قطار تهران بندرعباس که سوتکشان به ایستگاه آخر میرسد، اولین چیزی که به استقبالت میآید، سیلی سنگین و نفسگیر هوای شرجی است؛ هوایی که انگار سرب در آن حل کردهاند. اینجا بندرعباس است، دروازه جنوبی ایران، و مقصد نهایی «اسکله شهید رجایی». این بندر تنها یک پهنه آبی و چند اسکله بتنی نیست؛ اینجا تا همین چند ماه پیش، شاهرگ تپنده حیات اقتصادی ایران بود. بندری که در روزگار رونق، بیش از ۶۰ درصد تجارت خارجی و ترانزیت کلان کالا را بر شانههای خود میکشید. دروازهای که روزانه هزاران کانتینر در آن جابهجا میشد و میلیاردها دلار ثروت را به رگهای اقتصاد کشور پمپاژ میکرد.
اما امروز، در این روزهای نفسگیر و ملتهب پس از پایان «جنگ ۴۰ روزه»، محاصره دریایی و سایه سنگین و شوم حملات اخیر، تصویر این شاهرگ حیاتی به شکلی دردناک دگرگون شده است. با وجود تلاشها و پیگیریهای بسیار، اجازه ورود به محوطههای داخلی اسکله و گمرک داده نشد. درهای آهنی و گیتهای امنیتی به روی خبرنگاران بسته بود و به بهانه شرایط حساس، مجوزی برای حضور در میدان عملیات صادر نشد، اما حقیقت را نمیتوان پشت فنسها پنهان کرد.
برای شنیدن صدای خرد شدن استخوانهای کارگران زیر بار این بحران، نیازی به ورود به اسکله نبود. در کوچهپسکوچههای شهر، در کافهها و در حاشیههای بندرعباس، پای درد دل کارگرانی نشستم که واقعیت عریان اسکله را با خود به بیرون فنسها آورده بودند.
جرثقیلهای غولپیکری که روزگاری نماد پویایی و حرکت بودند، حالا از دوردستها مثل اسکلتهای فلزی دایناسورهایی منقرضشده، در افق مهآلود و شرجی دریا بیحرکت ایستاده بودند.
اشباح در کوره ۶۰ درجه: روایت آنان که در این چرخه میسوزند
زمزمههایی از تعطیلی گسترده شرکتهای پیمانکاری، حملات به تأسیسات زیربنایی و اخراجهای فلهای، ما را بر آن داشت تا در روزهای داغ تابستان امسال، کولهبار ببندیم و راهی جنوب شویم؛ یک سوال کلیدی مطرح است: در نقطهای که روزگاری قلب تپنده صادرات و واردات خاورمیانه بود و اکنون در حلقه محاصره و انزوا گرفتار شده، بر سر کسانی که بار این اقتصاد عظیم را بر شانههای آفتابسوخته میکشند، چه آمده است.
آفتاب ظهر بندرعباس فقط گرم نیست، این آفتاب، یک هیولای سوزان است. ترکیبی کُشَنده از شرجی ۹۰ درصدی و تابش مستقیم خورشید که مثل پتکی نامرئی مدام بر سرت فرود میآید. وقتی بادهای معروف جنوب از وزیدن میایستد، رطوبت چنان بالا میرود که احساس میکنی در حال تنفس در یک استخر آب گرم هستی. در این کوره آدمپزی، انسانهایی از سپیده صبح تا تاریکی شب در محوطههای بیسایه جان میکنند.
بار اصلی و طاقتفرسای این اسکله بر دوش نیروهای عملیاتی است؛ فرقی نمیکند کارگر شناسنامهدار و رسمی باشد که با قراردادهای نصفه نیمه کار میکند، یا کارگران بینام و نشان افغانستانی و بلوچ که در هیچ آماری، در هیچ اداره کاری و در هیچ لیست بیمهای حضور ندارند. در ادبیات بندر، به این دسته دوم «کارگران زیرفنسی» میگویند. آنها اشباح اسکلهاند. کارگران بینام و نشانی که برای فرار از فقر مطلق، خشکسالی و بیکاری، به حاشیهنشینی در خانههای اشتراکی و مخروبهی هرمزگانِ داغ و تفتیده پناه آوردهاند و هر سپیدهدم از زیر فنسهای امنیتی عبور میکنند تا ارزانترین و بیدفاعترین نیروی کار خاورمیانه باشند.
با «نعمت»، کارگر ۲۴ساله افغانستانی در سطح شهر همصحبت میشوم. صورتش با لایهای ضخیم از خاک سرخ که در جانش نشسته، تیره شده است. فقط سفیدی چشمان خستهاش میدرخشد. او میگوید: «ما را برای جاهایی میبرند که کار سختتر است. توی انبار گوگرد، توی دپوی خاک آهن. بدون ماسک، بدون دستکش. روزی ۱۴ ساعت بیل میزنیم. اگر گرمازده شویم و بیفتیم، پیمانکار فقط ما را میکشد کنار سایه کانتینر تا بهوش بیاییم. آب یخ هم باید خودمان بخریم.»
یکی از کارگران قدیمی و بومی که متوجه گفتگوی ما میشود، نزدیک میآید و با لهجه غلیظ بندری اضافه میکند: «حق و حقوق این بچههای زیر فنسی و بلوچها نادیده گرفته میشه. تعدادشون هم کم نیست. اینها مدرک ندارن، کارت تردد رسمی ندارن که جزو آمار باشن. حادثه کار که پیش بیاد، کانتینر بیفته روشون یا لیفتراک زیرشون بگیره، بیصدا دفن میشن. انگار نه انگار که انسان بودن. خانوادههاشون هم دستشون به جایی بند نیست که دیه بگیرن. پیمانکارها عاشق این نیروی کارن، چون نه بیمه میخوان، نه حق اعتراض دارن، نه حتی حقوقشون سر وقت واریز میشه.»
بحران محاصره، تعلیق مطلق و سفرههایی که دیگر بوی نان نمیدهند
«جنگ ۴۰ روزه» و محاصره دریایی پس از آن، شاید در دنیای سیاست، یک تیتر خبری یا یک مانور ژئوپلیتیک باشد، اما برای بسیاری از پیمانکاران بندر، بهانهای طلایی و بینقص دست و پا کرد تا تیغ تعدیل نیرو را بیرحمانه بر گلوی هزاران کارگر بگذارند. وقتی خطوط کشتیرانی بینالمللی از ترس موشکها و ناامنی پهنه خلیج فارس، از ورود به آبهای ایران امتناع کردند و صادرات و واردات به کما رفت، این کارگران بودند که هزینه این انسداد تاریخی را با سفرههای خالی خود پرداختند.
در یکی از کافههای مرکز شهر بندرعباس، جایی دور از چشم حراست بندر، با «یاسر»، یکی از نیروهای باسابقه یک شرکت ترخیصکاری همصحبت میشوم. چهرهاش تکیده است، سیگاری با دستان لرزان روشن میکند و با نگاهی که به نقطهای نامعلوم خیره شده میگوید: «بنویس آقا… بنویس که چهار ماه تمام است نه سر کار میرویم و نه یک ریال حقوقی گرفتهایم. روز اول که جنگ بالا گرفت و کشتیها نیامدند، مدیرعامل ما را جمع کرد و گفت بروید خانه، بعد از رفع بحران و تعدیل موقت، به کار برمیگردید. حالا چهار ماه گذشته و در بلاتکلیفی مطلق و کشنده دست و پا میزنیم. نه شرکت ما را رسماً اخراج میکند که حقوقمان را بدهد، نه نامه «عدم نیاز» رسمی دستمان میدهد که حداقل بتوانیم برویم اداره کار و بیمه بیکاری بگیریم. ما را در یک برزخ قانونی نگه داشتهاند تا خودمان خسته شویم و بیخیال سنوات و عیدی، نامهمان را امضا کنیم و برویم.»
کمی آنطرفتر، «رحیم»، از کارگران باسابقه شرکت عظیم «سینا» نشسته است. او با پوزخندی تلخ که بیشتر شبیه به گریه است، رشته کلام را به دست میگیرد: «جنگ برای ما کارگرها دو سر باخت است. نیمی از سال جدید گذشته، تورم کمرمان را شکسته، مرغ شده کیلویی خدا تومان، اما هنوز دارند ۷۰ درصد حقوق سال قبل را به ما میدهند! میگویند شرایط جنگی است و شرکت درآمد ندارد. از اسفندماه سال گذشته تا همین امروز، زیر سایه همین خطرات امنیتی و هشدارها، ۱۳۵ هزار کانتینر در همین شرایط جابهجا شده. کار ما متوقف نشده، ما زیر آفتاب عرق ریختیم، چرخه اقتصادی مجموعه با خون دل ما چرخیده، اما وقتی به حقوق میرسد، سهم ما با معیار و اشل سال قبل است. این دیگر اسمش عدم توانایی مالی نیست. درد اینجاست که در همین شرایط بحرانی، در شرکتهای زیرمجموعه، نیروهای عملیاتی باسابقه را به بهانه تعدیل اخراج میکنند و وقتی دوباره نیرو بخواهند، آدمهای رابطهدار را جایگزین میکنند.»
در همان کافه، «مرتضی»، کارگری که ۱۵ سال سابقه کار در اسکله دارد و موهایش را در همین گرما سفید کرده، با بغضی که راه گلویش را بسته میگوید: «آقا، یکسوم کل نیروهای بندر را در این چند ماه در سکوت کامل خبری اخراج کردند. اداره کار هم انگار نه انگار؛ میروی آنجا، میگویند بودجه نداریم، بیمه بیکاری نمیدهند یا آنقدر سنگ میاندازند که پشیمان شوی. آنهایی هم که مثل من شانس آوردهاند و هنوز سر کارند، ماهی ۲۰ میلیون تومان میگیرند. شما شاید ندانی، اما در بندرعباس ماهی ۲۰ میلیون تومان پول کرایه یک خانه کلنگی در حاشیه شهر هم نمیشود. هزینههای زندگی اینجا به خاطر حضور صنایع و بنادر، نجومی است.»
«جواد»، جوانی از کارگران شرکت آریا سالار، میگوید: «چهار ماه است خانهنشین شدهام. بعد از کلی دوندگی، نامه عدم نیاز به من دادند، اما دولت هنوز یک ریال بیمه بیکاری به حسابم نریخته. به نان شب محتاج شدهایم. دیروز دخترم دفتر مشق میخواست، نتوانستم بخرم. غرور یک مرد وقتی جلوی زن و بچهاش میشکند، دیگر چطور میتواند قد راست کند؟»
روایت یک نیروی عملیاتی؛ بوروکراسی استثمار و ماراتن فرساینده ترخیص
تصور عمومی و کلیشهای از «کارگر اسکله»، شاید تنها تصویر یک باربر ساده باشد که گونی بر دوش میکشد. اما نیروهای عملیاتی و ترخیصکاران در بندر، هر روز درگیر یک ماراتن وحشتناک، فرساینده و ترکیبی از فشار ذهنی و شکنجه فیزیکیاند.
برای درک بهتر این چرخه، پای صحبتهای «سعید» مینشینم. او یکی از همین نیروهای ترخیصکار است که پس از ماهها بیکاری و افسردگی، به تازگی با حقوقی معادل سال گذشته (حدود ۳۰ میلیون تومان) به سر کار برگشته است. صورتش آفتابسوخته و دستانش پر از جای زخمهای کهنه است.
سعید روند کار طاقتفرسایش را اینگونه توصیف میکند: «ببین، کار من فقط جابهجا کردن بار نیست؛ من واسطه یک سیستم فشل و بوروکراتیک هستم. روز من از ۵ صبح شروع میشود. اول باید در راهروهای خنک شرکتهای کشتیرانی بدوم تا اسناد را بگیرم. بعد گرفتن بارنامه، قبض انبار، درگیری با ارزیابهای گمرک، و گرفتن تأییدیههای استاندارد. اینها بخش اداری است. اما فاجعه از جایی شروع میشود که باید وارد محوطه شوم. باید کانتینر را در میان دهها هزار کانتینر پیدا کنم، جابهجایش کنم، کارشناس نمونهبردار را با التماس و خواهش به محوطه بیاورم. درِ آهنی کانتینر را که زیر آفتاب ۶۰ درجه مثل کوره گداخته شده، با دست خالی و دیلم باز کنم، نمونه را بگیرم و دواندوان به آزمایشگاه ببرم.»
او عرق پیشانیاش را با پشت دست پاک میکند و ادامه میدهد: «یک روز اشتباهی در سیستم گمرک پیش میآید و منِ کارگر باید تا ۱۱ شب در اسکله، در تاریکی و خطر بمانم تا مشکل حل شود. یک بار در اوج گرمای مردادماه، مجبور شدیم برای ترخیص ۱۰ واگن قطار باری، دقیقاً ۲۰۰ پلمپ سربی گمرک را با دست باز کنیم. یکییکی پلمپها را میزدیم، دستمان میسوخت، و بعد برای اینکه از گرما تلف نشویم، میدویدیم داخل ماشینِ روشن تا چند ثانیه کولر بخوریم و دوباره برمیگشتیم. گرمازدگی در قانون کار اینجا، «حادثه کار» محسوب نمیشود؛ این روتین روزانه ماست. خیلیها وسط محوطه غش میکنند.»
سعید از فقدان مطلق امنیت شغلی میگوید: «بعد از شروع جنگ و توقف کشتیها، تیغ تعدیل نیرو بیداد کرد. وقتی کانتینری وارد نمیشود، صاحب شرکت که پورشهاش را در تهران سوار میشود، از جیبش به من حقوق نمیدهد. او راحت زنگ میزند و میگوید فردا نیا. رانندههای لیفتراک و ریچاستاکر (جرثقیلهای کانتینربر) با آن مهارت بالا و کار فوقخطرناکشان، قراردادهای سفیدامضای یکماهه، ۳ ماهه و در بهترین حالت ۶ ماهه دارند. اگر اعتراض کنند، اسمشان میرود در «بلکلیست» حراست و پیمانکاران. این بلکلیست یعنی مرگ شغلی؛ یعنی دیگر هیچ پیمانکاری در کل پهنه اسکله شهید رجایی و باهنر به تو کار نمیدهد.»
سعید با لبخندی تلخ به گوشی موبایلش نگاهی میاندازد و میگوید: «شما میگویید سی میلیون تومان؟ سی میلیون در بندرعباس یعنی هیچ. خرج زندگی در اینجا به مراتب از تهران بیشتر است. الان یازدهم ماه است، نگاه کن! من فقط ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار تومان در حساب بانکیام دارم. تمامش رفت پای قسط، کرایه خانه و بدهی بقالی. پول بنزین آزاد هم لیتری ۴۰ تا ۵۰ هزار تومان است، چون کارت سوختم ماه پیش در محوطه گم شد و دولت هم کارت المثنی نمیدهد. خیلی از همکارانم بعد از تعدیل رفتند اسنپ کار کنند تا از گرسنگی نمیرند، اما ماشین من مدل ۸۵ است، یاتاقان زده و حتی پول تعمیرش را نداشتم که بتوانم بروم مسافرکشی.»
کابوس اردیبهشت ۱۴۰۴؛ روزی که آسمان اسکله فروریخت و زمین خون گریست.
اما در میان تمام دردهای معیشتی، فقر، تورم و اخراج، سایه یک «ترومای» روانشناختی عمیق و تاریک بر سر تمام کارگران اسکله سنگینی میکند: انفجار مهیب اردیبهشت ۱۴۰۴. حادثهای که در هیاهوی اخبار مختلف، به سرعت از سرخط رسانهها پاک شد، اما داغ آن بر دل کارگران ماند و هنوز شبها خواب را از چشمانشان میگیرد.
وقتی در گوشه و کنار شهر پای صحبتهای شاهدان عینی این فاجعه مینشینم، متوجه میشوم که ابعاد این حادثه بسیار فراتر از یک آتشسوزی ساده بوده است.
«علی»، کارشناس ترخیص که در زمان وقوع انفجار در طبقه سوم سالن شیشهای گمرک مشغول به کار بوده، آن روز جهنمی را با جزئیاتی میخکوبکننده اینگونه روایت میکند: «ساعت حدود ۱۱ صبح بود. یکدفعه دو تا صدای انفجار آمد. اولی کمتر بود، شبیه به ترکیدن لاستیک تریلی. اما دومی… دومی آنقدر مهیب، کَرکننده و وحشتناک بود که موج انفجارش ساختمان بتنی گمرک را مثل یک گهواره تکان داد. موج انفجار مانیتور روی میز را از جا کند و کوبید توی صورت همکارم که روبروی من نشسته بود. تمام شیشههای سکوریت سالن در کسری از ثانیه پودر شد و مثل باران ترکش روی سر ما ریخت. وحشت مطلق بود. همه جیغ میزدند و داشتیم از پلههای اضطراری فرار میکردیم. وسط راهپله دیدم یک نفر سرتاسر خونی روی پلهها افتاده و جمعیت از شدت ترس و پانیک، دارند از روی بدن او رد میشوند. دیوانه شدم، داد زدم، التماس کردم تا چند نفر ایستادند و کمک کردند او را کشانکشان به پایین بردیم. وقتی رسیدیم بیرون ساختمان… یا ابوالفضل… محوطه شبیه فیلمهای جنگ جهانی شده بود. آسمان سیاه مطلق بود. بیرون فقط خاک قهوهای و زرد بود که در هوا معلق بود و ماشینهای سنگینی که مثل اسباببازی تکهتکه شده بودند و میسوختند.»
علی صدایش میلرزد، آب دهانش را قورت میدهد و میگوید: «ببین داداش، اتفاقا آن کانتینرهایی که منفجر شدند، گویا حاوی مواد خطرناک و انفجاری بودند و اتفاقا نباید در محوطه عادی به راحتی ول میشدند، اما هیچکس توجه نکرده بود. فاجعه اینجاست که حتی روی این کانتینرها لیبل خطرناک هم نبود که ما کارگران حداقل بفهمیم این مواد منفجرکننده هستند..»
او ادامه داد: «در اخبار رسمی گفتند فقط چند نفر زخمی شدند. من نمیدانم دقیقاً چند نفر مردند، چون منطقه را سریعاً قرنطینه کردند، اما به این دو چشم خودم دیدم که یک کارگر لیفتراک که نزدیک کانتینرها بود، در لحظه انفجار «پودر» شد. بخار شد. هیچچیز از او نماند. آیا برای خانوادههای این بینوایان کاری کردند؟ کی در این مملکت به یک کارگر عملیاتی ساده، یا یک کارگر بینامونشان اهمیت میدهد؟»
ترومای روانی این انفجار هنوز با کارگران است. یکی دیگر از کارگران، مردی چهلساله با چهرهای تکیده، میگوید: «از آن روز اردیبهشت به بعد، من دیگر آدم سابق نشدم. افسردگی شدید گرفتهام. الان با کوچکترین صدایی، حتی افتادن یک پالت چوبی، بدنم ریاکشن نشان میدهد، روی زمینخیز برمیدارم و قلبم میخواهد از سینهام بیرون بزند. وقتی عکس جنگ و ویرانی میبینم، تمام وجودم را غم و وحشت میگیرد.»
حاشیههای شهر؛ زنانی که بار این فروپاشی را به دوش میکشند
برای تکمیل این پازل تلخ، به سراغ خانوادههای این کارگران در مناطق حاشیهنشین میروم. به محله «کمربندی» در حاشیه بندرعباس میروم. کوچههایی خاکی، جویهای آب راکد و بوی تعفن فاضلاب. خانههایی که با بلوکهای سیمانی ارزان ساخته شدهاند و سقفهایشان با ورقههای فلزی زنگزده پوشیده شده است.
با «امینه»، همسر یکی از کارگران اخراجی شرکتهای پیمانکاری که سه فرزند دارد، صحبت میکنم. او در حالی که لباسهای کهنه بچهها را در یک تشت پلاستیکی میشوید، میگوید: «شوهر من ده سال در آن جهنم عرق ریخت. دیسک کمر گرفت، ریههایش داغان شد. حالا چهار ماه است او را انداختهاند بیرون. مردهای ما در خانه پیر شدهاند. من مجبور شدم برای خرجی شکم بچهها بروم بالاشهر، خانههای مردم را نظافت کنم. سوپرمارکت محله دیگر به ما نسیه نمیدهد. پسر بزرگم که باید برود کلاس نهم، میخواهد ترک تحصیل کند برود شاگرد مکانیک شود. جنگی که راه افتاد، ترکشهایش مستقیم خورد وسط سفره ما. تاوان تحریم و محاصره را ما خانوادههای کارگری میدهیم.»
صحبتهای امینه، آیینهای تمامنما از فروپاشی اجتماعی است که به موازات فروپاشی اقتصادی در حال رخ دادن است. تعدیل نیرو در اسکله، تنها یک بحران کارگری نیست؛ یک بحران عظیم انسانی و اجتماعی است که پیامدهای آن تا نسلها در این جغرافیا باقی خواهد ماند.
موخره: رویای محال بازگشت و مرثیهای برای انسان ایرانی
غروب که بر سرتاسر خلیج فارس سایه میاندازد، شرجی هوا دست در گلویت میاندازد تا آخرین رمقهای تنفس را نیز با خود ببرد. ایستاده بر بام یکی از ساختمانهای مشرف به دریا در مرکز شهر، به نقطهای خیره میشوم که قرار بود دروازه تمدن و شاهرگ اتصال این سرزمین به جهان آزاد باشد، اما امروز در پشت گیتهای بستهاش، تنها قبرستانی از کانتینرهای خالی، جرثقیلهای فلجشده و انسانهایی به جا مانده که امید در نگاهشان کمرنگ شده است.
آنچه در این روزهای پرالتهاب بر بندرعباس و اسکله شهید رجایی میگذرد، صرفاً داستان توقف تجارت یا کاهش شاخصهای اقتصادی نیست. این، قصه غصه پردردِ آدمهایی است که همواره سپر بلای بحرانها بودهاند. همیشه این کارگر بومی و آن نیروی عملیاتی آفتابسوخته است که صورتحساب تمام حوادث و بحرانها را پرداخت میکند. بحرانها در این جغرافیا همیشه از بالا به پایین سرشکن میشوند؛ تاجری که بار کانتینرش متوقف شده، در خنکای خانهاش در پایتخت، صرفاً سود کمتری حاصل میکند، اما کارگر اینجا نان شبش، مدرسه دخترش و آبرویش در برابر خانواده را از دست میدهد.
تلخترین حقیقتی که در لابهلای این گفتوگوها پنهان شده، نه در آمار اخراجیهاست و نه در فاجعههای پنهانشده؛ بلکه در تغییر غمانگیز سطح آرزوهاست. مردمی که روی دریایی از ثروت، نفت، فولاد و ترانزیت زندگی میکنند، اوج آرزویشان این شده است که زمان به عقب برگردد؛ به روزهایی که گرچه در کوره ۶۰ درجه سختترین شرایط کاری را تحمل میکردند، اما حداقل در پایان ماه درآمدی داشتند تا شرمنده فرزندانشان نشوند. شرایطی که انسان را تا جایی تحت فشار قرار میدهد که به همان روزهای طاقتفرسای گذشته پناه ببرد، تلخترین تصویر از یک اقتصاد آسیبدیده است.
اینجا جنوب است؛ خطهای که سالهاست شاهرگ تپنده اقتصاد کشور به شمار میرود، اما سهم مردمان نجیب و صبورش از این چرخه عظیم تجارت، غالباً همان آفتاب سوزان، شرجی نفسگیر، ریههای خسته و سفرههایی است که روز به روز کوچکتر میشوند. ثروتی که از این دروازهها به سوی مرکز میرود، کمتر ردی از آبادانی در محلههای حاشیهنشین این دیار به جا میگذارد و جای آن را بغضی خاموش در گلوی کارگران پر کرده است.
فردا دوباره آفتابِ جنوب طلوع میکند؛ دوباره هزاران مرد خسته، با امیدهایی که در غبار محوطههای بندری کمرنگ شده است، راهی مسیرهای سوزان میشوند تا چرخهای سنگین اقتصاد را با عرق جبین خود به گردش درآورند؛ چشمانتظار روزی که این دروازههای بزرگ، سهم عادلانهتری برای دستهای پینهبسته آنها کنار بگذارد.
منبع: ایلنا، سعید حسامالدینی / عکس: علی سعیدی