آفتاب: در سال 1959 موقعی که هفت سالم بود، پدرم به طرز مرموزی ناپدید شد؛ چندین هفته پس از ناپدید شدنش باخبر شدیم که در پاریس است و در یک هتل ازان قیمت در منطقه «مون پارناس» این شهر زندگی میکند. او مشغول نوشتن در دفترهایی بود که بعدها آنها را به من داد. او هرازگاهی از کافه «دام»، «ژان پل سارتر» را میدید که در خیابان قدمزنان داشت رد میشد. آن اوایل، مادربزرگم از استانبول برایش پول میفرستاد. پدربزرگ من از طریق کار کردن در راهآهن صاحب ثروت شده بود. پدرم و عموهایم زیر نگاه خیره و اشکبار مادربزرگم، هنوز نتوانسته بودند کل ارثیهشان را به باد بدهند؛ یعنی، هنوز همه آپارتمانها را نفروخته بودند. ولی مادربزرگم 25 سال پس از مرگ شوهرش، متوجه شد که پولشان دارد تمام میشود، و از اینجا بود که دیگر برای پسر کولیاش در پاریس پول نفرستاد.