پایگاه خبری آفتاب
۱۶ /خرداد /۱۴۰۵
Saturday 06 June 2026
کد خبر:۹۷۰۸
۱۴:۲۶
۱۳۸۴/۰۵/۲۶

فاصله بین مرگ و زندگی

۱۴:۲۶
۱۳۸۴/۰۵/۲۶
به گزارش آفتاب نیوز،


سرانجام سالم به زمین نشستیم و اتوبوسی کثیف ما را به پایانه رساند. من به مامور گمرک گفتم سلام علیکم و او با گشاده رویی پرسید که آیا مسلمان هستم. پاسخ دادم «انگلیسی» که به نظر می رسید برایش کفایت می کرد. مامور گمرک نتوانست روبان مخصوص هواپیمایی دور چمدان مرا باز کند، بنابراین دستی تکان داد که بروم، سپس جاده فرودگاه نمایان شد. راهنمای عراقی من گفت:« به اقبال آدم بستگی دارد.» گاهی به سلامت در خیابان قدم می زنی ـ گاهی گرفتار تیر یک اسلحه می شوی، گاهی مثل مار یا روزیکای بیچاره، دختر امریکایی که سعی در شمارش تعداد قربانیان داشت ـ به محل حمله انتحاری بسیار نزدیک هستی. او درست قبل از مرگ فریاد زد:« من زنده هستم.»
حواس خود را به شدت بر جاده فرودگاه متمرکز کردیم. امریکایی ها یک اسکادران از وسایل نقلیه جنگی را در وسط، و ارتش عراق واحدهای خود را در دو طرف بزرگراه مستقر کرده اند. اما با اینهمه با بمب منفجر می شود. یک امریکایی فروشنده کامپیوتر در بغداد به من می گوید:« ارتش عراق مایه مضحکه است، سربازان عراقی مرا نزدیک ناحریه گروگان گرفتند. آنها سعی کردند مرا به مبلغ 10 هزار دلار به شورشیان بفروشند.
یکی از کارمندانم آمد و به آن سرباز گفت که من نیمه عراقی هستم، و موقعی که بچه بودم به آمریکا برده شدم، و این که من عشیره دو لایمی(dulaimi) هستم شما دو لایمی ها را گروگان نمی گیرید ـ و سرباز چون نمی توانست انگلیسی بخواند، بنابراین متوجه نام واقعی من نشد.»
دلم نمی خواهد در ایستگاه های بازرسی عراقی توقف کنیم. در طول دجله می رانیم و پلیس های کلاه به سر با تکان دست ما عبور می دهند. وارد هتل کوچک ناجوری می شویم که ایندیپندنت هم در آنجا دفتر دارد. اکنون نیروهای امنیتی و مردان مسلح در ورودیها مستقرند که بیشتر شان کرد هستند ـ و نگهبانی که قصد بازرسی چمدان مرا دارد.
او هم نمی تواند روبان مخصوص هواپیمایی دور چمدانم را باز کند، بنابراین دستی تکان می دهد و مرا رد می کند. به این ترتیب یک تکه روبان، دوبار مانع بازرسی چمدانم می شود، دلگرم می شوم.
راهنمای عراقی من پیشنهاد می کند که برای خرید به خواربار فروشی برود، اما من تصمیم می گیرم که خودم بروم. هرگاه عراقی ها را می فرستادم تا برایم خرید کنند و از آنچه که مردم در خیابان ها می گویند خبر بیاورند و مشاهدات خود را برایم تعریف کنند، من هم مانند آن خبرنگاری می شدم که در محیط بی معنی هتل مثل گل های گلخانه ای تحت مراقبت بود. خبر نگاری که موبایل به دست در اتاق خود حبس شده و احتمالا مشغول نوشتن و یا پخش خبر از co mayo بود. بنابراین بیرون می زنیم و به خواربار فروشی «ورده» (warda) در «کاراده» (karada) می رویم. کاراده خیابانی پهن است که مردانی خسته در پیاده روهای آن راه می روند. بیشتر آنها تلفن همراه دارند. این روزها همه تلفن همراه دارند. جوانکی که تلفن همراه دارد، پاترول امریکایی را می بیند، اتومبیل پلیس است، پلیس خارجی، و شماره گیر همراه را می بندد و دسته ای مرد مسلح. در اتومبیلی به فاصله کم، غرش کنان دور می زنند تا خود را منفجر کنند یا اجنبی بربایند ـ برای پول، برای اعدام، برای سیاست.
دیپلمات مصری که ماه گذشته به قتل رسید، جلوی یک دکه روزنامه فروشی ایستاده بود.
حساب می کنیم« 10 دقیقه». درست همان اندازه که من داخل خواربارفروشی بودم. شکر، نان عربی که صف درازی داشت و من به زور خود را در آن جای دادم و دو گردوه نان گرفتم، شنیدم کسی زمزمه کرد:« اجنبی» و من به طرف بطریهای شراب، قوطی های آب میوه و ساردین رفتم. بعد خودم را به صندوق رساندم.
هشت دقیقه.« بقیه اش را پول عراق بدهم؟» فرقی ندارد. اشتباه کردم خیلی بد شد. باید می گفتم« عراقی». سه بطری آب. نه دقیقه. وقتم تمام شد. بیرون به طرف گرمای سوزان، به طرف اتومبیل، یک پیچ تند به راست و به سمت دیگر خیابان. 10 دقیقه. سروقت.
راهنمای من از جلوی ماشین به من نگاه می کند ـ من پشت آن ایستاده ام، یک روزنامه عربی را می خوانم. بیشتر برای آن که صورتم را بپوشانم ـ و با انگشتش نشان می دهد.« انفجار یک بمب انتحاری دیگر در بغداد. انفجار پاترول پلیس. چهار پلیس کشته شدند.» به شهر هزار و یک شب خوش بازگشت.
گزارش خطا
ارسال پیام
captcha