کد خبر: ۷۶۳۳۶
تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۲:۰۹
با مشاركت جمعی از اساتید صلح طلب ایرانی برگزار شد:
آفتاب‌‌نیوز :  آفتاب: «جمعی ازاساتید دانشگاه‌های ایران با کاهش شدت التهابات سیاسی ناشی از خطر جنگ در منطقه حساس خاورمیانه تصمیم گرفتند تا با برگزاری همایشی به موضوع صلح و توسعه در ایران از نگاه علمی بپردازند».

به گزارش آفتاب به اعتقاد محمد صادق ربانی دبیر همایش، شرایط حاکم بر ایران و منطقه به گونه‌ای نیست که نگرانی از بروز درگیری محدود یا جنگ که پیامدهای ناگواری به همراه دارد را کاملاً منتفی کرده باشد. 

از همین رو اساتید طرفدار صلح دانشگاه‌های ایران تصمیم گرفتند با توجه به وضع موجود که جنگی پنهان را بر ایران تحمیل کرده است، همایش علمی "صلح پایدار؛ راهی پر فراز و نشیب" را در دو نشست و با دو محور "جنگ و توسعه نیافتگی" و "صلح پایدار، توسعه و دموکراسی" بررسی کنند. 

بر این اساس برگزارکنندگان این همایش با توجه به شرایط "نه جنگ و نه صلح"، از دکتر بایزید مردوخی اقتصاددان و استاد دانشگاه خواستند تا با توجه به نقشی که جنگ و محاصره اقتصادی در اقتصاد کشورها ایفا می‌کند، دیدگاه های اقتصادی خود را بگوید. بنابراین این استاد دانشگاه مقاله خود را با عنوان "آثار و پی‌آمدهای اقتصادی جنگ و تحریم" ارائه کرد. 

بایزید مردوخی: هدف جنگ های امروز ضربه زدن به اقتصاد و اعتبار طرف مقابل است 

بایزید مردوخی در مقاله علمی خود پس از آنکه دیدگاه‌های چند تن از محققان و صاحب‌نظران دانشگاهی جهان را در خصوص جنگ و تحولاتی که هم بر جنگ مؤثر است و هم از آن تأثیر می‌پذیرد بیان کرد، جنگ‌ها را به سه گروه اصلی تقسیم کرد. "جنگ‌های با شدت کم، جنگ‌های با شدت زیاد و جنگ‌های با شدت متوسط." مردوخی سپس در تبیین این سه گروه از جنگ‌ها گفت: جنگ با شدت کم معطوف به عملیات داخلی علیه ستیزه‌جویانی است که با نظام حاکم در یک کشور مبارزه می‌کنند.

جنگ با شدت متوسط، جنگی است بین دو و یا تعداد بیشتری از کشورها و متحدان هر یک که در آن طرفین مخاصمه جدیدترین فناوری ها و تمامی منابع خود در زمینه اطلاعات و خبر گیری، تحرک، قدرت آتش (غیر از جنگ افزارهای هسته ای، شیمیایی و میکروبی )، فرماندهی ، نظارت و ارتباطات، خدمات پشتیبانی را برای هدف های محدود، در چارچوب محدودیت های مشخص خط مشی در ارتباط با میزان قدرت تخریبی که می تواند به کار گرفته شود و یا میزان مساحت جغرافیایی که ممکن است دخیل و درگیر شود به کار می گیرند. جنگ خلیج فارس در این گروه قابل طبقه بندی است. جنگ با شدت زیاد نیز جنگی است بین دو و یا تعداد بیشتری از کشورها و متحدان هر یک که در آن طرفین مخاصمه، جدیدترین فناوری ها و تمامی منابع خود در زمینه جمع آوری اطلاعات، تحرک ، قدرت آتش ( از جمله جنگ افزارهای هسته ای، شیمیایی و میکروبی )، فرماندهی، نظارت و ارتباطات و خدمات پشتیبانی را به کار می گیرند." او سپس نتیجه گرفت که ارائه یک نظریه واحد وکلی و تعمیم آن در مورد تاثیر جنگ ها و محاصره بر اقتصاد کشورها و راه های مقابله با شرایط بحرانی ناشی از آن ها، امکان پذیر نیست، "زیرا هر جنگ اثر خاص خود را دارد که نوع و دامنه آن به ویژگی های کشور درگیر در جنگ و نظام تدبیر آن بستگی دارد. تاثیر محاصره اقتصادی نیز به عوامل زیادی از جمله میزان مبادلات کشور تحت محاصره با دنیای خارج و سهم این مبادلات در تولید ملی آن بستگی دارد."


مردوخی سپس وجه مشترک همه جنگ‌ها را تخریب زیر بناهای اقتصادی و اجتماعی، جابه جائی جمعیت، تلفات انسانی و خسارت های روحی و معنوی، کاهش سرمایه گذاری و تشکیل سرمایه، کاهش رشد اقتصادی و انقطاع فرایند توسعه بیان کرد. اما او در ادامه به نکته دیگری نیز اشاره کرد: "جنگ ها به افزایش همبستگی جماعات مردم و بروز خلاقیت ها و ابتکارات در شرایط اضطراری جنگی منجرمی شود که در صورت مدیریت صحیح به پیشرفت های تکنولوژیکی می انجامد." 


این صاحب نظر اقتصادی در ادامه گفت: "هنگامی که دامنه تاثیر جنگ و محاصره اقتصادی گسترش پیدا می کند، ساز و کار تخصیص منابع در اقتصاد کشور دستخوش اختلال می شود و ضرورت تخصیص آگاهانه منابع توسط دولت، مطرح و اجرا می شود. دولت ها در چنین شرایطی، امر مهم تخصیص منابع را به نظام قیمت ها و نیروهای بازار، واگذار نمی کنند. 

این امر حتی در آزادترین نظام های اقتصادی، در شرایط جنگ و محاصره اقتصادی بروز کرده و دولت ها وظیفه تخصیص منابع را به عهده گرفته اند." 

تخصیص منابع توسط دولت 

او در ادامه گفت: "تخصیص منابع توسط دولت در شرایط بحرانی جنگ ، از آن رو ضرورت پیدا می کند که در حالت جنگی، عمده ترین مصرف کننده محصول نظام اقتصادی به طور طبیعی خود دولت است و تخصیص منابع باید به گونه ای صورت گیرد که به تحقق هدف های اصلی این مصرف کننده عمده بیانجامد. 


به سخن دیگر، اهمیت نسبی تولید و مصرف کالاهای مختلف برای تحقق هدفی یگانه، یعنی پیروزی در جنگ، توسط خود دولت تعیین می شود. از آن جایی که دولت در مورد بهترین روش اداره جنگ تصمیم می گیرد، در مورد این که چه مقدار از منابع و محصولات جامعه به مصارف مدنی و غیر جنگی اختصاص پیدا کند، باز هم دولت تصمیم می گیرد.


 به دلیل اولویت مصارف جنگی، غالباً منابع قابل تخصیص به تولید و مصرف کالاهای مدنی و غیر جنگی، به صورت باقی مانده منابع جامعه ( پس از تامین مصارف جنگی )، تعیین می شود. با توجه به نقش دولت در شرایط جنگی، طبیعی و منطقی نخواهد بود که مسئولیت مدیریت اقتصادی و فرایند انتخاب اولویت ها را به ساز و کار قیمت و بازار واگذار کند." 


مردوخی در ادامه از لحاظ نظری فرضی را مطرح کرد مبنی بر اینکه که دولت در شرایط جنگی، با مصادره مسئولیت تخصیص منابع از بازار، اقدام به سفارش دادن کالا و خدمات مورد نیاز جنگ و جامعه، به تولید کنندگان می کند و تولید کنندگان را آزاد می گذارد تا برای به دست آوردن عوامل تولید ( مواد اولیه، سرمایه، قطعات و نیروی کار)، با یکدیگر به رقابت بر خیزند. او سپس گفت: "از آنجا که رقابت تولید کنندگان برای کسب منایع مورد نیاز، موجب بالا رفتن سطح قیمت ها در بازار عوامل تولید و همچنین در بازار کالاها و خدمات می شود، و روش تامین مالی دولت نیز به خودی خود تورم زا است، دولت از به وجود آمدن چنین سازوکاری جلوگیری می کند. حتی اگز ترس از ایجاد تورم لجام گسیخته هم وجود نداشته باشد، رقابت تولید کنندگان و مصرف کنندگان در شرایط مادی و روانی جنگ و محدودیت دسترسی به بازارهای خارج ، به تمرکز در آمدهای کلان و سودهای فاحش در بخش هایی از جامعه می شود که در شرایط حساس جنگی قابل تحمل نخواهد بود." 


او نتیجه گرفت که دولت در شرایط جنگ و محاصره اقتصادی، بنا به ضرورت، وجه مهم دیگر تخصیص منابع یعنی قیمت گذاری را هم بر عهده می گیرد. 


بنابراین در ادامه افزود: "اقدام و مداخله در امر قیمت گذاری و جلوگیری از افزایش قیمت ها، به طور اجتناب ناپذیری اقدام دولت را در امر کنترل فیزیکی، جیره بندی و سهمیه بندی مصارف ارزی و واردات و تعیین قیمت آن ها، در شرایط جنگی و محاصره اقتصادی ، قابل توجیه می کند. حتی اگر خطر افزایش قیمتها و تمرکز درآمد و سود هم وجود نداشته باشد، تصور این که صاحبان صنایع و کسب وکار در شرایط جنگی، منایع در اختیار خود را دقیقاً صرف همان سرمایه گذاری ها و تولیداتی خواهند کرد که شرایط جنگی ایجاب می کند، غیر محتمل و دور از واقع بینی است، زیرا در شرایط جنگی، اطلاعات مربوط به اولویت های جنگ، طول زمان جنگ، تاکتیک ها و استراتژی های جنگی، در اختیار فعالان اقتصادی نبوده و تنها در اختیار دولت است. لذا مسئولیت هدایت منابع را نیز خود دولت به عهده خواهد گرفت . 


به این ترتیب مردوخی یکی از آثار مهم جنگ و محاصره اقتصادی راخواه ناخواه، دولتی شدن وایجاد تمرکز شدید در اقتصاد عنوان کرد که زمینه برای بروز آنچه که در نظریه اقتصاد به عنوان " شکست دولت " مطرح شده است را فراهم می کند. 


او در ادامه گفت: "نظام اقتصادی جنگی ، به ترتیبی که بیان شد، چسپندگی های شدیدی دارد و در دوران بعد از جنگ هم می تواند استمرار پیدا کند وازاین رو، به سهولت و در میان مدت هم قابل تبدیل به نظام اقتصادی غیر جنگی و آزاد نخواهد بود. این مشکل به ویژه در نظام های سنتی توتالیتر و غیر دموکراتیک به صورت فرهنگ مسلط در میان حکومت گران، دیوان سالاران و حتی در میان مردم ریشه ای پایدار خواهد داشت که زدودن آن کار آسانی نخواهد بود."
این صاحب‌نظر اقتصادی بخش دیگر مقاله خود را با اشاره به اقتصاد دو کشور کوبا و ایران به اقتصاد کشورهای در معرض تحریم اختصاص داد که به ناچار به سوی تمرکز و تصلب گرایش پیدا کرده و اقتصاد آن ها را از رشد های بالقوه و ضروری باز داشته و محروم کرده است. 


بنابراین او نتیجه گرفت که مهم ترین آسیب جنگ 8 ساله ایران و عراق و تحریم اقتصادی در ایران، خارج کردن روند اقتصاد از جریان مطلوب توسعه و حرکت به سوی آزادی بوده است.
مردوخی با اشاره به سه دهه تحریم اقتصادی ایران، گفت: در این مدت طولانی مردم و بنگاه های اقتصادی ، سازو کارهای دفاعی خاص خود را در برابر تحریم ها بکار گرفته اند و برای ادامه حیات و فعالیت کوتاهی نکرده اند هر چه مصائب بشری و اقتصادی زیادی را هم تحمل کرده اند. 


بخش دیگر مقاله مردوخی به بررسی تفاوت جنگ در دنیای امروزبا جنگ های سنتی اختصاص یافته بود. "هدف جنگ های گذشته عمدتاً کشور گشایی و تسخیرسرزمین های دیگر بود، در جنگ های امروز هدف ضربه زدن به اقتصاد و اعتبار طرف مقابل است. اسلحه جنگ های امروز بیش از هر چیز خرد الکترونیکی است که در تسلیحات مدرن تعبیه شده، بر رسانه ها حاکم است و فرآیندهای کسب اطلاعات، جاسوسی و همچنین اطلاع رسانی را شکل می دهد. جنگ افروزان مدرن با بهره برداری موثر از سرمایه های انسانی و فناوری های پیشرفته خود، حتی بدون شلیک یک گلوله، دشمن را به زانو در می آورند." 


بنابراین در ادامه این مقاله آمده بود: "خسارت وارده بر کشورهای جنگ زده از سوی جنگ افروزان مدرن، با خسارات جنگ های سنتی بسیار متفاوت است، از تلفات نظامی خبری نیست اما بخش قابل توجهی از جمعیت – به ویژه کودکان، در معرض سوء تغذیه و مشکلات بهداشتی و درمانی قرار می گیرند، از تخریب تاسیسات زیر بنایی و تولیدی خبری نیست ولی همه این ها در معرض استهلاک شدید و تعطیلی و از کارافتادگی قرار می گیرند، از قحطی و آوارگی خبری نیست ولی بیکاری، تورم شدید و رکود اقتصادی، زندگی را بر اکثریت جمعیت سخت و طاقت فرسا می کند، از شور و سرزندگی مقاومت و دفاع خبری نیست ولی یاس و دل مردگی و تیرگی، فضای زندگی اکثریت مردم را در بر می گیرد، از اتحاد و همدلی و درستی و راستگویی خبری نیست ولی نفاق و بدبینی و خالی بندی بر فضای سیاسی فردی و اجتماعی مسلط می شود، از سرمایه گذاری، نوآوری و کار آفرینی خبری نیست ولی فرار سرمایه، مهاجرت کار آفرینان ، کارشناسان و تولید کنندگان با رکود اقتصادی و توقف رشد همراه می شود."
مردوخی با بیان اینکه تخمین خسارت های این نوع جنگ مدرن، کار آسانی نیست، پرسید: "چگونه می توان سو تغذیه و مرگ و میر کودکان، استهلاک تاسیسات زیر بنائی و تولیدی و کاهش تولید، سختی و مشقت زندگی، یاس و دل مردگی، نفاق و بد بینی و نتایج فرار سرمایه و مهاجرت را ارزیابی، و سهم این نوع جنگ مدرن را در ایجاد این آثار و خسارتها بر آورد کرد؟" 


" ایران در شرایط تحریم و تهدید جنگ" محور دیگر مقاله مردوخی را به خود اختصاص داد. او گفت:" جمهوری اسلامی ایران علاوه بر تحریم معامله به طور عام در مورد بانک سپه و سه بانک دیگر ایرانی توسط ایالات متحده امریکا، تا کنون موضوع چهار قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد ( قطعنامه 1696 مورخ 31 ژوئیه 2006 ، قطعنامه 1737 مورخ 23 دسامبر 2006 و قطعنامه 1747 مورخ 24 مارس 2007 و قطعنامه 1803 مورخ 3 مارس 2008 ) بوده است که در آن ها به صورتی فزاینده ، اقتصاد و فعالیت های کشور را مشمول تحریم کرده اند. تحریم از جانب امریکا بر خلاف آنچه در نگاه نخست دیده می شود، تاثیری گسترده داشته و به دلیل تسلط امریکا بر بازارهای مختلف مالی جهان ، ابعادی جهانی پیدا کرده است." 


مردوخی در ادامه، مجموعه این تحریم ها را که با ابتکار و مدیریت امریکا صورت گرفته است را مصداق همان جنگ امروزی و مدرن با اسلحه خرد الکترونیکی و رسانه ای دانست که بدون شلیک گلوله، می تواند خسارت های قابل توجهی در همه زمینه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی برای یک کشور به بار آورد.
او تخمین دقیق خسارت های این جنگ مدرن در اقتصاد و جامعه ایران رابه صورت کمی، غیر ممکن دانست اما آثار مشهود آن، به ویژه در اقتصاد کشور را در خور توجه بیان کرد:
"- هزینه واردات کارخانجاتی که برای تولید کالای خود نیاز به مواد اولیه و واسطه خارجی دارند و قطعات و تجهیزات خود را از خارج تامین می کنند ، افزایش یافته و در مواردی به بحران تولید منجر شده است. 


- سرمایه گذاری و تشکیل سرمایه در بخش هائی از اقتصاد کشور با مشکل رو به رو شده است و طرح های سرمایه گذاری نیمه تمام و نا تمام نیز در بعضی موارد با تاخیر یا توقف رو به رو شده اند.
-محدودیت بانکی در سطح بین المللی نیز موجب کندی یا توقف مبادلات شده و به صادرات غیر نفتی هم آسیب رسانیده است.
- نرخ ریسک واردات و سرمایه گذاری در ایران از 4 به 7 رسیده و در نتیجه آن هزینه بیمه پرداختی بالا رفته است. به گفته سخنگوی رسمی دولت هشتم : " وقتی ریسک اقتصادی از 6 به 4 رسیده بود ، ما سالانه 750 میلیون دلار کمتر حق بیمه پرداخت می کردیم ( به ازاء 15 میلیارد دلار واردات) ، حال می توان محاسبه کرد که در سال گذشته (1385) واردات ما 50 میلیارد دلار بوده و ریسک اقتصادی هم 4 واحد افزایش پیدا کرده، رقمی نزدیک به 5/1 تا 0/2 میلیارد دلار حق بیمه اضافی پرداخت کرده ایم. 


- در 9 ماهه سال 2007 ، میزان صادرات آلمان به ایران در همه رشته ها 18 در صد و در رشته ماشین آلات و تجهیزات تا 40 درصد کاهش یافته است. در مقابل ، چین وروسیه دامنه نفوذ خود را بر اقتصاد ایران توسعه داده اند. کالاهای صنعتی چین وروسیه به لحاظ کیفیت فنی ، عمر مفید و خدمات پس از فروش، توانائی جایگزینی کالاهای آلمان را ندارند و از این رو ، روند فعلی که در نتیجه تحریم اقتصادی ایران به بار آمده است ، به زیان صنایع ایران ارزیابی شده است.
- بانک های تحریم شده بیش از نیمی از مبادلات کشور را انجام می داده اند، محدودیت عملیات با آنها در خوش بینانه ترین حالت در نهایت ، به محدود شدن بیش از 20 درصد از مبادلات منجر می شود. در مجموع نظر به این که متجاوز از 200 بانک بزرگ جهانی مبادلات خود را با ایران متوقف یا بسیار محدود کرده اند، اغراق نیست اگر گفته شود که بیش از 75 درصد از مبادلات ایران با اروپا در حال حاضر باید از شبکه جدیدی عبور کند که هزینه های دریافتی آن ها بسیار بیش تر از هزینه هایی است که ایران به طور متعارف پرداخت می کرده است." 


مردوخی در ادامه مقاله خود به واقعیتی اشاره کرد: "دولت های کشورهای قربانی تحریم و یا قربانی این قبیل جنگ های مدرن، توانسته اند بر سر قدرت بمانند و به حکومت خود ادامه دهند." او علت های عمده این ماندگاری را به شرح زیربیان کرد:
"1- فرایند جهانی شدن ، محاصره اقتصادی را از اهمیت انداخته است و کشور ها می توانند اساساً هر آنچه را که می خواهند ـ اگر پول کافی داشته باشند – به دست آورند. در نتیجه انقلاب اطلاعات و بین المللی شدن اقتصاد جهان ، محاصره ها به آبکش ویا به الک تبدیل شده اند. در شرایط جهانی شدن ، تشخیص و کنترل مبدا بسیاری از کالاها بسیار مشکل شده است. 


جهانگردها هم به جای چول نقد ، کارت پلاستیکی با خود حمل می کنند. کارت های اعتباری ماستر کارت و ویزای امریکا، در همه جای دنیا پذیرفته شده اند. امریکائی ها را دولت متبوع شان از سفر به جزیره کارائیب (کوبا ) منع کرده است ولی سالانه بیش از 200 هزار امریکائی این میوه ممنوعه را می چشند تا جائی که آمریکا بعد از کانادا و آلمان به سومین فراهم کننده توریست برای کوبا تبدیل شده است .
2- امروزه با جابجایی میلیاردها دلار در هر ثانیه از طریق کامپیوتر ها در سرتاسر جهان ، تشخیص مبداء نقل و انتقال های مالی بسیار مشکل است و نقل و انتقال وجوه برای همگان از جمله دولت ها، بنگاهها ، قاچاقچیان و حتی افراد معمولی آسان و امکان پذیر شده است .
3- سالانه حدود 1000میلیارد دلار در جهان برای مقاصد نظامی هزینه می شود و تنها بودجه نظامی جهان 700 میلیارد دلار در سال است . بودجه دفاعی کشورهای جهان سوم سالانه بالغ بر 200 میلیارد دلار است . 

4 - جمع ارزش تولیدات نظامی جهان سالانه 127 میلیارد دلار است. در مجموع 55 میلیون شغل در گوشه وکنار جهان متکی به صنایع تسلیحاتی و بودجه های نظامی است .
5- هزینه هر سال جنگ ایران و عراق برای کشور ما حدود 4 میلیارد دلار بود در حالی که کل در آمد حاصل از فروش نفت در سال 1367 کمتر از 8 میلیارد دلار بود.
6- تحریم های تسلیحاتی هم معمولاً جریان عرضه اسلحه را متوقف نمی کند، بلکه تنها خاصیت آن، بیست برابر کردن قیمت ها ، چند برابر کردن منافع دلالان اسلحه است . حجم واردات اسلحه جهان در سال 1987 ( اوج جنگ ایران و عراق ) به حداکثر رسیده و معادل 5/46 میلیارد دلار بود که در سال 1992 به طور رسمی به 5/18 میلیارد دلار رسید. اما بر آوردی که از میزان تجارت پنهانی و قاچاق اسلحه بعمل آمده است در سال های معمولی بین1تا 2میلیارد دلار در سال بوده و در سال هائی که یک یا دو جنگ در جهان شعله ور باشد ،این رقم بین 5 تا 10 میلیارد دلار است. بنابر این می توان تصور کرد که فروشندگان اسلحه ، به جای آن که از تحریم زیان ببینند ، با افزایش فروش به طور رسمی یا پنهانی ، می توانند قیمت هایشان را تا 20 برابر بالا ببرند. 

7- بنگاه هایی در جهان به وجود آمده اند که از نظر قدرت اقتصادی و درآمد فروش، در مقایسه با بسیاری از کشورها و دولت های جهان ، برترند . این برتری حتی در سازمانهای بین المللی که قلمرو منحصر به فرد دولت هاست ، بچشم می خورد." 

آثار تحریم 

ادامه مقاله این اقتصاددان طرح آثار تحریم یا به زبان دیگرآثار جنگ مدرن تحمیل شده بر ایران بود.
"1- محدود شدن تعداد بانک های قابل استفاده برای ایرانیان و فعالان اقتصادی ایران
2- ایجاد تاخیر های زمانی با مدت های مختلف براجرای عملیات تجاری و فعالیت های اقتصادی در ایران
3- تحمیل بار و فشار هزینه های اضافی بر هر گونه فعالیت اقتصادی ومبادلات تجاری
4- محدود شدن امکان انجام مبادلات تجاری
5- کاهش میزان دسترسی به اعتبارات قابل عرضه به ایران
6- افزایش خطرهای مالی و درجه خطر کشور در مناسبات تجاری بین المللی برای خارجیان
7- محدود شدن تعداد و نوع ارزهای قابل مبادله برای فعالیت های تجاری و اقتصادی در ایران
8- روی آوردن بازگانان و فعالان اقتصادی به شبکه های جدید تامین مالی با کارآیی محدود تر
9- افزایش تورم
10- افزایش بیکاری."
برآورد خسارت های اقتصادی ایران در جنگ میان سال‌های 1359 تا 1367آخرین بخش مقاله این اقتصاددان را به خود اختصاص داده بود. به همین منظور او سه نوع خسارت را در جنگ در نظر گرفت:
"1- خسارت های مستقیم مادی و فیزیکی، شامل امکانات و تجهیزات و ظرفیت های مادی که بر اثر ضربه مستقیم دشمن نابود شده اند و خود به سه گروه قابل تقسیم است : ساختمان و تاسیسات ، ماشین آلات و تجهیزات و مواد و کالا
2- خسارت های مستقیم انسانی، شامل مجموعه افراد و نیرو های جان باخته اعم از نظامی و غیر نظامی و هم چنین نیروی انسانی مصدوم و معلول که علاوه بر صدمات غیر قابل جبران روحی ، قدرت کار کردن و امرار معاش خود را به طور کامل یا جزئی از دست می دهند و برای خانواده یا دولت هزینه های معالجه و مراقبت در پی دارند.
3- خسارت های غیر مستقیم، شامل ارزش تولید حاصل از امکانات ، تجهیزات و ظرفیت هائی که در صورت عدم وقوع جنگ ، قابل حصول و بهره برداری بود، مانند خسارت های ناشی از عدم تولید بر اثر از بین رفتن دارائی ها و ذخایر سرمایه ای (ساختمان و تاسیسات ، ماشین آلات و تجهیزات ، مواد وکالا)، هزینه ها و منابع اختصاص داده شده به جنگ که در صورت عدم وقوع جنگ جزء هزینه های دفاعی کشور نمی بود و به مصارف دیگر می رسید .
او در ادامه بر اساس براوردها، جمع خسارت های وارد شده بر ایران در جنگ تحمیلی عراق را معادل 7/65353 میلیارد ريال (حدود 1000 میلیارد دلار) بیان کرد که خسارت های مستقیم آن 4/30811 میلیارد ريال و خسارت های غیر مستقیم آن 3/34542 میلیارد ريال بوده است. مردوخی گفت که در مورد خسارت های مستقیم انسانی این جنگ بر آوردی تا کنون صورت نگرفته و یا منتشر نشده است. 

او در خصوص خسارت‌های وارد شده در جنگ ایران و عراق بر کلیه بخش های اساسی اقتصاد ایران گفت که بیشترین خسارت ها در خدمات عمومی ( 9/34 درصد )، بخش نفت (8/31 درصد) و در مرتبه سوم بخش کشاورزی ( 4/24 درصد) بوده است.
او در ادامه خسارت اقتصاد ایران طی دوران جنگ هشت ساله را جمعآً حدود 1000 میلیارد دلار ( 7/65353 میلیارد ریال ) بیان کرد که تنها جبران خسارت های غیر مستقیم آن به تلاش و کوششی معادل تامین رشد سالانه 6 درصد درتولید ناخالص داخلی در حد اقل 5/4 سال نیاز دارد.
مردوخی گفت: "اقتصاد ایران در طول 8 سال جنگ تحمیلی جمعاً 3/27 درصد از تولید ناخالص داخلی خود را از دست داد . این نسبت در سال 1365 معادل 2/60 درصد تولید ناخالص داخلی و در سال های 1361 و 1362 به ترتیب معادل 4/40 درصد و 3/39 درصد بوده است.
به این ترتیب او نتیجه گرفت: "تشکیل سرمایه و سرمایه گذاری در دوران جنگ ها معمولاً رشد و رونق چندانی ندارد زیرا در نتیجه جنگ ، چشم انداز آینده مبهم و گاه تیره است و فعالان اقتصادی اگر حداکثر بتوانند به جبران استهلاک ساختمان ها و ماشین آلات بپردازند، موفقیت چشم گیری خواهد بود."
مردوخی با اشاره به افت و خیزهای سرمایه گذاری در ساختمان و ماشین آلات و لوازم کسب و کار، یا آن قسمت از تولیدات داخلی و واردات کالاهای سرمایه ای که در طی هر سال مورد مصرف قرار نگرفته و یا صادر نشده باشد، در دوران جنگ ایران و عراق، بر اساس آمارهای موجود گفت که در طول سالهای جنگ سرمایه گذاری کل یا تشکیل سرمایه در اقتصاد ایران ، تنها 70 درصد از خسارت های جنگ را پوشش داده است.
بر این اساس مردوخی سال 1365 را از این نظر بدترین سال دانست که تشکیل سرمایه در آن سال معادل تنها 30 درصد خسارتهای مستقیم جنگ بوده است . 

به این ترتیب پس از آنکه مردوخی ازمقایسه درآمد سرانه کشورهای منطقه در سال 2007 به عنوان شاخصی که می توان برای سنجش هزینه هائی که اقتصاد ایران در این سه دهه، به خاطر جنگ و تحریم پرداخته است، نام برد نوبت به ارائه مقاله شیوا دولت آبادی و حسن عشایری از اساتید دانشگاه رسید تا آنان نیز از منظری دیگر به مقوله جنگ و صلح بپردازد.
خِیل عظیم آسیب دیدگان از جنگ ها همان جنگ افروزان اصلی نیستند
پیامدهای روانی جنگ با تأکید ویژه بر کودکان و زنان عنوان مقاله مشترک شیوا دولت آبادی روانشناس و حسن عشایری روانپزشک و از اساتید دانشگاه بود. "خِیل عظیم آسیب دیدگان از جنگ ها همان جنگ افروزان اصلی نیستند، جنگ افروزان پشت میزها و یا در زیر زمین های پناه گاهی خود امن می نشینند وانسان ها را به نیستی می کشانند و یا حتی با فشار دادن به دکمه ای جهانی را ویران می کنند." این موضوع مشکلی بود که در این مقاله به آن پرداخته شد. 

از همین رو در این مقاله از زیاده طلبی در اشکال گوناگون سیاسی، اقتصادی و حتی فردی به عنوان علت‌های اصلی جنگ نام برده شد که در نتیجه آن اخلاق و وظیفه انسان بودن در برابر غریزه پرخاشگری فرو می پاشد و در روانشناسی زندگی فردی، انسان های درگیر را به دون ترین واکنش های ممکن به اعماق فرو می کشانند.
نویسندگان مقاله که دیدگاه‌های علمی خود را با تحقیقات میدانی در ایران همراه کرده بودند از بروز نشانه‌های مرضی در صورت فراتر رفتن فشارها از آستانه تحمل سخن گفتند، بنابراین با تأکید بر اینکه شکل جنگ‌ها عوض شده است، از باقی‌مانده‌های جنگ‌ها سخن گفتند. "مخروبه های زیرساخت‌ها و مخروبه های روان ها."
در ادامه این مقاله با اشاره به آثار مخرب و دراز مدت جنگ‌ها بر نسل های پی در پی آمده است:" در میان آسیب دیده گان از جنگ ها زنان و کودکان در این گردابِ عمدتاً مردانه تجارب مهلک خود را دارند. مشاهده و تجربه فرو پاشی سامانه های عاطفی- ارتباطی که کودکان با اتکای به آن ها به خود شناسی و تحول روانی می رسند در نبود خود باعث می شوند که کودکان از هر گونه زیر ساخت روانی تهی شوند و فرا تر از نشان دادن علائم حاد آشفتگی روانی بروند تا نسل هایی از تردید و نا ایمنی و در نتیجه جوامعی نا ایمن و معیوب را برای آینده بنا سازند. مادران که در همه شرایط سخت و پر از تبعیض قرون و اعصار حیات تاریخی خود کوشیده اند تا صلح و امنیت را برای خانواده و فرزندان خود با چنگ و دندان فراهم آورند، در گرداب های ترس، فقر، تعلیق، بی پناهی و حتی قربانی تعرّض شدن به فرودستی بیشتر و زوال روانی- اجتماعی سپرده می شوند و بالاخره هیچ جنگی برنده ندارد."
به این ترتیب بررسی پیامدهای روانی جنگ زمینه را برای بررسی تأثیرات جنگ بر محیط زیست فراهم کرد تا نشان داده شود عوارض جنگ‌ها فقط محدود به انسان ها نیست. 

جنگهای امروزی از انواع مواد شمیایی و وسایل مخرب سود می جویند که طبیعت راه مقابله با آنان را نمی داند
اسماعیل کهرم که مقاله "تأثیرات جنگ‌های خلیج فارس بر محیط زیست" را به این همایش ارائه کرده بود، کوشش کرد تا به بررسی و تحلیل تأثیرات تخریب های ناشی از فعالیت جنگی بپردازد. او گفت که در کوتاه مدت جنگ اثرات مخرب بر محیط زیست وارد می کند که شاید تنها با تغییرات ناگهانی در طبیعت مانند روان شدن سیل، زمین لرزه و یا آتش سوزی جنگل ها قابل مقایسه باشد.
اما او در ادامه به تفاوت این دو مقوله پرداخت. " طبیعت با رخدادهای طبیعی توانسته کنار بیاید و خود را وفق دهد مثلاً بازسازی مراتع پس از وقوع سیل به سرعت صورت می گیرد و آتش سوزی جنگل ها حتی منافعی هم برای جنگلها به بار می آورد، مانند جوانه زدن بذرهائی که پوسته سخت دارند و باید در آتش گداخته شوند تا امکان شروع حیات را بیابند و یا زمین لرزه ها به سهولت توسط کوهها و صخره ها جذب می گردند ولی تأثیرات جنگها بر محیط های خشکی، آبی و مجموعه عوامل آنان مانند گیاهان و جانوران سالها، قرنها و شاید تا ابد بجای خواهد ماند.
او افزود: "جنگهای امروزی از انواع مواد شمیایی و وسایل مخرب وحشتناکی سود می جویند که برای طبیعت تازگی دارند و طبیعت راه مقابله با آنان را نمی داند. مثلاً در جنگ متفقین علیه لشگر صدام حسین از بمبهائی که به نام " اورانیوم ضعیف شده " می شناسیم، استفاده شد که قدرت نفوذ آن در شن و بدنه تانکها بیش از صد برابر وسایل جنگی متعارف بود و اورانیوم پس از رها شدن، صدها هزار سال در فضا پخش می شود، در هوا انتقال می یابد، به زمین می رود و ازدل سبزی ها سردرمی آورد، به خون و قلب جانوران وارد می شود و در دل و جان آدمیان جای خوش می کند. 

تأثیرات اکولوژیکی جنگ تحمیلی بر محیط زیست ایران موضوعی بود که کهرم در مقاله خود به آن اشاره داشت. "در تعرض همه جانبه ارتشیان صدام به خاک میهن عزیز ما که 8 سال دوام یافت علاوه بر جان انسانهای پاک ایرانی که اولین و مهمترین قربانیان این جنگ تحمیلی محسوب می شدند، کلیه عوامل و عناصر محیط زیست مانند هوا ، آب و خاک ما مورد هجمه قرار گرفت. سموم گوناگون غیر مجاز بصورت گازهای شمیایی، هوای تنفس فرزندان این آب و خاک را سمی کردند و قربانیان این گازها هنوز هم دربین ما، هر نفس را با درد و زجری مقدس که حاکی از شهامت و فداکاری آنان می باشد و یادآور ایثار این عزیزان است ، برمی آورند و شهدائی که گل وجودشان پرپر شد، پیوسته به یاد این مردم قدردان باقی خواهند ماند. خاک به شدت تحت تأثیر بمب ها و سلاح های آتش زا مسموم گردید و میلیونها هکتار از اراضی حاصلخیز و باغها ونیز زمینهای کشاورزی نابود و حدود 250000 هکتار از زمینهای جنگلی و درختزارها خسارت و حدود 753000 هکتار از مراتع کشور تخریب گردید. همچنین حدود 3 میلیون اصله نخل از مجموع 7 میلیون موجود در آغاز جنگ نابود شد. آبهای خلیج فارس ونیز رودخانه ها و دریاچه ها و تالابهای داخل ایران نیز از این تعرض مسون نماند. در طول جنگ تحمیلی ، 14 حلقه چاه و 8 سکوی اکتشافی و تولیدی مورد اصابت بمبها قرار گرفته و میلیونها بشکه نفت در آبهای ایران رها شدند و بالاخره دوده حاصل از سوختن و آتش گرفتن نفت علاوه بر مسموم کردن هوا ، آب و زمینهای اطراف ، موجب بارش باران سیاه در سرزمینهای دوردست مانند هندوستان شد." 

او پس از آنکه به بررسی تأثیرات جنگ بر آب، خاک و هوا به عنوان سه عنصر اصلی حیات پرداخت، نتیجه گرفت: "شعله‌های آتش جنگ، بر و بحر، گیاه و جانور و انسان را به خاکستر تبدیل می کند. ریشه های حیات را می خشکاند و حال و آینده را می سوزاند.
کهرم افزود: "شاید بشر هنوز به اندازه کافی تکامل نیافته تا آتش های لگام گسیخته کینه خود را پای میز مصاحبه و گفتگو حل کند و تیمورها و چنگیز ها هنوز هم در آرزوی کشور گشایی و حادثه جویی در جهان به اصطلاح متمدن امروزی هستند . 

با پایان قرائت این مقاله که با ابراز امیدواری نویسنده آن مبنی بر باز شدن چشم صاحبان قدرت به خرابی ‌های وسیع در همه عرصه‌های زندگی انسان‌ها همراه بود، نشست اول این همایش خاتمه یافت تا سخنرانان بعدی این همایش در نشست دوم به موضوع "صلح پایدار، توسعه و دموکراسی" بپردازند. 

توسعه پایدار نیازمند برقراری " صلح و آرامش " است
علیرضا علوی‌تبار اولین سخنران نشست دوم همایش علمی "صلح پایدار؛ راهی پر فراز و نشیب" بود که با عنوان "صلح، توسعه پایدارو جامعه مدنی" دیدگاه‌های خود را بیان کرد. او در ابتدای طرح نظرات خود گفت: در نگاه اول مشکل می توان میان سه مفهوم مختلف " توسعه پایدار، جامعه مدنی و صلح " پیوند منطقی و مشخصی برقرار کرد. اما تحلیل مفهومی این سه اصطلاح و بازخوانی آنها در پرتو چارچوب های نظری و تجربه های عملی موجود، پرده از پیوند عمیق میان آنها برمی دارد. 

این پژوهشگر در ادامه این پیوند را در غالب گزاره هایی بیان کرد. علوی تبار ابتدا در تعریف توسعه گفت: "افزایش ظرفیتهای یک نظام اجتماعی برای برآوردن نیازهای محسوس و تصریح شده مردم یک جامعه". 

او در ادامه با بیان اینکه فقر از راه به هم زدن روابط اجتماعی و تأثیر بر محیط زیست موجب ناپایداری توسعه می‌شود، به دو دیدگاه "محیط زیست‌گرایی" و "زیست‌بوم گرایی" در ارتباط با توسعه و محیط زیست اشاره کرد. 

علوی‌تبار محیط زیست گرایی را دیدگاهی محافظه‌کارانه دانست که کمابیش با گرایش‌های اجتماعی مختلف می‌تواند سازگار باشد اما در خصوص زیست بوم گرایی گفت که با رادیکالیزم پیوند خورده است، زیرا که اعتقاد دارند برای حفظ محیط زیست نیاز به تغییرات در روابط اجتماعی و زیست اجتماعی وجود دارد. 

بنابراین او گفت: "پایدار بودن توسعه در ارتباط با " زیست بوم " و " روابط اجتماعی " است که تعریف می شود. به گونه ای که فرایند توسعه وقتی پایدار است که بتواند به برآوردن نیازهای ملموس و توقعات ذهنی تحول یابنده جامعه پاسخ دهد، ضمن آنکه به کمیابی ذاتی موجود در رابطه میان انسان و محیط زیست او توجه داشته باشد." 

این پژوهشگر در ادامه سخنان خود گفت که تأکید بر پایداری فرایند توسعه به ناگزیر بر نقش "نهادهای مدنی " در " تصمیم گیری و خط مشی گذاری " و در " یکپارچه سازی و آشکارسازی دلبستگی های جامعه " دلالت می‌کند. 
از همین رو او گفت که جامعه مدنی این امکان را دارد تا با ایجاد قدرت همبستگی در مقابل حکومت منویات خودش را مستقل از حکومت در خط مشی‌گذاری‌ها دنبال کند. از سوی دیگر جامعه مدنی با فراهم کردن زمینه گفت و گو امکان یکپارچه‌سازی خواسته‌ها و نزدیک کردن منویات را فراهم می‌کند. 

چهارمین گزینه‌ای که علوی‌تبار به آن پرداخت رابطه توسعه پایدار و صلح بود. او گفت: "توسعه پایدار هم نیازمند برقراری " صلح و آرامش " است و هم به عنوان " ابزاری " برای تأمین " امنیت ملی " ایفای نقش می کند." این پژوهشگر با بیان اینکه در ایران بعد از مشروطیت بطور متوسط هر 11 سال یکبار یک تنش سیاسی جدی داشته‌ایم، گفت که اگر چه این تنش‌های سیاسی به حق و به دنبال احقاق حقوق مردم بوده باشد اما هر تحول سیاسی که اتفاق میفتد حداقل برای یک مدت فرایند انباشت سرمایه را تحت تأثیر منفی قرار می‌دهد. 

علوی‌تبار همچنین در بخش دیگری از سخنان خود در خصوص رابطه دو مقوله توسعه پایدار و امنیت ملی به اقدامات هندی‌ها اشاره کرد و گفت که مهم‌ترین عامل حفظ امنیت ملی کشورها توسعه است نه سلاح. او گفت: " کشوری می‌تواند به لحاظ حفظ تمامیت ارضی، حاکمیت ملی و استقلال پر قدرت عمل کند که توسعه یافته باشد. 

او با بیان اینکه نظامی‌گری به خاطر منطق درونی‌ خودش نظامی‌گری را تشدید می‌کند، گفت: نظامیان در زمانی که بودجه نظامی کم می‌شود اوضاع را نا امن جلوه می‌دهند." از همین رو او گفت: ممکن است نیت اولیه تأمین امنیت ملی باشد اما این نیت اولیه ممکن است به جنگ منتهی شود. 

علوی‌تبار در ادامه با بیان اینکه ممکن است کشورهای دموکراتیک وقتی به آنها جنگی تحمیل می‌شود در مرحله اول شکست بخورند اما به تدریج برنده جنگ خواهند بود، دلیل این فرایند را ساختار توسعه یافته این کشورها بیان کرد. 

با پایان بررسی پیوند سه مقوله توسعه پایدار، جامعه مدنی و صلح، نوبت به محسن امین زاده رسید تا او از منظری دیگر به موضوع جنگ و صلح بپردازد. 

بحران‌زدایی و ترویج صلح 

محسن امین زاده عضو هیئت علمی دانشگاه مقاله خود را با عنوان "سیاست‌های ماجراجویانه در دنیای پس از جنگ سرد" (درس‌هایی از جنگ‌های کنونی جهان ) ارائه کرد.
او در مقاله خود افراط‌گرایی در دنیای پس از جنگ سرد را پدیده عجیبی ندانست، بنابراین گفت: "شاید هرگز به اندازه این دوران جریان‌های افراطی رقیب، به کمک یکدیگر نشتافته و به رغم دشمنی، برای یکدیگر فرصت بقا و گسترش نفوذ و قدرت فراهم نکرده‌اند. 

امروز سیاستمداران تندروی آمریکا، شدیدا نیازمند ماجراجویی افراطیونی هستند که توجیه‌کننده سیاست‌های ماجراجویانه آنان باشند و متقابلا بیشترین فرصت را برای رشد جریان‌های افراطی در اقصی‌نقاط جهان، از جمله در غرب آسیا و خاورمیانه تندروهای آمریکایی فراهم می‌کنند. 

از واپسین روزهای پس از پایان جنگ سرد، مهم‌ترین مشکل افراطیون نظامی‌گرایی آمریکا، یافتن قرائت جدیدی از تهدید و ضرورت نظامی‌گری بود. در حالی‌که بزرگ‌ترین دشمن نظامی آمریکا فروپاشیده بود و عمده صنایع نظامی اتحاد جماهیر شوروی، و البته روسیه پس از آن آسیب جدی دیده بود و آمریکا به قدرت بلامنازع نظامی جهان بدل شده بود، نظامی‌گرایان آمریکا بیش از هر زمان دیگری نسبت به هویت، نقش و قدرت خود در ساختار جدید پس از جنگ سرد در آمریکا، نگران شده بودند. آنان نیم قرن با ترویج هراس از گسترش کمونیسم در جهان، فرصت‌های بزرگی برای نظامی‌گری به‌دست آورده بودند و اکنون پس از فروپاشی اتحاد ‌شوروی مهم‌ترین توجیه نظامی‌گری‌های آنان از دست رفته بود. مخالفان نظامی‌گری در آمریکا، شدیدا بر عدم نیاز به بودجه نظامی سنگین پافشاری می‌کردند و نخبگان اروپایی مدعی بودند که با فروپاشی پیمان ورشو، ادامه حیات پیمان ناتو مفهومی ندارد.

 طرح دشمنانی چون چین،‌ روسیه، کره‌شمالی، ایران، لیبی و عراق از سوی نظامی‌گرایان کارساز نبود و تلاش‌های بیهوده و دست پا زدن آنان برای بازسازی موقعیت از دسته رفته بی‌بازگشت تلقی می‌شد. اما نظریه‌پردازان نومحافظه‌کار، ادامه دادند و نهایتا به ترسیم روایتی از تهدید جدید دست زدند و مدعی شدند که در دنیای پس از جنگ سرد؛ تهدید صلح جهانی از معنای گذشته خود در قلمرو مرزهای یک کشور خارج شده و ماهیتی موضوعی پیدا کرده است. آنان تروریسم و سلاح‌های کشتار جمعی را دو پدیده بسیار موثر معرفی کردند که اکنون می‌توانند هر کشور یا گروهی را به دشمن خطرناک صلح‌جهانی بدل کنند. آنان از گم شدن اورانیوم غنی‌شده و دانشمندان اتمی کشور‌های تازه استقلال‌یافته و احتمال بمب‌گذاری‌ هسته‌ای توسط گروه‌های تروریست سخن راندند. اما تمامی این ادعاها هم در حد تخیلات کم‌مایه باقی ماند و به باور مشترک رهبران و یا خردمندان جهان بدل نشد. نظامی‌گری افراطی جایی در دنیای جدید پس از جنگ سرد نداشت. 


در آغاز این ساعات روز 11 سپتامبر سال 2001 میلادی (20 شهریور 1380) عملیات انتحاری عده‌ای افراطی تا به آن حد در خدمت استراتژی نظامی‌گرایان آمریکایی قرار گرفت که عده‌ای از اعضای گروه تروریست القاعده، منجر به شکل‌گیری شرایطی نو شد. این پدیده که بزرگ‌ترین عملیات ضدامنیت ملی آمریکا آن هم در خاک این کشور محسوب می‌شد، پیامدهای بسیار گسترده‌ای داشت که روایت‌های جدیدی را در سیاست خارجی، امینت بین‌المللی و امنیت ملی کشورهای غربی باعث شد. به دنبال یک دوره کوتاه سر‌درگمی در نظامی‌گرایان آمریکایی فرمان را به دست گرفتند و در مسیری همواره‌تر از همیشه تاختند. عملیات انتحاری عده‌ای از ساختگی بودن آن سخن گفتند و برای آن قصه‌های مختلفی خلق کردند. 

آنان در واقع در برابر این پرسش بی‌پاسخ متوهم شده بودند که چگونه ممکن است چنین عملیاتی توسط دشمن آمریکا در قلب نیویورک واقع شود و ناگهان تا این حد برای افراط‌گرایان آمریکایی فرصت ایجاد کند. 


من بنا ندارم که در مورد مرتکبان این جنایت هولناک تردیدی ایجاد کنم چون بر این اعتقادم که این عملیات انتحاری توسط گروه القاعده یعنی جنایتکارانی رقم خورده است که پیش از آن خون بی‌گناهان زیادی را در سکوت جامعه جهانی، در کشورهای منطقه، از جمله در حرم مطهر امام رضا (ع) در مشهد بر زمین ریخته بودند. اما تلاش می‌کنم این مسئله را بشکافم که چگونه این جنایتکاران برای بزرگ‌ترین و افراطی‌ترین مخالفان مسلمانان جهان در آمریکا فرصت فراهم کردند.

 حادثه 11 سپتامبر به مفهوم ترویسم که پیش از آن برای عملیات گروه‌های مقاومت در اقصی نقاط جهان به‌کار برده می‌شد، هویت کاملا متفاوتی بخشید. آمریکا سال‌های طولانی تلاش می‌کرد که مبارزات گروه‌های مقاومت و به‌خصوص گروه‌های فلسطینی و لبنانی را تروریسم تعریف کند و پس از فروپاشی جنگ سرد به دلیل تک‌صدایی شدن نهادهای بین‌المللی، تا حدی موفق هم شده بود اما هیچ‌کس تردید نداشت که غالبا قصد گروه‌های مقاومت حتی از ترور، بازدارندگی یا معامله بر سر چیزی مانند آزادی زندانیان و یا وادار کردن نظامیان مهاجم به عقب‌نشینی از سرزمین‌های تحت اشغال‌شان و مسائلی از این دست بوده است. اما هدف عملیات 11 سپتامبر کشتن هر چه مردم آمریکایی بود. تعبیری که با عملیات ترور انبوه مردم در متروها و خیابان‌های اروپا، توسط همین گروه به تمایل برای کشتن هر چه بیشتر هر انسان غربی، تعمیم یافت.

 معنای این عملیات کشتن هر چه بیشتر آدم‌هایی بود که از نظر عاملان جنایت به‌خاطر رفتار غلط دولت‌هایشان شایسته مرگ بودند. همان چیزی که سلاح‌های کشتار‌جمعی را خوفناک و غیرانسانی‌تر از سایر سلاح‌ها می‌کند. عملیات 11 سپتامبر به آسانی این معنا را برجسته می‌کرد که اگر جنایتکارانی مانند القاعده به یک بمب اتمی مجهز بودند، آن را روی نیویورک یا واشنگتن یا یک شهر اروپایی رها می‌کردند. معنایی که رهبران اروپایی را نیز مجبور کرد که خطرات زیاد رابطه محتمل میان تروریسم و سلاح‌های کشتار جمعی را باور کنند. 


تا پیش از 11 سپتامبر هر حادثه‌ای برای یک سرباز آمریکا در دنیا منجر به فشار مردم آمریکا به دولت برای خروج نیروهای آمریکایی از سرزمین‌های پرخطر می‌شد، عملیات 11 سپتامبر برای اولین بار این امکان را به نظامی‌گرایان آمریکایی داد که بدون نگرانی نسبت به افکار عمومی کشورشان، سربازان را به سرزمین‌های پرخطر بفرستند. 


در سطح جهان نیز این حادثه به بزرگ‌ترین حمله واکنشی به یک کشور، مشروعیت بین‌المللی بخشید و پس از افغانستان این امکان را به آمریکا داد که بدون دغدغه جدی نسبت به مخالفت دیگر کشورها به عراق حمله نماید و رژیم صدام را ساقط کند.
نظامی‌گرایان آمریکایی در عملیات خود به سرنگون کردن دو نظام جنایتکار جهان دست زدند. شاید هیچ نظام دیگری در جهان به اندازه طالبان و صدام‌حسین علیه مردم خود و علیه همسایگان خود جنایت و تعدی نکرده بودند و منفور ملت خود و ملت‌های هسمایه خود نبودند. مجازات این جنایتکاران، محمل مناسبی برای آمریکا بود که امکان بزرگ‌ترین عملیات برون مرزی این کشور را پس از جنگ ویتنام و حضوری بی‌مانند در خاورمیانه را به‌دست آورد. 


اما این دو تهاجم پایان کار نیست و تعامل خشونت‌بار افراط‌گرایان ادامه دارد. نظامی‌گرایان آمریکا برای نهادیه کردن حضور خود در منطقه به‌شدت نیازمند گسترش نگرانی و وحشت ناشی از تهدیداتی هستند که غالبا پررنگ‌تر از واقعیت، در رسانه‌های غربی مطرح می‌شود و متقابلا افراطیون نیز از این شرایط بهره‌مند هستند. 

تا زمانی که فرآیند متقابل خشونت روند تندشونده خود را ادامه دهد کشورهای مختلف جهان و به‌خصوص جهان اسلام، در معرض تهدید نظامیانی هستند که از به‌کار بردن مفهوم سمبلیک جنگ صلیبی هم ابایی ندارند. بی‌تردید درمان این شرایط جز با فرونشاندن تب افراط‌گرایی ممکن نیست. 


امروز کشورهای زیادی آمادگی دارند در شرایط مقتضی، در برابر افراط‌گرایی‌ها و افزون‌طلبی‌های آمریکا بایستند. در جامعه آمریکا نیز مخالف با این شیوه‌ها، طرفداران قدرتمندی دارد.


 در چنین شرایطی تدبیر خردمندان برای چاره کار، تنها در چارچوب اتخاذ مواضع ضد‌جنگ، کارساز نیست. اگر در کشورهای بی‌طرف اروپا و یا در اقیانوسیه، ‌اتخاذ چنین مواضعی مهم‌ترین کاری است که از نخبگان ساخته است، در کشوری مانند آمریکا که خود منشاء عمده تهدید است و در کشورهایی مانند ایران که به دلیل موقعیت خطیر استراتژیکش همواره در معرض آسیب و تهدید ماجراجویانان نظامی غربی از یک سو و جنایتکاران تروریست منطقه از سوی دیگر است، محدود ماندن نخبگان به چنین مواضعی، مفید اما ناکافی است. چاره‌کار باید در همه حوزه‌های مدنی و سیاسی دیده شود. 


در صورتی‌که تهدیدات افراطیون آن سوی ماجرا علیه ایران، عملی شود طبعا نشیب دیگری بر کارنامه پرفراز و نشیب استقلال و توسعه ایران رقم خواهد خورد. کارنامه‌ای که تاریخ همچون همیشه، آن را کم‌‌و‌بیش به نام همه خردمندان امروز جامعه ما، اعم از خردمندان درون حکومت، مرتبط با حکومت و یا بیرون حکومت، ثبت خواهد کرد. در ایران باورهای نادرست برخی از مسولان نسبت به تحولات جهانی و مصالح ملی و تشویق ماجراجویی با محمل انقلابی‌گری، که گاه با مقاصد افراطیون آنسوی ماجرا سازگار است ممکن است شرایط بی‌بازگشتی را بر فرآیند کشمکش‌های بین‌المللی ایران حاکم گرداند. 

سهم این باورهای نادرست و اشتباهات ناشی از آن، در شرایط پیش روی کشور بالاست. در چنین وضعی اگر به همین حد محکوم کردن جنگ بسنده کنیم، ممکن است گرفتار عافیت‌طلبی شویم. باید همه تدابیر شایسته‌ای که مانع وقوع احتمالی تحریم‌ها و محدودیت‌های بیشتر برای توسعه ایران و نهایتا جنگ احتمالی علیه ایران می‌شود، دغدغه خردمندان جامعه قرار گیرد و آنان با واقع‌بینی منتقدانه همه اقدامات انجام شده، همه اقدامات در حال انجام و همه تلاش‌های درست ممکن را مورد توجه قرار دهند، به نقد عملکردهای نادرست بپردازند. اشتباهات را نادیده نگیرند و البته اقدامات درست را تشویق نمایند. 


در اینجا قصد دارم برای روشن‌تر شدن تاثیرات گسترده و عمیق تدابیر خردمندانه و نابخردانه سیاست خارجی ایران بر امنیت ملی کشور، چهار نمونه بارز از رفتار بین‌المللی ایران را مرور کنم.
1- گفت‌وگوی تمدن‌ها، نظریه‌ای که آقای خاتمی در سال 1378 در واکنش به نظریه ساموئل هانتینگتون درباره جنگ تمدن‌ها مطرح کرد، برای منافع ملی ایران، بسیار کارساز شد. این نظریه شهرتی بیش از نظریه هانتینگتون پیدا کرد و به قطعنامه‌ای منجر شد که به نام رئیس‌جمهور ایران با اجماع کامل جامعه جهانی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به تصویب رسید. عده‌ای درباره عمق تئوریک نظریه آقای خاتمی ابراز تردید کردند و عده‌ای مدعی شدند که نظریه بکر نیست؛ اما واقعیت مهم‌تر از این بود. نظریه ابراز شده تنها نظریه یک متفکر نبود که اگر بود در همان حد بدان توجه می‌شد؛ بلکه نظریه‌ای معطوف به عمل از سوی رئیس‌جمهور یک کشور مدعی دموکراسی و متهم به افراط‌گرایی در جهان اسلام بود. در حالی که افراط‌گرایان در جهان بر طبل جنگ می‌کوبیدند نظریه معطوف به عمل رئیس‌جمهور ایران روش‌های مسالمت‌آمیز برای حل مسائل جهان را پیشنهاد می‌کرد و نشان می‌داد که نه تنها او به اتهام تندروی کشورش افتخار نمی‌کند بلکه مدعی است که همه جهان باید به افراط‌گرایی و افراط‌گرایان پشت کند. این نظریه نه‌تنها منجر به پیروزی مهم ایران در سازمان ملل متحد شد، بلکه به عنوان استراتژی جدید ایران در صحنه جهان پذیرفته شد و یک مشی کاملا متفاوت با ادعاهای علیه ایران در سطح جهان تلقی شد و آنچنان تاثیر سازنده‌ای بر موقعیت بین‌المللی ایران، به‌رغم ناخشنودی مخالفان ایران، گذاشت که مدت‌ها طول کشید تا افراطیون آمریکا و اسرائیل بهانه جدیدی برای تبلیغات دیگری علیه ایران دست و پا کنند. بدون مبالغه این پدیده نشان داد که:
- در دنیای پس از جنگ سرد، در نهادهای بین‌المللی، به رغم نفوذ قدرتمندان جهان، امکان تاثیرگذاری و نقش‌آفرینی سنجیده برای کشورهایی مانند ایران فراهم شده است. 


- امکان مدیریت درست بحران‌های بین‌المللی ایران، به‌رغم همه مقاصد ناصواب مخالفان ایران، با اتخاذ استراتژی‌ها و مواضع صلح‌گرایانه و اطمینان‌بخش وجود دارد.
- صلح موضوع بسیار با ظرفیتی است که حول آن می‌توان در سطح جهان همراهی بسیاری از کشورها را به دست آورد. امکانی که برای کشور فعال، مصونیت بین‌المللی ایجاد می‌کند و توطئه‌های سیاسی و حتی نظامی علیه کشور را خنثی می‌نماید.
2- موفقیت ایران در پیشبرد صنعت صلح‌آمیز هسته‌ای ایران یک پیروزی بسیار مهم است که در دوران اعتمادسازی بین‌المللی، هنگامی که موانع دسترسی متخصصان و دانشمندان ایرانی به امکانات علمی و تکنولوژیک جهان، به حداقل رسید ممکن شد. عده‌ای درباره اهمیت، عمق، کیفیت، توجیه اقتصادی و توان علمی و عملی این صنعت در کشور ابراز تردید می‌کنند. ضمن احترام به آن نظرات تاکید می‌کنم که به باور من مشکل اساسی استراتژی هسته‌ای ایران، سیاسی است. سیاست خارجی غلطی است که بدون درک درست از مقاصد افراطیون آمریکا در دنیای پس ازجنگ سرد اتخاذ شده است و در نتیجه این پیشرفت ارزشمند در ایران را با مقاصد تبلیغاتی افراط‌گرایان آمریکایی سازگار نموده است.


 همزمانی موفقیت‌های هسته‌ای ایران با استراتژی‌های ماجراجویانه افراطیون آمریکا می‌توانست باعث هیچ مشکل مهمی نشود اگر ایران، به درستی به ضرورت خنثی نمودن مقاصد افراطیون آمریکا توجه داشت. بی‌توجهی نسبت به این وجه خطرناک؛ به دولت اصلاحات هم فشار می‌آورد اما پس از دولت اصلاحات باعث شد که ایران در مسیر خطرناک مواجهه با جامعه بین‌المللی قرار گیرد. پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد ارجاع شود (یعنی بزرگ‌ترین شکست سیاست خارجی ایران پس از انقلاب اسلامی) و ایران در مسیر تندشونده فشارهای گوناگون جامعه جهانی قرار گیرد. هرچند مخالفت غالب نخبگان غربی و به‌خصوص آمریکایی‌ها مانع برخورد نظامی حتی محدود با ایران شده؛ اما اگر ایران خود درصدد اصلاح شرایط نباشد؛ هر زمان ممکن است این وضعیت تغییر نماید. ایران باید اشتباه خود را با کمترین خسارت ممکن جبران کرده و به اعتمادسازی مجدد با جامعه جهانی بازگردد و با کمک جامعه جهانی و خردمندان جهان از جمله نخبگان مخالفت جنگ در آمریکا، برنامه افراطیون آمریکا علیه ایران را متوقف و روند کنونی را به سمت حل مشکلات خود از طریق گفت‌وگو تغییر دهد. توسعه صلح‌آمیز هسته‌ای ایران بدون اعتمادسازی با جامعه جهانی از ابتدا نیز ممکن نبود و پس از این نیز جز در چنین مسیری ممکن نخواهد شد. توسعه هسته‌ای، بدون اعتمادسازی با جامعه جهانی می‌تواند ایران را در مسیر خطرناک‌تر سرنوشت ذلت‌بار کشورهایی مثل لیبی و کره‌شمالی قرار دهد. 

3- سیاست خارجی دولت کنونی ایران، شاید در واکنشی هیجانی نسبت به ماجراجویی‌های افراط‌گرایان آمریکا یک سیاست خارجی ماجراجو شده است. مبنای این سیاست، اتخاذ تاکتیک‌های بحران‌زا، رفتار غیرقابل پیش‌بینی، سخنان آتشین و به چالش کشاندن آمریکا در حوزه‌های دیگری غیر از ایران است. این سیاست افراطی گاه از جنبه‌های مورد اشاره در این مقاله، سازگاری زیادی با تبلیغات نظامی‌گرا در آمریکا پیدا می‌کند. خطرناک‌ترین وجه این سیاست فقدان استراتژی خروج از بحران است.

ماجرای هولوکاست

 ماجرای هولوکاست نمونه‌ای از این سیاست خارجی است. تردید در مورد واقعیت هولوکاست موضوع جدیدی نیست و به کرات در سطوح مختلف نخبگان اروپایی و آسیایی مطرح شده است اما طرح آن توسط رئیس‌جمهوری ایران مسئله دیگری بود و هرچند مخالفان اسرائیل در جهان را خشنود کرد، اما حاصل کار بسیار مشکل‌آفرین گردید. ظاهرا بنا بود طرح مسئله هولوکاست و در کنار آن نابودی اسرائیل یا جابه‌جایی اسرائیل، جامعه غرب یعنی حامیان اصلی اسرائیل را به چالش کشانده و موضوع هسته‌ای ایران به عنوان بحران اساسی بین‌المللی ایران را تحت‌الشعاع قرار دهد. اما عملا این مسئله به‌رغم تاثیرات پوپولیستی‌اش در کشورهای اسلامی، به صورتی ساده به ضد خود بدل شد و به دو نتیجه تکان‌دهنده منجر گردید.

 اول آنکه به بزرگ‌ترین پیروزی صهیونیست‌ها در مجمع عمومی سازمان ملل از بدو تاسیس منجر شد. یک اجماع جهانی در حمایت از هولوکاست شکل گرفت. قطعنامه‌ای به اتفاق آرا در مجمع عمومی علیه اظهارات رئیس‌جمهور ایران صادر گردید؛ به داستان پرمناقشه ادعایی هولوکاست، رسمیت ابدی بخشید و هرگونه خدشه‌ای در مورد آن را ممنوع نمود. دوم آنکه: فشار به ایران به‌شدت افزایش یافت و ادعاهای آمریکا در مورد مقاصد نظامی هسته‌ای ایران باورکردنی‌تر گردید و درباره رابطه میان توسعه هسته‌ای ایران و مواضع ضداسرائیلی ایران به‌شدت تبلیغ شد. دولت‌های غربی نسبت به تشدید فشار در مورد برنامه هسته‌ای ایران مصمم‌تر شدند و چهره سیاست خارجی ایران ماجراجویانه‌تر از گذشته جلوه‌گر شد. این پدیده نشان داد که ماجراجویی به هر شکلی در سیاست خارجی ایران نیز در خدمت ماجراجویان آمریکایی و اسرائیلی قرار می‌گیرد، فرصت اعمال فشارهای جدی علیه ایران را به آنها می‌دهد و بر تهدیدات علیه امنیت ملی ایران می‌افزاید. 

4- ماندن نظامیان آمریکا در منطقه یکی از خطرات اساسی برای صلح و امنیت منطقه است. مهم‌ترین محمل افراطیون نظامی آمریکاییان برای توجیه تداوم حضور گسترده‌شان در منطقه تداوم تهدیدات تروریستی و ضرورت مبارزه با تروریسم در منطقه است. تداوم این تعامل خشونت‌بار هر روز برای منطقه هر روز بحران‌زاتر و کشنده‌تر خواهد شد. برهم زدن این وضع نیازمند همکاری کشورهای موثر منطقه و بیرون منطقه، برای برقراری امنیت در منطقه و منتفی کردن توجیه نظامی‌گرایان آمریکایی است. آمریکاییان با مواضع مخالفان جنگ در جهان از این منطقه خارج نخواهند شد.

 تهدیدات تروریستی علیه نظامیان آمریکا نیز فشار غیرقابل تحملی نیست و گاه به دولت آمریکا کمک می‌کند که افکار عمومی کشورش را نسبت به ادامه این وضع قانع نماید. در چنین شرایطی نقش یک سیاست خارجی درست و مدبرانه در ایران بسیار می‌تواند کارساز باشد. سیاست مدبرانه‌ای که به‌رغم همه موانع پیش‌روی ایران و همه لطمات سال‌های اخیر، همچنان می‌تواند ایران را از یک متهم درجه اول بحران‌زایی در منطقه به بازیگر درجه اول منطقه‌ای، برای بحران‌زدایی و ترویج صلح در این منطقه بدل کند. 


طبعا ما در این همایش هم‌نظریم که جنایت خونبار تروریست‌ها در نیویورک و تجاوز خونبارتر آمریکا به افغانستان و عراق پایان ماجراجویی‌های افراطیون آن‌سو و این‌سوی عالم نیست. این روند می‌تواند ادامه یابد و هر روز دولت و ملت دیگری را در معرض تهدید قرار دهد. تنها همکاری واقعی، همه‌جانبه و اعتمادساز دولت‌ها، نهادهای بین‌المللی و سازمان‌های مدنی در جهان می‌تواند روند جدیدی را در روابط جهان حاکم کند و اعتمادسازی و گفت‌وگو را به جای تجاوز وخشونت در روابط میان کشورها حاکم گرداند. بی‌تردید اگر ایران مسیر انزواگرایانه و ماجراجویانه کنونی را در سیاست خارجی خود تغییر دهد، ایران کلیدی‌ترین کشور منطقه خود در مدیریت این فرآیند خواهد بود. فرصتی که پس از 11 سپتامبر برای دولت اصلاح‌طلب ایران فراهم شد و سپس در گردباد افراط‌گرایان ماجراجو گرفتار آمد. 

اما همچنان می‌توان امیدوار بود که در صورت تغییر رویه کنونی در سیاست خارجی ایران، بتوان فرصت‌های تاریخی ایران در این زمینه را بازسازی نمود و البته هر سیاستی که توسط دولت اعمال شود، نقش همه‌جانبه و معطوف به عمل خردمندان ایرانی از جمله خردمندان بیرون دولت و غیرمرتبط با دولت ضروری و کارساز است."
ضرورت اتخاذ استراتژی مناسب برای برون رفت از بحران‌های موجود، زمینه ساز سخنان سهراب رزاقی از پژوهشگران حوزه مدنی شد تا او از رابطه جنبش جهانی صلح وجامعه مدنی ایرانی سخن بگوید. 


جامعه مدنی ضعیف نمی تواند حامل پروژه دموکراسی، حقوق بشر و صلح در جامعه ایرانی باشد 


سهراب رزاقی مقاله خود را با عنوان "جنبش جهانی صلح، جامعه مدنی ایرانی و خواب زمستانی" چنین به همایش علمی "صلح پایدار؛ راهی پر فراز و نشیب" ارائه کرد: "جنبش صلح یکی از مهمترین و گسترده ترین جنبش های اجتماعی در قرن بیستم است که در فقدان یا ضعف و کم خونی جامعه سیاسی و بی مسئولیتی دولتمردان و سیاستمداران برای جلوگیری یا برای متوقف کردن جنگ و برقراری صلح وارد عرصه پیکار و کارزار اجتماعی می شوند. جنبش صلح بیرون از گفتمان های مسلط و نهادهای رسمی که مردم آنها را در ایجاد صلح پایدار ناتوان می بینند رخ می دهد. جنبش صلح در واقع ، نمایانگر یأس وناامیدی مردم از دولتمردان، سیاستمداران و روندهای سیاسی برای ایجاد صلح پایدارمی باشد وتلاش آنان برای ارائه طرحها،الگوهای بدیل و خلق ابتکارات جدید اجتماعی است.. عمده جذابیت جنبش صلح ناشی از نیروی اخلاقی و وعده ایی است که برای رهایی از جنگ و برقراری صلح عرضه می دارند. جنبش صلح در عین حال که به مبارزه علیه جنگ برمی خیزد، به اثبات هویت طیف های گسترده ای از نیروها و گروههای اجتماعی که در جنبش فعال هستند وشاید آن" ما"یی که جنبش برای آنان فعال شده، کمک می کند. جنبش های صلح حیات اجتماعی انسانهای صلح طلب را در زمانها و مکانهای متعدد به نمایش در می آورند. جنبش صلح از خلال بسیج اجتماعی ، نیروی اجتماعی می آفرینند و به اداره وسازماندهی آنان می پردازند. این نیروهای اجتماعی محصول خود جنبش است. جنبش صلح برای هدایت نیروی اجتماعی و دستیابی به موفقیت ، نیازمند تدابیر نخبه ای ، سازمانی انعطاف پذیر، سازگار، مستقل ، دموکراتیک و غیر سلسله مراتبی هستند. موفقیت یا عدم موفقیت جنبش صلح به عواملی مانند : ترکیب بازیگران و فعالان جنبش ، مهارتهای رهبری، قدرت بسیج و دسترسی به منابع اعم از بالقوه و بالفعل ، روابط و مناسبات افراد و سازمانهای درون جنبش ، انتخاب استراتژیها و تاکتیک ها ، ارتباط جنبش با سایر بازیگران و جنبشها، میزان توانمندی و قدرت کانونهای مقاومت و محیط سیاسی که درآن عمل می کنند و همچنین به کانالهای که برای دسترسی به مردم و سیاستگذاران خلق می کنند و اتحادها و ائتلاف هایی را که شکل میدهند و... بستگی دارد. در جنبش های صلح فرایند تقلید و تمایز گذاری، تکرار و یاد گیری به طور همزمان رخ میدهد. فعالان جنبش، ساختارها و مدل هایی را از پیشنیان خود به ارث می برند، اما در همان حال ضمن درس گیری از جنبش های پیشین سعی می کنند ساختارها و مدل هایی جدیدی را خلق کنند و ابتکارات جدیدی را شکل دهند. جنبش صلح مانند ساير جنبش های اجتماعی در قرن بیستم دارای ایده‌ها، عناصر گفتمانی ، الگوهای رفتاری ، ارزشی، چهره‌ها، و ايديولوژی خاص است و از زبان و ادبیات خاصی استفاده می کند." 

چهار موج صلح

او با بیان اینکه تاریخ جنبش صلح در قرن بیستم بافراز وفرودها و فبص وبسط هایی همراه بوده است، از چهار موج صلح خواهی سخن گفت. رزاقی نخستین موج جنبش های صلح را در سال هاى ميان دو جنگ جهانی عنوان کرد، در زمانى که فاشيست ها در ايتاليا قدرت را به دست گرفته بودند و در آلمان نيز حزب ناسيونال سوسياليست کارگرى آلمان به رهبرى آدولف هيتلر با بحران آفرينى و ارعاب و ضرب و شتم مخالفان و دگرانديشان، زمينه استقرار نظام تماميت خواه نازيسم را فراهم مى آورد و در شرق اروپا نيز نظام کمونيستى و در راس آن استالين پايه هاى حکومت ترس و ترور خود را با «پاکسازى» معترضان و منتقدان و قتل مخالفان استحکام مى بخشيد. او در ادامه گفت: در این دوران جنبش هاى صلح طلب به گونه اى که امروز در جهان و به ويژه در اروپاى غربى و آمريکاى شمالى فعاليت مى کنند، وجود نداشتند. 

تنها اقليتى از آزادانديشان صلح طلب در پى چاره جويى بودند تا افکار عمومى جهان را عليه جنگ طلبى بسيج کنند. در ميان صلح طلبان آن دوران، از آلبرت اينشتين به عنوان يکى از مصمم ترين و فعال ترين مخالفان جنگ بايد نام برد. اينشتين و دوستانش برتراند راسل، رومان رولان، اشتفان تسويگ، کارل فون اوسيتسکى و ديگران بر اين باور بودند که بين المللى از دانشمندان و نويسندگان و روشنفکران جهان قادر خواهد بود در برابر بى مسئوليتى قدرتمندان، افکار عمومى جهان را عليه جنگ طلبى و گسترش تسليحات بسيج کنند. در آن سال ها شهرت اينشتين بيشتر به خاطر کوشش هاى صلح دوستانه اش بود تا نظريه هاى علمى اش. شايد او با آگاهى و دانش به اين واقعيت تلخ که با پيشرفت علم و فناورى جديد و به ويژه با سوءاستفاده مخرب از نظريه هاى علمى اش مى توان جهان را به نابودى کشاند، به «عذاب وجدان» دچار گشته و سرسختانه عليه وقوع جنگ به پاخاسته بود. او در يکى از خطابه هايش مى گويد: «هر جنگ حلقه اى است که به زنجير بدبختى بشر افزوده مى شود و مانع رشد انسان مى شود. از اين رو سرپيچى عده اى هر چند کم از شرکت در جنگ، مى تواند نمايشگر اعتراض عمومى عليه آن باشد. توده هاى مردم، اگر که در معرض تبليغات مسموم قرار نگيرند، هرگز هواى جنگ در سر ندارند. بايد به آنها در مقابل اين تبليغات مصونيت داد. بايد فرزندان خود را در مقابل نظامى گرى «واکسينه» کنيم؛ و اين کار زمانى ممکن مى گردد که آنان را با روح صلح طلبى تربيت کنيم. بدبختانه ملت ها با هدف هاى نادرست تربيت شده اند. در کتاب هاى درسى به جنگ ارج مى نهند و وحشت و خرابى هاى آن را ناديده مى گيرند و از اين طريق کينه توزى را به کودکان تلقين مى کنند. سلاح ما خرد ماست، نه توپ و تانک. ما امروز به همان اندازه که براى جنگ، ايثار و ازخودگذشتگى نشان داديم، بايد در راه صلح نيز آماده فداکارى باشيم.» 

دومین موج جنبش های صلح

رزاقی دومین موج جنبش های صلح را مربوط به دهه 50 و 60 میلادی دانست که در ایام عید پاک در شماری از کشورهای اروپای غربی ده‌ها و گاه صدها‌ هزارنفر از هواداران صلح با تظاهرات و کارزارهای مختلف به مخالفت با جنگ، سلاح‌های اتمی و مسابقه تسلیحاتی می پرداختند و خواهان برقراری صلح، کاهش در گیریها در سطح بین‌المللی و رویکرد به شیوه‌های مسالمت‌آمیز در حل و فصل منازعات بودند. او گفت: "سنت تظاهرات صلح در روزهای عید پاک به شاخصی برای این دوران بدل شده‌ است، هرچند که شدت و گستردگی این تظاهرات نوسان‌های بسیار به خود دیده و در وجه غالب، تابعی از حد تنش و مناقشات سرد و گرم در سطح بین‌المللی بوده است."
به اعتقاد رزاقی اولین حرکت‌های آغازین جنبش صلح در ایام عید پاک، در دهه پنجاه در انگلستان رخ داد. "محرک و انگیزه اولیه این گونه حرکت‌ها، اقدامات افرادی مانند برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی بود که در سال 1955 همراه با آلبرت شوایتزر بیانیه مشترکی انتشار داد. این بیانه زیر عنوان "مانیفست راسل- اینشتین" شهرت یافت. در این مانیفست به افکار عمومی جهان نسبت به خطرات استفاده از سلاح اتمی و احتمال بروز یک هالوکاست هسته‌ای هشدار داده شده بود. این پیشینه برترندراسل در توجه به صلح و خلع سلاح باعث شد که وی به عنوان اولین رئیس نخستین گروه هوادار صلح در انگلستان با نام "کارزار برای خلع‌ سلاح اتمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌" برگزیده شود.
"کارزار برای خلع سلاح اتمی" یک سال پس از تأسیس در سال 1958، به لحاظ شمار اعضا و هواداران به بزرگترین جنبش سیاسی انگلستان در دوران پس از جنگ شد. اوج فعالیت و اقدامات این جنبش، سالانه در تظاهرات و راهپیمایی‌های 4 روزه در ایام عید پاک بود. تظاهرات کنندگان در این 4 روز برای مخالفت با تسلیحات هسته‌ای، فاصله 83 کیلومتری میان لندن تا مرکز تحقیقات هسته‌ای در آلدرماستون و بالعکس را طی می‌کردند. تقاضا برای صرفه‌نظرکردن یک جانبه بریتانیا از سلاح‌های هسته‌ای خواست اصلی این جنبش بود. 


ابتکار تظاهرات برای صلح و در مخالفت با سلاح اتمی در انگلستان، در اندک زمانی به برخی از کشورهای دیگر اروپای غربی نیز اشاعه یافت. 

در آلمان غربی البته حساسیت و نگرانی نسبت به سیاست تسلیحاتی دولت وقت، قبل از برآمد جنبش صلح در انگلستان هم بی‌سابقه نبود. از جمله سال 1957 کنراد آدناوئر، صدراعظم وقت آلمان، در مصاحبه‌ای با کم‌خطر جلوه‌دادن نسل جدید سلاح های تاکتیکی اتمی، آنها را صرفا توسعه توپ‌های جنگی پیشرفته معرفی کرد و تاکید نمود که آلمان نباید از تسلیح خود به آنها چشم‌پوشی کند. این مدرنیزاسیون تسلیحاتی را اپوزیسیون سوسیال دموکرات به علاوه اتحادیه‌های کارگری و شماری از مجامع کلیسایی هوادار صلح خطرناک یافتند و برای ممانعت از آن، جنبش "مبارزه علیه مرگ هسته‌ای" را به راه انداختند تا مجلس را از تصویب قانونی در این زمینه منصرف کنند. "مبارزه علیه مرگ هسته‌ای" تظاهرات نسبتا گسترده‌ای در شهرهای مختلف آلمان برپا کرد اما نتوانست مانع تصویب قانون مزبور شود. چندی بعد با خروج سوسیال‌دموکرات‌ها از "مبارزه علیه مرگ هسته‌ای" این اولین جنبش صلح آلمان در دوران پس از جنگ جهانی دوم ، نیز رو به افول رفت. 


سال 1960 جنبش صلح آلمان به تاسی از راهپیمایی‌های جنبش صلح انگلستان در روزهای ایام عید پاک، قوت و جانی دوباره یافت و به یک تظاهرات هزارنفری در در شمال این کشور منجر شد. سال‌های بعد بر شمار این راهپیمایان و تظاهرات کنندگان که عمدتا از محافل و سازمان‌های چپ، نویسندگان و هنرمندان، هواداران محیط زیست ، مخالفان جنگ و فاشیسم، مجامع کلیسایی پاسفیست، اتحادیه‌های کارگری، نمایندگان جنبش‌های دانشجویی، استادان دانشگاه و ... برخاسته بودند افزوده گشت، به گونه‌ای که سال 1968در راهپیمای‌ها و تظاهراتی که با شعار " دموکراسی و خلع‌سلاح" برپا شد 300 هزار نفر شرکت داشتند. خواست مشترک مطرح در این تظاهرات، پایان تسلیح کشورها به سلاح اتمی و قطع مسابقه تسلیحاتی میان قدرت‌های بزرگ بود. به تدریج، این کنش‌ها و کارزارها سرودها و موزیک‌های خاص خود را یافتند و برخی از چهره‌های سرشناس عالم موسیقی نیز آنها را با آثار صلح‌خواهانه خود همراهی می‌کردند. 


در دهه 60 و70 جنگ آمریکا در ویتنام فعالترین گسترده ترین جنبش صلح را در ا مریکاشکل داد گروههای اجتماعی به اشکال مختلف تلاش کردند احساسات ضد جنگ خود رابیان کنند صدها هزار نفر از مردم را به خیابانها آوردند تا با بسیج افکار عمومی ماشین جنگی جنگ طلبان را متوقف کنند در این جنبش همنوایی و پیوند جان لنون John Lennon عضو جداشده ی گروه بیتلز Beatles یا بیتل ها و مخالفت هایش با جنگ ویتنام.با جنبش ضدجنگ ابعاد تازه ای یافت.
آهنگهای معروف Give peace a chance و Imagine در اوج مخالفتها با ادامه ی جنگ در ویتنام به نمادی برای طرفداران صلح بدل شده بود. در تظاهرات بزرگی که در همان دوران در واشنگتن انجام شد، ترجیع بند All we are saying is,give peace a chanceتبدیل به شعار هزاران تظاهرکننده ای شد که می خواستند نیکسون و تشکیلاتش را وادار کنند جنگ و کشتار را در ویتنام متوقف سازند.جان لنونِ انگلیسی تحت فشار و ارعاب گسترده ی دولت آمریکا میدان را خالی نکرد. او با اجرای آهنگهایی برای آزادی John Sinclair و Angela Davis دو تن از رهبران جنبش ضدجنگ و ضد نژادپرستی، توانست توجه و همدلی توده های مردم را نسبت به این فعالان سیاسی اجتماعی جلب کند، تا حدی که دولت، زیر فشار افکار عمومی مجبور به آزادکردن آنها شد. آهنگهای جان لنون و موسیقی راک نقش موثری در گسترش مخالفت های مردم با جنگ افروزیهای دولت نیکسون داشت، او تصمیم گرفت تاریچارد نیکسون را در تور انتخاباتی اش برای دور دوم ریاست جمهوری، شهر به شهر با کنسرت های ضد جنگ دنبال کنند و جوانان را به طرفداری از صلح فرابخوانند. آری گفتن به صلح در آن دوران پرالتهاب به معنای نه گفتن به نیکسون بود و این کار، انتخابِ دوباره ی او را ناممکن می ساخت. سرانجام جامعه مدنی امریکا باعث توقف ماشین جنگی در ویتنام شد در دهه هفتاد با متوقف شدن جنگ امریکا در ویتنام دومین موج جنبش صلح در امریکا و ا روپا رو به افول رفت ."
رزاقی در ادامه افزود: "از سال‌های آغازین دهه هشتاد دوباره سومین موج جنبش صلح در اروپا توان و رونقی دوباره یافت که علت آن هم بیشتر به تشدید رویکرد به سلاح‌های هسته‌ای و استقرار شماری بیشتری از این نوع سلاح‌ها در خاک اروپا بود. به این ترتیب سال 1984 انگلستان شاهد بزرگترین تظاهرات سیاسی خود در قرن بیستم شد. در آلمان نیز سال 1983 تظاهرات و راهپیمایی‌های صلح در ایام عید پاک که مخالفت با استقرار موشک‌های پرشینگ محور اصلی آن بود به یکی از بزرگترین کارزارهای سیاسی و اجتماعی این کشور بدل شد و بیش از یک میلیون نفر را به خیابان‌ها کشاند. پایان جنگ سرد و فروپاشی دنیای سوسیالیسم برای جنبش صلح در اروپای غربی آغاز افولی دوباره بود. این جنبش ،البته کمتر در شکل و ساختار منسجم قبلی، در سال‌های پس از 1990 بیشتر به صورت موردی، و آن هم نه لزوما در ایام عید پاک، ظهوروبروز داشته است."
این پژوهشگر چهارمین موج جنبش صلح را چنین معرفی کرد: "پس از 11 سپتامبر 2001 زمانیکه دولتها نتوانستند ماشین جنگی آمریکا علیه افغانستان بویژه عراق را در مجامع بین المللی مانند شورای امنیت متوقف سازند میلیونها نفر از مردم اقصی نقاط جهان در اعتراض به جنگ وخشونت به خیابانها آمدند در پی آن ائتلافهایی علیه جنگ شکل گرفت نقطه مشترک این ائتلافها، وفاق، همبستگی و تاکید بر بسیج مردم برای متوقف کردن جنگ بود. این گروهها چهارمین موج جنبش بزرگ صلح و ضد حنگ را در امریکا، اروپا و اقصی نقاط جهان شکل دادند. یکی ازاین ائتلافهای موج چهارم جنبش صلح، ائتلاف به جنگ " نه بگوییم" NO War Coalition است که در امریکا و اروپا شکل گرفت و با شعار" جنگ زشت و بر خلاف قوانین بین المللی است"به بسیج مردم و افکار عمومی پرداخت. دومین ائتلاف ضد جنگ، ائتلاف "جنگ را متوقف کنید " Stop the war Coalition است که در انگلیس و امریکا فعالیت می کرد. سومین ائتلاف ضد جنگ، ائتلاف جنگ را تمام کنید
End The war coalitionاست و دهها ائتلاف دیگر.
او در ادامه گفت: جنبش جهانی صلح با بکارگیری روشها و ابزارهای گوناگون مانند برگزاری تجمع های مختلف، سخنرانی، کنسرت، انتشار بیانیه، حرکات سمبولیک مانند پوشیدن تیشرت های ضد جنگ، نقاشی ، تاتر و نافرمانی مدنی در مخالفت با جنگ وبسیج گروهها و نیروهای اجتماعی فعال بودند. شخصيت هايي مانند ادوارد سعيد، نوام چامسکي ، جان بين ، خانم شيهان و زلاتا فلاپوويچ از جمله يشتازان و فعالان ضد جنگ و موج چهارم جنبش صلح بودند.
رزاقی با بیان اینکه جنبش جهانی صلح و ضد جنگ در موج چهارم دارای چند مشخصه مهم بود که این جنبش را از سایر جنبش ها ی صلح در قرن بیستم متمایز میسازد، گفت: "اولین مشخصه جنبش فراگیر و گسترده بودن آن است جنبش ضد جنگ توانست در مدت کوتاهی میلیونها نفر از گروههای مختلف اجتماعی را در سراسر جهان بسیج کند. جنبش نافرمانی مدنی را سامان دهد و ائتلاف جهانی طرفدار صلح را شکل دهد. 


دومین مشخصه جنبش جهانی صلح ماهیت مدنی آن است این جنبش سازمان یافته از سوی احزاب و گروههای سیاسی نبود و هیچیک از گروههای سیاسی نتوانستند آن را به سمت خویش بکشانند حاملان اصلی جنبش گروهها و نیروهای اجتماعی طرفدار صلح بودند و سازمانهای غیر دولتی و جامعه مدنی نقش اصلی در بسیج مردم داشتند.
غیر ایدئولوژیک بودن، سومین مشخصه جنبش بزرگ صلح بود. این جنبش رنگ و بوی اید ئولوژیک نداشت و صرفاٌ اهداف انسانی وبشر دوستانه را دنبال می کرد. به همین خاطر توانست در مدت اندکی گروهها و نیروهای مختلف اجتماعی را علیه جنگ و خشونت بسیج نماید این جنبش بر عکس جنبش صلح خواهی دهه های 60 و 70 میلادی که بر مبنای دنیای دو قطبی سازمان یافته بود اهداف غیر ایدئولوژیک و... نفی خشونت واهداف انسانی را دنبال می نمود. 


چهارمین مشخصه نقش جوانان و زنان در این جنبش بودکه برای اولین بار حضور گسترده موثری در این عرصه داشتند. زنان و جوانان به این خاطر در این عرصه فعال بودند که نگران پیامد های جنگ بودند و جنگ را عاملی برای تخریب منابع انسانی و مادی می دانستند از این رو با فاصله گرفتن از بیگانگی وبی تفاوتی سیاسی برای ایفای نقش موثرتر در عرصه سیاست وارد شده و نافرمانی های بزرگ را سامان دادند."

رزاقی افزود: "جنبش بزرگ ضد جنگ بااینکه تمام انرژی و نیروی خود را صرف مقابله و مخالفت با جنگ طلبان کرد اما نتوانست ماشین جنگی آمریکا و متحدینش را متوقف کند." 


او در ادامه گفت: "اگر از این منظر به موضوع بنگریم طبیعی است که به این نتیحه برسیم که جنبش صلح در رسیدن به اهداف خود ناکام مانده است. اما اگر بخواهیم تاثیر جنبش صلح را بهتر درک کنیم لازم است که از منظر دیگری به موضوع بنگریم مهمترین دستاورد جنبش صلح مشروعیت زدایی از جنگ آمریکا در افغانستان و عراق بود اقدام جنبش ضد جنگ باعث شد ائتلاف بین المللی جنگ را بشکند و آمریکاو متحدینش بدون مجوز شورای امنیت اقدام به جتگ در عراق نمایند. این حادثه باعث شد که جنبش صلح فرصت طلایی بدست آورد که هم از نظر تئوریک و هم در بکارگیری ابزارها به خود سازمان دهد بتواند برای رسیدن به اهداف بلند مدت ترش برنامه ریزی و نیروهای اجتماع را بسیج نماید.
جنبش جهانی صلح در این حجم وگستردگی اش باعث بالابردن هزینه جنگ در نزد افکار عمومی شد و کمک مهمی به ایجاد موانعی در مقابل مداخلات نظامی آینده جنگ طلبان کرده است این جنبش گرچه قدرت وتوان کافی برای بازداشتن دولت بوش از شروع عملیات نداشته باشد اما بطور قطع جنگ های آینده از هزینه بیشتری در نزد افکار عمومی و از حمایت به مراتب کمتری از سوی دولتها برخوردار خواهد بود چرا که نئوکان ها ممکن است برای تضمین انتخاب مجدد خود در سال 2009 میلادی جنگ علیه کشور دیگری را تنها طریق بیابد. امامسئله مهمتر آن است که چرا جنبش صلح نتوانست مانع از آغاز و تداوم جنگ علیه افغانستان و عراق شود:
یکی از برنامه های اصلی جنبش جهانی صلح، نافرمانی مدنی بود که قبل ازشروع جنگ و در طول جنگ آن را اجرا کرد. اما این تجربه نشان داد که در رابطه با نافرمانی باید جنبش جهانی صلح محتاط باشد. اگر چه نافرمانی علیه یک اقدام غیر قانونی به لحاظ اخلاقی مشروع و اغلب استراتژیک و ضروری است امااین امر بدان معنی نیست که این عمل موثرترین و بهترین استراتژی است که در حال حاضر می توان از آن استفاده کرد. برخی از تحلیلگران معتقدند نافرمانی در برخی از اوقات می تواند باعث جدایی و بیگانگی حامیان با حاملان جنبش شود.
دومین ضعف جنبش جهانی صلح عدم داشتن پیام روشن و شفاف بود. یک جنبش نمی تواند یک پیام طولانی و پیچیده را منتقل کند.همه موضوعات و مسایل رابه یک موضوع مانند صلح ارتباط دهد از این رو لازم است که جنبش همواره یک پیام روشن و شفاف داشته باشد حتی اگر یک جنبش بخواهدتوجه عموم را جلب و بربرنامه های عمومی در سطح محلی ، ملی وبین المللی تاثیر بگذارد هرگز قادر نخواهدبود که پیام پیچیده و غیر شفاف را منتقل نماید.
سومین نقطه ضعف این بود که جنبش صرفاَ برای مخالفت با جنگ شکل گرفته بود در حالیکه می بایست در مراحل مختلف، برنامه روشن تری داشته باشد. جنبش حهانی صلح باید همه راههایی را که برای حل منازعه به شیوه غیر خشونت آمیز وجود داشت را در دستور کار قرار می داد همچنین این جنبش می بایست تمام اختلافات و دسته بندی ها را کنار بگذارد و بر شکافهای موجود پل بزند. جنبش صلح می بایست یک استراتژی بلند مدت را طراحی نماید و برای آموزش و آگاه سازی مردم نیروهای خود را بسیج نماید و در نهایت مقاومت گسترده مردمی علیه جنگ جنگ طلبان را سامان دهد.
نکته دیگر آن است که جنبش جهانی صلح نتوانست خود به مثابه یک رسانه عمل نماید رسانه های گروهی در انحصار یک الیگارشی خاص می باشند که جنگ طلبان از آنها سود می برند جنبش کنونی صلح باید برای رسیدن به موفقیت از رسانه های بدیل استفاده می کرد گرچه در این جنگ بخشی از طرفداران صلح از اینترنت استفاده نمودند اما لازم است که صدای صلح طلبان به گوش عموم مردم برسد ونه فقط کسانی که به کامپیوتر دسترسی دارند از اینرو لازم است که از شیوه های مختلف و حتی سنتی تر مانند اعلامیه و... نیز بهره گیرند."
رزاقی ادامه داد: "مهمترین ضعف جنبش جهانی صلح آن بود که تمام تلاش خود را بر متوقف کردن جنگ استوار کرده بود اما با آغاز جنگ و پایان یافتن آن دیگر برنامه ای برای عمل نداشت در حالیکه جنبش جهانی صلح باید تلاش کند برای تمامی مراحل قبل در دوران جنگ و بعد از آن برنامه داشته باشد و اکنون نگذارد امریکا و متحدینش عراق و افغانستان را به صورت یک مستعمره در بیاورند. حاملان جنبش جهانی صلح نباید مردم عراق را مانند مردم افغانستان فراموش کنند اما به نظر می رسد که جنبش جهانی صلح پس از جنگ کار خود را پایان یافته تلقی نموده و دوران سکون و رخوت را سپری می کند. در طول چند سالی که از اشغال افغانستان، عراق از سوی ایالات متحده آمریکا می‌گذرد، در جنبش ضدجنگ آمریکا به‌ندرت یک بحث علنی در مورد درستی حمایت یا عدم حمایت از مقاومت عراق صورت گرفته است. در نتیجه، بحث اخیری که بین «الکساندر کاکبرن» و «فیلیس بنیس» (از رهبران ائتلاف «اتحاد برای صلح و عدالت») درگرفته است بسیار مهم است.
چند ماه پیش، «الکساندر کاکبرن»، طی مقاله‌ای در نشریهٔ اینترنتی «کانترپانچ»، در مورد ضرورت همبستگی علنی جنبش ضد جنگ آمریکا با مقاومت عراق قلم زد. در پاسخ به او، «بنیس» در مقاله‌ای زیر عنوان «چرا جنبش ضد جنگ از مقاومت عراق حمایت نمی‌کند» ادعامی‌کند که پایهٔ وحدت جنبش صلح باید خواست «خارج کردن فوری نیروها» باشد و نه «پیروزی مقاومت عراق». اما «بنیس» از این فراتر می‌رود و اعلام می‌کند که نیروهای ضدامپریالیست هیچ مسؤولیتی در رابطه با ایجاد همبستگی با مقاومت عراق ندارند. «بنیس» مقاومت عراق را نامشروع می‌خواند و آن را شایستهٔ همبستگی نمی‌شناسد. "
اما رزاقی در مقاله خود به نکته‌ای مهم اشاره کرد. "در هنگامه ای که در اقصی نقاط جهان میلیونها نفر در مخالفت با جنگ و جنگ طلبی به میدان آمده بودند در کشورمان گروهها و نهادهای مدنی در خواب زمستانی آرمیده بودند هیچ حرکت و جوششی در آنها دیده نمی شد آنان حتی نظاره گر ماجرا هم نبودند چرا؟"
او خود در پاسخ گفت: "یکی از دلایل مهم آن فقدان سنت صلح طلبی در تاریخ ایران زمین است حتى حرکتى در جهت صلح ميان متفکران و روشنفکرانمان نيز وجود نداشته است نه تنها در تاريخ گذشته که در ادبيات معاصرمان هم جاى صلح و پرداختن به صلح طلبى خالى است.
عامل دیگر ویژگی و مختصات جامعه مدنی در ایران است جامعه مدنی در ایران گسسته است نه پیوسته . گسستگی آن ناشی از شکاف های چندی است که در این عرصه وجود دارد. مانند شکاف جامعه مدنی سنتی و جامعه مدنی مدرن ، شکاف سازمان های جامعه مدنی مذهبی و سکولار، شکاف سازمان های جامعه مدنی مرکز (تهران ) و پیرامون (شهرستان ) و.... بر اثر گسست ها و شکاف های بالقوه و بالفعل ، گروهبندی های در جامعه مدنی شکل گرفته است که عامل درگیریها و نزاع ها در این عرصه می شود. نا کارایی و ناکارآمدی از مختصات و ویژگی های دیگر جامعه مدنی در ایران است . جامعه مدنی نمی تواند باورت کارا و کارآمد به نیازها و مطالبات گروههای اجتماعی و جوامع محلی پاسخ دهد.چون به مثابه یک سازمان حرفه ای عمل نمی کنند. به همین خاطر جامعه مدنی نمی تواتد تقاضاها و مطالبات گروههای اجتماعی را بطور موثر نمایندگی کند. جامعه مدنی در ایران محدود است . علیرغم رشد و گسترش سازمان های جامعه مدنی در دهه اخیر ، جامعه مدنی نسبت به جمعیت 70 میلیونی جامعه ایرانی از عمق و گستردگی چندانی برخوردار نیست . رشد و گسترش جامعه مدنی در ایران نا موزون و نا متوازن بوده است سازمان های جامعه مدنی به صورت پراکنده و نابرابر بطور موضوعی و در سطح جغرافیای توزیع گردیده است به عبارت دیگر رشد و گسترش آن کاریکاتور گوبه بوده است باعث شکل گیری " مرکز " و " پیرامون " در عرصه جامعه مدنی شده است.
جامعه مدنی در خود است نه بر خود. به عبارت دیگر جامعه مدنی فاقد آگاهی نسبت به نقش ، جایگاه ، مسئولیت ها و وظایفش می باشد و نمی تواند به تعریف خود بپردازد بی¬سیمایی و بی ریختی از مختصات و ویژگی های دیگر جامعه مدنی ایرانی است جامعه مدنی به لحاظ هویتی درهم ریخته و بهم ریخته است به همین خاطر فاقد هویتی مشخص است که بتوان با آن شناسه آنرا شناخت و تعریف کرد جامعه مدنی انزوا گرا است انزوا گرایی هم در سطح محلی و هم در سطح ملی و بین المللی به چشم می خورد جامعه مدنی ایرانی کمتر به گفتگو و تبادل تجربه با دیگر جوامع مدنی علاقمند است به همین خاطر حضور چندانی در عرصه محلی ،ملی ، منطقه ای و بین المللی ندارد. جامعه مدنی دارای ساختار عمودی (بالا به پایین ) و غیر مشارکتی است و مناسبات و روابط حاکم بر آن غیر دموکراتیک است.
یکی دیگر از مسائلی که در دو دهه اخیر بازتولید شده و در اشکال و سطوح مختلف سایه خود را در جامعه ایران گسترانیده است، پدیده "نهیلیسم" است.امروزه نهیلیسم به وضوح در تمامی شئون زندگی اجتماعی ، فرهنگی و...مشاهده می شود. جنبش های اجتماعی در ایران از جمله جنبش صلح نیز از این معضل اجتماعی بی تاثیر نبوده و در تار و پود برخی از فعالان این جنبش ها نیز رسوخ نموده است . نهیلیسم گرایی یکی از مهمترین چالش های فراروی جنبش صلح است که در صورت تداوم وگسترش آن در بین فعالان اجتماعی، به بی عملی و کلبی مسلکی آنان منجرمی شود.
چالش دیگر جنبش صلح، آنومی در سطح ذهنیت و اندیشه فعالان مدنی است که خود، یکی از ویژگی های مهم جامعه ایرانی در سالهای اخیر است. آنومی در سطح ذهنیت و اندیشه فعالان مدنی منجر به سرگشتگی ، گسیختگی فکری یا بی فکری در بین آنان شده است. در صورت بی توجهی به مکانیسمهای جبرانی برای رفع آنومی این چالش بزرگ باعث ضعف ، کم خونی و مانع پویایی و بالندگی جنبش صلح در ایران خواهد شد.
فقدان نقد میراث گذشته، قبض ، سکتاریسم و انحصاری کردن، یکی دیگر از چالش های مهم فراروی جنبش صلح است. قبض ، سکتاریسم و انحصاری کردن جنبش صلح مانع بزرگی برای بسط ، کثرت ورنگارنگی آنان خواهد بود.فعالان اجتماعی تنها می توانند با نقد مستمر، شالوده شکنی و باز تعریف مجدد مفاهیم، روابط و مناسبات، از مومیایی شدن جنبش ها جلو گیری کنند.
بدلایل فوق بنظر می رسد ودر زمانی که شبح جنگ در منطقه در حال گشت وگذار است فعالان ، جامعه مدنی وجامعه سازمانهای غیر دولتی ایران در حال ضعف وکم خونی مزمن بسر می برند وهیچ برنامه مشخصی برای عمل واقدام در این عرصه نداشته و ندارند در حالی که بسیج عمومی علیه جنگ و جنگ طلبان فرصت طلایی در اختیار جامعه مدنی و جامعه سازمانهای غیر دولتی قرار داده است به رسالت و مسئولیت اجتماعی خود عمل کنند و همچنین بتوانند به ائتلاف جهانی صلح پیوند بخورند اگر دولتها به دلیل وجود رابطه سلطه آمیز و آمرانه نمی توانند با یکدیگر مفاهمه وارتباط داشته باشند حد اقل در سطح جامعه مدنی که عرصه آزادی و رهایی است می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار نمایند. مفاهمه وگفتگویی که می تواندبدون لکنت زبان باشد و عناصری که منجر به محدوش شدن کلام در جامعه مدنی می شود را از پیش رو بردارند. بنظر میرسد جامعه مدنی ایرانی برای نفش موثر در جنبش جهانی صلح باید به یک خانه تکانی اساسی بپردازد.و ازاین رخوت و رکود مستولی شده بر آن خارج شود باید بدانیم که جامعه مدنی ضعیف نمی تواند حامل پروژه دموکراسی ، حقوق بشر و صلح در جامعه ایرانی باشد. مهمترین پروژه فعالان نیروهای اجتماعی در شرایط کنونی جامعه مدنی سازی و تدوین استراتژی برای گذار از جامعه مدنی ضعیف به جامعه مدنی قوی است."
تأکید رزاقی بر تدوین استراژی مناسب، با سخنان داود هرمیداس باوند استاد بین الملل دانشگاه همراه شد تا او از لزوم اتخاذ روش مسالمت آمیز برای حل اختلافات بین المللی سخن بگوید. 

جلوگیری از پیش آمدهای نگران کننده 

داود هرمیداس باوند مقاله خود را با عنوان "حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی" چنین ارائه داد: "مسئله حل وفصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی همواره مورد نظر بسیاری از فلاسفه و حقوقدانان بوده است و اتخاذ به این روش را برای جلوگیری از جنگ تجویز می نمودند . در دوران باستان مذاکره، میانجیگری و داوری بطور موردی و مقطعی ، بخصوص بعد از عدم پیروزی طرفین درگیر و طولانی شدن جنگ صورت می گرفت. چنانکه در جنگ سیاگذار یا هوخشتر پادشاه ماد با پادشاه لیدی طرفین بعلت طولانی شدن جنگ و وقوع کسوف میانجیگری پادشاه بابل را پذیرا شدند و در نتیجه رودخانه هالیس بعنوان مرز مشترک دو امپراتوری تعیین شد. 

استفاده از مکانیسم داوری در میان دولت شهرهای یونان برای رفع اختلافات گهگاهی مورد استفاده قرار می گرفت. در قرون وسطی نیز بین واحد های سیاسی از آن استفاده می شد، بخصوص بین جمهوری های مستقل ایتالیا از قرن دوازده و سیزده از مکانیسم داوری استفاده مکرر می شد. همچنین میان کانتون های سوئیس. در آغاز عصر جدید اختلافات اسپانیا و پرتقال بر سر حاکمیت بر اقیانوسها Mare calacium و سرزمین جدیدالاکتشاف برزیل با میانجیگری و داوری پاپ الکساندرششم حل گردید . با وجود توسعه تدریجی حقوق بین الملل در قرن شانزده، هفده و هیجده، تعداد بسیار معدودی از اختلافات بوسیله داوری حل وفصل گردید، البته مذاکرات از طریق کنفرانس دیپلماسی از کنگره وستفالیا ببعد به صورت ادواری انجام می گرفت. از اواخر قرن هیجده استفاده از داوری روند مسلطی در حل و فصل اختلافات بین المللی پیدا کرده و دوران جدید داوری با انعقاد معاهده جی Jay Treaty در 19نوامبر 1794 بین آمریکا و بریتانیا از طریق ایجاد کمیسیون مشترک برای حل اختلافات فیمابین به ویژه در مورد اختلافات مرزی، بیطرفی و غیره پیش بینی گردید . از این تاریخ قراردادهای متعدد بین آمریکا با دول اروپایی و کشورهای آمریکای لاتین برای حل اختلافات از طریق کمیسیون مشترک صورت گرفت . در این رابطه می توان از داوری آلاباما 1870، داوری دریای برنیگ 1893 و داوری بریتانیا ( گویان بریتانیا ) و ونزوئلا 1897 نام برد . این جریان زمینه ساز تشکیل دیوان داوری بین المللی بوسیله کنفرانس لاهه 1899 گردید. در کنفرانس لاهه 1907 گذشته از داوری استفاده از مکانیسم های دیگری برای حل و فصل اختلافات مانند کمیسیون تحقیق یا حقیقت یاب یا کمیسیون سازش پیش بینی گردید . در رابطه با داوری از 1902 تا 1932، بیش از بیست قضیه حل و فصل شد.
در میثاق جامعه ملل در مواد 12 و 13 تاکید خاص در حل و فصل از طریق مسالمت آمیز شده است . ماده 12 اشعاردارد همه اعضای جامعه بر آنند که هر گاه میانشان اختلافی پدید آید ، آن اختلاف را از طریق داوری یا بر اساس آیین قضایی یا طرح آن در شورای جامعه ملل حل و فصل کنند . ماده 13 نیز در همین راستا می گوید :" اعضای جامعه اتفاق نظر دارند که هر گاه میان آنان اختلافی پدید آید که به اعتقاد آنان می توان از طریق داروی یا قضایی آن را فیصله داد و راه حل های دیپلماتیک کفایت کار ایشان را نکند ، آن اختلاف را کلاً از طریق داوری یا قضایی آماده نمایند. 

حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی

بعلاوه جامعه ملل با ایجاد دیوان دائمی دادگستری بین المللی در سال 1920 گام بزرگی در راه حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی برداشت . منشور ملل متحد تاکید ویژه ای به حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی داشته است . در این رابطه بند 1 ماده 1 ناظر به اهداف منشور تصریح دارد : یکی از اهداف ملل متحد فراهم آوردی موجبات حل و فصل اختلافات بین المللی یا وضعیت هایی که ممکن است منجر به نقض صلح گردد با وسایل مسالمت آمیز و طبق حقوق بین الملل و عدالت می باشد . در همین راستا بند 3 ماده 2 منشور ناظر به اصول سازمان ملل می گوید : کلیه اعضاء اختلافات بین المللی خود را براههای مسالمت آمیز به صورتی که صلح و امنیت بین المللی و عدالت به خطر نیفتد حل و فصل خواهند کرد . 


فراتر از همه فصل شش منشور تماماً معطوف به حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی است .در این رابطه ماده 33 منشور تصریح می نماید:"طرفین هر اختلاف که ادامه آن ممکن است حفظ صلح و امنیت بین المللی را به خطر اندازد باید قبل از هر چیز از طریق مذاکره، میانجیگری، سازش، داوری، رسیدگی قضایی و توسل به نهادها ترتیبات منطقه ای یا سایر وسایل مسالمت آمیز بنا به انتخاب خود در صدد جستجوی راه حلی برای آن اختلاف باشند . شورای امنیت در رابطه با حل و فصل اختلافات مربوط به فلسطین، کشمیر، قبرس، اندونزی و غیره از میانجیگری کمیسیون تحقیق و کمیسیون سازش مکرراً استفاده نموده است . اختلافات ایران با دولتهای بریتانیا و آمریکا بر سرمسئله ملی شدن صنعت نفت از طریق دیوان بین المللی دادگستری مورد رسیدگی قرار گرفت. بعلاوه بموجب بیانیه الجزیره که متعاقب گروگانگیری بین ایران – آمریکا منعقد شد طرفین موافقت کردند کلیه اختلافات حقوقی بین ایران و آمریکا را از طریق برقراری دیوان داوری در لاهه حل و فصل شود. 


امروزه بسیاری از دانشمندان ایران معتقدند که اختلافات راجع به مسئله تکنولوژی هسته ای و مسائل دیگر قرین مصلحت است از طریق مذاکرات سازش یا گروه 1+5 و همچنین مذاکرات دو جانبه حل و فصل شده تا بدین طریق از پیش آمدهای نگران کننده جلوگیری شود."
با پایان سخنان باوند که بر انجام گفت و گوهای سازنده تأکید داشت، مهندس ژیلا شریعت پناهی به عنوان کارشناس حفاظت در برابر تشعشعات رادیو اکتیو به جهت اهمیت موضوع استفاده از انرژی هسته‌ای پرسید، "بر فرض اینکه در شرایط فعلی، ساختن نیروگاههای هسته ای در اولویت باشد، چرا کسانی که چرنوبیل را ساختند و آن فاجعه انسانی و زیست محیطی را آفریدند، بطوری که پس از 22 سال از آن اتفاق، آلودگی های زیست محیطی آن منجر به افزایش 40 درصدی سرطان حتی در کشور سوئد در چند صد کیلومتری از محل حادثه شده است ، بایستی مسئول ساخت و ایمنی هسته ای آن باشند. 


او در ادامه با تأکید بر لزوم حفظ منافع ملی و جلوگیری از تشدید جنگ سرد که همان تشدید تحریم‌هاست، بهترین شعار در شرایط فعلی جهان را شعار خلع سلاح عمومی هسته ای، شیمیایی و میکروبی عنوان کرد. 


به این ترتیب محمد حسین رفیعی مسئول نشست دوم همایش علمی "صلح پایدار؛ راهی پر فراز و نشیب" پایان این همایش را که در دفتر کانون مدافعان حقوق بشر برگزار شده بود، اعلام کرد تا این همایش طنینی باشد برای جلوگیری از جنگ و گسترش صلح در جهان.

بازدید از صفحه اول ارسال به دوستان نسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین عناوین
پرطرفدار ترین عناوین
x