به گزارش آفتاب نیوز، 
اين «الاهيّات ديالكتيكى» شمارى از برجسته ترين متألّهان را در دهه ۱۹۲۰ جذب كرد. با اين وجود، بعدها بارت احساس كرد كه بايد به گونه اى اين شكاف را با امر لاهوتى پر كند و از اين رو «الاهيّات كلام»اش را شرح و بسط داد. مفهومى از معرفت، كه با ايمان در مراوده است، در اين رويكرد جايگاهى مركزى دارد، و همين است كه فهم و عقلانيّت الاهى را ممكن مى كند. بر همين اساس بود كه بارت اثر عظيم خود يعنى «اصول عقايد كليسا» (۷۰۱۹۳۲) را بنيان نهاد. در اين اثر، او بر سرشت خود شرح گرِ كتاب مقدّس تأكيد مى كند (در مقابل مطالعات قرن نوزدهمى كتاب مقدّس كه نياز به يك رويكرد تاريخى به متن را برجسته مى كردند) و نيز بر اهميّت مسيح در فهم الاهيّات و سرشت انسان. او يكى از مخالفان مصمّمِ الاهيّات طبيعى۱ بود، و منتقدِ اين تصوّر كه فلسفه مى تواند مكمّلِ الاهيّات باشد.
• زندگى
كارل بارت، متألّه آلمانى زبان سوئيسى، در شهر بازل به دنيا آمد. پدرش فريتز بارت، كه دبير الاهيّات و مدير مدرسه اى ليبرال بود، در سال ۱۸۸۹ بورسى تحصيلى براى دانشگاه برن گرفت. بارت به همين خاطر در برن بزرگ شد و در آنجا به دبيرستان آزاد رفت. تحت تأثير پدرش به خواندن الاهيّات در دانشگاه محلى پرداخت. او تحصيلات الاهيّات خود را در دانشگاه هاى آلمان، در برلين، توبينگن و ماربورگ به پايان رساند. او در برلين، پاى درس گفتارهاى تاريخ نگار برجسته و ليبرال كليسا، آدولف فون هارناك نشست. در ماربورگ، تحت تأثير ويلهلم هرمان، متفكر جزمى مسيح محور و برجسته ترين مريد آلبرشت ريچل، قرار گرفت. فعّاليت بارت به عنوان دستيار كشيش در سال ۱۹۰۹ در ژنو آغاز شد و در همين سال به كرسى استادى الاهيّات در دانشگاه بازل نيز رسيد. در همين اثنا، او نقشى حياتى را در مبارزه كليساى آلمان با ناسيونال سوسياليسم به عهده گرفت و به گفته ابرهارد يونگل به «مهمترين متألّه پروتستان پس از شلايرماخر» بدل شد.
بارت بين سال هاى ۱۹۱۱ تا ۱۹۲۱ در زافنويل در آرگائو و در كسوت كشيش مشغول فعّاليت شد. در سال ۱۹۱۳ با نلى هوفمان ازدواج كرد كه ثمره اش پنج فرزند بود. بارت، در مقام يك متألّه ليبرال كارآموخته، نخستين بار در زندگى اش، در زافنويل با مخمصه طبقه كارگر روبه رو شد. براى كمك به كارگران، در سالن اجتماع كليسا شروع به مطالعه قانون كرد. او كه عبارتِ «سوسياليست هاى مذهبى» را مدام تكرار مى كرد، به كمك هرمان كوتر و لئونارد راگاز با مسائل آشنا شد. در دسامبر ،۱۹۱۱ در اتّحاديه كارگران زافنويل با موضوع «عيسى مسيح و جنبش اجتماعى» به سخنرانى پرداخت، كه در آن مسيحيّت و سوسياليسم را يكى و اينهمان دانست. بارت مدّعى شد كه «امروزه عيسى همان جنبش اجتماعى و جنبش اجتماعى همان عيسى است». شروع جنگ جهانى اوّل اين افسون را شكست. اعتماد او به پروتستانيسم فرهنگى از بين رفت. متألّهان ليبرال، با وجود تأكيد شديدشان بر التزام دينى، اخلاقى و اجتماعى انسان مسيحى، نتوانستند از احياى توحّش پيشگيرى كنند. حمايت آشكار متألّهان برجسته آلمانى از قيصر او را به شدّت تكان داد.
در سپتامبر ،۱۹۱۹ بارت در يك همايش سوسياليستى مذهبى در تورينگيا سخنرانى تاريخى اى با عنوان «مسيح در جامعه» انجام داد. بارت، با نظر مساعد نسبت به معادشناسى هزاره باور كريستف بلومهارت، از جنبش سوسيال- مسيحى آدولف اشتوكر، دوره سوسيال- پروتستان فردريش نويمان و برنامه سوسيال- دينى راگناز، هرسه، ابراز نارضايتى كرد. تمامى اين اقدامات، كه بارت به آنها حمله كرد، به «مسيحيّت منفصل»ى مى انجامند كه دين و سوسياليسم را به بهاى كنار گذاشتن وحى و فراسو (the Beyond) با هم ادغام و يكى مى كند. در مقابل، بارت مى خواست كه آن جهانى بودن خداوند به راستى مورد ملاحظه قرار بگيرد. سخنرانى بارت نمايانگر بازگشتى به پارادايم هاى الاهيّاتى پروتستانيسم قرون شانزده و هفده بود.
بارت در همان سال، كتاب «نامه به روميان»[شرحى بر نامه به روميان سن پل] را نيز منتشر كرد، كه آغازگر دوره اى جديد در الاهيّات پروتستان شد. نسخه اى بازنگريسته از اين كتاب در سال ۱۹۲۲ و ترجمه انگليسى آن در ۱۹۳۵ به چاپ رسيدند. اميل برونر، يكى از همكاران سوئيسى بارت، تفسير او را به منزله نخستين پيروزى بر ابتذال پروتستانيسم قرن نوزدهم ستود، درحالى كه هارناك با بى ميلى آن را بخشى از بيمارى زمانه دانست. «نامه به روميان» بارت، كه نشانگر پايان تجدّد براى پروتستانيسم بود، شهرت او را تثبيت كرد، و كرسى استادى الاهيّات اصلاح شده را در سال ۱۹۲۲ در گوتينگن برايش به ارمغان آورد.
اين اثر باعث ايجاد مكتب «الاهيّات بحران» هم شد، مكتبى كه توسط بولتمان به عنوان «الاهيّات ديالكتيكى» بسط يافت. ادوارد تورنايزن، فردريش گوگارتن، اميل برونر و رودولف بولتمان از برجسته ترين اعضاى اين مكتب بودند. در سال ،۱۹۲۳ متألّهان ديالكتيكى شروع به انتشار نشريه «Between the Times» كردند كه چاپ آن تا زمان انحلال مكتب در سال ،۱۹۳۳ با سردبيرى گئورگه مرتس، ادامه يافت. هرچند، با به قدرت رسيدن هيتلر، متألّهان ديالكتيكى هريك به راهى رفتند.
در سال ،۱۹۲۵ بارت كرسى استادى الاهيّات سيستماتيك در مونستر را پذيرفت. او در ۱۹۳۰ به دانشگاه بن رفت و پنج سال بعد به خاطر نبستن پيمان وفادارى با هيتلر بازنشسته شد. در اين اثنا، او در مبارزه با جنبش مسيحيّت آلمانى نيز شركت جسته بود. طومار امضاءشده توسط گروهى از استادان و وزراى پروتستان به نام «اعتراف ميخواران»، بر اساس اثرى از بارت نوشته شد. اين اعلاميّه اعتراف گونه عليه آموزه هاى وطن پرستانه، نژادپرستانه، يهود ستيزانه مسيحيان آلمانى نوشته شد و تصديق كرد كه عيسى مسيح تنها كلام خداوند است. اين نوشته منشاء ايجاد كليساى اعترافى نيز بود.
بارت براى تدريس الاهيّات سيستماتيك در بازل به سوئيس بازگشت، كه تا زمان بازنشستگى اش در ۷۵سالگى در همين جايگاه باقى ماند. او در آنجا نيز، با انتشار مقالاتى جدلى در «Between the Times» و «Evangelical Theology» و همچنين شمارى جزوه چاپّى، ضدّيتش را با نظام نازى ادامه داد. او كار نوشتن اثر بزرگ خود، «اصول عقايدكليسا» (Die Kirchliche Dogmatik) را نيز كه از سال ۱۹۳۲ شروع شده بود، دنبال مى كرد. اين كتاب طى سال ها به سيزده جلد و بيش از نه هزار صفحه رسيد. «اصول عقايد كليسا» چيزى بيش از يك الاهيّات سيستماتيك است؛ چراكه حاوى ايده هايى تفسيرى، تاريخى، الاهيّاتى، عملى و فلسفى است، و امروزه واجد منزلت يك اثر كلاسيك است.در سال هاى جنگ جهانى دوّم، بارت از موضع متّحدين دفاع كرد. با اين حال، او از نخستين كسانى بود كه درخواست صلح با آلمان مغلوب را مطرح كرد.
او در سال تحصيلى ۱۹۴۶ به بن بازگشت و در دانشگاه سابق اش به سخنرانى پرداخت. او در مورد برخورد شرق- غرب، نگاه يكسان به كمونيسم و ناسيونال سوسياليسم و همسان بودن آنها را مغاير با اصول اخلاقى دانست. در سال ،۱۹۴۸ سخنرانيِ آغاز به كارِ شوراى جهانى كليساها را در آمستردام ايراد كرد، و در بسيارى از كشورهاى اروپايى و در ايالات متّحده به سخنرانى پرداخت. در سال ،۱۹۶۶ به دعوت پاپ پل ششم از رم ديدن كرد و پس از بازگشت اش، «Ad limina apostolorum» (۱۹۶۷) را به چاپ سپرد.
• الاهيّات ديالكتيكى
«الاهيّات بحران» رسالت و روشى متفاوت از نظام هاى الاهيّاتى نو- پروتستانيسم (پروتستانيسم قرون هجده و نوزده) دارد. بارت در «نامه به روميان» ديگربودگى خداوند را تصريح مى كند. برخلاف الاهيّات ليبرال، خداوند نه جمع ذهنيّت و عينيّت است، و نه نتيجه تجربه اى شخصى در آگاهى يا تاريخ، بلكه « خداوندِ سرور» (Gott der Herr) است و سراسر غير (totaliter aliter). بارت با لازم دانستن اينهمان گويى درباره خداوند (Gott ist Gott)[«خدا خداست»]، تحت تأثير كيركگور، تمايز كيفى نامحدودى ميان زمان و ابديّت قائل مى شود.
او جدايى امر لاهوتى از امر بشرى را واجب مى داند، و تعالى و درونماندگارى را منفك از يكديگر مى شمارد. او در بازيابى ماوراءالطبيعه گرايى دين پيرايان قرن شانزدهم، برداشت قرن نوزدهمى از پيوند ميان وحى و تاريخ را واژگون كرده و اشكالات پروتستانيسم متأخّر را منكر مى شود. بارت روشنگرى را به جولان دادن به طرز فكرى متّهم مى كند كه وحى، امر ابدى و فراسو را روان شناسانه، تاريخى، اخلاقى و اينجهانى مى كند.
بنابراين او هر شكلى از رابطه ميان الاهيّات و فلسفه را نفى مى كند، زيرا اوّلى حوزه اعلام موهبت فرمانروايى خداوند است. بارت مهر پايانى بر تأليف پسا- كانتى نو- پروتستانيسم مى زند، و اصل برى بودن احد (the One) از وحدت، عليّت و اينهمانى را جانشين آن مى سازد.
ولى اگر خداوند به نحو انعطاف ناپذيرى متعالى است، انسان ها چگونه مى توانند درباره خداوند سخن بگويند؟ پاسخ ويلهلم هرمان به اين مسئله اين بود كه اين امر ممكن است، چون خداوند خود را آشكار كرده است _ما به خاطر رخداد تجسّد مى توانيم از خدا سخن بگوييم. راه رسيدن به خدا از خدا سرچشمه مى گيرد. ازآنجا كه در نظر بارت انسان ها موجوداتى متناهى اند و فاقد گنجايش براى نامتناهى، همه راه هاى بشرى در نهايت محكوم به شكست اند.
بنابراين ايمان يك بحران است و موهبت يا رحمت الاهى (grace) يك معجزه مطلق. ازين رو بارت بر دو آموزه بنيادين دين پيرايى تأكيد مى كند: حقّانيّت منتسب به ايمان و خداوند غايب. حقّانيّت از فراسوى ما مى آيد. رستاخيز، احدى را كه در نور دسترس ناپذير [براى ما انسان ها] مى زيد، يعنى سويه ناشناس خداوند را، آشكار مى كند. بارت براساس اين روش الاهيّاتى، ايده الاهيّات «علمى» را، كه توسط ليبرال ها ارزشى گزاف پيدا كرده بود، كنار گذاشته، درعوض يك فرايند الاهى شدن (theologizing process) را پيش مى نهد كه از خود مقصد، از فراسو، شروع مى شود.
او فرايند شناختى (noetic process) سنّتى را، كه از زمان دكارت از سوژه انديشه گر آغاز مى شد، معكوس مى كند. در مقابل، بارت مدّعى شد كه معرفت انسان از خداوند، از معرفت خداوند نشأت مى گيرد. اين يك ميراث هگلى است. بارت اين روش ديالكتيكى را در سال ۱۹۲۲ و در «كلام خداوند به منزله رسالت الاهيّات» مطرح كرد. كلام الاهى منبع معرفت الاهى، بنياد اصول مسيحى و اصل راهنماى هر آموزه الاهيّاتى است. روش ديالكتيكى بر سرشت پارادوكسيكال وحى تأكيد مى كند. بارت بعدها به اين نتيجه رسيد كه روش ديالكتيكى مانع بارورى الاهيّاتى مى شود و ازين رو روشى جديد ابداع كرد.
• الاهيات كلام ورود مقوله تثليث به ساختار الاهيّات بارت در سال ۱۹۲۴ نشان دهنده گذارى از «الاهيّات ديالكتيكى» به «الاهيّات كلام» در كار او است. پل زدن بر شكاف ميان امر لاهوتى و امر بشرى براى بارت امرى ضرورى مى نمود. او در اين كار علاوه بر هگل از پيتر لومبارد و بوناونتوره پيروى مى كرد. بارت در سال ۱۹۲۷ كتاب «طرحى از اصول عقايد مسيحى» و پس از آن در سال ۱۹۳۱ تحقيقى درباره آنسلم با عنوان «ايمان در جستجوى فهم»۲ را منتشر كرد كه در آن به يارى تفسيرى مبتنى بر ايمان و اعتماد (fiducial) از برهان هستى شناسانه آنسلم دفاع كرد. اثبات آنسلم مبتنى بر اين پيش فرض است كه ما معرفتى قابل اعتماد از خداوند، كه وجودش قرار است به نحوى عقلانى اثبات شود، داريم. فهم، ايمان را پيش فرض مى گيرد.
دستاورد آنسلم آنچه را الاهيّات ديالكتيكى ناممكن كرده بود، امكان پذير ساخت. فهم و عقلانيت - كه هر دو براى نوشتن اصول عقايد لازم اند- به خاطر محورى بودنِ معرفتِ برآمده از ايمان در فرايند شناختى، ممكن مى شوند. معرفتِ به وديعه گذاشته شده/مبتنى بر ايمان و اعتماد (fiducial knowledge)، فقط خاص الاهيّات است. اين معرفت، به ميانجى تحليل محتواى وحى، كه خود حاصل مراوده با كلام خداوند است، به معرفتى عقلانى بدل مى گردد. از سوى ديگر و باز هم به پيروى از هگل، وحى گونه اى خود- آشكارگرى يا انكشاف نفس (selfrevelation) است. در فهم ايمان، ايمان و عقل به وحدت مى رسند. معرفتِ به وديعه گذاشته شده فى نفسه سرشتى عقلانى دارد، چون ماهيت آن، يعنى كلام خداوند، عقلانى است.
از اين ديدگاه است كه بارت مسئوليّت تأليف «اصول عقايد كليسا» را مى پذيرد. الاهيّات سيستماتيكى كه مى تواند به بهترين نحو به منزله الاهيّاتى كليسايى، مسيح محور و مبتنى بر كتاب مقدّس توصيف شود. كتاب مقدّس گواهى معتبر بر تجلّى خداوند در عيسى مسيح است. كتاب مقدّس كلام مكتوبى است كه به كلام آشكار اشاره دارد و زمينه ساز موعظه كلام را نيز فراهم مى آورد. معناى كتاب مقدّس تنها زمانى به دست مى آيد كه بگذاريم خودش مفسّر خودش باشد.
ريشه اصلى اين ايده به دين پيرايان قرن شانزدهم برمى گردد. آموزه كالون درباره كتاب مقدّس مبتنى بر دو ايده اصلى است: يكى روشنى و وضوح و ديگرى خود- تفسيرگريِ متن مقدّس. بارت نيز همچون كالون بر وضوح خود- شرح گر كتاب مقدّس تاكيد مى كند. هر فهم پيشينى اى از خداوند، با پيش فرضى فلسفى يا چيزى از اين دست، از قلمروى هرمنوتيك بارت بيرون مى ماند. خود- آشكارگرى خداوند در عيسى مسيح را تنها مى توان دانست و اقرار كرد، همانگونه كه شاهدان عينى آن را ملاحظه و تصديق كردند. بارت برخلاف تصوّر قرن نوزدهمى درمورد كتاب مقدّس، توانايى روش تاريخى - انتقادى را در فرارفتن از متن به چالش مى كشد. شنيدن كلام خداوند دربرگيرنده سه مرحله است: تبيين، تأمّل و كاربست.
عيسى مسيح شالوده، محتوا و موضوع مسيحيت است. آموزه هاى مسيحى را ازين رو بايد در پرتو رخداد تجسّد تفسير كرد. بارت آموزه كلدانى مبتنى بر وجود دو طبيعت را تصديق كرده، تأكيد مى كند كه شخص عيسى مسيح در حكم وحدت ربّانيّت راستين و انسانيّت راستين است. تصليب و رستاخيز راه را براى حقّانيّت و قداست انسان آشكار كرده اند. خود- آشكارگرى خداوند در عيسى مسيح، در عين حال مبين وجود انسان حقيقى نيز هست. عيسى مسيح حقيقت اساسى درباره سرشت انسان را براى ما آشكار كرده است؛ او همانقدر سرچشمه معرفت ما درباره خداوند است كه درباره انسان. تفسير مسيح محور بارت از كتاب مقدّس متضمّن بازگشتى به رابطه سنّتى ميان خلقت و رستاخيز و نيز ديالكتيك لوترى شرع و انجيل است. همانطور كه خلقت بايد در پرتو رستگارى ديده شود، شريعت را نيز بايد در پرتو انجيل فهميد.
اصول عقايد بارت گونه اى الاهيّات سيستماتيك است كه در كليسا و براى كليسا نگاشته شده است. صدارت كليسا سه سويه دارد: تبيين، توضيح و كاربست انجيل خداوند. چنين صدارتى مى تواند شكل گفتار يا عمل به خود بگيرد. نجات با اينكه در ابتدا متوجه وجود انسانى است، امرى اساساً معادشناسانه است. از اين رو كليسا رخداد آخرت (eschaton) و تحقّق رستگارى را انتظار مى كشد.
• فلسفه رابطه ميان الاهيّات بارت و فلسفه رابطه اى مبهم است. او در همان حال كه مدّعى استقلال الاهيّات از فلسفه است، ساختارها و مفاهيم فلسفى را به نحو وسيعى به كار مى گيرد، با اين وجود منكر هر گونه امكان وصلتى بين اين دو است، حتّا امكان تحقق شكلى از رابطه كه فلسفه را درمقام معرفتى در خدمت الاهيّات تفسير مى كند.
بارت منكر هرگونه پيش شرط فلسفى براى ايمان است. اصل بديهى و اينهمان گويانه («خداوند، خداوند است») و اصول مسيح محور، براى كسب معرفت از خداوند، بر منابع ديگر اولويّت دارند. بارت، برخلاف كالون، بر آن است كه هيچ مجالى براى تجلّى عام خداوند در آگاهى انسانى، طبيعت يا تاريخ وجود ندارد. بنابراين او عليه الاهيّات طبيعى اعلام جنگ مى كند، كه نمونه اى از آن در مناظره اش با اميل برونر مشهور است. به باور بارت، الاهيّات طبيعى با كاتوليسيسم رومى و به خصوص با آموزه توماسى تشبه يا آنالوژى وجود (analogy of being) پيوندى عميق دارد.
او انتقاد خود را بر سه زمينه اصلى استوار مى كند: نخست اينكه فرايند تفكر، از پايين و از جانب فهم متناهى انسان آغاز مى شود. دوّم اينكه ماهيت خداوند را، كه به طور طبيعى شناختنى فرض مى كند، از كنش خداوند، كه به طور فراطبيعى و به وسيله وحى دانسته مى شود، جدا مى كند. سوّم، منحصربه فردبودن تجلّى خداوند در عيسى مسيح را به چالش مى كشد. بارت در عوض، آنالوژى ايمان يا آنالوژى رابطه را مطرح مى كند. رابطه ايمانى با خداوند پيش نياز هر گفتارى درباره خداوند است. و هر رابطه ايمانى راستينى منحصراً به خود- آشكارگرى خداوند در عيسى مسيح وابسته است. علاوه بر اين، رابطه خداوند با بشريت بر رابطه خداوند با خود، بر وابستگى متقابل وجوه مختلف مقوله تثليث به منزله آشكارگر، آشكارگى (وحى) و آشكارشده استوار است.
بارت در كتاب «فلسفه و الاهيّات» (۱۹۶۰)، امكان همزيستى فلسفه و الاهيّات را مورد ارزيابى قرار مى دهد. او اظهار مى دارد كه فلاسفه مى توانند نقطه آغاز كار خود را انتخاب كنند درصورتى كه متألّهان مقيدند كه از رخداد تجسّد آغاز كنند. فلسفه از پايين آغاز مى كند و فرايند بالارونده است. در فلسفه حركت به سمت بالا از پديدار به ايده و از عقل به وجود صورت مى پذيرد. در مقابل، فرايند الاهى شدن در حكم رديابى مجدّد حركت غرورآميز خداوند است. بنابراين فيلسوف و متألّه براساس طريقه و خصلت پيشينى شان متمايز مى شوند. آنها مى توانند از امر عينى مشتركى بهره مند شوند، ليكن روش هايشان ناسازگار باقى مى ماند.
منبع: دائره المعارف راتلج (لوح فشرده ، نسخه يك، ۱۹۹۸) _REP
پى نوشت ها: ۱- الاهيّات طبيعى مدّعى است كه معرفت نسبت خداوند را مى توان صرفاً با استفاده از منابع طبيعى معرفت كسب كرد. يعنى با استفاده از روش هاى معمول كسب معرفت، همه موجودات انسانى به صرف بهره مندى از عقل و ادراك حسّى، مى توانند به معرفت قابل اعتمادى از خداوند دست يابند. الاهيّات طبيعى با اثبات وجود خداوند آغاز مى كند و سپس حقايقى كلّى درباره ماهيت خداوند و رابطه او با جهان به دست مى دهد. تأكيد دكارت بر «وجود نور طبيعى در نفوس ما» و اينكه به مدد آن به حقايقى بديهى مى رسيم، يكى از دلايل وجه تسميه اين شاخه از الاهيّات به الاهيّات طبيعى است.م
۲ - اشاره به اين گفته آنسلم قدّيس كه «ايمان مى آورم تا بفهمم» (Credo ut Intelligum). طبق نظر او ما دو منبع معرفتى داريم: ايمان و عقل. با اين حال، دستيابى به معرفت بدون ايمان امكان پذير نيست و به برخى از حقايق صرفاً از طريق ايمان مى توان رسيد