کد خبر: ۵۷۲۵۹۲
تاریخ انتشار : ۱۴ بهمن ۱۳۹۷ - ۰۰:۵۵
عمادالدین باقی روزنامه نگار و پژوهشگر تاریخ می گوید: آقای طاهری خرم آبادی که نماینده امام در سپاه بود نسبت به انجمن حجتیه نظر مثبتی داشت. وقتی از مقالات من (علیه حجتیه) در روزنامه اطلاعات با خبر شده و فهمیده بود نویسنده‌اش عضو سپاه است، دستور انتقال مرا داد.
آفتاب‌‌نیوز :
عمادالدین باقی روزنامه نگار و پژوهشگر تاریخ متولد اردیبهشت و 56 ساله است. همه نوع درسی خوانده از درس خارج حوزه تا کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبایی. 

قبل از انقلاب «توفیق اجباری» خواندن روزنامه را پیدا کرد و بعد از پیروزی آن ابتدا در بولتن «رویداد تحلیل» سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قلم می زد. خودش می گوید بسیاری از فرماندهان سپاه این بولتن را می خواندند و بعد سخنرانی می کردند.

سلسله مقالات او علیه انجمن حجتیه اخراج او از این نهادانقلابی را به دنبال داشت. می گوید آیت الله طاهری خرم آبادی نماینده امام خمینی(ره) در سپاه از این مطالب برآشفته و دستور اخراج این سپاهی ژورنالیست را داده بود. 

بخش نخست گفت و گوی «پروژه تاریخ شفاهی ایران ایرنا» با این روزنامه نگار بیشتر حول نحوره ورود و خروج باقی از سپاه می چرخد:

 از آشنایی تان به کار رسانه بگویید؟

باقی: در اوایل دهه 50 شناخت من از رسانه در حد همین روزنامه خریدن و خواندن بود. پدرم خیلی مقید بود که هر روز روزنامه بخواند. محله ما علی آباد در حاشیه شهر قرار داشت و از آسفالت آرامگاه تا خانه ما چندکیلومتر راه خاکی بود. در آن محل روزنامه فروشی اصلا معنا نداشت. مدرسه من (مدرسه بهار کودک) حول و حوش نازی آباد و چهارصددستگاه نزدیک خیابان آرامگاه بود. یکی از ماموریت های روزانه من این بود که موقع بازگشت از مدرسه برای پدرم روزنامه بخرم. چون این مسیر دور بود من در طول راه روزنامه را می خواندم. البته کیوسک روزنامه فروشی نبود، یک مغازه بود که روزنامه هم می فروخت. گاهی پخش روزنامه دیر می رسید من همان جا کنار خیابان خوابم می برد. یادم هست یک بار وقتی از خواب بیدار شدم دیدم فقط یک نسخه روزنامه مانده است همان را خریدم و به سمت خانه آمدم.

آن موقع دو روزنامه بود یکی کیهان ودیگری اطلاعات. در تمام سه سال دوره راهنمایی، مامور خرید این دو روزنامه برای پدرم بودم. به این واسطه خود من هم توفیق اجباری خواندن روزنامه ها نصیبم می شد.

از سال 56 که من 16ساله بودم با بعضی از دوستانم که فعالان مسجد بودند جمعی به نام گروه میثم شکل دادیم که البته بعدا اسم آن انجمن اسلامی علی ابن ابیطالب شد.

چرا؟

باقی: قبل از انقلاب اسم آن میثم بود. بعد از انقلاب به خاطر اختلافاتی که با پیشنماز مسجد پیدا کردیم نام آن را عوض کردیم.پیشنماز ما کاملا با دخالت در سیاست مخالف بود و نمی خواست مسجد، انجمن اسلامی داشته باشد و می گفت مسجد جای گروه بازی نیست برای همین ما اسم این انجمن را به اسم مسجد تغییر دادیم.

ابتدا شروع به نوشتن و انتشار اعلامیه کردیم و در اواخر57 و اوایل 58 یک نشریه برای گروه میثم منتشر کردیم. یکی از این دوستان تشکیل دهنده گروه آقای حسینی امین بودند. یک دستگاه استنسیل قدیمی داشتیم که از آن برای چاپ این نشریات استفاده می کردیم. این دستگاه آن قدر جوهر پخش می کرد که تمام دست و بدنمان جوهری می شد. مقداری کاغذ سیاه می شد و از بین می رفت تا چند نسخه قابل خواندن تکثیر می کردیم. قبل از انقلاب داشتن این دستگاه قاچاق و جرم بود.

نشریه ای را منتشر می کردیم همه مطالب آن را خود من می نوشتم. با کمک دوستان آن را چاپ می کردیم. روی جلد آن قیمت می زدیم و بچه ها آن را در نماز جمعه و یا روزهای دیگر در مقابل دانشگاه تهران می بردند و می فروختند.

این اولین تجربه من در کار نشریه بود. سال 59 وقتی وارد سپاه شدم در پارک شهر، «منطقه 9 فرهنگی سپاه» را راه انداختیم. دوستانی چون شهید احمد کریمی و شهید صابری و آقای جعفرخراسانی آنجا بودند. آقای عباسی رئیس منطقه بود.

در تقسیم کار قرار شد من علاوه بر کلاس های عقیدتی و سیاسی که برای عموم بود کارهای نشریات این منطقه را هم انجام دهم. دو سه نشریه در آن منطقه منتشر کردیم که صفر تا صد محتوایش را من انجام می دادم. البته در هیچ کدام از این نشریات اسم خودم را نمی زدم و نام بخش فرهنگی سپاه را درج می کردیم.

آقای عباسی رئیس منطقه به من می گفت تو با این قلم و تحلیل برای این جا حیف هستی و باید به دفتر سیاسی بروی. البته امروز که نگاه می کنم آن نوشته ها چندان محتوای عمیقی نداشت و شعاری بود اما در ان زمان همین که کسی قلمی داشت و تحلیل می کرد مورد توجه قرار می گرفت. مطبوعات بزرگ هم شعاری شده بودند و اصلا فرهنگ فرهنگ شعار بود. به هر حال با سفارش ایشان یک روز تعدادی از این نشریات را برداشتم و به دفتر سیاسی سپاه رفتم. بعد از دفتر سیاسی سپاه با آقای عباسی تماس گرفته بودند تا ببینند آیا این مطالب را خودم نوشته ام یا خیر. وقتی جواب مثبت ایشان را شنیدند با من تماس گرفتند و مرا در دفتر سیاسی سپاه جذب کردند. من هیچ رابطه یا پارتی ای نداشتم. فقط بر اساس توانمندی شخصی به آنجا راه یافتم.

در دفترسیاسی سپاه چند بخش وجود داشت. همان بخش بندی ای که در بولتن مجله «رویداد و تحلیل» وجود دارد. بخش فرهنگی، بخش اقتصادی، بخش خارجی، بخش شخصیت ها، بخش گروه ها وغیره. من دربخش خارجی دفتر بودم. مسئول آن فردی بود به نام مسعود اسلامی که شنیده ام الان برای کیهان می نویسد. ایشان آمریکا درس خوانده بود و فارغ التحصیل مقطع لیسانس بود. آقای حسین سعادت و عباس سلیمی نمین( که ایشان هم در انگلیس درس خوانده و احتمالا لیسانس گرفته بود) در همین بخش بودند. بعدا هم شخصی به نام مهندس جوان به ما اضافه شد که او هم در خارج کشور درس خوانده بود.

من مسئول سرویس آمریکا و اروپا بودم. اخبار و تحلیل های بولتن رویداد تحلیل در باره آمریکا و اروپا برعهده من بود. این اولین تجربه حرفه ای جدی من بود. این بولتن هر چند فقط داخل خود سپاه توزیع می شد اما از پرتیراژترین مجلات آن موقع بود. چون تعداد پرسنل سپاه زیاد بود و طوری تکثیر می شد که به دست همه نیروهای سپاه برسد.

افراد سپاه انتخاب شده بودند و شباهت فکری و عقیدتی و حساسیت های مذهبی و انقلابی آنها خیلی زیاد بود. از سویی آن موقع نشریه تحلیلی به این سبک در دکه ها نبود. برای همین از این نشریه استقبال می شد و در واقع به سپاه خوراک فکری می داد.

روزنامه های آن زمان خیلی کلی و عمومی بودند ولی این بولتن تخصصی بود. حتی لایه های مدیریتی سپاه نیز روی بولتن رویداد تحلیل خیلی حساس بودند. 

در سپاه مسئولانی که می خواستند سخنرانی یا بحث کنند خوراک فکری خود را از این بولتن می گرفتند. البته شخصی چون محسن رضایی وقتی برای سخنرانی می خواست به جایی برود به دفتر سیاسی سپاه پیام می داد و آن ها برایش اطلاعات و تحلیل آماده می کردند تا بتواند بر اساس آن صحبت کند. آن زمان هم چون طرف اصلی ایران آمریکا و اروپا بود وبعد جنگ هم رخ داد، اغلب سخنرانی ها محتوای ضدآمریکایی داشت این کار هم اغلب روی دوش بخش خارجی دفتر سیاسی می افتاد و از این جا باید برای فرمانده سپاه خوراک فرستاده می شد.

در داخل هر بخش دفتر سیاسی سرویس های متنوعی داشت. مثلا در بخش گروه ها یکی مسئول گروههای چپ غیرمذهبی بود، دیگری مسوول سازمان مجاهدین خلق بود. دیگری مسوول گروه های راست بود. هر بخش چند نیرو داشت.

 سپاه دو طیف داشت؟ مثلا طیفی که طرفدار میرحسین موسوی باشد با طیفی که طرفدار آقای راستی و جنتی باشد؟

باقی: مصادیقش البته فرق می کرد. مثلا آقای جنتی آن موقع بیشتر چپ بود. آن موقع اختلافاتی در سپاه وجود داشت و البته این اختلافات از خارج سپاه به درون این ارگان سرریز شده بود. اختلاف از درون سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی آغاز شده بود. 

در سال58 و 59 جامعه بیشتر به دو جناح نیروهای طرفدار خط امام و جناح مجاهدین خلق و چریک های فدایی خلق و مارکسیست ها تقسیم می شد. جناح حد وسطی هم بود که طرفداران بنی صدر و نهضت آزادی و جبهه ملی بود. گروه اخیر یک پایش درون حکومت بود اما منتقد حکومت بود. این اختلافات در اواخر 59 اوج گرفت و از خرداد 60 یک دو قطبی کامل اتفاق افتاد. یعنی دیگر افرادی نبودند که هم در حکومت باشند هم منتقد آن.

بعد از آن جناح بندی داخل نیروهای طرفدار خط امام رخ داد. نقطه شروع آن هم سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود. رهبر جناح راست این سازمان آقای راستی کاشانی بود که به شکل کاملا تصادفی این تشابه اسمی به وجود آمد. یعنی وقتی می گفتند جناح راستی این هم به معنای جناح راست بود هم به معنای جناح طرفدار شخص آقای راستی.

لیدر جناح چپ سازمان هم آقای بهزادنبوی، محسن آرمین، عرب سرخی و هاشم آقاجری و تاجزاده بودند. در آن مقطع من با سازمان همکاری داشتم و گرایشم به سمت چپ ها بود.

این اختلافات به حزب جمهوری اسلامی کشیده شد و بسیاری درون این حزب ناچار باید از یکی از دو جناح حمایت می کردند. عده ای از بچه های سپاه هم عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بودند. اما رده های مدیریتی سپاه بیشتر در دست جناح راست این سازمان بود.

این اختلافات در سپاه آن قدر بالا گرفت که آقای خمینی فتوا داد که افراد یا باید در حزب سیاسی باشند یا در سپاه. یعنی از آن موقع ایشان تشخیص داد بین نهاد نظامی و سیاسی باید فاصله باشد. خود من جزو کسانی بودم که بدون اطلاع دادن به سازمان با آن قطع ارتباط کردم و در سپاه ماندم. این اتفاق سال 60 افتاد. اطلاع ندادم چون از بس مقید بودیم که دستور آقای خمینی را اجرا کنیم حتی این اطلاع دادن را هم دیگر جایز نمی دانستم.از اواخر سال 62 هم که به نوعی اخراج شدم دیگر به عنوان نویسنده آزاد کار می کردم. 

در دفتر سیاسی سپاه هم اختلافاتی بین ما و آقای حاج محمدزاده رییس این دفتر پیش آمد. ایشان عضو شورای فرماندهی سپاه بود. بخشی از این اختلافات به خاطر مسائل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود و بخش دیگر ناشی از تفاوت دیدگاه ها.

دیدگاه های ایشان خیلی غریب بود. مثلا می گفت تشکیلات و سازمان و حزب شرک است. وقتی ولی فقیه داریم نیازی به حزب و تشکیلات نداریم. سپاه هم بازوی ولی فقیه است. هر تشکیلاتی هم غیر از این فرقی با سازمان مجاهدین خلق ندارد.

ایشان مشهدی بود اما به شدت روی آقای خامنه ای موضع داشت. آن قدر در دوره ریاست جمهوری آقای خامنه ای منتقد ایشان بود که وقتی خبر رهبر شدن ایشان را شنید به کل انزوا اختیار کرد و قهر کرد و به مشهد رفت و مشغول زراعت شد. بعدها شنیدم آقای حسین شریعتمداری که همان موقع معاون ایشان در دفتر سیاسی سپاه بود واسطه شده و ایشان را به روزنامه کیهان آورد و مقالاتی از آقای محمد زاده چاپ می کرد. به همان دلیلی که آقای حسین شریعتمداری تغییر عقیده داد ایشان هم نظرش عوض شد. این دو با هم خیلی رفیق بودند. 

من یک سال در دفتر سیاسی سپاه تهران بودم و بعد برای ادامه درس طلبگی روانه قم شدم و تا یک سال و خرده ای هم درمرکز تحقیقات عقیدتی- سیاسی و آموزش سپاه قم بودم. مرکز پروژه ای داشت که نگارش جزوات و متون آموزشی سپاه بود. یک بخش از این پروژه نوشتن تاریخ سیاسی معاصر بود. آقای محمد نصر مسئول گروه و آقای حمزه اسماعیلی از اعضای آن بودند. دوستان زیاد دیگری مانند آقای خودمانی و گنجی هم در گروه های تحقیقی دیگر بودند.

تمرکز سپاه بیشتر روی شناخت گروههای چپ غیردینی و نهایتا سازمان مجاهدین خلق بود. پروپوزال من این بود که نمی شود تاریخ انقلاب را نوشت ولی به بچه های مردم فقط نقد گروه های چپ را بگوییم. در حالی که گروه های راست یا مذهبی در تاریخ ما مؤثرتر بوده اند و اگر خطری انقلاب را تهدید کند بیشتر از ناحیه این هاست نه گروه های چپ. مثلا نمی توانیم راجع به چپ ها بنویسیم اما راجع به فداییان اسلام و انجمن حجتیه ننویسیم.

به آقای محمدی عراقی که مسئول این مرکز بود گفتم تاریخ را که نگاه می کنید متوجه می شوید بیشتر نفوذ خارجی ها عمدتا در همین گروه های مذهبی بوده است. چطور می شود در کتب آموزشی از این گروه ها صرف نظر کرد و فقط به چپ ها پرداخت؟!

ایشان مخالفت کرد اما من که از مدتی قبل کار بررسی گروه های راست ونوشتن جزواتی مربوط به آنها را شروع کرده بودم، اصرار کردم. نتیجه اصرار من و رئیس و بقیه اعضا هم منحل شدن کامل گروه توسط آقای محمدی عراقی بود.

سپس من به بخش آموزش عقیدتی - سیاسی رفتم و چندماهی به پرسنل جدید دوره 26و27 آموزشی سپاه قم، آموزش می دادم تا این که به اختلافات من بر سر کتاب حزب قاعدین خورد و منجر به اخراج من از سپاه شد.

چرا؟

باقی: چون آقای طاهری خرم آبادی که نماینده امام در سپاه بود نسبت به انجمن حجتیه نظر مثبتی داشت. البته آدم سلیم النفسی بود. وقتی از مقالات من در روزنامه با خبر شده بود و فهمیده بود نویسنده اش عضو سپاه است، دستور انتقال مرا داد.

چطور ایشان که طرفدار انجمن حجتیه بود چگونه به این مقام رسیده بود؟ 

باقی: همان موقع در دفتر سیاسی سپاه این بحث مطرح بود. در بولتن رویداد تحلیل یکی دو خبر دریافت کردیم که آقای طاهری خرم آبادی از انجمن حجتیه حمایت می کند. البته زمان ها که گذشت من بیشتر به آقای طاهری خرم آبادی حق دادم. ایشان با آن فضای تندی که علیه انجمن حجتیه راه افتاد بود، موافق نبود. این که بیاییم هرکس را که با او مخالفیم به اسم انجمن حجتیه ای حذف کنیم و هر کار خوبی هم اگر کرده است، نادیده بگیریم. این را بعدها ما متوجه شدیم. همیشه یک روش «نجس سازی» در این کشور وجود داشته و دارد. این هم از گروه های چپ آب می خورد. قبل از انقلاب افراد را بایکوت می کردند. بایکوت یعنی نجس سازی. یک مرتبه یک شخص را تبدیل به مجسمه شیطان می کردند. یعنی خوبی های او را نمی دیدند. می گفتند دیگر نباید به او نزدیک شد و باید قطع رابطه مطلق کرد. این بعد از انقلاب هم ادامه پیدا کرد. یک دفعه یکی را مظهر بدی و نفرت می کردند. این می شود مثل یک چوب نجس که هر کس را که می خواهی ضایع کنی با این چوب به او می زنی تا نجسش کنی. هر کس را که می خواهند ضایع کنند با این چوب می راندند. 

چه بسا کسی که تبدیل به مظهر نجاست می شود ایرادهایی هم به او وارد باشد اما این شیوه بایکوت باب شده بود. درباره انجمن حجتیه هم این گونه رفتار شده بود. آقای طاهری خرم آبادی با این کار مخالف بودند. 

به صراحت مخالفتشان را بیان می کردند؟

بله. 

برخوردی از نزدیک با ایشان داشتید؟

باقی: برخورد من با ایشان بعد از تعلیق کار من از سپاه صورت گرفت. دنبال منشا این اخراج گشتم خیلی پرس و جو کردم گفتند دستور آقای خرم آبادی بوده است. قم نزد ایشان رفتم و دلیلش را پرسیدم دیدم به خاطر همین مقالاتی بوده که در روزنامه اطلاعات درباره حجتیه می نوشتم.

 دیدارتان دو نفره بود. آقای خرم آبادی چه می گفت؟

باقی: البته ایشان مرا نمی شناخت. پرسیدم شما چنین دستوری داده اید. گفت: بله من مقالات شما را دیده ام و گفته ام نویسنده این مطالب صلاحیت حضور در بخش فکری سپاه را ندارد. مقالات شما را مناسب ندیدم و چون شما عضو سپاه بودید اصلا نباید آنها را می نوشتید.

گفتم: من این مقالات را خارج از وقت اداری سپاه نوشته ام. من خارج از وقت اداری به عنوان یک محقق می توانم بخوانم و بنویسم و هر جا تمایل داشتم منتشر کنم.

ایشان گفت: اشکال این است که شما به جامعه مدرسین اهانت کرده اید.

گفتم: من همه مقالاتم را می آورم شما بفرمایید کجای آن اهانت به جامعه مدرسین بوده است.

گفت: نه شما تلویحا توهین کرده اید.

گفتم: این که نمی شود شما به صرف این که یک مطلب تلویحا به جامعه مدرسین برمی خورد آن را انحرافی بدانید. بعد هم مگر جامعه مدرسین معیار حق و باطل است؟ 

بحث های این طوری بین من و ایشان پیش آمد. از آن به بعد هم من دیگر به سپاه نرفتم. البته بعدها چند بار دیگر آقای طاهری را دیدم برخورد خوبی با من داشتند. 

همان دهه 60؟

باقی: نه. بعد از جریان آقای منتظری و برکناری ایشان.

مقالات شما در روزنامه اطلاعات منتشر می شد آقای دعایی مدیر مسئول اطلاعات از شما دفاع نکرد؟

باقی: آن موقع مثل الان نبود که مسائل زود خبری شود. آقای دعایی بعدها خبردار شد. چه کاری می توانست بکند. من هم البته ناخشنود نبودم از این اتفاقی که افتاده است. 

امرار معاشتان به مشکل برنخورد؟ با توجه به این که شما در 19 سالگی ازدواج کرده بودید؟

باقی: من سال 60 ازدواج کرده بودم. بعد از سپاه یک مدتی بیکار بودم. بعد در بنیاد تاریخ بطور پاره وقت مشغول به کار شدم. مدیر آن مرکز آقای عبدالمجید معادیخواه بود. ولی مسئول این مرکز در قم آقای غلامرضا کرباسچی برادر آقای غلامحسین کرباسچی بود.

بله. امرار معاشم به سختی صورت می گرفت چون معتقد به گرفتن شهریه هم نبودم.

چرا؟

باقی: به خاطر همان دیدگاه چپی که آن موقع داشتم. می گفتم سرمایه داران زالوصفت خون مردم را مکیده اند و برای تطهیر مالشان خمس و زکات می دهند. 

 اگر با دیدگاه فعلی تان در آن موقعیت بودید شهریه حوزه را می گرفتید؟

باقی: اگر نمی گرفتم هم دیگر به آن دلیل نبود. الان که نگاه می کنم می بینم دیدگاهم آن موقع خیلی نادرست بوده است. الان که به آن موقع نگاه می کنم می بینیم اتفاقا یکی از مزیت های روحانیت آن زمان این بود که به دولت و حکومت وابسته نبود. ازطرف مردم و خیرین حمایت می شدند. بعد متوجه شدم همه این وجوه دهندگان هم سرمایه دار نیستند. خیلی از مردم شریف و کارگر و کشاورز و کارمند هم وجوهات می دادند.

این تفکر سرمایه دار زالو صفت را از کجا گرفته بودید؟ 

باقی: فضای آن موقع این طور بود. پارادایم چپ و مارکسیستی در بین خیلی از روشنفکران مذهبی هم نفوذ کرده بود. همیشه می گویند ضد یا مخالف، خصلت نیروی مقابل خود را کسب می کند. مذهبی ها به خاطر مبارزه ای که با چپ ها داشتند خصایل آن را کسب کرده بودند. حتی خیلی مواقع برای این که مقابل چپ ها کم نیاورند از آنها جلو هم می زدند. مثلا اگر چپ ها ضد سرمایه دار و امپریالیسم بودند این ها ضدسرمایه دارتر و ضد امپریالست تر می شدند.


بازدید از صفحه اول ارسال به دوستان نسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین عناوین
پرطرفدار ترین عناوین
x