کد خبر: ۴۴۳۹۰
تاریخ انتشار : ۰۶ فروردين ۱۳۸۵ - ۱۴:۱۲
مسعود بهنود
آفتاب‌‌نیوز :  سياستمردان همه عالم هر دو انفجار را تقبيح كردند رهبران اديان جهان هم چنين از مردم خويشتندارى طلبيدند. مردم ساكن نقاط مختلف زمين با اديان گونه گون اما چندان خويشتندار نبودند، حتى در بمب گذارى مترو لندن كه يازده سپتامبر اروپايى اش خواندند، و انفجارهاى هرروزه عراق كه ديگر از جمله خبرهاى روزمره شده است. تا فهرست انفجارهاى دست ساز انسانى كامل شود، آسمان هم دست در كار بود. در سالى كه گذشت، هنوز اجساد قربانيان سونامى سال قبل را يافته نبودند كه كاترينا رسيد و زمين لرزه مهيب پاكستان و كشمير و اين همه بيشتر در ميان مسلمانان بود كه شرح ماجرايشان كامل نمى شود مگر آن كه به سه بارى رايى كه دادند نيز همچون زلزله هايى در عالم نگريسته شود. 

انتخابات افغانستان، عراق، ايران و فلسطين در نوع خود انفجارهاى خبرى بودند در خانه مسلمانان. چنان كه - علاوه بر آثار ناشى از ترور حريرى در اواخر سال قبل كه لبنان و سوريه را دستخوش تحولاتى كرد - ترور مسخدوف رهبر مسلمانان جدايى طلب چچن و مرگ رهبران سعودى، كويت و دوبى هم و سرانجام آريل شارون هم به فتواى پزشكان نمرده مرد.كه گفته اند سال آنان بود. حتى پيش از آن كه مايكل جكسون هم مسلمانى بگيرد و قصد سكونت بحرين كند. پس جهان در سال ۸۴ همان است كه مجله تايم در پايان سال ميلادى ۲۰۰۵ نوشت «سال مسلمانان» اما تا نام كامل شود بايد گفت سال برهنگى[ خبر] و سال انرژى، هم عنوان هاى سزاوارى است براى سالى كه گذشت.

گيتى كه قرارش بر هموارى نيست و نپذيرد هموارى، در سالى كه همچنان بشر آن را در فاصله بين دوره جنگ سرد و دورانى كه هنوز نامى نگرفته، گذراند، همه تحول بود. «مسلمانان» خبرسازترين بودند و «انرژى» حكايت غالب بود و «خبر» خود در صدر حركت هاى جهانى نشسته. 

توئينى بى كه او را هردوت معاصر خوانده اند راست گفته بود در نيمه قرن بيستم، در انتهاى كتاب ارزشمندش «مقدمه اى بر تاريخ». او پس از پيش بينى توافق غرب و چيرگى تمدن مردم سالار مسيحى براى هميشه نوشت «مگر آن كه كسى شير خفته اسلام را بيدار كند.» امروز براى آنها كه پنجاه سال پيش را شاهد بوده اند شگفت آور است اين پيش بينى استاد بزرگ تاريخ و ديگر كسى را گمان نيست كه آن شير خفته هنوز در خواب است. گيرم كه برخى بنيانگذار انقلاب ايران آيت الله خمينى را همان عامل بيدارى گرفته اند، برخى «خبر» را و بعضى هم «نفت» را كه سازنده بن لادن _ دومين نامزد عامل معرفى شده تحرك امروزى مسلمانان مى دانند. «اسلام»، «خبر» و «نفت» كه سال را ساخته اند از همين رو همزادند. از هر كدام بگويى ديگرى را هم گفته اى. 

سال مسلمانان
نيما جوان ايرانى كه در عالم مد در نيويورك نامى گرفته است، روى تى شرت هاى خود نقش مهر ميرزا كوچك خان جنگلى را انداخته است، نوشته در هم پيچيده «جنگل» كه بر تى شرت هاى او نشسته، جز آن كه از ديد زيباشناسى پسنديده افتاده است پشت خود تاريخى و توجهى را حمل مى كند. اما نيمانى [يعنى نيما در نيويورك] پيشنهاد يك مدساز دانماركى را براى انداختن نقش بن لادن بر روى تى شرت خود رد كرده است. مى گويد «قصد ندارم وارد حيطه سياست شوم. هنر براى خودش دنيايى است و سياست دنياى ديگر.» 

اما دنياى مد روزگارى نقش بن لادن را هم بر ساخته هاى خود خواهد انداخت. چرا كه اسامه بن لادن كه هنوز دست تكنولوژى برتر نظامى آمريكا به او نرسيده است خود در ملتقاى سه عاملى نشسته است كه جهان سال ۸۴ را ساخت. مسلمانى ورد زبان اوست و از حجاز آمده است، نيرو از چاه هاى نفت همسايگى كعبه مى گيرد و بر درياى خروشان «خبر» مى راند كه اگر ماهواره و اينترنت و ويدئو نبود، نه يازده سپتامبرى كه ساخت چنين اثرگذار عالم مى شد و نه نامش چهار سال بعد از فروريختن برج هاى تجارت نيويورك هنوز بر سر زبان ها بود. حتى برادرزاده زيبارخش [از همسر نيمه ايرانى اسامه بن لادن كه از خانواده شيبانى هاى فارس است] همچنان كه نيمه برهنه آواز مى خواند و مانكنى مى كند، از ثروت و شهرت بهره مى برد. وگرنه دنياى هنر بهتر از وى دارد و از جمله نوه خواهر شاه سابق ايران نتوانست از شهرت در عالم هنر بدرخشد چرا كه ديگر نه جوانان غربى شاه را مى شناسند و نه او راهى به ثروت نفت دارد. 

در سالى كه گذشت هنر با سياست، همخانه اش كه همواره از وى بى زارى مى جويد، بيش از اينها مغازله كرد. بيش از اينها گفت وگو داشت. اگر در جست وجوى نقش درگيرى مسلمانان با غرب در هنر برآييم تنها كاريكاتورهاى دانماركى نيست كه سالى كه گذشت را نقش زد. در ميان فيلم هايى كه نامزد اسكار آخرين روزهاى سال بودند سيريانا انقلاب جورج كلونى در اعتراض به حضور نظامى آمريكا در خاورميانه و دسيسه چينى هايش، تصادف با نقل حكايت يك خانواده ايرانى نقال تبعيض نژادى در غرب. بگذريم كه به گفته نيكلسون تكان دهنده حادثه اسكار هم در بخش فيلم هاى خارجى بود آن جا كه كارگردان فلسطينى سرگذشت دو شهادت طلب [استشهادى] را تصوير كرد. براى آن كه روشن شده باشد كه هنر قواعد خود مى جويد و همواره بندى قدرت و ثروت نمى ماند سيريانا كه ادعانامه اى است عليه جهانگيرى آمريكا از هاليوود برآمده است، و داستانش در جاهايى به ماجراى ترور رفيق حريرى شباهت هاى خيره كننده دارد با انگشت اتهامى به سوى آمريكا _ همان كه تندرو ترين مسلمانان مى گويند و مى نويسند _ و اين فيلم از استوديوهاى فيلمسازى روشنفكرانه ايتاليا و فرانسه بيرون نيامده است كه هنوز «پنهان» را مى سازد تا عمق ماجراى الجزايرى ها و فرانسوى ها را بازگفته باشد. سيريانا چنان ادعانامه اى است كه اميرطاهرى مقاله نويس ايرانى روزنامه تايمز به انتقاد برمى آيد كه كدام ترور سياسى منطقه مسلمانان كار سيا بوده است كه دستمايه چنين فيلمى شود. او به طعنه مى نويسد «يعنى باور بايد كرد كه اينك دفاع از حقوق بشر و مظلومان از نهادهاى بين المللى رخت بركشيده و پرچمش در دست هاليوود افتاده است.» تا روشن شود كه چنين سخنى بى معنا نيست. مراسم اسكار رسيد همان مراسمى كه در آن هنر مسلمانان را با همه چالش هايش ديده بود، همان كار كه بعضى سياست مداران غربى هنوز نمى دانند. اسپيلبرگ نامى گرچه فيلم مونيخش جايزه اى نبرد اما با نگاه نوع ديگرش به حادثه اى كه در زمان خود تكان دهنده ترين ماجراى جهان بود و در اوج خشونت بين فلسطين و اسرائيلى ها، نشان داد كه ديگر زمان ساخت و فروخت فيلم هاى يك طرفه تيرانداز وسترن خوب و سرخ پوست بدجنس و بد گذشته است. انسان امروزى نگاه صددرصدى ندارد. چه رسد به سيريانا كه جورج كلونى را در آمريكا تبديل به موجودى كرد كه دست راستى ها دشمن خونى وى شده اند. كلونى هم فيلمى درباره مك كارتيسم به اسكار برد و فيلم افشاگرى درباره ترورهاى سيا و مظلوميت مسلمانان. 

جرج كلونى در يك مصاحبه در تلويزيون بى بى سى كه روز جمعه پخش شد، اظهار داشت كه اگر به دليل انتقاد از سياست هاى آمريكا به من لقب خائن داده اند به اين لقب افتخار مى كنم، زيرا مى خواهم در جبهه حق تاريخ باشم. 

اين «جبهه حق» را كه سال ها بود، بعد از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى دنياى غرب فراموش كرده بود آيا چالش مسلمانان در ذهن كسانى انداخته كه خيال اعتراضى گرچه به نوع هاليوودى در سر دارند؟
مايكل مور مستندساز آمريكايى كه فيلم افشاگرش درباره يازده سپتامبر دو سال پيش آوازه جهانى يافت، امسال صداى خود را از گلوى شون پن و جورج كلونى بلند كرد، شون پن كه به تهران سرى زد در گزارش چند قسمتى خود تا توانست بوش و طرح هاى وى را دست انداخت. اما تكان دهنده ترين بخش فيلم مايكل مور از ياد نرفته است. جايى كه شاهزاده بندر سفير سعودى را نشان مى دهد كه با لباس آزاد، ساعتى بعد از يازده سپتامبر از كاخ خود در واشينگتن به آن طرف خيابان كاخ سفيد رفت تا بوش به او بگويد كه هموطن و هم تبارش چه كرده است. سفير سعودى شاهزاده اى است كه هم خاندانش شريك تجارى خاندان بوش و شركت هاليبرتون [به مديريت ديك چنى] هستند و هم تبارش به اسامه مى رسد. پس چه عجب اگر در قرق هوايى واشينگتن بعد از يازده سپتامبر كه موجب شده پدر و مادر پير رئيس جمهور آمريكا هم در فرودگاهى متوقف و سرگردان شوند، تنها يك هواپيما از زمين برمى خيزد و آن حامل خانواده بن لادن است كه ساكن ايالات متحده هستند و تا آن هواپيما به سلامت از مرز هوايى ايالات متحده خارج نمى شود، رسماً اعلام نمى گردد كه عامل فروافتادن دو برج نيويورك و دو هواپيمادزدى ديگر [يكى به مقصد پنتاگون و ديگرى هنوز در ابهام] به دست القاعده صورت پذيرفته است. نفت است كه شاهزاده جين پوشيده سعودى را نيمه شبان محترمانه به كاخ سفيد مى برد تا در جلسه فوق العاده سران شركت كند. نه آن دويست ميليارد دلار سعودى كه جان سه بانك بزرگ آمريكايى به آن بند است، بلكه تگزاكو، انرون، هاليبرتون، شل و آرامكو هم حق دارند نگران باشند. مدير عامل توتال هم حق دارد كه به تلفنچى كاخ اليزه نهيب بزند كه بايد به رئيس جمهور شيراك متصلش كند، يازده ستامپر است و سرنوشت فرانسه به آن بسته.

 مى توان پنداشت كه در آن لحظه كم نبودند ساكنان كاخ ها و قصرها كه پاى تلويزيون به سى ان ان خيره بودند. زلمى خليل زاد از تگزاس سر در پى حامد كرزى داشت تا به او خبر بدهد كه لحظه سرنوشت نزديك است. آنها كه دورتر بودند و جانشان به بهاى سهام بورس و وال استريت بسته نبود هم هر يك به نوعى در فكر بودند. چنان كه پزشك كشيك بيمارستان دى در تهران، وقتى اول بار تصوير ديك چنى را در مقام معاونت رئيس جمهور آمريكا بر پرده تلويزيون ديد به فكر فرورفت كه ممكن است اين همان بيمارى باشد كه چند ماه قبل نيمه شبان قلبش گرفته بود و معاينه شد. اگر از دربان ساختمان سايه روبه روى پارك انقلاب مى پرسيد مشكلش را حل مى كرد و به او مى گفت آرى همان آقاست كه صبح ها با دو تا مرد قلچماق مى آيد به دفتر شركت هاليبرتون بالاسر دفتر بى پى و زير دفتر بى اى [بريتيش ارويز].
اما حضور هنر در سال مسلمانان همواره چنين نبوده است كه در فيلم جورج كلونى و يا در فيلم فرانسوى «پنهان»، اين را همكاران تئو ونگوك مستندساز هلندى مى گويند كه امسال با دادگاه محمد بوبرى عامل ترورش باز هم در كشور لاله ها حكايت خشن ترين نوع برخورد هنر با باورهاى دينى را مرور كرد.

 محمد به همان خونسردى حكم زندان ابد را گرفت كه عامل ترور نافرجام پاپ پيشين كه در پايان زندانش هم نتوانست به استناد اين كه پاپ ژان پل او را بخشيده بود، از زندان استانبول رها شود. آخر ترك ها اينك از هر زمان ديگرى خود را به تعبير روياى هشتاد ساله شان براى ورود به اروپا نزديك تر مى بينند.
طرح مقولاتى كه به باورهاى عميق دينى مردم بستگى دارد به نوشته آرى مك لين «بازى ظريفى است كه در دنياى هنر جلوه مى يابد، اما بايد مواظب بود.» كارتونيست دانماركى ظرافت را نديد وقتى كه سلسله طرح هايى درباره پيامبر اسلام كشيد و سرزمين آرام دانمارك را دستخوش تندترين چالش ها كرد و سنديكاى لبنيات كاران آن كشور را به فغان آورد تا نگران از دست دادن بازار پنير و كره دانماركى اعلام دارند «چهارميليارد دلارى را كه به سال ها رنج به دست آورده بوديم احمقى به هدر داد.» تجديد چاپ آن كارتون در ۱۴۴ نشريه در ۶۵ كشور تغييرى در تصوير جهانى نمى دهد، همه دولتمردان جهان عذرخواه شدند و مك اينتاير در سرمقاله تايمز نوشت «اگر جان لاك كه او را پيامبر ليبراليسم مى دانند هم امروز بود با همه اعتقادش به آزادى بيان امروز در صف معترضان به چاپ كارتون دانماركى قرار داشت.» در كشورى مانند بريتانيا _ بى آنكه مركزى براى سانسور و منع وجود داشته باشد _ هيچ نشريه اى، به چاپ مجدد كارتون ها خطر نكرد، حتى در گزارش واقعه هم كارتون ها سياه شده بود. اما تا اروپايى ها درگير بحثى درباره مرز آزادى بيان و رعايت باورهاى دينى بودند، چهارده نفرى در اين جا و آن جاى جهان از خيل مسلمانان بر سر اين تجربه جان باختند. گرچه دنياى خبر از صحنه هاى درگيرى طلاب و بسيجى هاى بروجردى در به آتش كشيدن سفارت دانمارك در تهران نگذشتند اما تهران كه ماه ها بعد از چاپ كارتون و بالاگرفتن اعتراض در سوريه و لبنان به ميدان آمد، نيروى انتظامى موفق ترى داشت، چندان كه اعضاى سفارت را از آتش دور نگاه داشتند و هفته اى بعد هم صدا از نمايندگان مجلس و بعضى روحانيون و اهل سياست برآمد تا سرانجام وزير خارجه خواستار آن شدند كه معترضان به سفارت خانه هاى خارجى در تهران كارى نداشته باشند.

 شايد تصويرى از تابلوى شيرينى دانماركى مركز تهران گوياترين تصويرها از تفاوت ها بود، وقتى كه معترضان «دانماركى» آن را پوشاندند، تازه اگر مى دانستند شيرينى دانماركى تهران كار خانمى دانماركى است كه همسر ايرانى اش انقلاب را تاب نياورد و از ايران رفت اما آن زن ماند، و همه اين سال ها مانده است، شايد هم از اين آرام تر با آن تابلو عمل مى كردند. يك ايرانى خوش ذوق ساكن كاليفرنيا با چسباندن عكس سردر شيرينى دانماركى تهران در كنار تصويرى از رستوران كنگره آمريكا كه برنوشته «سيب زمينى سرخ كرده» كه انگليسى زبانان به آن «سرخ كرده فرانسوى» مى گويند شيطنت را تمام كرد. در مقر سياستگزارى آمريكا بر «فرانسوى» ضربدر زده و نقاشى موهنى به جايش كاشته بودند، چرا كه فرانسه در جريان حمله متحدان آمريكا به عراق نه كه شركت نكرد بلكه زبان به انتقاد هم گشود.

ماجراى اعتراض به كارتون هايى كه مسلمانان آن را نديده خونشان به جوش آمده بود هنوز در فضاى جهان بود كه ناگهان خبر رسيد چه نشسته ايد كه تاكس اشپيگل چاپ آلمان هم توهين كرده است. به چه كسى. اين بار نه به پيامبر اسلام بلكه به فوتباليست هاى ايرانى. كلاوس اشنومان آلمانى قبل از آن كه نامه تهديد آميز را دريافت دارد خود وحشت زده در مقاله اى توضيح داد كه مقصودش از كاريكاتورى كه چهار فوتباليست ايرانى را با كمربندهاى انفجارى عمليات انتحارى مجسم كرده بود كه در مقابل چهار مامور مسلح ارتش آلمان در دروازه ايستاده بودند، انتقاد از حضور اعلام شده نظاميان در مسابقات جهانى فوتبال است. «من با حضور نظاميان در ميدان هاى ورزشى مخالفم و نظر بدى به فوتباليست ها نداشتم.» 

تهديدها و اعتراض هايى كه همان روز اول به دفتر روزنامه و خانه كاريكاتوريست رسيد بيشتر از سوى هواداران فوتبال و به ويژه فوتباليست هاى ايرانى حاضر در باشگاه هاى آلمان بوده اما فضايى كه كاريكاتورهاى دانماركى ساخته بود چنان كرد كه كلاوس اشنومان با شتاب خانه خود را تغيير داد. نامه اى كه سلمان رشدى و همتاى بنگال او با چهار نويسنده ديگر امضا كرده بودند تا به هواداران آزادى بيان توجه دهند كه بنيادگرايى اسلامى نوعى سانسور جديد را بر عالم حاكم مى كند، در همين ميانه گم شد و نشنيده ماند. سال مسلمانان بود و قلب خبرساز دنياى مسلمانان، عراق. آخرين قلعه مسلمانى كه توسط سربازان صليب به گردن فتح شده است. 

در عراق به ظاهر همه وسايل براى شادمانى بوش و بلر كه لشگريانشان اينك در بين النهرين پراكنده اند، اما اگر در ابتداى سال هم اسباب دل خرم بود، در پايان سال با انفجار حرم عسگريين در سامرا همين اندازه هم موجود نيست. اكونوميست لندن در تحليلى كه نوشتن آن تنها از تحليلگرانى برمى آيد كه پشتشان به تجربه و آرشيو گرانبها از گذشته منطقه است مى نويسد: «چالش شيعيان و سنى ها نبايد شروع مى شد و اينك كه شده است چيزى نمى تواند شادمانى را به عراق برگرداند.» به نوشته اين مقاله آمريكايى ها اينك براى مهار از يك جنگ داخلى بزرگ كه آغاز شده است بر سر دوراهى ايستاده كه در هر راهش بيم خطر هست. اگر در اين مقابله جانب سنى ها را بگيرد، اكثريتى را از دست مى دهد كه بى آنان مهار عراق محال است و اگر بخواهد به سمت شيعه ها غش كند، با چالش بايد به روابط خود با ايران و سوريه سامان دهد اما كسى ترديد ندارد كه نومحافظه كاران آمريكايى خيال ديگرى هم در سر دارند و همان است كه در طول سال با آنها بود، بزرگ كردن آوردگاه و كشاندن آن به ايران و سوريه.

 اين سياست قديم تيراندازهاى تگزاسى است كه براى محكم كردن پايه هاى قدرت خود علاوه بر تيرى بر قلب كلانتر، سه چهار گلوله هم به اطراف شليك مى كردند. باكشان نبود كه جنازه پيرمرد نعل بند و پسرك عاشق پيشه هم وسط شهرك بيفتد.
آن چه مى توانست به جورج بوش امكان دهد كه در نطق سالانه خود اعلام دارد كه ما در گسترش دموكراسى در سرزمين دشوارى مانند عراق موفق بوده ايم اول تصوير صدام حسين و همدستان اوست كه در همان جا نشسته اند كه ميلوسويچ و بقيه جنايتكاران صرب جا گرفتند. علاوه بر اين برگزارى سه انتخاباتى كه در همه آنها تركيبى از شيعيان و كردها به پيروزى رسيدند. قانون اساسى نوشته شد و آنها كه راى آورده بودند بسامان شدند. مهمتر از اين شروع شدن كار و كسب است كه با بازسازى تاسيسات نفت و خدمات آب و برق و تلفن و بستن قراردادهاى بزرگ با كمپانى هاى آمريكايى و اروپايى ممكن شده است. اما چيزى كه در قلب و جنوب عراق ناپديد شده امنيتى است كه در طول سال ۲ هزار و دويستمين سرباز آمريكايى را به گورستان فرستاد و صدمين سرباز انگليسى را به گورستان فرستاد. گرچه كشته عراقى ها _ سنى و شيعه _ ده برابرى از اين فزون است. در اين ميان هيچ دسته اى به آرامى كردها بهره نمى گيرد كه شمال را هم امن نگاه داشته اند و هم آبادانى آن را آغاز كرده اند و اين به دست نيامده است مگر با اتحادى كه بين بارزانى ها و طالبانى ها اتفاق افتاده است. كردها مام جلال را به بغداد فرستاده اند كه رئيس جمهور شده است و طالبانى را استاندار و حاكم منطقه خود در شمال كرده اند. اين تركيب اختلافات كوچك تر و ريزتر را مهار كرده است.
تا زمستان برسد با همه اخبار تلخ كه از انفجار ها و اختلاف هاى درونى مى رسيد و با همه آنكه خبرنگاران شبكه هاى بزرگ خبرى جهان ناگزير بودند از پشت ديوارهاى محافظت شده و از دور گزارش هاى خود را مصور كنند، اما اميد در دل همه طرف هاى حاضر در صحنه عراق جوانه داشت. اما انفجار سامرا همه چيز را به هم ريخت.

 گرچه همه سياستمداران، رهبران روحانى، و سران كشورهاى بانفوذ از هواداران خود و مردم عراق خويشتندارى خواستند - اگر بوش بود يا تونى بلر، آيت الله سيستانى و رهبران ايران و سوريه _ اما تعادل وحشت شكسته است و آيا انگليسى ها اين را مى دانند كه در پايان سال اعلام داشتند سال ۲۰۰۷ از عراق لشكر مى برند. گرچه اين هم نمى تواند خوش خبرى براى منطقه باشد كه سرزمينى خونين و جنگ زده در ميانشان رها شود. منطقه اى كه خود به خود در التهاب هست. 

سال برهنگى [خبر]
اين درست است كه دنيا همان دنيايى است كه بود، باز هم در آن جنگ ها بر سر منافع اقتصادى رخ مى دهد، باز هم جنايت مى شود، باز هم در زندان ها مردمان شكنجه مى شوند. اين درست است هنوز در زندان گوانتانامو متهمان به تروريسم شكنجه مى شوند و باز هم دارندگان قدرت، پشت پرده به فساد مشغولند، اين درست است كه هنوز دختران جوان و زير سن قانونى خريد و فروش مى شوند، اين درست است كه... اما اينك ما دوربين ها را به دورترين زواياى تاريك زندگى رانده ايم. از سلول هاى مغزى كه امسال براى نخست بار دوربين ده بار نازك تر از موى كمپانى كداك به درون آن رفت و سلول هايى را ديد كه شبيه به نوك انگشت بچه ها بود وقتى كه دستكشى پشمالو بافته شده از كامواهاى سبز و بنفش به دست كرده باشند تا حفاظت شده ترين نهانخانه ها كه همان زندان ابوغريب و يا گوانتانامو باشد. وقتى چند ساعت بعد از انفجار لندن پليس اين كشور، از طريق دوربين هاى هميشه بيدار مسير بمب گذاران آنها را نشان داد كه قبل از رفتن به قتلگاه چگونه خونسرد و سرودخوان بودند و كجا كوله هاى سنگين شان را جا به جا كردند و از كجا سوار شدند و به كجا رفتند، انگليسى ها باور كردند كه فارنهايت رخ داده است و هيچ جا كسى از آنان بى خبر نيست. نه فقط نائومى سوپرمانكن برنزى و كيت موس همتاى انگليسى نمى توانند يواشكى كوكائين مصرف كنند، كارى كه بيشتر مانكن ها مى كنند، بلكه ديگر سياستمداران هم جرات ندارند مانند سال هاى هفتاد يواشكى خوشگذرانى كنند. به گفته مدير كمپانى ويرجين هر كس موبايلى در دست دارد خود يك چشم ضبط كننده است و كسى نيست موبايل به دستش نباشد در شهرها. 

اين را استاد علوم ارتباطات جورج تاون مى گويد وقتى كه دارد شاگردان مدرسه علوم سياسى سخنرانى مى كند و به آنها يادآور مى شود كه از همين جوانى بايد مواظب كارهاى خود باشند وگرنه مانند ديويد كامرون رهبر تازه حزب محافظه كار انگلستان مجبور مى شوند جلو دوربين ها بابت يك سيگار مارى جوانا كه هنگام دانشجويى در آكسفورد كشيده اند خجالت بكشند و خطر آن باشد كه از پيشرفت در كارى كه هستند محروم بمانند.
سال فاش، سال برهنه، سال خبر. سالى كه پنهانكارى بيش از هميشه از صحنه جهان دور بود. سالى كه آمريكايى ها نشان دادند كه حمله به ايران را در سر دارند، سالى كه وانمود كردند اين حمله را به اسرائيل واگذار مى كنند. سالى كه ايرانيان سياست را با انتخاب رئيس جمهورى جديد به سياست داخلى و خارجى خود تندى و كم مدارايى تزريق كردند. اگر رئيس دولت تازه ايران به سرعت توانست نام آشناى جهان شود و روى جلد نشريات مختلف به همه زبان هاى جهان بنشيند. سالى كه در آن تحت تعقيب ترين انسان جهان كه بن لادن باشد و كسى آشكارا از وى حمايت نمى كند و پنجاه ميليون دلارى هم سرش جايزه دارد، باز هم راست و خدنگ زل زد به دوربينى كه مقابلش بود و انگشت اشاره اش را رو به جهان گرفت و تهديدهاى تازه كرد. دوربين و خبر وى را تا گوشه تاريك غارهاى تورابورا دنبال كرد چون جهان است و ديگر مستورى نمى تواند. 

برهنگى است كه عامل اصلى همه تنش ها و برخوردها را فاش كرد و آن را برهنه در برابر چشم ها نشاند، عاملى كه ديگر در اتاق در بسته و دود گرفته سياستمردان نيست، بل در تلويزيون و در برابر چشم ميليون هاست كه جنگ انرژى مناره ها را به هوا مى فرستد و برج ها را بلند مى كند و يا ويرانى مى دهد. همان كه بن لادن را اجازت مى دهد تا از همان نهانگاه خود براى جهانى كه وى را مى جويد پيام بفرستد و صدام را شهامت مى بخشد كه بعد از عريان شدن همه بدكارى هايش در دادگاه بر سر قضات فرياد بكشد. همان كه تندرويى مانند شارون را وامى دارد كه به فلسطينى ها مجال راى و نظر بدهد و از بخشى از سرزمين شان نيرو به در برد، و به حماس جرات مى بخشد كه سلاح بگذارد و راى بخواهد و در هيئت دولتمردان درآيد. چنان كه به احمدى نژاد استادى بى خبر از علم حكمرانى مجال مى دهد كه به شگردى در صف خبرسازان عالم درآيد. 

شيخ رشيد احمد وزير فرهنگ پاكستان مى گويد ما تاكنون چهل تا از اين ايستگاه هاى راديويى را بسته ايم و باز هم خواهيم بست اما هنوز صداى جهاد از آنها بلند است. اشاره وى به راديو اف ام ملامحمد هاشم است كه احزاب سكولار پاكستان از دولت مى خواهند كه اين را هم ببندد، اما هنوز اين ايستگاه كه در چهارصدا در شمال غربى پاكستان است برنامه هاى خود را روزى هشت ساعت پخش مى كند. برنامه هايى كه بيشتر قرائت قرآن است و هر روز يك سخنرانى پخش مى شود كه مهاجران افغانى ساكن مرزهاى پاكستان و افغانستان با لبخند به هم مى گويند اين صداى اسامه است. همان كه آمريكايى ها دنبال او مى گردند و تا كسى ايستگاه راديويى اف ام ملامحمد را نديده باشد و به ميزان شنوندگانش واقف نشده باشد مى تواند از خود سئوال كند كه چرا آمريكايى ها با همه امكاناتى كه دارند بن لادن را كه پيداست در كوه هاى تورابورا است پيدا نمى كنند. اينجا همان جايى است كه پائيز خبر رسيد يك گروه تفنگدار دريايى آمريكايى غار نهانگاه بن لادن را پيدا كردند اما بعداً معلوم شد كه باز وى از قفس پريد. اما صداى چهار برنامه هاى خود را همان روز با آياتى از قرآن ادامه داد كه به گوش شنوندگان بدان معنا بود كه خداوند آن را كه بايد نجات داد. پاكستان چرا اين راديو را نمى بندد. ديلى تلگراف نوشته مقامات دولتى مى گويند بر فرض كه موفق به بستن اين هم شديم، مگر كم هستند. چهل تا تا به حال بسته ايم مگر تمام شده اند. ملااحمد هاشم خودش خونسرد مى گويد ما اهل تسامح هستيم و با كسى جنگ نداريم اما اگر به ما حمله كنند نوارهايى آماده كرده ايم كه در آن فرمان جهاد ضبط شده است.
يك مهندس پاكستانى مى گويد گام بعدى اينها دريافت برنامه از ماهواره و پخش آن توسط بلندگو در ميان محل هاى پرجمعيت مهاجران است. معلوم نيست كه دولت مشرف با آنها چه خواهد كرد. 

حالى كه بازديدكنندگان از ايستگاه فرستنده راديويى ملا احمد دارند، شبيه به نگاه متعجب صادق صبا فرستاده شبكه بين المللى بى بى سى نيست وقتى كه در مركز پژوهشى امام خمينى در قم با خيل طلابى روبه رو مى شود كه از پيشرفته ترين كامپيوترها و امكان وسيع دسترسى به اينترنت برخوردارند. در قم امكانات گسترده و تعدد وبلاگ ها است كه صبا را متعجب مى كند. به گفته وى اينها مدرن تر از آن هستند كه به نظر مى آيد. اما دستگاه ملااحمد چندان مدرن نيست. يك كاميون است كه از آن به عنوان فرستنده استفاده مى شود كه در بيرونش يك باترى سيار نيرو مى دهد در كاميون ملااحمد نشسته و در راديو جهاد حرف مى زند. به گردنش يك ميكروفن است و به ديوار ميكروفن ديگرى كه گهگاه آن را به يقه يك روحانى سنجاق مى كند كه دو ساعتى را از پشت ميكروفن براى شنوندگان سخنرانى مذهبى مى كند. اين مجموعه به رنگارنگى و تجهيزات مركز علميه قم نيست. اما كسى نمى داند كه نفوذش چقدر است. چند كيلومتر آن سوتر يكى از مدرن ترين مراكز نظامى جهان توسط آمريكايى ها برپا شده است. صداى راديو جهاد به داخل محوطه مركز نظامى آمريكايى ها مى رسد اما كسى آن را گوش نمى كند. در داخل پايگاه نظامى آمريكا _ كه چهار تا شبيه اش در اطراف افغانستان روييده بر صفحه هاى بزرگ سى ان ان و شبكه هاى سرگرمى ساز آمريكايى پخش مى شود. در ميان شنوندگان راديو جهاد هم اين برنامه ها با آنتنى كوچك قابل رويت است اما كسى در چهارصدا به مادونا و پخش مراسم اسكار علاقه اى ندارد.
اما سوزنى است كه اين هر دو را به هم مى دوزد و آن دو بار در سالى كه گذشت ديده شد. وقتى كه شبكه الجزيره فيلم ويديويى بن لادن و يا ظواهرى معاون وى را پخش كرد كه بار اول بعد از انفجارهاى لندن بود با اخطار به انگليسى ها كه تكرار خواهد شد و بار ديگر اخطارى به سنى هاى عراق كه آمريكايى ها را در آن جا راحت نگذارند. اينها تنها برنامه هايى كه در چهارصدا و داخل پايگاه آمريكايى ها ديده و شنيده مى شود، است؛ فضايى كه محسن مخملباف در فيلم باى سيكل ران تصوير كرده است و اين گوشه كوچكى است از دنياى خبر. 

دو هفته مانده به پايان سال در محله اى در شمال لندن يك سيستم خدمات اينترنت به كار گرفته شد كه اهالى اين محله را در وضعيتى استثنايى قرار داده است. خطى با دو گيگا بايت ظرفيت براى تمام مدت شبانه روز در اختيار است كه عملاً از نظر كيفيت تصوير، مانيتورهايشان را تبديل به تلويزيون كرده است، تلويزيونى كه بدون آنتن به همه دنيا متصل است. براى شناخت ظرفيت اين سرويس كافى است گفته شود كه كتاب لغت ۳۲ هزار صفحه اى بريتانيا ظرف هفت ثانيه تمام موجوديتش منتقل خواهد شد.

چنين وضعيتى به مراتب بيش از آن است كه بزرگ ترين پيشگو و كارشناس آينده نگر دهه هفتاد الوين تافلر در كتاب جنگ و پادجنگ تصوير كرده بود و اين دستاورد اگر در تنها وعده بيل كلينتون در پيام آغاز قرن بيست و يكم ضرب شود كه گفت از حق همه مردم جهان براى دسترسى آزاد به اطلاعات گفت. زير پوست سخن رئيس جمهورى وقت آمريكا همان است كه گوگل را واداشت به سانسور چين تن دهد ولى كارى كند كه راه اين آب در داخل دروازه هاى شهر ممنوع باز باشد. 

سالى كه گذشت سى سال از حضور اينترنت در جامعه جهانى گذشت. وزارت دفاع آمريكا كه سال ها بود اين شبكه را در اختيار گرفته بود وقتى آن را در فهرست فروش خود گذاشت و از گاوصندوق اختراعات و اكتشافات خريدارى شده خود بيرون كشيد، همان كه تافلر ديده بود، كارشناسانى داشت كه مى دانستند جهان با اين امكان تازه جهانى تازه خواهد شد. جهانى كه در هيچ رمان تخيلى و هيچ ذهن مبتكر و نابغه اى پيشگويى نشده بود. در طراحى هاى ابتدايى [چرك نويس هاى] لئوناردو داوينچى نابغه قرن پانزده، كه ماه سوم سال در حراجى در رم به فروش رفت هم نشان از هلى كوپتر بود و هم موتورسيكلت اما نه در نگاه اين نابغه كه هيچ نابغه اى تا ميانه قرن بيستم تصورى از كامپيوتر هاى نسل پنجم و اينترنت با سرعتى معادل دو گيگا بايت در ثانيه نبوده است. ژنرال هايى كه تافلر با حيرت كشفشان كرد كه در زمان خود از تمام جهان در علم ارتباطات جلوتر بودند تا آن جا رفتند كه پيش بينى كنند در سال هاى آينده لازم نخواهد بود كاركنان هر موسسه اى اين همه زحمت بكشند و در محل كار خود حاضر شوند، همه خواهند توانست در خانه خود كار كنند و در همان جا در كنفرانس با رئيس حاضر شوند و تخصص خود را بفروشند. هنوز بسيار بايد مى گذشت تا ماجرايى كه هم امسال رخ داد در برابر چشم ها بنشيند كه راهنماى تلفن لندن به شهركى در نزديكى دهلى منتقل شد. به زبان ديگر آن كس كه در لندن به ۱۱۰ تلفن مى كند و نشانى مى جويد و شماره اى مى خواهد طرف خطاب وى در دهلى نشسته چرا كه در آن جا نيروى انسانى ارزان است.
و اين جهان، نه چنان است كه ارتباطاتش افزون شد، كوچك شد، در سالى كه گذشت كوچك تر از دهكده اى شد كه مك لوهان گفته بود، بلكه دارد سرنوشت انسان هايى كه از عصر پنهان به عصر تازه گام مى نهند ديگرگون مى شود. كسى كه عكس از درون زندان به شدت محافظت شده ابوغريب گرفت كه عراقى ها را نشان مى داد كه سربازان آمريكايى با آنها چه مى كردند، ثانيه اى بعد آن را به كامپيوتر خانگى خود در آمريكا منتقل كرده بود تا بعداً بتواند به قيمت خوبى بفروشد.
از آن لحظه كه اينترنت از صندوق پنتاگون آزاد شد، تا ماه سوم سالى كه گذشت و شعار سازمان ملل شد هر كودك يك لپ تاپ، نه كه پيشرفت خيره كننده اى در علم و وابسته شدن بشر به اين وسايل افزون گشت، بلكه به گفته بيل گيت انسان ديگرى دارد متولد مى شود. بيل گيت تنها كسى نيست كه در لحظه مناسب با شناخت اين دنيا خود را به جايى رساند كه ثروتمندترين مرد جهان شده است و ميزان خيريه اى كه براى فقيران و محرومان جهان كنار گذاشته تا همسر خوش دل خود را راضى كرده باشد از بودجه سالانه بسيارى از كشورهاى پرجمعيت آفريقايى بيشتر است. اين در حالى كه در مصاحبه اش فاش كرد كه او نيز داراى صندوق اسرارى است كه موقع بازكردنشان نرسيده است. آن موقع كى است. بيل گيت خود در مقاله اى چند تصوير از آن داده است.
دكمه اى بر پيراهن هر كس كه عواطف و سلايق وى در آن ضبط است و وقتى با كسى برخورد مى كند براى نخستين بار، آن دكمه است كه براساس اطلاعاتى كه از خودخود او دارد را همايش مى شود كه اين كه در گلشن چشم تو نشسته با خواست هاى تو مطابق است يا نه و اگر نه بيهوده در اين مقام وقت ضايع مگردان. آن جا كه دارايى هر كس بر سنسورى ضبط است كه مى تواند زير پوست او كار گذاشته شود. تمام درآمدها و خرج هاى وى از ابتداى عمر در آن است و همان سنسور درهاى بانك و هتل را به روى وى مى گشايد. هر جا كه هست پيداست كجاست. وجودى حاضر و غايب مى شود. ديگر گم شدنش معنا ندارد، چنان كه پنهان شدنش و تا بشر به زمانى كه لازم است به آن جا برسد، سالى كه گذشت را طى كرد. سال عريانى ها.
بن لادن تا بتواند از چشم ماهواره ها و رصدكننده هايى كه پنجاه ميليون دلار دارند اگر وى را بيابند، نه فقط از اينترنت و ماهواره گذشته است كه به نوشته مايكل گريدى حتى ساعت مچى هم به دست ندارد.

آمريكايى كه در زندان ابوغريب و گوانتانامو كه گمان مى رفت پوشيده ترين و محافظت شده ترين محل جهان است سربازانش تنها نمى مانند و چشم جهان آنها را مى بيند چه ابرقدرتى است. اين سخن را اگر استالين زنده بود مى توانست پرسيد. در ابتداى اسفند وقتى كه پنجاهمين سالگرد گزارش خروشچف درباره استالين فرارسيد و رسانه هاى جهانى نوشتند كه پس از آن بود كه آرام آرام راز اردوگاه هاى سيبرى و قربانى شدن ميليون ها نفر فاش شد، آن هم بعد سال ها و آن هم بعد مرگ پيشواى بزرگ، كودك شش ساله فرانسوى در يك برنامه مخصوص بچه ها سئوالى كرد: پس عكس هايش كجاست، چطور هيچ كس از خانواده قربانيان در وبلاگش ننوشت.
در سال عريانى نه پرنس چارلز وليعهد انگلستان براى حفظ يادداشت هاى خصوصى خود درباره سفر شش سال پيشش به هنگ كنگ ايمن ماند، همان يادداشت ها كه نشان داد وى به عنوان نماينده امپراتورى چقدر دلخور بوده است از وانهادن هنگ كنگ به چينى ها و چقدر متعجب شده است از اين كه وى را با ديگر اعضاى بلندپايه دولت در يك قسمت هواپيما نشانده اند و از همين جا به اين نتيجه رسيده كه به راستى امپراتورى ساقط شده است، جورج بوش هم ديگر جرأت نخواهد داشت كه بر صفحه كاغذى براى وزير خارجه اش بنويسد كه احتياج به دستشويى دارد. چرا كه ساعتى بعد همين نوشته در صفحه اول نشريات عالم چاپ مى شود. 

دوربين هاى ناظر كه در خيابان هاى نيويورك و لندن و بر سر هر تير نصب شده اند، پاپاراتزى [عكاس هاى اهل خطر] را بيكار كرده اند. پاسبان ها كافى است با مركز خدمات كامپيوترى پليس تماس بگيرند و بخواهند تصوير افرادى را كه در فلان فاصله از فلان خيابان عبور كرده اند، براى آنان بفرستد. همان دست اندركاران بزرگ ترين سرقت تاريخ بريتانيا را به فاصله اى كوتاه شناسايى كردند.
در جهان صنعتى، گسترش وسايل ارتباطى غوغا مى كند. تعداد تلفن هاى موبايل در انگلستان كمى كمتر از تمامى جمعيت است. در دورترين روستاهاى فرانسه و اسكاتلند هم كه مقاومتى وجود دارد در مقابل وسايل مدرن، موبايل هاى ماهواره كاركرد خود را پيدا كرده است. كشيش منيتوريك كه با دوچرخه از دهى در فلماث در جنوبى ترين نقطه جزيره انگلستان به ده ديگر مى رود در راه با گوشى براى پيرزنى كه احتياج به دلدارى دارد موعظه مى كند. او ساكن جايى است كه انگليسى هاى مغرور به آن ته دنيا لقب داده اند چون به باور نسل هاى گذشته وقتى جزيره تمام مى شد دنيا تمام شده بود، اما اينك در همان جا جوانان اهل قايق سازى و آب بازى يك اى پد در گوش دارند كه با آن به ترانه هايى گوش مى كنند كه داشتن و شنيدنش در سال قبل نياز به داشتن صدها صفحه داشت و يا انبان بزرگى نوار. اما امروز موسيقى در بزرگراه اطلاعاتى جهان باندى مخصوص به خود دارد و در ثانيه اى بعد از انتشار يك آلبوم در جاى ديگر جهان شنيده مى شود. اينك جان لوكاره نويسنده انگليسى [كه داستان باغبان وفادار وى امسال فيلمى شد كه وايز به خاطرش جايزه بهترين بازيگر زن اسكار را برد] در همان كورنول كه در ويلاى دور از آبادى خود نشسته به كتابخانه كنگره آمريكا و اسناد به دست آمده از مراكز جاسوسى بلوك شرق دسترسى دارد. چه باك كه لاكوره خود با اينترنت الفتى ندارد، يك منشى دست وى را گرفته در بزرگراه اطلاعاتى عبور مى دهد. 

اينك فقط ملااحمد نيست كه در چهارصدا يك فرستنده دارد كه ممكن است دولت پاكستان زير فشار آن را ببندد هزاران نفر در سراسر جهان از طريق سيستم پادكست يك ايستگاه راديويى مخصوص به خود دارند. به همان سادگى كه وبلاگى دارند، بگو روزنامه اى شخصى كه توسط همه جهان مى تواند خوانده شود. يكى از همين روزنامه ها اول بار عكس هاى گرفته شده از شكنجه زندانيان ابوغريب را منتشر كرد. اما اين روزنامه ها مزيت ديگرى هم دارند. در لحظه مى توان عكس هايى را كه با موبايل گرفته شده روى آنها قرار داد. هر روز مى توان مانند فرناز قاضى زاده روزنامه نگار حال و رفتار كوچولوى خود را در آن نوشت. مانى تنها كودكى نيست كه قبل از تولد وبلاگى براى خود داشته است اينك نزديك هزار تا هستند. كودكانى كه همه لحظات بزرگ شدنشان روى آرشيو وبلاگى كه مادر برايشان درست كرده ثبت است تا زمانى كه خود در آن بنويسند. آن زمان مانند فرد ماركيسنون سوئدى مى تواند نه سالگى باشد. فرد از همين طريق آشكار ساخت كه نابغه اى است در رياضى. 

ديگر گوردرن براون وزير خزانه دارى بريتانيا هم مانند ساركوزى وزير كشور فرانسه ناگزير شده است كه اى پدى به دست بگيرد و با همكاران خود هنگامى كه از خانه به سركار مى رود از همان قطار از طريق برنامه پالتاك كنفرانس تشكيل دهد. بقيه اعضاى كنفرانس هم يا در قطارند و يا در خانه هايشان هستند.
و بر دنياى تازه اى كه دارد به سرعت باد شكل مى گيرد، پاره هايى از دنياى پيشين دفن مى شود. اين را در گزارش رمانتيك كارخانه هاسل بلاد [سازنده دوربين هاى عكاسى حرفه اى] مى شد دريافت وقتى كه در اوايل زمستان نوشت كه سرانجام ديجيتال ها هاسل بلاد آن دوربين آشناى عكاسان حرفه اى را هم وادار به ترك صحنه كردند. همان دوربين كه بر گردن هانرى برگسون هم بود. اما ديگر ساخته نمى شود. روزنامه ها وقتى براى اين خادم قديمى دنياى هنر و روزنامه نگارى مرثيه مى نوشتند يادآورى كردند كه با اين دوربين پرتيراژترين عكس تاريخ گرفته شده، همان تصوير چه گوارا با كلاه بره و ستاره اى در ميان آن كه در دهه شصت بيش از هر تصويرى در اتاق جوانان و در خانه هاى تيمى چريك ها در سراسر جهان حضور داشت. نسلى از آرمانخواهان جهان اين تصوير را در گوشه اى براى خود پنهان كرده بودند در حالى كه در جاهايى مانند ايران داشتن آن مى توانست نشانه اى باشد و سروكار را به ساواك اندازد. اين پرتيراژ ترين عكس جهان بوده است و اينك كه سى سال بعد از قتل چه گوارا، استخوان هاى او از گورى در بوليوى به هاوانا حمل شده است هنوز هم اين عكس و برداشت هاى گرافيكى از آن بر پوسترها و پيراهن هاى مديست هاى مشهور پاريس و رم تكرار مى شود. چهره اى كه برخلاف همرزمش فيدل كاسترو پير نمى شود.  در سال خبر، يادها زنده شد. از آن جمله وقتى بود كه فيلم «دفترچه خاطرات يك موتورسوار» به نسل موسفيد را به ياد دوران از دست رفته آرمانخواهى خود انداخت و چنين بود كه دختر چه گوارا كه مشاور آن فيلم هم بود در وبلاگ خود نوشته هر كس فيلم را مى بيند به من مى گويد «چه» جوان مرد و جاودانه ماند تا كلاهش و ستاره اى كه بر آن دوخته شده بود در بازار اينترنتى «يى بى» به چند هزار دلارى فروخته شود. به گفته دختر چه گوارا مردم مى گويند چه خوب كه او به سرنوشت فيدل دچار نشد كه چهل و پنج سال بر رهبرى كوبا پائيده است، مانند مجسمه اى باقى مانده از دوران باستان تا شاهد باشد كه در هواى يك مشت دلار آمريكايى كوبايى ها مجبور شوند هر نوع خدماتى به توريست ها بدهند و هر روزشان عده اى فداى آن شوند كه خواسته اند از كنار همان پايگاه نظامى گوانتانامو خود را به آب زده و به آمريكا برسانند. در اولين سال بعد از مرگ عرفات، كاسترو تنها كسى از قهرمانان دهه شصت است كه سپيد كرده مو و شكسته قامت مانده است. مانده است تا هم استخوان هاى چه گوارا را تحويل بگيرد و هم شاهد پنجاهمين سالگرد گزارش تاريخى خروشچف باشد. همان گزارشى كه آغاز فروريختن بت استالين در جهان شد. اما كاسترو از خروشچف به خشم ياد مى آورد. در ميان نامه هاى فيدل و خروشچف كه هم امسال براى دهمين بار چاپ شد، نامه هايى است كه در آن فيدل از رهبر شوروى مى پرسد چرا اميد ما اميدواران را فروختى [اشاره به عقب نشينى روس ها در ماجراى خليج خوك ها كه داشت جهان را به سوى جنگ جهانى سوم مى برد و خروشچف بر خلاف قولى كه به كاسترو داده بود بى اطلاع وى فرمان عقب نشينى ناوهاى روسى را صادر كرد، چرا كه جان كندى در مقابلش محكم ايستاده بود]. اگر اين خبر دقيق باشد كه كاسترو براى دوستان خود در جمهورى اسلامى پيام فرستاده است كه به روس ها در ماجراى هسته اى خود اعتماد نكنند اما در عين حال آنان را هم نرنجانند، با يادآورى همان دردى است كه در نامه اش به خروشچف بيان كرده است. 

و چه موقع يادآورى است كه خروشچف به كاسترو چه پاسخ داد، وقتى كه نوشت مصلحت بزرگترى دارد به نام هيبت سرزمين شورا ها كه مسئوليتى تاريخى و جهانى دارد. آيا انورسادات وقتى كه بيست سال بعد از آن نامه ها، سربازان ارتش سرخ را از مصر بيرون راند و معامله با كيسينجر را برگزيد، آيا همان پرسش و پاسخ كاسترو و خروشچف را به ياد داشت. اگر هم چنين نباشد فيدل پير وقتى به مسئولان جمهورى اسلامى توصيه كرد همين تجربه تلخ را در ياد داشته است. كاسترو سى و دو سال پيش، زمانى كه هنوز شوروى تنها اميد و ضامن بقايش بود و با ابهت سرپا، در مصاحبه اى با جينا لولوبريجيدا هنرپيشه مشهور ايتاليايى گفت بدترين چيز براى مرد آن است كه خنجرى در پشتش فرو رفته باشد و حتى فرياد كردن نتواند. در آن زمان هنوز معناى اين سخن روشن نبود. 

حالا در دنياى عريانى، ال گور كه فقط با اختلاف نهصد راى رياست جمهورى آمريكا را به جورج بوش باخت، دارد ياد چه گوارا را در قالب فيلمى تهيه مى كند. ال گور حالا جهانى را كشف كرده كه به گفته خودش از جهان سياست هم جذاب تر و هم اثرگذارتر است. ايستگاه تلويزيونى وى كه محل معرفى استعداد هاى جوان و مبتكر شده است تاكنون هشتصد فيلم مستند از اطراف جهان جمع آورده است. يكى هم از پارتى هاى شبانه جوانان تهرانى. بعضى اين فيلم ها با دوربين هاى دستى توسط آماتورها گرفته شده و موجى به راه افتاده كه سازمان ملل هم قصد دارد به حمايتش برخيزد. چرا كه جوانان كشورهاى محروم هستند كه مشتريان ال گور شده اند. اينك تنها مهدى كروبى رئيس پيشين مجلس و حزب الله ايران نيستند كه تلويزيون ماهواره اى مى جويند، دختر صدام هم از اردن در پى آن است كه تلويزيونى ماهواره اى به دست آورد تا سخن پدر بگويد. اين آرزويى است كه بن لادن هم در سر دارد. هر كس در دنياى عريانى، دنبال بوقى مى گردد. 

سال نفت
ابوالفضل لسانى در مقدمه كتاب خود «بلاى سياه» كه در سال ۱۳۲۹ نوشته شده نقل مى كند: خليل ملكى نظريه پرداز و فعال سياسى چپ كه بعد از جنگ جهانى دوم به عنوان نماينده روزنامه رهبر به انگلستان سفر كرده بود در ديدار با بوين وزير خارجه و نفر دوم حزب كارگر _ در حالى كه يك آذرى ديگر حسن تقى زاده سفير ايران در بريتانيا هم نشسته بود و مى شنيد به بوين گفت «شما از جان ما چه مى خواهيد چرا نمى گذاريد مردم اين كشور روى آسايش ببينند. چرا اين باندهاى فاسد و سياهكار را تقويت مى كنيد و نمى گذاريد يك حكومت ملى و دلسوز به حال ملت ايران تشكيل شود و هر روز شكاف بين حكومت ها و مردم را زيادتر مى كنيد. چرا... چرا ... از جان ما چه مى خواهيد.» به نوشته لسانى «بوين در مقابل تمام اين عصبانيت و تندى با خونسردى رجال انگليسى و با كمال سادگى و وضوح فقط يك كلمه را سه بار تكرار كرد: نفت، نفت، نفت.»
اين همان استدلالى است كه در سراسر جهان مسلمانان و صلح دوستان به همكيشان تندرو خود مى دهند وقتى از آنها مى شنوند كه غرب قصد بركندن اسلام را دارد مصلحت انديشان پاسخ مى دهند كه «نه، نفت، نفت، نفت» و اشاره مى كنند به نامه كلمانسو رجل سياسى معروف و نخست وزير زمان جنگ جهانى اول فرانسه كه به ويلسون رئيس جمهور آمريكا نوشت: «ارزش يك قطره نفت مساوى با ارزش يك قطره خون است.» لرد كرزن وزير خارجه نامى بريتانيا نيز در پايان جنگ جهانى اول گفته است متفقين به پيروزى نائل نيامدند مگر به واسطه نفت «وينستون چرچيل «سال ها پيش از آن كه قهرمان جنگ جهانى دوم شود، و باز سال ها پيش از آن كه در آخرين دور نخست وزيرى خود در مقابل دكتر مصدق بايستد و مسبب كودتاى بيست و هشت مرداد شود، وقتى به عنوان وزير در مجلس عوام انگلستان با مخالفت ها روبه رو شد، يك برگ در جيب خود داشت كه بيرون كشيد. همان كه كنسول بريتانيا در اصفهان تداركش ديده بود. وقتى كه سهام شركت نفت ايران را به بهاى ارزانى براى دولت انگلستان خريد، چرچيل گفت براى حفظ و اداره هندوستان و عظمت امپراتورى فعاليت ها و مراقبت ها شد تا سرانجام سهام شركت نفت ايران به دست آمد و اينك در دست من است.» و كلمانسو در سال ۱۹۱۹ سخن خود را با تفصيل بيشترى باز گفته است «مملكتى كه نفت را در اختيار دارد امپراتورى است. امپراتورى درياها به وسيله مواد سنگين نفتى، امپراتورى آسمان ها با مواد سبك نفتى، و امپراتورى خشكى ها با بنزين و نفت و سرانجام امپراتورى دنياها به وسيله قدرت اقتصادى به دست مى آيد كه بستگى به ماده حياتى دارد كه قيمتى تر و تعيين كننده تر از خود طلا در روى زمين است.»
هر يك از كشورهاى نفت خيز خاورميانه تاريخچه اى چنين دارند، گيرم نفت ليبى موسولينى را به آن كشور كشاند، نفت باكو، روس ها را به خزر رساند، نفت سعودى پاى آمريكايى ها را به منطقه باز كرد، نفت عراق هم ژاك شيراك و هم رامسفلد را به دستبوس صدام برد، حكايتى كه در پايان دهه اول از قرن بيستم در جنگ وردن اتفاق افتاد كه سى هزار كاميون و زره پوش متفقين بر ارتش آلمان كه بدون سوخت مانده بود پيروز شدند و سرنوشت جنگ تغيير كرد، هنوز باقى است.
صدسالى كه از آغاز فوران نفت در جنوب ايران [ شمال خليج فارس] و از مرگ ملكه ويكتوريا گذشته، همين صد سالى كه سه امپراتورى را از صفحه تاريخ پاك كرده است و از كنار گوش هاى ايران دور ساخته، آرى تاريخ اين صد سال را با نفت نوشته اند. اينك در پايان اين سده، رئيس جمهور آمريكا در نطق سالانه خود تاكيد مى كند كه ديگر بايد از اين اعتياد كاست. كسانى در بيان او نه يك تعارف بلكه تغييرى اساسى در اقتصاد و سياست جهانى ديده اند كه حاصلش را بايد ده سال ديگر چشيد. در همين زمان ايران و آمريكا بر سر منبعى ديگر از انرژى [انرژى هسته اى] برابر هم صف آراسته اند. روز شانزده اسفند عنوان بزرگ نشريه آبزرور گزارشى بود كه براى دولت تونى بلر تهيه شده است. انرژى هسته اى خطرناك، گران و بى آينده است بايد به فكرى ديگر بود. اما راست را حسين فاطمى وزير خارجه دولت مصدق خود كه جان خود را بر سر نهضت ملى نفت نهاد، گفت. به گفته «وى تا يك قطره نفت در تن زمين باقى است ما را رها نمى كنند.»
گزارشى مفصل و جامع از تاريخ اقتصادى جهان [از ۱۹۰۶ تا ۲۰۰۶] كه روزنامه ديلى تلگراف آن را منعكس كرده واقعيتى بزرگ را فاش مى كند. در بالاى اين گزارش نمودارى است بر اين اساس كه اگر كسى در صد سال پيش يك دلار آمريكا داشت و آن را در بورس سهامى مى خريد اينك با گذشت صد سال همان يك دلار به يك ميليون تبديل شده بود_ عين همين محاسبه در مورد پوند انگلستان هم هست . البته آن يك دلار در صورتى كه به سپرده بانكى يا اوراق قرضه تبديل مى شد، حدود ده هزار شده بود. اگر به نمودارى كه نشان مى دهد آن يك دلار در چه مقاطعى جهيده اند حكايتى ديگر در دل خود دارد. تا سى سال بعد با وجود يك جنگ جهانى كه رخ داد دلار ده برابر هم نشده بود اما بعد از انفجار معروف بورس آمريكا _ فاجعه اقتصادى ۱۹۲۹- اين اتفاق افتاد. ليك وقتى اين رقم به صد و بيست رسيد كه جنگ جهانى دوم با شكست هيتلر پايان گرفته بود و از آن زمان بالا رفت و رفت تا در آغاز دهه هفتاد با جهش قيمت نفت [از اثر تحريم بعد از جنگ اعراب و اسرائيل] رقم به ده هزار رسيد. با انقلاب ايران به صد و چهل هزار دلار رسيد. به اين ترتيب آن يك دلار تا زمانى كه انفجار بهاى نفت در سال ۱۹۷۳ اتفاق افتاد هنوز در مرز ده هزار بود و از آن پس است كه نمودار اقتصاد صدساله جهانى رو به صعود مى گذارد. در سى سال از سيزده هزار به يك ميليون و آن چه عبرت آموختنى است اين كه همه گام هاى بلند اين راه طولانى با نفت برداشته شده است و چون نمودار بر تحولات بازار انرژى مى نشيند آشكار مى شود كه تنها سال ۸۴ نيست كه سال انرژى و نفت است، تمام صدسالى كه از انقلاب مشروطيت ايران و مرگ ملكه ويكتوريا گذشته است، آغشته به همان ماده اى است كه اينك بيست سال قبل از آن كه به گفته كارشناسان مواد فسيلى، نفت به لايه هايى مى رود كه دسترسى به آن چنان ارزان و آسان نخواهد بود جورج بوش برنامه اى اعلام مى كند تا آمريكا را از اعتياد به نفت چاره كند و از امسال هزارانند كه در آزمايشگاه هاى كوچك و بزرگ در جست و جوى آنند كه انرژى سالم و ارزانى براى انسان پيدا كنند كه بر اساس گزارشى از روى ميز نخست وزير به بيرون درز كرده انرژى هسته اى هم آن نيست. هم هواداران محيط زيست تمام قد در مقابلش ايستاده اند، هم ارزان نيست و هم خطرناك است. اما هنوز كسى را پاسخى به اين سئوال نيست كه چيست آن كه قرار است در قرن هاى آينده

بشر را بى نفت گرما دهد و به ساخته هايش نيرو بخشد.
عبدل البارى روزنامه نگار كه سى سالى است در لندن زندگى مى كند و به همين اعتبار انگليسى خوانده مى شود، همين روزها كتابش را منتشر كرده است. كتابى با عنوان «تاريخ مخفى القاعده»، چرا كه نه او تنها و تنها روزنامه نگار غربى است كه تاكنون موفق شده است به داخل نهانگاه بن لادن راه يابد و سه روزى را با او بگذراند. ديدار آنها قبل از يازده سپتامبر بود اما خودش مى نويسد گمان نمى رود اسامه تغييرى در زندگى خود داده باشد.
به گزارش عبدل البارى بن لادن كه لحظه اى كلاشينكف را از خود دور نمى كرد، با شلوار گشاد كه روى آن پيراهن بلندى هم انداخته است، غذاى مورد علاقه اش نانى است كه همان جا در تنور هيزمى پخته مى شود و كاسه اى ماست و كاسه اى كته ، شام هم نمى خورد و هر دو روز هم تكه اى گوشت بز كه در روغن دانه كتان روى اجاق هيزمى كباب مى شود غذاى اوست. غذايى كه روزنامه نگار انگليسى را بيمار مى كند و به نوشته خودش در روز دوم ساعت ها نشسته پاى درخت با به هم خوردگى مزاج. در زمانى كه عبدل با بن لادن ديدار كرده در غارش [لانه عقاب] انواع كامپيوتر ها و آنتن هايى كه وى را به اينترنت مرتبط مى كرد وجود داشت كه حالا به جهت جلوگيرى از تعقيب ماهواره ها همه اينها _ و حتى ساعت مچى هم - از غار دور شده است. با اين تصوير كسى كه به روايتى نهصد ميليارد دلار به جهان صنعتى صدمه زده است، خود مصرف كننده انرژى نيست. اما چگونه مى گفت نيست در حالى كه همه درآمد خاندان بن لادن كه به او امكان بزرگ ترين عمليات تروريستى تاريخ را داد به طفيل نفتى به دست مى آيد كه از چاه هاى نفت حجاز مايه مى گيرد. اما او خود همان قدر نفت و گاز مصرف مى كند كه آوارگان بيافرا و دارفور. چنين تصويرى اما يگانه است، چنان كه بن لادن خودش و حكايتش. بقيه جهانيان چنان كه جورج بوش گفت معتاد نفت و گازند. اعتيادى كه در همين سال رئيس جمهور آمريكا اعلام داشت كه برنامه اى تنظيم كرده كه طى ده سال اين اعتياد ترك شود. يك استاد ايرانى مركز پژوهش هاى انرژى دانشگاه جورج تاون در ابتداى كتابى [سال هاى نفت] كه امسال منتشر كرد، موضوع را ساده كرده است تا فراتر نگريسته شود. به نوشته وى اول قرن بيستم چنان كه كاخ هاى سلطنتى با شكوه اروپايى هم گواهند كسى از مردم زمين هر روز به حمام نمى رفت. امروز يك بيستم از مردم جهان هر روز براى استحمام آب گرم مى خواهند. نيم ميليارد وسيله نقليه زمينى، ريل، هوايى و دريايى در حركتند كه هفتاد درصد آنها با انرژى فسيلى در گردشند. مصرف انرژى چنان است كه زمين را گرم كرده است و شهرهاى بزرگ را آلودگى هوا بخشيده و جمعيتى كه از اول قرن پنج برابر شده صد و چهارده برابر انرژى مى سوزاند. استخراج، حمل و نقل، تجارت و مصرف اين ميزان انرژى بزرگ ترين پول در گردش جهان را مى سازد كه بانك ها و بيمه ها و دولت ها [از طريق فروش و يا ماليات مصرف انرژى] با آن سرپايند. اينك نود درصد خانه هايى كه ساخته مى شود حمام و وسايل گرم كننده اى دارد كه آنها را محتاج و معتاد انرژى قرار مى دهد. به اين روايت به جز هوا و آب، سوخت تنها عامل ديگرى لازمه حيات بشرى است و اين مشخصه بشر قرن بيستم است كه ديگر تصور يك ثانيه زندگى شهرنشينى اش بدون انرژى غيرممكن است و هنوز نيمى از الكتريسته اش را هم از سوخت مواد فسيلى مى گيرد. به زبان ديگر آسيا و بخشى از آمريكاى لاتين را نفت از سرنوشت تاريخى قبيله اى نجات داد و شهرهاى فوق مدرنش ساخت. از همين جا بود كه انقلاب صنعتى از انحصار اروپا خارج شد و تازه اين حكايت مصرف مسرفانه و مستقيم فرآورده هاى نفتى است و چون حكايت به پتروشيمى مى رسد، آن جا كه قطره اى از نفت و يا گاز تبديل به كالاهاى گران بهاى ديگر مى شود. اينك ديگر صفا و مروه بدون چراغ هاى برقى كه فيلپيس طراحى كرده و در فصل حج شبش را روز مى كند قابل تصور نيست. چنان كه موذنه اى نمانده است كه در آن موذن بى يارى بلندگو و برق دينداران را دعوت به نماز كند و كليساهايى كه مانند كليساى پانتانكو در قلب آفريقا هنوز برق ندارد اندكند و از همين رو بى رونق. بارى اين كه شب زمين ديگر چون شبق روى شسته به قير نيست [ به تصويرى كه فردوسى بيان كرده است] از ماده اى كه از يك قرن پيش بر سر آن ميليون ها جان گذاشته اند. جنگ ها، انقلاب ها و كودتا رخ داده است و هنوز هم حكايت باقى است.
نفت [راى سيستم گردش آب گرم دست كم اگر از بخش آشناى زمين، وطنمان ايران آغاز كنيم كه ابتداى سال خبرسازش مبدع گفت وگوى تمدن ها بود و در پايان سال ماجراسازش كسى كه گفت وگويى ندارد با جهان، سالى كه گذشت آخرين سال از يك قرن پرماجرايش بود. قرنى كه با برخورد كلنگ به رگه اى از نفت در مسجد سليمان آغاز شد و كمى كمتر از يك سال بعدش جنبش قانون [مشروطيت] پديد آمد كه خواهندگانش در سفارت همان كشور پناه گرفتند كه نفت را در جنوبش كشف كرده بود. قرنى چنين چه عجب كه با تظاهرات هر روزه در برابر همان سفارت پايان گيرد. در اين فاصله نفت [منبع اصلى انرژى عالم] در رگ و پى جامعه ايرانى جارى بوده است. هم ماجراى سقاخانه آشيخ هادى و هم دو كودتاى سوم اسفند و بيست و هشت مردادش [ هر دو با دستى از جانب همان كه كلنگش به نفت رسيد] هم ترور نخست وزيرش [رزم آرا، هژير، منصور] به نفت متصل بوده است و هم فراز و فرودهاى بزرگش [ نهضت ملى، اصلاحات معروف به انقلاب شاه و ملت، اصلاحات ارضى، بحرين، سه جزيره، ژاندارمى خليج فارس و در نهايت جنگ هشت ساله با عراق] و سال ۸۴ هم براى ايران سال انرژى شد، منتها انرژى ديگر كه هسته اى باشد. پس عجب نيست كه اگر گفته آيد كه قرنى با نفت گذشت و قرن ديگرى با جدال بر سر انرژى ديگر آغاز مى شود.
برپيشانى بزرگ ترين ماجراى سال كه عراق باشد نوشته: نفت بود كه آمريكا و بريتانيا را به عراق كشاند و هم امسال دوهزار و دويستمين سرباز آمريكايى و صدمين سرباز انگليسى را در اين راه به كشتن داد. طرح خاورميانه بزرگ را تگزاسى ها ده سال پيش بر بنياد گمانه زنى نيازهاى افزاينده به نفت و گاز در جهان تدارك ديدند و چون فرماندارشان [ جورج بوش] را به كاخ سفيد فرستادند، نويسندگان طرح رمزفيلد، چنى، خانم رايس و خليل زاد مامور اجرايش شدند. بر مقدمه آن طرح نوشته بودند به چنين شتابى كه نياز تمدن بشرى به باقى مانده انرژى فسيلى [ نفت و گاز] افزون مى شود، اين منطقه خاورميانه است كه مى تواند فرداى ابرقدرتى ايالات متحده را تهديد كند، برنده آن كه پيشدستى كند، آمريكا، چين يا روسيه.
در حاشيه طرح خاورميانه بزرگ، طرح نقشه راه هم شكل گرفت. چرا كه در اين خاورميانه جديد مناقشه قرن بيستمى اعراب و اسرائيل ديگر مزاحم است. همان كه ضامن امنيت اسرائيلشان شده مى توانست با تجديد آن تنظيم، عرفات [و حالا حماس ] و شارون را وادارد كه بر سر ميز بنشينند و به آوارگى شصت ساله فلسطينى ها پايان دهند. نفت ساروج اتحاد نسبى مسلمانان را كه دفاع از فلسطين باشد دارد در خود حل مى كند. چنانش كه نه مرگ عرفات قهرمان افسانه اى اردوگاه ها و نه زنده به مرگى شارون تندروترين مدافع سرزمين موعود صهيونى لطمه اى به كار نزند. هارون ناتائيل روشنفكر ضدصهيونى يهودى روز شانزده ژانويه نوشت: اروپاى مسيحى، تا پيام لورنس را گرفت كه خبر از نفت در صحارى حجاز مى داد، طلبكاران يهودى خود را كه تازه از اردوگاه هاى نازى خلاص شده بودند، به فلسطين گسيل داد، هفتاد سالش را به همين فتنه گذراند و اينك در هواى قرنى ديگرست و خود از سر صلح طلبى به حل ماجراى ما و مسلمانان آمده است و در اين ميانه تندروان يهود و مسلمان، ضديت از هم را آئين و مرام خود كرده اند. چنان كه آمريكا و انگليس حضور برهنه و نظامى اين باره خود را در شرق مديون يكى از همان تندروها هستند. بن لادن سرى در بنيادگرايى و دمى در خمره نفت دارد.
وقت فروافتادن برج هاى دوقلو همه بيدار شده بودند جز صدام حسين كه وقتى عدى به او خبر را داد با قهقهه اى گفت الحمدالله و نمى دانست كه جان عدى و قصى پسرانش و تاج و تخت خودش هم در همين برج ها درج بود. صدام بى همان بى خبرى بود كه محمدعلى شاه قاجار پنج سال بعد از سرنگونى از تخت، وقت تفرج و تبعيد در بورسا، زمانى كه به خان ملك كارمند محلى سفارت ايران در استانبول گفت به تازگى در نشريه اى فرانسوى گزارشى خوانده و دريافته علت سقوط او فوران نفت در جنوب ايران است. اين نزديك به همان جمله اى است كه صدام حسين در دومين جلسه دادگاه خود بيان كرد وقتى كه خبرنگار ديد و دوربين و نگاهش به اعضاى كادر رهبرى بعث افتاد كه ملتمسانه از رئيس دادگاه مى خواستند به آنها اجازه سرپوش بدهد تا به آئين قبيله اى بين النهرين احترام بگذارند كه مرد را بدون سرپوش نمى پسندد. ناتائيل نوشت: «همين سزاست آنها را كه دورتر ها را نمى بينند و به غيرت و احساساتى منفعت از دست مى نهند، شرقى ها را مى گويم.»
و سرانجام
سالى را كه گذشت انگار ابوالعلا ديده بود. آوتيك ايساكيان، شاعر ارمنى به ساليان پيش در «ترانه اول» آن گاه كه از بغداد مى گفت با نسيم معطر ميخك ها و نخل ها و سرو ها كه آب مى خوردند، امروز را شنيده بود آيا كه از زبان ابوالعلاى مصرى سرود:
دنيا گويى افسانه اى ازلى است
افسون جاودانه افسونگرى.
چه كس اين افسانه باشكوه را بسرايد
با ستارگانش، با هزار معجزه اش
چه كس چنين خستگى ناپذير
افسونى از اين دست را به هزاران گونه واگو كند
چه كس آيا...


بازدید از صفحه اول ارسال به دوستان نسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین عناوین
پرطرفدار ترین عناوین
x