هيچ زمان مهران عزيز را از نزديك زيارت نكردم و اين توفيق از بنده سلب شد اما باور بفرماييد آشنايي با قلم اين عزيز و بهره گيري از آن شرايطي ايجاد كرد كه گويي سالها با اين عزيز آشنا بوده ام و فراق او برايم بسيار سنگين است. براي همسر گرامي ايشان كه توفيق همسفري در مكه مكرمه را داشته ايم و اتفاقا مهران عزيز نيز در همين ارتباط تماس هاي تلفني با بنده داشته و چه بسا از جمله ديگر دلايل اين علاقه همين چند تماس تلفني باشد آرزوي صبر مي كنم.
شايد اين شعر قيصر امين پور عزيز تسلي دهنده باشد كه :
دردهاي من جامه نيستند تا زتن درآورم چامه و چكامه نيستند تا زناي جان براورم. دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است. دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست مردمي كه رنگ روي آستينشان / مردمي كه نامهايشان درد مي كند/ انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من / تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است كتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است.
دردهاي پوستي كجا؟ درد دوستي كجا؟ اين سماجت عجيب پافشاري شگفت دردهاست .
هميشه روزهاي برفي برايم از شادترين روزها بود اما حالا كه يك دوست
ويك انسان با صفا مثل مهران قاسمي در ميان برفها از ميان ما رفت با ديدن بارش برف دلم مي گيرد و دوست دارم آرام همچون آسمان گريه كنم...