کد خبر: ۶۰۴۳۱۶
تاریخ انتشار : ۱۹ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۰۰
درباره نمایش «استاد نوروز پینه‌دوز» به کارگردانی رحمت امینی
آنچه رحمت امینی از این متن می‌بیند، بر سنگ‌های ناهمگون بنا می‌شود. او به قول منتقدان ادبی، ساختار عناصر نقیضین را مد نظر دارد. به بیانی دیگر، اصول سه گانه ارسطویی (وحدت زمان، مکان، موضوع) را به راحتی کنار می‌گذارد.
آفتاب‌‌نیوز :

امید بی نیاز* - «استاد نوروز»، پینه‌دوزِ روزگار قجری، دو زن دارد. حالا به دنبالِ ازدواج سوم است. این خط کلی داستانِ نمایش جدید رحمت امینی است. متن را احمد کمال الوزاره محمودی در قرن قبل (1298) نوشته و حامد مکملی به بازنویسی اش پرداخته است.

اما آنچه رحمت امینی از این متن می بیند، بر سنگ های ناهمگون بنا می شود. او به قول منتقدان ادبی، ساختار عناصر نقیضین را مد نظر دارد. به بیانی دیگر، اصول سه گانه ارسطویی (وحدت زمان، مکان، موضوع) را به راحتی کنار می گذارد.

کارگردان، به جای اینکه اجرایش را به دوران قجری، یا زمان ما، سنجاق کند، راه سومی را می رود. «زمان» در این راه سوم رها، مه زده، سوررئال، سیال و خالی از تیک تاک عقربه‌هاست. اساساً، کِسوتی که بر قامت کاراکتر محوری (پینه دوز) دوخته می شود، تاریخی یا زمان‌مند است. ولی اجرا به هیچ وجه، پایبند زمان نیست. مثلاً در جایی از کارتخوان استفاده می‌شود؛ شیئی که کالای خاصِ دهه، یا نیم دهه پیش است. این نکته‌ها از نشانه‌گذاری‌های خلاقه نمایش است؛ حتی فراتر از آن باید به هوش کارگردان تبریک گفت!

ملودی های یک نسل قدیمی

«استاد نوروز پینه دوز» وحدت مکانی هم ندارد! نه جغرافیای مورد اشاره‌ای دارد؛ و نه اتمسفری که دالِ بر تعریف آدمها در مکانی واحد است. کارگردان به کمک دکوری متحرک چشم انداز دیداری دکان، خانه، حمام، منزل رمال و... را می‌سازد؛ بی آنکه شهر خیالی با خانه ها و کوی برزنش، گوشه‌ای از ذهن را اشغال کند.

نکته سوم، چنانکه در ورودی بحث آمد، گریز از وحدت موضوع است. داستان از خُرده موتیف های موازی شکل می گیرد. عین پازلی پراکنده که تکه هایش آرام آرام به هم می چسبند، شکلی، سازه ای، ساختمانی، شهری را می سازند. ظاهراً، روساخت داستان، پرداختن به تم مردسالاری است. اما این سوژه هم در روال داستان رنگ می بازد، در تار و پود رویدادها گم می شود. گویی واقعیت اجتماعی و جهانی امروز هم همین را می گوید! انگار به سوی برتری نسبی دنیایی زنانه، پیش می رویم.

دیگر موتیف های محوری، مثال زدنی است! بحث اقتصاد دلالی هست، کلاهبرداری زیرپوستی فرهنگ ما، خودی نشان می دهد؛ و شاید مهمتر از همه، سوژه خرافات با بیانی سرگرم کننده دراماتیزه می شود؛ صحنه هایی که چاشنی طنز و تخیل جاری در اجرا، اوج می گیرد، حتی به «گروتسک» تنه ای می زند.

ملودی های یک نسل قدیمی

رحمت امینی با این نوع نگاه، در جست و جوی بیان اجرایی خاصی است. کار او را به تمام معنا نمی توان در دایره «درام واگنری» توصیف کرد. آنگونه که ریچارد واگنر (رفیق نه چندان شفیق نیچه!) اعتقاد دارد؛ درام را باید در چشمه جادویی موسیقی شست و عظمت شکسپیر و بتهوون را با هم ترکیب کرد.

نه! ولی کارگردان، شیفتگی ویژه ای به موسیقی نشان می دهد. او دو شیوه بیان اجرایی دارد. گاهی بیانش دراماتیک- روایی است. حالا چه با دیالوگ های «پینگ پُنگی» بازیگران صورت بگیرد؛ یا با منولوگ و حدیث نفس قهرمان محوری (استاد نوروز پینه دوز) و رازهای سَرِ پر از ستاره اش باشد!

اما بیان دیگر، موسیقایی است. این نمایش، موسیقی متن ندارد، بلکه بازیگر- موزیسین دارد. او در خیلی جاها، بر ثانیه های نمایش سیطره تام و تمام دارد . گاهی هم به شکل محوری داستان را جلو می برد. تا اینجا، نگرش کاگردانی، همچنان بر مدار خلاقیت است. اما یک قدم جلوتر از این روال، می توان تیغ نقد را به ساختمان نمایش نزدیک کرد؛ هرچند به ظاهر این نقد، اختلاف سلیقه ای ملایم، بین دو روزنامه نگار سال های دور و نزدیک باشد. اولی، کارگردان (دکتر رحمت امینی) که حالا در آخرین صندلی تالار قشقایی به فکر فرو می رود؛ دیگری نگارنده همین سطور که در صندلی شماره یک سالن نشسته است!

ملودی های یک نسل قدیمی

کارگردان از تمام مرزهای تنگاتنگ تضاد و تناقض رد می شود. قطب های مثبت و منفی را کنار می گذارد، می گریزد. اما در یک جا می ایستد. همچنانکه بازیگرِ موزیسینش، پر سوز و گداز می نوازد، او هم به نوستالژی یا خاطره ای شکننده دل می دهد. این بخش کار او جای نقد دارد. «استاد نوروز پینه دوز»، زیر بافتی فکری- اجتماعی و روبافتی از طنز دارد؛ «طنز» در تار و پود نمایش جاری است. اما آن ور ماجرا، موسیقی چه می گوید؟

موسیقی کار خودش را انجام می دهد! در ترانه های زبان انگلیسی‌اش «عاشق-Lover» است؛ آهنگ های فارسی‌اش هم، همین حال و هوا را دارد. انگار سوته دل قهاری است که آوازهای دوران دور را زمزمه می کند. حتی به ترانه‌ای نوستالژیک از دوران دبیرستان نسلی قدیمی نقبی می زند؛ نسل روزهای بی سرانجام، شاید با عشق های سوخته و خاطرات بر باد رفته که حالا در آهی کوتاه خلاصه می شود.

انگار اگر موسیقی قهرمان طنز- داستانی (نوروز خانِ پینه دوز) یا «دیگرانِ طنز» مثل نوعروس و رمال را این قدر رمانتیک نبیند، درام از روی ریل اصلی اش سُر نمی خورد.

ملودی های یک نسل قدیمی

ریل اصلی، به خوبی ریتم نمایش را تنظیم کرده است. عین یک ساعت کوکی خوشخوان که برای نواختن نهایی تنظیم شده است. گویی موسیقی مناسب برای این نمایش نه تم «سوز و گداز» بلکه «طنز» است. موسیقی عاشقانه از بنیاد به قیافه نوروز پینه دوز نمی آید؛ یا دستِ کم، برای عشق سومش چندان رمانتیک نیست!

موزیسین- بازیگر، در جاهایی به شکل سینوسی وظیفه طنز را می پذیرد. اما نسبی است. در حالی که روال نمایش نه تنها درگیر طنز شناور است، بلکه گاهی ساختار کمدی موزیکال را می پذیرد. بازیگران در این بخش ها، شعری آهنگین می خوانند؛ یا با کلام موسیقایی، دیالوگ می گویند.

بنابراین، بخشی از ذهن کارگردان روی ریل اصلی در حرکت است، اما برداشتی حسی، فکرش را به سوی ریل فرعی کناری، می برد.

با این حال، رحمت امینی صحنه های ساخته و پرداخته خوبی دارد. نمونه اش ماجرای رمالی یا فالگیری است؛ جایی که بازی بازیگران از جرقه های سینوسی به رهایی انرژی کامل می رسد. باید به سارا الهیاریی، آیلار نوشهری، رها آرشید، آفرین گفت. بازی های نمایش در مجموع، روندی قابل قبول دارد. مرتضی نجفی بی کم و کاست در نقش تبلور یافته است. رضا دشتکی خوب و سرزنده به چشم می آید و عرفان معصومی از توانایی های فیزیکی اش به خوبی بهره می برد؛ همینطور نوید جهانزاده که از «ریای مینیاتوری ایرانی» در دنیای رفاقت، طراحی درستی دارد؛ همان ریای عجیب و غریبی که در میلی مترهای معنایی میمیک چهره مان ناپیداست. صداقتی «لالایی وار» در صورت، نگاه و تونالیته صدایمان نهفته است؛ همزمان که دشنه ای در ذهنمان برای ضربه نهایی، تیز و تیزتر می شود!

ملودی های یک نسل قدیمی

با همه تفاسیر، ضمن احترام به دیگر استعداد های بازیگری این نمایش (سحر آقاسی، رامین خطیب، هیوا امینی) از بازی یک نفر به سادگی نمی توان گذشت!

خانم «دلارام ترکی» بازیگر نسل نو، مثالِ امیدواری به هنر بازیگری است؛ آنچنانکه نگارنده برای ادامۀ بحث، دچار تردید می شود! طوری که این سطور درباره بازی دلارام ترکی نوشته می شود؛ یا بحثی کلیدی (نقش کیفی) که تم نگارش سالهای آمده و نیامده ام است. بازی ترکی در این نمایش به حضوری حداقلی محدود است؛ شاید به حد و حدود پنج دقیقه (کمتر یا بیشتر) برسد، اما سراسر وجودی نقش پر شده است.

او، نقش کاراکتری کناری (خاله نوعروس داستان) را دارد. شخصیتی واسطه ای است، اما از نقش راکد، پرسوناژی پُرظرفیت ساخته است. این بازیگر از یک نقش خُرد، تحلیلی کلان دارد. دلارام ترکی تنها حدود ده، الی بیست درصد از این شخصیت را با تکنیک می سازد؛ بخش کوچکی از شخصیت خاله که به یک راه رفتن پیروزمندانه- لاابالی محدود می شود. این نکته، بی برو برگرد، تکنیکی است. البته، ابزار صحنه ای (کفش پاشنه بلند) برای بازیگر، وسیله ای کلیدی به شمار می رود.

این شخصیت پردازی، زمانگیر نیست. حرکت فیزیکی، بستر فیزیکی گسترده ای هم ندارد. به پنج، شش متر نمی رسد. شاید دو، الی سه متر! مابقی سازه شخصیتی نقش، با تکینیک پرداخت نمی شود؛ «اندیشه‌ای» است.

ملودی های یک نسل قدیمی

اگر به ابزار اصلی بازیگری برای آفرینش نقش برگردیم، با سه دستمایه اصلی روبه رو می شویم. اول؛ بدنی، فیزیکی یا تکنیکی است. این دستمایه در نقش مورد اشاره ما، رویکردی ده، بیست درصدی دارد. حتی اگر روش پرتوگیری (بازی بی کلام و سکوت) را هم شاخه ای از زبان فیزیک بدانیم، اینجا، چندان سازنده نقش «خاله» نیست.

دستمایه دومِ ساخت نقش، حسی یا روحی- روانی است؛ مؤلفه ای که به شکل گسترده در سیستم استانیسلاوسکی استفاده می شود. اما، نقش خاله کاراکتری چند کلمه ای است؛ حاشیه ای، سایه ای، واسطه ای به شمار می رود. ابزار حسی و عاطفی برای ساخت چنین شخصیتی مناسب نیست. متریال حس و عاطفه، انسانی را می سازند که بتوان با او همذات پنداری داشت. فراتر از این او را در گوشه ای از قلب جای داد. پس قلب، هیچ وقت جای مناسبی برای کاراکتر کناری، نبوده است. از این رو بازیگر، «خاله» را با «فکرش» ساخته است.

اما ابزار سومِ خلق نقش، اندیشه ای یا ذهنی است. راه سوم دشوارترین وسیله برای آفریدن نقش است. خیلی از متدهای «پسا استانیسلاوسکی» خودآگاه، یا ناخودآگاه در همین دایره، زیست هنری داشته اند. اشاره به هنر دلارام ترکی در این گستره تفسیر می شود. ظرافت کار او به «این همانی» اندیشه ای با نقش برمی گردد. کارش اندیشیدن بیشتر در ابعاد نقش است. او انگار با فکری بزرگ به مغز یک آدم کوچولو آمده است. بعد، توسعه فکری در ابعاد نقش رخ می دهد؛ تا جایی که کاراکتر متن، دیگر ظرفیت انرژی بازیگر را ندارد.

بازیگر از «کالبد کلمه ای» نقش بیرون آمده و خودش (ego) آغاز شده است. اینجا، نقش به بدل یا فیک (fake) و بازیگر به اصل، اصالت یا جوهره اورژینال وجودی انسان خودساخته تبدیل می شود. همه این بازی و سازندگی در چهار- پنج دقیقه صورت می گیرد. به همین دلیل کاراکتر چهل، پنجاه کلمه ای خاله، قهرمان داستانی نیست. بلکه بازیگر به سوی قهرمانی خیز برداشته است.

این بحث یک نکته کلیدی دارد؛ اینکه نه «اگر جادویی استانیسلاوسکی» که یک «اگر جادویی فردی» در ذهن بازیگری خلاق مثل دلارام ترکی جرقه می زند. شاید همین «اگر» و کمی فضای بهتر از او بازیگری «صاحب آینده» در تئاتر و سینمای ایران بسازد.

* نویسنده و منتقد تئاتر و سینما

 

بازدید از صفحه اول ارسال به دوستان نسخه چاپی
عضویت در خبرنامه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربحث ترین عناوین
پرطرفدار ترین عناوین
x