پایگاه خبری آفتاب
۱۸ /خرداد /۱۴۰۵
Monday 08 June 2026
کد خبر:۹۸۶۰
۱۱:۳۹
۱۳۸۴/۰۵/۲۹

در جستجوی رمز و راز يک جنايت

۱۱:۳۹
۱۳۸۴/۰۵/۲۹
به گزارش آفتاب نیوز،  خارا هم، اينک در زمره صدها نفری است که در روزهای اول پس از کودتای آگوستو پينوشه در ١١ سپتامبر ١٩٧٣، به خيل قربانيان و جانباختگان پيوسته‌اند. در ادامه خبر کوتاه روزنامه تنها آمده است که مراسم تدفين خارا در محفل خانوادگی برگزار خواهد شد.
خبر مرگ و تدفين خارا در حالی انتشار می‌يافت که سه روز پيش از آن پيکر او در قطعه زمينی در سانتياگو پيدا شده بود، پيکری که آثار شکنجه و جای اصابت ٤٤ گلوله بر آن ديده می‌شد.

تا بازگشت دمکراسی به شيلی در مارس ١٩٩٠ شبح خارا ، نيمی انسان گونه و نيمی اسطوره وار در خاطره جمعی مردم در جولان بود. تا آن زمان سرودها و ترانه‌های او تنها در کنار آتشی که اين جا و آن جا در کنار سواحل افروخته می‌شد و يا در جمع روشنفکران بر لب‌ها جاری می‌شدند. تصوير خارا را صد البته می‌شد بر تی شيرت‌ها و سنجاق‌های سر سينه و يا در قالب پوستر به وفور ديد، اما به ندرت، نشريه‌ای و يا روزنامه‌ای يادی از او يه ميان می‌آورد، چرا که اينان نيز بسان اغلب شبکه‌های راديويی به کنسرن‌هايی تعلق داشتند که صاحبان آنها از روابطی تنگاتنگ با آمران و کارگزاران حکومت کودتا برخوردار بودند.

پس از سالوادر آلنده، رييس جمهور شيلی که در گرماگرم محاصره کاخش توسط کودتاچيان تيری در سر خود رها کرد و پس از پابلو نرودا ، شاعر نامدار شيلی که اندکی پس از کودتا درد سرطان را ديگر دوام نياورد، ويکتور خارا سومين جانباخته نامدار و بزرگ نيروهای چپ شيلی به شمار می‌رود. در حالی که ماجرای مرگ دو نفر اول کمتر محل ابهام و بحث و جدل است، چگونگی از پادرآمدن خارا اما هنوز در ‌هاله‌ای از ابهام قرار دارد. به راستی ميان آن روزی که خارا برای آخرين بار در جمع اسيران گردآمده در استاديوم ملی شيلی (که بعدها استاديوم خارا نام گرفت) ديده شد تا روزی که پيکر خونين و زخم خورده‌ی او را در گوشه‌ای از سانتياگو پيدا کردند چه بر او رفته بود؟ و فراتر از آن، چرا پس از سه دهه، به رغم ده‌ها شاهد و به رغم دو محاکمه، يکی غيرعلنی و ديگری همچنان جاری، اين سوال پاسخی جامع و بی‌ابهام نيافته است؟

پيچيدگی‌های يک تحقيق 

برای پاسخ به اين سوال من در ابتدای سال ٢٠٠٣ در چهارچوب تدارک مراسمی به مناسبت ٣٠ مين سالگرد سقوط حکومت آلنده رشته تحقيقاتی را برای نشريه شيليايي- آرژانتينی "رولينگ استون" آغاز کردم. هدف من آن بود که قاتلان خارا را شناسايی کنم، شماری از اسيران استاديوم ملی شيلی که جان سالم به در برده‌اند را به پرس و جو بگيرم و عاملان قتل و کشتار‌ها در اين استاديوم را رديابی کنم. برای من بسيار ممکن می‌نمود که مسئولان قتل خارا و بسياری مثل او همچنان ، بی‌آنکه کسی از سابقه آنها خبر داشته باشد زندگی آرام و بی‌دردسری را می‌گذرانند. و کسی چه می‌داند، شايد در سه دهه‌ای که از آن روزهای تلخ و هولناک گذشته است بارها مجرمين و قربانيان با هم روبرو شده و يا از کنار هم گذشته‌اند. جهان کوچک است و شيلی هم دهی است در درون آن. در مواردی قربانيان شکنجه ، شکنجه گران خود را در حال قدم زدن در خيابان و يا تفريح در سواحل و يا به هنگام رقص در يک مراسم عروسی ديده‌اند و يا تصادفا در درون آسانسور رودرروی هم قرار گرفته‌اند.

با اين همه، من می‌دانستم که تحقيقات من شباهت چندانی با تحقيق در مورد ديگر قتل‌های سياسی دوران پينوشه ندارد. خارا يکی از نامدارترين آهنگساران و خوانندگان شيلی بود، دستی در کارگردانی تئاتر داشت و رهبر گروهی از هنرمندان آوانگارد شيلی بود که در اواخر دهه ٦٠ موسيقی شيلی را از بنياد متحول و دگرگون کرد. اين گروه با وارد کردن مضامين سياسی و اجتماعی به آهنگ‌ها و ترانه‌ها تاثير فوق العاده‌ای بر فضای سياسی و اجتماعی آمريکای لاتين برجا گذاشت. گرچه خارا از چهره‌های سرشناش ائتلاف چپی بود که سال ١٩٧٠ سالوادر آلنده را به حکومت رساند، اما او خود پيوندهای اجتماعی گسترده‌اش با مردم را همچنان ادامه داد، فرزند يک خانواده ساده روستايی باقی ماند، در برگزاری سمينارها و جلسات مردمی و هدايت اين مراسم نقشی برجسته ايفا کرد و در مناسبات خانوادگی‌اش نيز سرمشقی از توازن و دلبستگی به نمايش گذاشت. از اين رو نحقيقات ٥ ماهه من در مورد قتل اوهمزمان ابعادی سياسی، هنری و خانوادگی داشت. به ديگر سخن، سی سال پس از فروافتادن خارا من می‌خواستم علل و شرايط قتل او را روشن کنم و در عين حال می‌بايست چهره‌ای از او ارائه دهم که تا حد ممکن واقعی و بی‌پيرايه باشد و در اين راه اسير اسطوره سازی و سياست زدگی نشوم.

در اولين قدم من در صدد برآمدم که آخرين وضعيت پرونده قتل خارا را از وکيل خانواده او سوال کنم. اين وکالت از سال ١٩٩٨ به عهده نلسون کاکوتو بوده است. چيزی که در بدو امر از نظر کاملا ساده و بديهی به نظر می‌رسيد، در عمل بسيار پيچيده و غامض از کار درآمد. کاکوتو وکيل معروفی است و از سال ١٩٩٠ پيگير موارد متعددی از نقض حقوق بشر در دوران حکومت پينوشه بوده است. با اين همه ، دفتر اين وکيل، درهم ريخته و عاری از نظم و ترتيب است. هنوز هم از کامپيوتر در اين دفتر اثری نيست و بر ميزهای آن انبوهی از کاغذ و پرونده بر هم انباشته شده‌اند.

در يک کلام، محل کار کاکوتو به دفتر يک کارآگاه خصوصی دهه ٤٠ قرن پيش بيشتر شبيه است تا دفتر مدرن و مجهز يک وکيل اوايل قرن بيست و يکم. دستی به سر و روی اين دفتر کشيدن و تعويض مبلمان و کمدهای آن هم البته هزينه‌ای می‌طلبد که کاکوتو بايد از وکالت خانواده قربانيان ديکتاتوری پينوشه و يا مردم عادی و کم درآمد کسب کند، اما اين وکالت‌ها را وی مجانی انجام می‌دهد و هيچ موکلی هم طبعا از امتياز ويژه‌ای برخوردار نمی‌شود و نبايد هم انتظار داشته باشد که به طور ويژه و خارج از نوبت به کارش رسيدگی شود. روزنامه‌نگاران هم نزد کاکوتا از امتياز ويژه‌ای برخوردار نيستند و آنها هم برای ملاقات بايد مثل همه نوبت بگيرند و در اتاق انتظار دفتر او منتظر بمانند. از اين رو من برای هر ملاقات و مصاحبه‌ای با او بايد يک نيم روز تمام را اختصاص می‌دادم. در اولين ديدار با کاکوتا که پس از چندين ساعت صبر و انتظار صورت گرفت من می‌بايست ابتدائا اعتماد او را به خود جلب کنم. از اين رهگذر من به تدريج به اسناد و مدارکی دست يافتم. به هنگام مطالعه اين پرونده به اسناد و مدارک ارزشمندی برخوردم که نه تنها به موضوع قتل ويکتور خارا بلکه به طور کلی ، به سيستم ظالمانه و مبتنی بر رعب دوران پينوشه مربوط می‌شدند.

همسری که زندگی‌اش را وقف روشن شدن جنايت کرده است
اولين دادخواست در مورد قتل ويکتور خارا را بيوه رقصنده و انگليسی او ، يوان ترنر، سال ١٩٧٨تسليم نهادهای قضايی کرد. دادگاهی که برای رسيدگی به اين دادخواست تشکيل شد پس از ٤ سال، بی‌نتيجه خاتمه يافت. در جريان اين دادگاه بسياری از کسانی که همراه با خارا دستگير و به استاديوم شيلی انتقال يافته بودند و حالا در تبيعد به سر می‌بردند در همان کشورهای محل تبعيد خود به اظهار شهادت در مورد قتل آوازه خوان نامدار شيلی پرداختند. در آن هنگام اصلا آسان نبود که کسی به توضيحات و شهادت‌هايی در دادگاه بپردازد که اعضای نيروهای مسلح را در معرض اتهام قرار دهد. چنين شاهدانی نگران آن بودند که ادای توضيحات آنها به تعقيب و آزار بستگانشان در درون شيلی منجر شود. کسانی هم که سرانجام بر نگرانی خود فائق می‌آمدند می‌بايست به فرمی حاوی ٤ سوال پاسخ داده و آن را در مراجع معتبر کشور محل اقامت خود مورد تاييد قرار دهند.

به رغم همه اين دشواری‌ها ، بسياری در جريان دادگاه به اظهار شهادت پرداختند. با وجود نقص و قسما ضد و نقيض بودن اين شهادت‌ها، من توانستم تصوير نسبتا کاملی از موقعيت خارا در روزهای پس از ١٢ سپتامبر ١٩٧٣، يعنی در روزهای پس از دستگيری‌اش به دست آورم. در نخستين جلسه دادگاه ، برخی از اسيران جان سالم به در برده استاديوم شيلی از افسر جوان، بلند قد و خوش قيافه‌ای سخن گفتته يودند د که به نام "پرنس" خوانده می‌شده و چهره‌اش بی‌شباهت به اهالی قفقاز نبوده است. هيچکدام از دستگيرشدگان آن دوره نام واقعی اين فرد را نمی‌دانسته اما همه چهره او و شيوه راه رفتن و سخن گفتن او را به ياد می‌آورده‌اند. پرنس در روزهای اول پس از کودتا همچون صحنه گردانی ماهر در برابر ٤٠٠٠ اسيری که در استاديوم شيلی گردآوری شده بودند ظاهر می‌شده و با صدای بلند و شوق و ذوقی وافر از شکنجه‌ها و آزارهايی سخن می‌گفته که وی قادر به اعمال آنها بوده است. برای مثال، "اره هيتلر" شيوه‌ای بوده است که در طی آن با رگباری از گلوله بدن يک زندانی را از وسط دونيم می‌کرده‌اند.

هنگامی که يوان خارا احتمالا سه روز پس از مرگ شوهرش مرده او را تحويل گرفت با جسد تک و پاره شده‌ای روبرو شد که گلوله جای جای آن را سوراخ کرده بود ، خون مردگی از سر تا پای آن مشاهده می‌شد و شکستگی‌های استخوان‌ها آن را به سختی درهم پيچيده بود. يک ماه پس از به خاکسپاری خارا، يوان با دو دختر خود، يعنی مانوئلا و آماندا از شيلی به انگلستان رفت و در آنجا کتابی نوشت به نام "آواز ناتمام/ زندگانی ويکتور خارا". صفحات اين کتاب همچون دادخواستی بود عليه جنايتی که در حق خارا و هزاران نفر ديگر اعمال شده بود. دو دهه پس از انتشار اين کتاب من يوان را در ساختمان تازه تعميرشده بنياد خارا در سانتياگو ملاقات کردم. به رغم گذشت سال‌ها و با وجود آن که او بارها مجبور به توصيف و تعريف رنج خود بوده ، باز هم هنگامی که با من از مردش سخن می‌گفت اشک در چشمانش حدقه زده بود. اين زن ظاهرا کم رو و جسما ضعيف نيمی از عمر خود را ابتدائا در مهاجرت و بعدتر، يعنی از سال‌های آخر ديکتاتوری، در خود شيلی صرف روشن ساختن سرنوشت همسرش کرده است. او در سانتياگو آکادمی رقص تراز بالايی به نام "سنترو اسپيراله" دائر کرد که بعدتر به بنياد "ويکتور خارا" تبديل شد. يوان برايم ماجرايی را تعريف کرد که نشان می‌داد گذشته هنوز هم در اين جا حی و حاضر است: زمانی دختری جوان ، بدقيافه که حرکات و رفتاری دافعه هم داشت به کلاس رقص آمد. ما سريعا متوجه شديم که او بسيار حساس و نازک نارنجی است و فورا اشکش سرازير می‌شود. روزی سرانجام به من اعتماد کرد و نزدم فاش ساخت که پدر بزرگش ، مانوئل کنترراس، رييس "ديا"، سازمان امنيت پينوشه است.

در حالی که يوان زندگی‌اش را وقف روشن کردن سرنوشت شوهرش خارا کرده ، آماندا، تنها دختر مشترک آنها، در جهتی متفاوت به زندگی پرداخته است. او در ميانه دهه هشتاد ، يعنی در هنگامه اوج گيری مقاومت عليه حکومت کودتا به شيلی بازگشت. آماندا اما مقاومت و اعتراض خود را بسيار شخصی و به دور از تاکيد بر نسبت و خويشاوندی خود با ويکتور خارا انجام می‌داد. او برای اعتراض به خيابان می‌رفت، اما هيچگاه نقش و جايگاهی در جنبش مقاومت به عهده نگرفت و هيچگاه در ملاء عام به عنوان دختر شخصيتی معروف حضور پيدا نکرد. او هنوز هم اهل مصاحبه و گفتگو نيست. زمانی هم که من هم تلفنی به او پيشنهاد مصاحبه دادم بلادرنگ با پاسخ منفی او مواجه شدم. من تاکيد کردم که مصاحبه من ، از نوع مصاحبه‌های متعارف نيست و احتمالا بدون هرگونه دستکاری بخشی از يک رپرتاژ بلند در باره زندگی خارا را تشکيل خواهد داد. او فرصت خواست که در اين باره فکر کند. چند هفته بعد برای مصاحبه اعلام آمادگی کرد، بی‌آن که اثری از هيجان و استقبال در حرف و رفتارش هويدا باشد.

ظهرهنگام وقتی که من به خانه آماندا در يک منطقه ساحلی و ماهيگيری رسيدم او مشغول تماشای يک بازی تنيس بود و تازه می‌خواست در آشپزخانه‌اش مشغول پخت و پز شود. پس از استقبالی معمولی و نه چندان گرم، و بعد از معرفی دوست پسر ماهيگيرش، آماندا از من خواست که در گرفتن پوست سيب زمينی و هويج ياری‌اش دهم. ما گرم صحبت شديم و در باره همه چيز صحبت کرديم به جز در مورد مسئله‌ای که من مشخصا به خاطر آن خواهان ملاقات شده بودم. فکر می‌کنم که آماندا با اين شيوه می‌خواست شناخت بيشتری از من به دست آورد. ما، هم غذا خورديم ، هم تلويزيون تماشا کرديم، هم شيشه‌ای شراب نوشيديم و هم راجع به بسياری مسائل بی‌اهميت گپ زديم. و وقتی به موضوع اصلی، يعنی ماجرای قتل خارا رسيديم که ديگر دير شده بود و حوصله‌ای برای پرسش و پاسخ و ضبط اين گفتگو باقی نمانده بود. خود آماندا شروع کرد به گفتن نکاتی در مورد پدرش که بيشتر جنبه شخصی داشت و کمکی به تحقيقات من نمی‌کرد. قرار ملاقات ديگری گذاشتيم و من خداحافظی کردم.

نامی که با مصداق نمی‌خواند 

ملاقات دوم با آماندا در سانتياگو صورت گرفت و آن هم زمانی بود که من ديگر در بازسازی چند و چون قتل خارا به کشف نکات بسياری رسيده بودم. از پرونده دادگاه دومی که برای رسيدگی به اين قتل تشکيل شده بود من توانسته بودم اسامی شاهدانی را استخراج کنم که در ساعات آخر زندگی خارا در کنار او بودند. اين افراد شمارشان از انگشتان دست فراتر نمی‌رفت و اغلب از مهاجرت و تبعيدی طولانی به شيلی بازگشته بودند. تماس با اين افراد دشواری چندانی نداشت؛ آدرس و تلفن همه آنها را می‌شد در دفتر تلفن شهر سانتياگو پيدا کرد. عجيب اين بود که اين شاهدان تا کنون به جز از سوی قاضی مسئول پرونده مورد پرس و جو قرار نگرفته بودند، از اين رو خاطرات و مشاهدات مکتوم و منتشرنشده آنها برای من منبع ذيقمتی از اطلاعات بود. آنها نکات و صحنه‌هايی را بازگو می‌کردند که که قبلا در هيچکدام از اسناد مکتوب مربوط به اظهارات شهود نيامده بود. برای مثال وکيلی به نام بوريس ناويا تعريف می‌کرد که چگونه به اتفاق ديگر زندانيان استاديوم تلاش کرده است که با اره کوچک يک ناخن گير موهای خارا را بتراشد تا ماموران ارتش به شناسايی او موفق نشوند. يک ناشر جان سالم به در برده به نام کارلوس اولئانا از اين حکايت می‌کرد که خارا زير شکنجه متوجه می‌شود که يک زندانی ديگر زير فشارها طاقتش طاق می‌شود و به لو دادن دوستانش رضايت می‌دهد. اوزيل نوفيز، مهندسی که او نيز در استاديوم به اسارت گرفته شده بود نيز، برايم تصويری گويا از فضای شبه جنگی استاديوم تصوير کرد:" من بوی ترس و دهشت را شنيدم هنگامی که يک زندانی از طبقه دوم استاديوم به قصد خودکشی خود را به پايين پرتاب کرد، و وقتی که تلاشش ناکام ماند با سر محکم به ديوار می‌کوبيد تا از شکنجه و بازجويی نظاميان خود را خلاص کند." ناويا ، اولئانا و نوفيز از معدود کسانی بودند که خارا را در آخرين ساعات زندگی‌اش ديده بودند و اولين کسانی هم بودند که توانستند "پرنس" را که کسی جز "ميگوئل کراسنف مارچنکو" نبود شناسايی کنند. کراسنف يک افسر سابق نيروی زمينی است که شرکتش درقتل چندين تن از افراد سياسی از او شخصيتی دهشتناک و تنفرآميز ساخته است. گرچه شکايات متعددی از وی به خاطر اين قتل‌ها اقامه شده ، ليکن تا همين اواخر به ذهن هيچکس نرسيده بود که او ممکن است در قتل خارا هم شريک بوده باشد. البته ضرورتا هم نبايد چنين حدس و گمانی صحيح از کار در می‌آمد.

به گفته کاکوتو "اگر ما بخواهيم مسئولين قتل خارا را شناسايی کنيم بايد به نام مسئولان و آمران اصلی جنايات استاديوم پی ببريم، چرا که در اين محل بدون اجازه افسران عاليرتبه ارتش کسی مجاز به انجام کاری نبوده است." آيا می‌شد از اين حرف کاکوتو نتيجه گرفت که يافتن مسئول اصلی قتل خارا کار چندان دشواری نيست؟ تحقيقات من خلاف اين را نشان می‌داد، چرا که به رغم مشخص شدن نام مسئولين اصلی اکثر اسارتگاه‌ها، در مورد گردانندگان اصلی استاديوم شيلی کماکان نکات گنگ و مبهم بسياری وجود داشت. در واقع، از اواخر سال‌های دهه هفتاد تلاش شده بود که در اين مورد اطلاعات کافی و وافی به دست آيد و پرونده دادگاه اول هم نشان می‌دهد که در اين زمينه نامه نگاری‌ها و مکاتباتی هم صورت گرفته بوده است. اما همه اين تلاش‌ها با سد قوه قضاييه و مجريه‌ای برخورد کرده که رابطه تنگاتنگی با ارتش داشته و قاضيان و دادستان‌ها و وزرای آن تبعا علاقه‌ای به رمز گشايی از جنايات ديکتاتوری که برای او کار می‌کرده‌اند نداشته‌اند. سخن وزير کشور وقت در اوايل سال ١٩٧٨ در اين رابطه نمونه خوبی است:" اطلاعات ذيربطی در اين مورد قابل ارائه نيست... اشخاصی که مسئوليت اين نوع مراکز(اسارتگاه‌ها) را داشته‌اند از وابستگان به نيروی زمينی بوده‌اند، اما هويت آنها مشخص نيست." اين اظهار نظر وزير سابق که اينک سناتور انتصابی حزب راست افراطی "اتحاديه دمکرات‌های مستقل" در مجلس سناست سبب شد که قاضيان پرونده سال ١٩٨٢به دليل عدم شناسايی مقصری خاص ، پرونده قتل خارا را مختومه اعلام کنند. اما از مطالعه پرونده اين دادگاه می‌توان دريافت که برخی اظهارات شهود می‌توانسته دادگاه را به نتيجه بهتری رهنمون شود. برای مثال يکی از افراد اسير در استاديوم در جريان شهادت خود در دادگاه از سرهنگی به نام مانريکوز براوو نام می‌برد که به عقيده او فرمانده اصلی اين اسارتگاه بوده است. هم در آن دادگاه و هم در طول دو دهه بعد کمتر کسی به اين نام توجه کرده بود تا اين که پس از ٢٠ سال پرونده دومی برای اين ماجرا گشوده شد و قاضی جديد از شماری ديگری از اسرای استاديوم نيز نامی مشابه را شنيد. با آگاه شدن از مفاد پرونده دادگاه دوم به نظر می‌رسيد که معما برای من رو به حل شدن است. سزار مانريکوز براوو يکی از معروفترين سرهنگان ارتش شيلی بود و نامش با موارد ديگری از نقض حقوق بشر نيز پيوند خورده بود. ولی همه چيز پيچيده تر از آن بود که در ابتدا به نظر می‌رسيد، چرا که بسياری از جان بدربردگان استاديوم شيلی به هنگام رويارويی با اين سرهنگ قادر به بازشناسی او نبودند و شک داشتند که اين همان فردی است که مسئول استاديوم بوده است. به راستی چگونه ممکن بود که زندانيان نام اين سرهنگ را به ياد بياورند، اما قادر به تشخيص چهره او نباشند؟ از آنجايی که من در اين زمينه به بن بست رسيده بودم توجه‌ام را دوباره به کراسنف (پرنس) معطوف کردم و نتايج تحقيقاتم را سرانجام در سپتامبر سال ٢٠٠٣ در نشريه "رولينگ استون" منتشر کردم.

جهان کوچک است و ديدار هر زمان ممکن 

يک سال پس از انتشار اين تحقيقات، آخرين گره ماجرا نيز تصادفا گشوده شد: سرهنگ سزار مانريکوئز براوو برادر ديگری هم دارد که او هم سرهنگ نيروی زمينی بوده است. وی اما در همان سال‌های اوليه پس از کودتا و پيش از آن کسی نام وی را در پيوند با قتل‌های سياسی به ميان آورد بازنشسته شده است. هيچ قاضی و هيچ وکيلی اصولا اطلاعی نداشته که چنين کسی اصلا وجود خارجی دارد.

سرهنگ ماريو مانريکوئز براوو در تمامی سال‌های پس از بازنشستگی زندگی بی‌سروصدايی را می‌گذراند و از هرگونه تعقيب و بازجويی در امان مانده بود تا اين که سال گذشته تصادفا توسط يکی از شاهدان که تا کنون شهادتی ارائه نکرده بود شناسايی شد. اين شاهد که نلسون آويلا نام دارد و سناتوری از جناح چپ ميانه می‌باشد نيز، از اسرای استاديوم شيلی بوده است. آويلا و مانريکوئز براوو سال گذشته پس از سه دهه تصادفا در يک مراسم عمومی با يکديگر روبرو شدند.

از اواخر سال گذشته پرونده‌ای برای ماريو مانريکوئز براوو گشوده شده است و به اين ترتيب برای اولين بار فرد معينی به خاطر قتل ويکتور خارا مورد محاکمه قرار می‌گيرد. کراسنف مارچنکو هم تا کنون چندين بار در باره قتل خارا مورد بازجويی قرار گرفته است، اما قاضی مربوطه هنوز در باره وی حکمی صادر نکرده است. او اما برای موارد ديگری از قتل و نقض حقوق بشر محکوم به ده سال زندان شده است. به عقيده نلسون کاکوتا، وکيل خانواده خارا، دادگاه خارا وارد مرحله حساسی شده است. واقعيت اين است که انتشار تحقيقات در نشريه رولينگ استون در برانگيختن توجه افکار عمومی به مسئله قتل خارا نقش مهمی ايفا کرده است ، به گونه‌ای که شاهدان متعددی ، و از جمله افسران سابق ارتش، در اين رابطه حاضر به اظهار شهادت شده‌اند. به گفته کاکوتا "مطبوعات کماکان نقش مهمی در رمزگشايی از حوادث و جنايات پس از کودتا بازی می‌کنند، چرا که بسياری از زندانيان آن دوره هنوز هم نمی‌دانند که اصولا دادگاهی برای رسيدگی به قتل ويکتور خارا جريان دارد."

با اين همه دادگاه خيلی کند پيش می‌رود و زمان هم به سرعت در حال سپری شدن است ، به ويژه که در اين روزها قانون جديدی در شيلی در دست بررسی است که بر اساس آن برای رسيدگی به موارد نقض حقوق بشر در دوران پس از کودتا، مهلتی مقرر خواهد شد و پس از اين تاريخ چنين مواردی مشمول مرور زمان اعلام شده و در مورد آنها رسيدگی حقوقی صورت نخواهد گرفت.
گزارش خطا
ارسال پیام
captcha