به گزارش آفتاب نیوز، 
انتخابات میان دورهای کنگره و سنای آمریکا، جمهوریخواهان را با کابوسی جدی مواجه کرده است. سیاست خارجی بوش چنان شکننده و ضعیف و همزمان قابل انتقاد است که جمهوریخواهان برای حفظ کرسیهای خود در کنگره و سنا ترجیح میدهند از هرگونه القای همراهی با رئیس جمهوری، به عنوان نماد عالی قدرت حزب، بگریزند.
گزارشهای روزهای اخیر نشریات آمریکایی نشان میدهد که دموکراتها چگونه در اندیشه کنار زدن جمهوریخواهان و پیروزی در انتخاباتی که میتواند تضمینکننده ورود متعاقب آنها به کاخ سفید باشد، بوش و عملکردش را در کانون تبلیغات خود قرار دادهاند، جمهوریخواهان ترجیح میدهند از پرواز شبح همراهی با رئیس جمهوری بر سر خود فرار کنند. بوش در رقابتهای پیشرو بیش از آنکه برگ برنده جمهوریخواهان باشد، برگ برنده دموکراتهایی است که وی را تبدیل به نماد ناکارآمدی حکومت محافظهکاران کردهاند.
انتخابات پیش روی کنگره همزمان از جهاتی دیگر نیز محافظهکاران را دچار معذوریت کرده است.
ترکیب کرسیهای به رأی گذاشته شده در این انتخابات میان دورهای به نحوی است که جمهوریخواهان دارای سهمی بیشتر هستند. به عبارت دیگر تعداد سناتورها و نمایندگان جمهوریخواهی که در این شرایط نامساعد باید از کرسی خود دفاع کنند، در مقایسه با دموکراتها به مراتب بیشتر است. اختلافی حتی 10 درصدی در نتیجه نهایی انتخابات هم میتواند به تغییر اکثریت هر دو مجلس منتهی شود، در این شرایط بدیهی است که جمهوریخواهان برای حفظ اکثریت خود با چه دشواریهایی روبرو هستند.
تغییر اکثریت در دو مجلس؛ گذشته از تاثیر روانی بر انتخاباتی آتی ریاست جمهوری منجر به آن خواهد شد تا دولت بوش که نقطه ضعفهای متعددی دارد، هدف انتقاداتی بیشمار بیشتری قرار گیرد. رویارویی در مجلس با رئیس جمهوری ایالات متحده نیز میتواند چهره حزب جمهوریخواه را بیش از پیش مخدوش کند. بدین اعتبار طبیعی است که محافظهکاران آمریکایی، عزم خود را برای راه ندادن رقیب به صحنه بیش از هر زمان دیگرجزم کرده باشند.
فضای حاکم بر تعادلات جهانی پس از 11 سپتامبر از فضایی شکل گرفته حول دکترین اقتصاد محور به فضایی متأثر از دکترین امنیت محور تغییر یافت. با گذر زمان، دوران رقابتهای اقتصادی بار دیگر آغاز شده و دیگر نشانی از همراهی همدلانه غرب با آمریکا نیست. حوادث لبنان نشان داد که اروپا میخواهد سهم خود را در این میانه ایفا کند و حاضر به پیروی «بدون سهم» از سیاستهای آمریکا نیست، هرچند قاره کهن ترجیح میدهد تمامی سهم را برای خود بردارد نه تکهای کوچک را که بوش و همفکرانش برایش پرتاب میکنند.
چین و روسیه هم بار دیگر به صحنه برگشتهاند. بازارهای گسترده منطقهای که آمریکا آن را برای خود حیاتی میداند، رقابت اقتصادی بر سر کسب منابع مطمئن انرژی، احیای صنایع نظامی و هستهای و موارد متعدد دیگر بر چالشهای فراروی کاخ سفید دامن زده است. آمریکاییها اکنون نه تنها همدلی پس از 11 سپتامبر را نابود شده و هزار پاره میبینند که با رقابتهای رقیبان متعدد و دشواری روبرو شدهاند که هر آینه اقتدار آنها را به چالش میکشد.
در درون آمریکا هم اوضاع چندان مساعد نیست. مردم آمریکا اکنون دولت را هر لحظه بیش از پیش به دلیل فجایع عراق – و یا حداقل قتل عام سربازان خود – مواخذه میکنند. توجیهات محافظهکاران در مورد لزوم مبارزه تروریسم هم نمیتواند توجیهگر این ناکامیها باشد. اگر تا چندی پیش همه چیز در پرتوی «نبرد برای حفظ آزادی و ارزشهای آمریکا» توجیه میشد، نظرسنجیهای اخیر واقعیتی هولناک را فراروی کاخ سفید قرار داده است: شهروندان آمریکایی تجاوز به عراق را بخشی از نبرد علیه تروریسم تلقی نمیکنند. پیام این نظرسنجی هم آشکار است: بوش و دولتمردان آمریکایی باید به دنبال توجیهی دیگر برای شکست خود در عراق باشند.
این تغییرات افکار عمومی زمانی عیانتر میشود که نگاهی به روزنامههای آمریکایی منتشر شده در پنجمین سالگرد یازدهم سپتامبر و یا وقایعنگاریهای قرار گرفته بر روی وب سایتهای آنها بیاندازیم. نشریات تأثیرگذار آمریکایی – که غالبا به دموکراتها گرایش بیشتری دارند – حمله به عراق را از لیست وقایع مرتبط با نبرد علیه تروریسم حذف کردهاند! گذشته از یواسای تودی، نیویورک تایمز و واشنگتن پست، شبکه خبری بیبیسی بریتانیا هم این پیام را دریافت کرده است. تجاوز به عراق را حتی رسانهها هم جزیی از نبرد علیه تروریسم نمیدانند. بوش در این شرایط به فرماندهی میماند در میانه میدان جنگ با سربازانی که هر یک از او به سویی فرار میکنند!
«سندرم عراق» شاید باید چند سال پیش دامنگیر بوش میشد.
بحران برای گریز از بحران
اوضاع محافظهکاران آمریکایی اکنون از هر زمانی دشوارتر شده است. بوش و همراهانش به خوبی میدانند که تا چه حد بر آستانه پرتگاه قرار گرفتهاند. پرونده هستهای ایران اما در این میان ظاهراً هدیهای گرانبها برای آنان است که تحت هیچ شرایطی حاضر به دست کشیدن از آن نیستند. برای درک این موضوع توجه به چند واقعیت ساده کافی است:
الف – کاخ سفید ناآرامیهای عراق و تلفات نیروی آمریکایی را میتواند به راحتی متوجه اقدامات مداخلهجویانه تهران کند. در این وضعیت نگاهها از شرایط نامساعد عراق پس از اشغال به خصومت ایرانیان با آمریکا معطوف شده و بوش به راحتی میتواند تهران را در نقش هیولایی به تصویر بکشد که هر لحظه جان جمعی از سربازان آمریکایی را میستاند. برای مهار هیولا هم باید به جنگ رفت. اگر مردم این استدلال را بپذیرند قطعاً جمهوریخواهان تا انتخابات بعدی فرصت تنفس و آمادهسازی خود را خواهند داشت و اگر نپذیرند باز هم کاخ سفید نه خود، که تهران را مقصر شکست در عراق تلقی میکند.
ب – ناآرامیهای خاورمیانه و بحرانهای منطقهای با متهم کردن تهران به مداخله، به راحتی قابل توجیه هستند. بوش ایران را به حمایت از تروریسم متهم میکند و در این میانه به کمک رسانههای طرفدار اسرائیل با وارونه جلوه دادن واقعیات، تهدیدات تروریستی را بزرگنمایی میکند. باقی ماندن و حتی تشدید فضای هراس از تروریسم، منتهای آمال آمریکاییهاست.
ج) بزرگنمایی نقش تهران در آنچه آمریکا عملیات تروریستی میخواند و ادعای نقش مخرب تهران در عراق و ایجاد توهم قتل سربازان آمریکایی توسط ایران یا عوامل این کشور، در شرایطی که با بزرگنمایی برخی سخنان ایراد شده توسط مقامات رسمی ایرانی و تبلیغات در مورد مقاصد نظامی برنامههای هستهای تهران همراه شود، به نوعی تأییدی بر دکترین خاص نئومحافظهکاران آمریکایی است. بوش و همراهانش از افکار عمومی میپرسند: آیا وقتی کشوری چنین منافع آمریکا را به خطر میاندازد، نباید اقدامی انجام داد؟ آیا باید منتظر یازدهم سپتامبری دیگر بود تا بعد اقدام کرد؟ پاسخ به این پرسش مشخص است. جمهوریخواهان در چنین فضایی مدعی میشوند که حمله پیشگیرانه آنها به عراق هم در همین راستا صورت گرفته است. این خلط مباحث و سفسطه را از هم اکنون درسخنان سران آمریکایی میتوان مشاهده کرد.
د) بوش و جمهوریخواهان هنوز تجربه انتخابات پیشین ریاست جمهوری را در ذهن دارند. پیروزی بوش جدا از اشتباهات تاکتیکی دموکراتها ناشی از این واقعیت ساده بود که ملتها در میانه جنگ فرماندهان خود را عوض نمیکند.
جمهوریخواهان در آن زمان خطاب به مردم میگفتند چگونه سیاستمداری دموکرات و مخالف جنگ میتواند نبردی را – که حتی به اشتباه آغاز شده – به نفع آمریکا پایان دهد؟ فراموش نباید کرد که در فرهنگ آمریکایی اگر پیروز شوید، وسیله و ابزار مورد استفاده شما اهمیت ندارد، همچنان که بهای پرداخت شده هم در زرق و برق پیروزی گم میشود.
تلاش برای بزرگنمایی تهدید ایران علیه آمریکا با هدف توجیه تداوم اوضاع نامساعد عراق و همزمان القای در راه بودن نبردی دیگر، میتواند همان فضای جنگی انتخابات دو سال گذشته را تکرار کند. جمهوریخواهان امیدوارند این بار هم اعتماد اجباری شهروندان به فرماندهان خود در میانه جنگ را به عنوان برگی برنده همراه داشته باشند؟
با توجه به موارد گفته شده محافظهکاران آمریکایی از شکل دادن به بحران هستهای ایران و تعمیم خطرات و تهدیدات موهوم به سایر عرصهها، حل بحران خود را میجویند. تشدید بحران ایران در این میان میتواند به فروکش بحران فراروی آنها منجر شود. چنین فضایی، هر چند میتوان انتظار داشت پس از انتخابات در صورت پیروزی محافظهکاران فروکش کند، اما با پیروزی دموکراتها باز هم ادامه خواهد یافت، چرا که تداوم بحران آخرین برگ جمهوریخواهان برای حفظ سنگر آخر خود – کاخ سفید – است.
چه باید کرد؟
پیمودن مسیری خلاف خواست کاخ سفید – البته تا حد امکان – میتوان به عدم تشکیل این فضا منتهی شود. ادامه روند مذاکرات هستهای و دوری گزیدن از ارسال نشانههای متناقض و متضادی که میتواند بیانگر تمایل ایران به تقابل و نه تعامل باشد و همکاری با مجامع بینالمللی میتواند به صورت نسبی آمریکا را در ترسیم چهره کشوری خطرناک و با پتانسیل تهاجم هستهای از ایران ناکام کند. فراموش نباید کرد که علت تهاجم به عراق، وجود سلاحهای کشتار جمعی بود که هرگز یافت نشد و کاخ سفید پس از سالها در نهایت وقیحانه ادعا کرد «جهان بدون صدام امنتر است». اثبات ماهیت تعاملگرا و مسالمتجوی تهران، حداقل به صورت مقطعی، روشی است که پیش از چنگ و دندان نشان دادن میتواند منافع کشور را محقق کند.
فعال شدن چهرههای مورد اعتماد و احترام محافل جهانی و استفاده از پتانسیل این افراد برای جلب توجه افکار عمومی به واقعیتهای تهران – و نه تبلیغات مسموم غربیها – میتواند راهکاری برای کمرنگ کردن نقش جنگطلبان در شکلدهی به افکار عمومی باشد. گسترش روابط با گروههای مرجع و تأثیرگذار که عموماً فارغ از دایره توان و قدرت سیاستمداران قرار گرفته بر مسند قدرت است در این میان میتواند «لابی افکار عمومی» را شکل دهد.
در آمریکا، سرزمینی که افکار عمومی بارها قدرت و توان خود را به نمایش گذاشته است، تلاش برای همراستا کردن مخالفان سیاستهای جنگطلبانه بوش با گروههای حامی ایران – گروههای اقتصادی، فرهنگی و ... – میتواند به تحقق منافع ملی منجر شود، مشروط بر آن که در این روی میدان جمعی که شاید منافع شخصی و جناحی خود را در تقابل متصور شدهاند، راههای تحقق منافع ملی را مسدود نسازند.