ما به عنوان مسايل روزمان ميشناسيم به نحوي چهره ديگري از همان مسايلي اند كه ديروز به صليب كشيده شدهاند. يعني مسايلي كه سعي كردهايم عجولانه به آنها جواب دهيم و آنها را حلق آويز كنيم. در حالي كه مسئله هيچ وقت نميميرد. صورتش پاك ميشود ولي مثل آتش زير خاكستر ميماند كه به محض اين كه فرصت پيدا كند آشكار ميشود. عرض كردم كه ما آمدهايم فلسفه و دين را به هم آميختهايم و فلسفه قداست پيدا كرده و منجمد شده است و رابطه اش با مسايل قطع شده است. فلسفه اگر از حالت قداست خارج شود و به طرح پرسش و تامل درباره پرسشها تبديل شود، طبعا با پرسشهاي امروز ما هم ارتباط برقرار ميكند. پس اگر ما بخواهيم اين يخها را بشكنيم و فلسفه را به دنياي امروزمان و مشكلات آن برگردانيم بايد حوزهاش را از حوزه ديانت خارج كنيم و آن را به عنوان امري كه متعلق به تعقل و تفكر بشر است در نظر بگيريم. در اين حالت است كه فلسفه شاداب و سر زنده وارد زندگي امروزمان ميشود.
در اين صورت بايد اصول موضوعه فلسفه اسلاميهم مورد جرح و تعديل قرار گيرند.آيا اين امكان وجود دارد؟
فلسفه بايد از حالت بسته خارج شود و بهانديشيدن و تامل آزاد درباره پرسشها تبديل شود. ممكن است بگويند آنچه ما به عنوان فلسفه اسلاميميشناسيم بيشتر كلام است تا فلسفه. من ميگويم بايد بينديشيم و اهل تفكر باشيم منتهي اين تفكر و انديشيدن در يك فضاي ايماني خيلي راحتتر تحقق پيدا ميكند. چون فضاي ايماني دنياي ما را گسترش ميدهد. ايمان به غيب دنياي وجودي ما را پهناور و بي نهايت ميكند. ايمان يعني گشودن همه درها. برخلاف آنچه شايع است كهايمان جزم ميآورد، ايمان ضد جزم است.يعني ما بايد تمام ديوارها و سقفهايي كه ما را در خودش محبوس و مدفون كرده، بشكنيم و بشكافيم. آن وقت با عقل مان در اين دنياي پهناور بهانديشه بپردازيم.
آقاي دكتر اگر موافق باشيد وارد بحث آموزش فلسفه اسلاميدر نظام آموزشي خودمان بشويم. آنچه ما در دانشگاه با عنوان فلسفه اسلاميميشناسيم و حجم زيادي از واحدهاي درسي را به خود اختصاص داده است، صرفا يك سري مباحث انتزاعي و لفظي است كه اغلب براي دانشجويان اين سئوال را ايجاد ميكند كه اصلا فلسفه اسلاميبه چه درد ميخورد؟ چرا در حالي كه در سنت فلسفي ما حكمت عملي از جايگاه خاصي برخوردار بوده است امروزه در عرصه آموزش فلسفه صرفا محدود به يك سري مباحث انتزاعي از متوني خاص شدهايم؟
مشكل در متون فلسفه اسلامياست كه تدريس ميشود. متفكران بسيار و مباحث بسيار عالي در تاريخ فلسفه اسلاميداشتهايم كه امروزه همه غبار گرفته و زنگار آلودند. امروزه همهاين مباحث تقليل داده شده است به حكمت متعاليه، حكمت متعاليه تقليل داده شده است به بخش كوچكي از حكمت متعاليه، آن بخش كوچك هم تقليل داده شده است به قرائت خاصي از افراد خاصي از اين بخش. و اين قرائت خاص را تبديل كردهاند به چند تا متن و در دانشگاهها به عنوان فلسفه اسلاميتدريس ميكنند. فلسفه اسلاميرا از اين بدتر نميتوان لت و پار كرد! وقتي اين حجم انديشهها و آرا تبديل شود به كتاب بدايه الحكمها شرح منظومه، چهار واحد هم برايش زياد است. به نظر من ما به عنوان ايرانيان مسلمان يا مسلمانان ايراني با توجه به پيشينه پربركت و درخشان فكري و فلسفي كه داريم و همه خاك گرفته و مدفون شدهاند، واقعا احتياج داريم كه هويت خودمان را بشناسيم و بتوانيم در اين عالم حرفي براي گفتن داشته باشيم. برگرديم و با شكل و شمايل جديد تري اين حوزه بسيار وسيع مدفون را دوباره زنده كنيم و مورد مطالعه و بررسي قرار دهيم.
چرا براي شروع، اين حركت را از گروه فلسفه دانشگاه شهيد بهشتي آغاز نميكنيد؟
در حوزه اختيارات ما نيست، ما نميتوانيم در يك نظام آموزشي به عنوان يك جز مستقل عمل كنيم. كساني كه درباره سرفصلهاي درسي رشته فلسفه سياستگذاري ميكنند هم فلسفه و هم فلسفه اسلاميرا به معناي خاصي ميفهمند كه با آنچه من ميگويم مطابق و هماهنگ نيست. يعني من اگر در درس فلسفه اسلاميبراي شما ابوالحسن عامري بگويم از سر فصلها تخطي كردهام و چنانچه دانشجويان مطابق سر فصلهاي مشخص شده با فلسفه اسلاميآشنا نشوند در راهيابي به مقاطع بالاتر تحصيلي دچار مشكل ميشوند.
به نظر ميرسد يكي از كاستيهاي جدي كتابهاي فلسفه اسلاميبيتوجهي به تاريخ شكل گيري انديشهها و آرا فلسفي بوده است. غالب فيلسوفان مباحث را طوري مطرح كردهاند كه گويا همواره به همين شكل بودهاند و هيچ تحولي در آنها صورت نگرفته است. اين دشواري و بي زماني از متون تحقيقي به متون تعليمي راه يافتهاند و مانع ميشوند كه دانشجويان تصوير روشني از مباحث بدست آورند. آيا بهتر نيست تاريخچه شكل گيري مسايل در متون آموزشي گنجانده شود؟
بنده دقيقا همين را ميگويم. فلسفهاين طور نيست كه يك سري حقايق غيبي را مدام تكرار كنيم. برهان اثبات وجود خدا، سوره حمد نيست كه هر روز آن را در نمازمان بخوانيم. اين كه گفتم دين و فلسفه آميخته شده همين است. فلان فيلسوف فلان برهان را براي اثبات وجود خدا اقامه كرده است. حال ما 400 سال است كه مدام آن را تكرار ميكنيم. در حالي كه در درجه اول بايد بدانيم چرا ابن سينا در نمط چهارم اشارات برهاني به نام برهان صديقين در اثبات وجود خدا ميآورد. چرا براهين قبلي را نپذيرفته؟ چرا براهين متكلمين را ناقص مي دانسته كهاين برهان را اقامه كرده است؟ و بعد چرا اين برهان در دگرديسيهاي بعدي خود به شكل برهان صديقين به روايت ملاصدرا درآمده و نقايصش چه بوده است؟ ما بايد حركت تاريخي فلسفه و مسايل فلسفي را اين گونه ملاحظه كنيم. يعني ببينيم يك فيلسوف در عصر خودش چه مشكلي داشته و چه مسايلي برايش مطرح بوده است؟ ما اصالت وجود را در حكمت متعاليه ميخوانيم بدون اين كه زواياي انديشه صدرا را مطالعه كنيم. يا اينكه جايگاه سهروردي را در فلسفه خودمان نشان دهيم. اينكه سهروردي در برابر چه بن بستي قرار گرفت كه حكمت اشراق را طرح كرد؟ چه مشكلي در فلسفه مشا ديده بود؟ بعد از او حكمت اشراق چه مسيري را طي كرد و از كجا سر درآورد؟
آن وقت است كه ديگر اين مسايل مقدس نميشوند.
بله اگر تاريخي ببينيم از حالت تقدس خارج ميشوند. ملاصدرا مسئلهاش چه بوده است كه با مسئله ميرداماد تفاوت داشته است؟ كه با مسئله خواجه نصير فرق ميكرده است؟ كه حالا مسئله ما چيست؟
به نظر شما آيا بهتر نيست در تدريس فلسفه اسلاميبه جاي تلقين يك نظريه خاص، دانشجويان با تمام نظريات موجود در باب آن مسئله به شيوهاي منصفانه و بدون تعصب بر روي نظريه خاصي آشنا شوند و در نهايت قضاوت به عهده خود دانشجو باشد؟
حرف شما صحيح است، ما بايد از صدرا عبور كنيم، ملاصدرا با فلسفه عصر خودش جنگيد و از آن عبور كرد.چون فلسفه روزگار خودش را نقد كرد و دور ريخت تبعيدش كردند. حالا از صدرا به بعد ما آمدهايم صدرا را چسبيدهايم، آن را ميپرستيم و به امر مقدس تبديلش كردهايم. يعني در روش، دقيقا ضد صدرا عمل ميكنيم. ما در فلسفه صدرا گير كردهايم.
نظر شما درمورد مطالعات تطبيقي دررابطه با فلسفه اسلاميو ساير فلسفهها چيست؟
ببينيد درباره اصل فلسفه تطبيقي ما يك مسئله كبروي داريم. اين كه اساسا فلسفه تطبيقي درست است يا نه؟ اگر از اين بحث كبروي خارج شويم كه به نظر من در يك شرايط خاصي ميتوانيم خارج شويم، ميتوانيم فلسفه تطبيقي داشته باشيم بعضيها مانند كربن و ساير اساتيد كارهايي در اين زمينه كردهاند. اما بايد در انتخابهاد دقت كنيم اين كه مثلا وجود را در فلسفههايدگر و ملاصدرا مطالعه كنيم، صدرا در سپهر خاصي ميانديشيده است، در تاريخ و جغرافياي خاصي فلسفه گفته است وهايدگر در شرايطي ديگر. متاسفانه رسالههايي در اين زمينهها داريم كه بهاين منظور نوشته ميشوند كه بگويند فلسفه اسلاميهم حرفهايي براي گفتن دارد.
آيا شما موافق رواج تفكر فلسفي در جامعه هستيد؟
مردم دغدغهاين مسايل را ندارند. ولي من معتقدم كه بايد مطرح بشود. مردم بايد اهل تفكر باشند ولي اين كار دشواري است. در طول تاريخ كدام فيلسوف توانسته است تفكر را به سطح جامعه بكشاند؟ مردم دوست دارند راحت باشند. فيلسوفي همچون سقراط خرمگس است و خرمگس خواب مردم را آشفته ميكند و آنها را بي قرار ميكند.
اما ميتوان فلسفه را در قالبهايي ارائه كرد كه جذاب باشد و از اين حالت ملال آور و خسته كنند. از آكادميك خارج شود، مانند رمان، شعر و برنامههاي تلويزيوني. در ايران اين كار انجام نشده و فلسفه منحصر به دانشگاهها مانده، فقط اهلش آن را مطالعه ميكنند و مردم به آن كاري ندارند.