
نوشته اند: روزی اسکندر به دیدن افلاطون- معلم اول - رفت، دید که پشت بر دیوار نشسته و رو به آفتاب کرده است. اسکندر در برابر او ایستاد و گفت: هر حاجتی داری از من بخواه تا آن را برای تو برآورده سازم و منتظر بود افلاطون درخواست مال و باغ و خدم و حشم از او کند! ناگهان افلاطون سر بلند کرده و گفت: حاجت من آن است که سایه خود را از من دور کنی که مرا از رفاقت آفتاب مانع شدی!