به مناسبت سالگرد تولد سورن کىيرکگور
ايدهآليسم ريشه ايمان را مىخشکاند
به گزارش آفتاب نیوز، 
سورن كييركگور در پنجم ماه مي1813 م در كپنهاك (پايتخت امروزي دانمارك) متولد شد و چهل و چهار سال بعد در سال 1857 م در حالي كه به پيري هفتاد ساله ميمانست درگذشت. پيري زودرس او كه مايه تمسخر مخالفان كليسايياش شد، كه حاصل كشاكشهاي روحي ومعنوي و اضطرابهاي وجودي كييركگور بوده است، كشاكشهايي كه روح او را دچار قبض و بسط و دگرگوني ميكرد. اين قبض و بسطها صرفا جنبه عرفاني نداشت بلكه ذهن و ضمير او همواره با مسايل فلسفي و كلاميدرگير بوده است. به همين دليل انتخاب عنوان علمي واحدي براي اين «متفكر» دانماركي، مسئله بغرنجي است. او گرچه طراح اصلي نظريه ايمانگرايي(Fideism) محسوب ميگردد كه بيشتر رنگ و بوي عرفاني دارد، در حوزه فلسفه تاملات بسيار داشته است. حاصل تاملات كييركگور اينك به صور مختلف در اگزيستانيسياليسم، پست مدرنيزم و حتي فلسفه تحليلي ديده ميشود.
تفكر فلسفي كييركگور با رد هرگونه نظام سازي فلسفي آغاز ميشود، طرفه اينكه در دوران زندگي او، انديشههاي يكي از بزرگترين فيلسوفان نظامساز در تاريخ فلسفه، فردريش هگل مقبوليت قابل توجهي به دست آورده بود.
كييركگور به طور مشخص از دو لحاظ به مخالفت باهگل ميپردازد:
1- انديشه هگل با «كليت» گره خورده و طبعا انسانشناسي او نيز از اين «كليت» بينصيب نمانده است. در نقطه مقابل آنچه نزديكي كييركگور هستي واقعي است درگذر از كليت و تحقق بخشيدن به خويشتن از راه گزينش آزادانه ميان گزينههاي مختلف همراه با در خطر افكندن خويشتن خويش پديدار ميشود. به اين ترتيب آنچه اهميت و اصالت دارد فرد جزيي همراه با گزينههاي پيش رو و مسئوليت در قبال انتخاب آنها است. گام برداشتن در مسير فلسفه هگل به اعتقاد كييركگور، غرق شدن در گمراهي بي انتها و فراموش كردن آنكه حقيقتا «هست» است.
2- تعلق خاطر كييركگور به مسيحيت كه در پي تحول روحي وي در اوان جواني پديد آمد با نوع نگاه هگل به مسيحيت كاملا مغاير است. هگل گرچه در آغاز كار بيش از فلسفه به الهيات مسيحي توجه داشت كه در نهايت مسيحيت را در فلسفه خود هضم كرد. او برآن شد كه مسيحيت صورت تجسم يافتهانديشههاي فلسفياش است كه به كار كساني كه از معرفت فلسفي بهرهاي ندارند ميآيد. در عوض ايدئاليسم مطلق همان حقايق مسيحي را به شكلي نابتر و به دور از آلودگيهاي عوامپسند طرح ميكند.نزد كييركگور فراتر نهادن فلسفه نسبت به مسيحيت گستاخي بزرگ و غيرقابل بخشايش هگل بود. كييركگور متكلمي نبود كه سعي در حفظ مسيحيت از يافتههاي فيلسوفان داشته باشد، چه فلسفه هگل نزد بسياري از متكلمان خويشايند و كارآمد تلقي ميشد. «متفكر» دانماركي، هگل را به جهت «مسخ مسيحيت در چارچوب ايدئاليسم مطلق» سرزنش ميكرد. به باور او ايدئاليسم، ريشه ايمان را كه گوهر دين است ميخشكاند.از نقد دو وجهي كييركگور بر هگل دو نظريه بنيادين او برميآيد، در مرحله نخست مراحل دستيابي فرد به خويشتن خويش وتكامل او در مسير «خود شدن» و «فرد شدن» را توضيح ميدهد و نظريه دوم حاوي تلقي او در باب ايمان است كه بعدها بي ترديد در معرفت شناسي تاثيرات شگرفي برجاي نهاد. پس از توضيح مختصر اين دو نظريه روشن خواهد شد كه اين دو با يكديگر ارتباط وثيقي دارند به گونهاي كه هرگز نميتوان «فرد» را از «ايمان» و «حيات ايماني» جدا ساخت.
1- مراحل «فرد شدن» فرد: كييركگور سه مرتبه زندگي زيباشناختي، زندگي اخلاقي و زندگي ديني را از هم جدا ميسازد. مرتبه اول كه مرتبه زيباشناختي نام دارد، شيوه زندگي اكثر انسانها را توصيف ميكند. آنچه در اينجا مورد توجه شخص قرار ميگيرد «لذت» است. لذت معيار و مبناي هر فعلي است و نه تنها لذتهاي حسي را شامل ميشود بلكه برخي لذتهاي نيكو (مانند علمطلبي) را هم دربر ميگيرد. مرتبه زيباشناختي پايينترين مرتبه زندگي است زيرا لذتطلبي آيندهاي جز غرق شدن در آرزو انديشي و ياس ندارد. لذت هيچگاه پايان رضايتمندانهاي ندارد و همواره فرد را به دنبال خود ميكشد و ناكام ميگذارد.مرتبه دوم زندگي، حيات اخلاقي است. كسي وارد اين سطح حيات ميشود كه در طول زندگياش به آرمانهايي هميشه وهمه جا معتبر وفادار و ملزم بماند. اين آرمانها ميتوانند قواعد اخلاقي شخصي و يا قوانين مربوط به نهادهاي اجتماعي انساني باشند. معدودي از آدميان «اخلاقي» زندگي ميكنند. با اين حال ناسازگاريها و تعارضهاي اخلاقي در اين سطح ظاهر ميشوند و آرامش خاطر فرد را سلب ميكنند. اين تعارضها فرد را در آستانه ورود به مرتبه سوم، حيات ديني قرار ميدهند. در حيات ديني آنچه معيار و مبناي فعل است چيزي نيست جز عشق و عرصه عاشقي، عرصه محو تعارضها است. به گمان كييركگور، ابراهيم از انسانهاي اندكشماري است كه زندگي ديني برمبناي عشق داشته است. نمونه بارز اين حيات عاشقانه اطاعت او از امر خداوند درباره قرباني كردن فرزندش اسحاق است. شخص اخلاقي نميداند از كدام تكليف پيروي كند: حفظ سلامت فرزند يا اطاعت از كلام خداوند. اما ابراهيم به گونه ديگري ميزيست و بنابراين از پس اين تعارض كه حقيقت وجود او را به بوته آزمايش گذارده بود، «مسئولانه» برآمد.در زندگي ديني فرد به دنبال «خود بودن» است و در اين راه عاشق آفريننده خود ميگردد و آنگاه درمييابد كه «فرد»هاي ديگر نيز همگي در پيوند با اين آفريننده با هم شريكاند. در اينجاست كه او عاشق انسانها نيز ميشود و محبت خودرا نثار آنان ميكند.
2-ايمانگرايي: انتقاد كانت از مابعدالطبيعه براي كييركگور خوشايند بود و اين باعث شد كه وي اساسا نظر نامساعدي نسبت به هر نوع فلسفهاي كه پا را از گليم انديشه «انساني» درازتر كند (نظريه ايدئاليسم) داشته باشد. شور ايماني، به نظر كييركگور در قالب فلسفه محصور نميشود زيرا اگر چنين اتفاقي افتد اساسا ايمان محو خواهد شد. ايمان آنجا متولد ميشود كه خلاي معرفتي ميان انسان و خدا با درازدستيها ي ذهن انسان از بين نرفته باشد. همچنان كه كانت خاطرنشان ساخت كه هميشه ميتوان ادلهاي له يا عليه وجود خداوند اقامه كرد و اين بحث هيچگاه خاتمه نمييابد. كييركگور ميانديشيد كه با اين حال فرد نميتواند اين بحث را به كلي رها كند زيرا اين مسئله چنان بنيادين و اساسي است كه هر پاسخي كه به آن داده شود ميتواند سرشت و سرنوشت فرد را به كلي دگرگون سازد. اينجا است كه بايد به درون ايمان جست زد و به اصطلاح يك «جهش ايماني»(leapof Faith) را تجربه كود كي يركگور ميگويد: «بدون خطر كردن ايماني در كار نيست. ايمان دقيقا تناقض ميان شور بيكران روح فرد و عدم تعيين عيني است. اگر من قادر باشم خداوند را به نحو عيني دريابم كه به ديگر ايمان ندارم، اما دقيقا از آن رو كه بدين كار قادر نيستم، بايد ايمان آورم. اگر بخواهم خويشتن را در وادي ايمان ايمن دارم، بايدهميشه در آن عدم تعيين عيني درآويزم».ايمانگرايي پس از كييركگور تغيير و تحولاتي يافته و نظريات ديگري در اين باب مطرح شده است. تاثير آراي «متفكر» دانماركي در اين زمينه را ميتوان در آثار كارل بارث، ردولف بولتمان و اگزيستانسياليستهاي الهي ملاحظه كرد.اينك ارتباط دونظريه فوق آشكار است. فرد جزيي مومن كه وجودي پر دغدغه و پر دلهره دارد، تجلي هستي حقيقي است. كييركگور خود نماد چنين فردي بود. او براي پاي گذاردن در حيات ديني، روند زندگي شخصياش را به كلي تغيير داد و سعي كرد هر لحظه با خداوند به سر برد زيرا معتقد بود «هر لحظهاي كه بدون خداوند سر كند ضايع شده است».
مرجع: www.isphilosophy.blogfa.com