اعتراض عبدالله شهبازی به فرزند آیت الله کاشانی در مورد سریال «کاخ تنهایی»
به گزارش آفتاب نیوز، 
متن نامه خصوصي او به رياست صدا و سيما را سايت مرکز اسناد انقلاب اسلامي، به رياست آقاي حسينيان، منتشر کرده است. شهبازی از این اقدام فرزند آیت الله کاشانی آزرده خاطر شده است. او می پرسد: «علت اين نگراني چيست؟ سالهاست که تحقيقات من درباره کودتاي 28 مرداد به صورت کتاب و مقاله منتشر ميشود ولي چرا اکنون آقاي محمود کاشاني برآشفتهاند؟ آيا بيان مستند نقش شبکههاي اطلاعاتي بريتانيا در کودتا و ايضاح نقش سر شاپور ريپورتر و همدستانش بهويژه دکتر مظفر بقايي کرماني، که تحقيقات من بهطور عمده بر شناخت جايگاه آنان در کودتا متمرکز بوده، نگران کننده است؟»
شهبازی از فشارهایی که بر او وارد می آید سخن می گوید: «داستان من و کودتاي 28 مرداد 1332 حکايتي عجيب شده و عبرتآموز! در سالهاي اخير به دليل عرضه پژوهشهايم در زمينه کودتاي 28 مرداد 1332، از سوي هر دو جناح معارض هواداران کاشاني و مصدق مورد اتهام قرار گرفتهام. مثلاً، فردي بهنام مسعود کاظمزاده در بررسي کتاب استفن کينزر (مندرج در شماره پائيز 2004 مجله MIDDLE EAST POLICY) مرا، به بهانه نقدم بر کتاب کينزر، به «هواداري از کاشاني» متهم کرده و در زيرنويس افزوده: «شهبازي نويسنده چند کتاب خاطرات زندانيان سياسي است که بر مبناي نوارهاي مصاحبه آنان با بازجويان "وواک" [!] تدوين شده.» (منظور وي دو کتاب خاطرات فردوست و خاطرات کيانوري است.) معرفي از اين بهتر ممکن نيست! ظاهراً، و به احتمال قريب به يقين، مسعود کاظمزاده از خاندان معروف بهائي کاظمزاده (مقيم آمريکا) است و به اين ترتيب، پس از يک سال حمله شديد ويروسي به سايت من، «احباب» به گونه ديگر انتقام نشر مقاله «جستارهايي از تاريخ بهائيگري در ايران» را گرفتهاند.
طنز در اينجاست که از سوي ديگر نيز به «دشمني با آيتالله کاشاني» متهمام! سخنراني من در همايش پنجاهمين سالگرد کودتاي 28 مرداد (تالار همايشهاي صدا و سيما، سهشنبه 28 مرداد 1382) با مقابله تند دکتر محمود کاشاني و ابوالحسن کاشاني (پسران آيتالله کاشاني) و اعضاي حزب زحمتکشان بقايي، که به شکلي سازمانيافته و منسجم براي «نسقگيري» حضور داشتند، مواجه شد و در اين ميان آقاي حميد سيفزاده (پيرمردي از اعضاي سابق حزب زحمتکشان که مقيم کاناداست) سنگ تمام گذاشت. آقايان هرميداس باوند و ناصر تکميل همايون، که در سخنرانيها و مقالات خود هوادار دکتر مصدق بوده و هستند و از اين بابت کلي «وجيهالمله» شدهاند، در مقابل اين هجمه سکوت کردند و من بيچاره و بيمار تنها ماندم در برابر خيل کثير «زحمتکشانيها»! بحث به درازا کشيد و پذيرفتم که آن را در جلسه مستقلي ادامه دهم. در اين جلسه نيز، که در تاريخ 5 شهريور 1382 در سالن مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران برگزار شد، باز تنها بودم در مصاف با گروه منسجم و انبوه هواداران بقايي؛ از جمله محمود کاشاني و حميد سيفزاده. از ساعت 9 صبح تا 4:30 بعد از ظهر، بهرغم کسالت و بيماري، از مواضع خود دفاع کردم و اسناد و استدلالها را عرضه نمودم. اين جلسه بسيار پر بار بود. اميدوارم مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران به تأخير طولاني خود پايان دهد و مندرجات همايش و جلسه فوقالذکر را، به همراه سي. دي. تصويري- صوتي آن، منتشر کند.
سيد محمود کاشاني، پسر آيتالله کاشاني، تعصبي غريب در مورد دکتر مظفر بقايي کرماني دارد. او نه تنها کودتاي 28 مرداد 1332 را «کودتا» نميداند (بهرغم اينکه خانم آلبرايت، وزير خارجه دولت کلينتون، در سخنان 17 مارس 2000 خود اين حادثه را «کودتا» خواند و بابت آن از مردم ايران پوزش طلبيد)، بلکه بقايي را بزرگترين خادم به نهضت ملّي شدن نفت ميداند؛ حتي بزرگتر از پدر خود! به ايشان گفتم که بقايي در نامههاي خصوصي به دوستش، علي زهري، آيتالله کاشاني را به مسخره گرفته است. نپذيرفت. گفتم که بقايي کمترين علاقه و ارادتي به آيتالله کاشاني نداشت و تنها و تنها از کاشاني سوءاستفاه ميکرد. نپذيرفت! (يک نمونه، نامه مورخ يکشنبه 31 شهريور1336 بقايي به علي زهري است. بقايي مينويسد: «... در مهماني هفته گذشته که برايت نوشتم، جرياني پيش آمد خيلي مضحک و در عين حال قدري هم اختيار از دست حقير در رفت. بعد از نهار در خدمت آقا [آيتالله کاشاني] و سي چهل نفر در يک اطاق (خلوت!) نشسته بوديم. آقاي افتخار اظهار کرد که آقا در مسئله شبهه آکل و مأکول نظريه[اي] فرمودهاند که خلاصه دهن تمام علماي سابق و لاحق از تعجب و تحسين باز مانده است. و همه خواهش کردند که آقا نظريه خود را بفرمايند... بهرحال آقا فرمودند من براي اين مسئله جوابي پيدا کردهام که تا حال هيچ کس پيدا نکرده ومسئله را قطع کردهام. و آنوقت توضيحات مفصل دادند که خلاصه سروپاشکستهاش اين است که هيچ چيز جزء هيچ چيز نميشود. همانطور که نور آفتاب باعث رويانيدن نباتات ميگردد و جزء زمين نميشود و همانطور که غذا را توي ديگ ميريزيم و زيرش آتش ميکنيم و مواد خوراکي از ديگ حرارت ميگيرند و ديگ جزء آنها نميشود (البته با بسياري توضيحات علميه ديگر)، همانطور هم مواد غذايي که ميخوريم جزء بدن نميشوند و افاضه قوت ميکنند، همچنان که ديگ افاضه حرارت ميکرد، به اين ترتيب بدن هيچ کس جزء بدن ديگري نميشود. (فهميدي؟ اگر هم نفهميدي تان چي [؟] بيشتر مقدور نيست.) البته بعضي جوان و جاهلها لبخند مؤدبانه را گاز گرفته بودند. آقا نظر حقير را پرسيدند. گفتم بايد دکتران طب نظرشان را عرض کنند ما قابلي نداريم. لذا نظر دکتر شروين را استفسار کردند. بيچاره سخت گير افتاد. ولي با زبان بيزباني نظريه آقا را رد کرد و بعد هم مجلس تغيير جهت داد زيرا يک شاعر ملي قصيده[اي] خواند. پس از خاتمه شعر افراد برخاستند. توي کوچه که ميآمديم آقاي افتخار بهطور خصوصي نظر مرا پرسيد. (ضمناً خودش هم بعد از توضيحات دکتر شروين قدري متزلزل شده بود.) من گفتم از لحاظ علم جديد اين نظريه هيچ پايه و مبنايي ندارد... متأسفانه مجبور شديم تاکسي در خدمت آقا سوار شويم. و در بين راه آقاي افتخار گفت فلاني ميگويد از نظر متافيزيک مخصوص نظريه آقا قابل دفاع است ولي از نظر علم جديد مبنايي ندارد. آقا فرمودند نه خير، با علم جديد هم ثابت است زيرا مايه حيات همين گلهبولهاي [کذا] خون است که چيزي از جايي نميگيرند و فقط استفاضه ميکنند. خبط من همين بود که احمقانه اختيار از دستم به در رفت و سئوال کردم بفرماييد گلبول چيست و از چي ترکيب شده؟ فرمودند ما به گلهبول کارينداريم و اصلاً علم جديد چرند و مسخره است و حيات افاضه و استفاضه است. ديگر ناچار شدم عرض کنم علم جديد هرقدر هم مسخره باشد الان توي نتيجه همان مسخره نشستهايم و داريم به منزل ميرويم. تقريباً به همين جا خاتمه پيدا کرد و در خدمت آقا به منزلشان رفتيم و دو سهساعتي هم براي کفاره خبط و حماقت آنجا بوديم.») به محمود کاشانی نصيحت کردم که استقلال آيتالله کاشاني را، به عنوان يکي از دو رهبر اصلي نهضت ملّي شدن نفت، حفظ کند و کارنامه سياسي او را از ماجراجويي مشکوک و بدنام چون بقايي جدا کند. نپذيرفت. در حيرتم که علت اين همه تعلق به بقايي چيست؟