شورش فرانسه؛ تهیدستان علیه تهیدستان
به گزارش آفتاب نیوز، 
عناصر ذهنی که تاکنون مبنای تحلیل قرار گرفته عبارتند از: احساس غبطه، احساس حسد، احساس از خود بیگانگی، احساس طرد شدگی، احساس تقابل فرهنگی و نظایر اینها. مبنای نظری این تحلیل ها این است که مهاجران افریقایی و خاورمیانه ای که هسته مرکزی شورش ها را تشکیل می دادند، احساس می کنند با آنها به عنوان شهروند درجه دو برخورد شده است؛ شهروندان درجه دو هم خود را پاره ای از نظم مستقر فرانسوی و اروپایی نمی دانند و برای یافتن جایگاه شایسته، بر نظم مستقر شوریده اند. در این تحلیل ها البته به صورت جسته و گریخته به عوامل اقتصادی از جمله فقر و بیکاری هم اشاره شده، اما به ریشه فقر و بیکاری که ربط مستقیمی به حاشیه نشینان و مهاجران ندارد، توجه چندانی نشده است.
حال آن که احساس بیگانگی مهاجران با محیط فرانسوی و اروپایی نه تنها نسبت به گذشته بیشتر نیست ـ یا منطقا نباید بیشتر باشد ـ بلکه فرانسویان مهاجر امروزی نسبت به پدران خود از مواهب بیشتری بهره مندند و فاصله آنها با همگنان فرانسوی خود کمتر از گذشته است.
از این منظر می توان گفت اعتراض مهاجران و حاشیه نشینان بیش از آن که روانی و انگیزه ای باشد، بیشتر بازتاب دهنده ناکامی دولت فرانسه در زمینه تامین منافع همه یا بخش بزرگی از جامعه فرانسه است. ناراضیان نیز لزوما مهاجران نیستند؛ بلکه چون تعداد مهاجران تهیدست، بیش از سایر فرانسویان تهیدست است، به تبع آن شمار شورشگران غیر مهاجر است.
ناکامی دولت فرانسه چیست و چرا شمار شورشگران مهاجر بیش از تعداد شورشگران غیر مهاجر است؟
پدران فرانسویانی که امروزه مهاجران خوانده می شوند، از نیمه دوم قرن نوزدهم که رهبران فرانسه رویای رهبری جان را در سر می پروراندند، برای خدمت در کارخانه ها، مزارع و ارتش، به این کشور کوچانده شدند. سرعت انتقال مهاجران که عمدتا افریقایی و خاورمیانه ای بودند، پس از جنگ جهانی دوم تشدید شد. برای مهاجران نسل اول و فرزندان آنها زندگی در فرانسه رویایی بود که آنها در سرزمین مادری خود حتی تصور تحقق آن را نمی کردند. مهاجرت از مستعمرات فقیر و عقب مانده به حاشیه شهرهای بزرگ فرانسه، برای این مهاجران عین سعادت بود. زیرا برای گرسنگان قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم، سعادتی بالاتر از داشتن غذا و سرپناه مقصور نبود و این سعادت تنها در یک کشور اروپایی و یا خدمت در دستگاه دیوانی مستعمرات به دست می آید.
اما فرزندان مهاجران، اکنون تلقی متفاوتی دارند. آنها زندگی امروز خود را با ناکامی های پدران و نیاکان خود نمی سنجند.
ساز و کارهای حقوقی و نگاه دمکراتیک فرانسویان، در مهاجران این تلقی را ایجاد کرده که آنها شهروند فرانسه هستند و لاجرم از همه حقوقی که فرانسویان اصیل دارند، بر خوردارند.
جامعه فرانسه به لحاظ حقوقی و رسمی این انتظار را مشروع می داند.
اما در عالم واقع امکان بهره مندی از حقوق برابر برای مهاجران وجود ندارد. این فقدان بهره مندی لزوما به علت خارجی یا مهاجر بودن مهاجر نیست. بلکه مهاجران به عنوان بخشی از تهیدستان فرانسوی ـ و در عین حال، اکثریت آنها ـ از وضع خود ناراضی اند. وضعی که امروزه مهاجران از آن ناراضی اند در واقع ادامه ضروری وضعی است که چند دهه پیش برای مهاجران بهشت موعود ایجاد کرده بود. این وضع، اقصاد متمرکز و دولت رفاه است. نظام دولت رفاه چهار دهه پیش برای مهاجران بهشت موعود ایجاد کرده بود. این وضع، اقتصاد متمرکز و دولت رفاه است. نظام دولت رفاه که چهار دهه پیش در اروپا شکل گرفت، بهترین مامن برای تهیدستان و در راسی آن مهاجران بود، زیرا در این نظام، دولت از تولید کنندگان موفق، مالیات می گرفت و هزینه کاستی های تهیدستان کم کار یا بیکار می کرد. مادام که دولت توانایی جذب مالیات و توزیع آن در میان تهیدستان را داشت، فرانسه برای فقرا و مهاجران سرزمینی مطلوب بود. اما در دهه اخیر که دولت های رفاهی با بحران کسری بودجه ( به علت هزینه بالای دولت) و کاهش بهره وری اقتصادی ( به علت کاهش انگیزه های تولید) مواجه شده اند، به صورت ناگزیر به سوی سیاست های مبتنی بر صرفه جویی و ریاضت اقتصادی گزینش پیدا کرده اند، وقتی این گونه دولت ها به سوی صرفه جویی گام بر می دارند به صورت اجتناب ناپذیری، هزینه های تامین اجتماعی و یارانه های تهیدستان کاهش پیدا می کند و این قشر اجتماعی، عصیانگر می شود.
اکنون دولت فرانسه بر سر دو راهی قرار دارد. اگر بخواهد برای آرام کردن تهیدستان، هزینه های یارانه ای را افزاییش دهد و عدالت توزیعی را پیشه کند، به حجم کسری بودجه افزوده و از بهره وری تولیدی کاسته می شود و در نتیجه با کاهش درآمد ملی، امکان کمک به تهیدستان کمتر می شود.
اگر هم دولت بخواهد این سیاست را کنار بگذارد و به سوی اقتصاد آزاد گام بردارد و از طریق افزایش بهره وری و تولید، امکان برخورداری از زندگی بهتر را برای تهیدستان فراهم آورد با مخالفت سندیکاهای کارگری قدرتمند و جنبش های چپگرایانه با نفوذ روبرو می شود.
بنابراین، می توان گفت، شورش های فرانسه شورش« تهیدستان علیه تهیدستان» است. زیرا این شورش ها به سندیکاها و احزاب چپگرا فرصت می دهد تا دولت را برای افزایش یارانه ها زیر فشار بگذارند و فرانسه را بیش از پیش در قید و بندهای دولت رفاهی گرفتار کنند. چرخه ای که دولت رفاهی در آن گرفتار است لاجرم به تشدید بحران های اقتصادی و در راس آنها کسری بودجه منجر می شود و دولت را در زمینه تامین نیازهای بخش « یارانه خواه» یعنی تهیدستان، ناتوان تر می کند.
«تیدری برتون» وزیر دارایی فرانسه که ظاهرا تنها حامی جدی اقتصاد بازار در کابینه این کشور است، تاکنون تنها کسی است که گفته است تنها راه نجات تهیدستان و حاشیه نشینان فاصله گرفتن اقتصاد از روش های متمرکز دولتی است. اگر این صدا هم در هیاهوی سندیکالیسم و « عدالت خواهی» گم شود، می توان گفت تهیدستان فرانسوی، اقتصاد این کشور را گامی دیگر به سوی یارانه ها سوق داده اند و در سال های آینده احتمالا فقیران فرانسوی، فقیر تر خواهند شد.