به گزارش آفتاب نیوز،
آفتاب- میثم قهوه چیان: دکتر غلامرضا ذکیانی استاد دانشگاه، محقق فلسفه اسلامی و منطق و عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی در گفتگو با خبرنگار سرویس اندیشه آفتاب، به پرسش هایی در زمینه چگونگی تاسیس فلسفه اسلامی و جایگاه آن در دنیای معاصر پاسخ دادهاست.
آنچه در پی میآید، بخش نخست این گفتگو است.
- آیا فلسفه اسلامی اصولاً فلسفه است و اگر آری چه خصوصیتهایی دارد و چگونه تاسیس شده است؟ ما باید ببینیم که فلسفه تعریفش چیست آیا قید اسلامی با ذاتیات این تعریف و مقومات این تعریف منافات دارد و آن را از فلسفه بودن در میآورد. ب
اید دید این چیزی که به فلسفه اسلامی معروف شده با آن چیزی که به آن میگویند فلسفه است چه وجوه اختلافی و اشتراکی دارد. بعد مقایسه بکنیم که آیا فلسفه اسلامی کلام است.
من معتقدم فردی مثل فارابی که موسس فلسفه اسلامی است در یک جو خاصی است، جو قرن چهارم هجری، جو خیلی عجیبی است یعنی اندیشمندان مسلمان درباره همه چیز میپرسند و هیچ قید و بندی برای کسی نیست.
از جمله افرادی که در این معرکه پیدا شده است فردی است به نام ابن رواندی، ابن راوندی ابتدا یک معتزلهای است هنگامی که از اعتزال بر میگردد و شیعه میشود شروع میکند به نقد معتزله و بسیار غلیظ هم نقد میکند.
چون هم آدم قوی است و هم با مبانی اعتزال آشنا است بعد از آن معتزله انکار میکنند که این از همان اولش هم آدم درست و حسابی بوده است و میگویند این آدم حرامزاده است و از همان اولش با توطئه آمده و جزء معتزله شده است از این طرف شیعیان هستند که به خود میبالند که همچنین آدم قوی آمده و شیعه شده غافل از اینکه این آدم از تشیع هم باز میگردد و همان بلایی را سر شیعه میآورد که سر معتزله آورد. یعنی شروع میکند به نقد غلیظ تشیع.
شیعیان هم همان تهمتها را به او میزنند تا اینکه این آدم از اسلام نیز برمیگردد و از دین نیز باز میگردد و شروع میکند به نقد غلیظ دین یکی از نقدهای ابن رواندی مربوط میشود به وحی و میگوید مقولهای به نام وحی ممتنع است، امکان ندارد چیزی از عالم مجردات و عالم ماده منتقل شود واصلاً همچنین چیزی را محال میداند خوب این حادثه و این رخداد نشان میدهد که قرن 4 و 5 که قرن شکوفایی است و چقدر از لحاظ فرهنگی دوران آزادی است و دوران بازی است که فردی حرفی را میگفت و دیگران با او به بحث مینشستند.
در آن زمان فردی است به نام فارابی، این جناب فارابی دوره نهضت ترجمه را پشت سر گذاشته است با آثار یونانی آشنا است، با ارسطو آشنا است، با اثولوجیا منسوب به ارسطو که در واقع متعلق به افلوطین است آشنا است آدم بسیار تیزی است، مبانی موسیقی را خوب میشناسد.
او آدم به شدت متدینی است و به دین پایبند است و وحی را هم قبول دارد او به فراخور اطلاعات خودش میخواهد به سوال ابنراوندی پاسخ دهد در پاسخگویی به این سوال که آیا وحی منطقاً ممکن است، تباین عقلانی دارد یا نه. میآید و تالیفی میکند از هر آنچه خوانده است این چیزهایی که خوانده را نام میبرم یکی بحث قوه و فعل، بحث بالفعل شدن قوهها و بحث تکامل و اینکه این تبدیل بالقوهها به بالفعلها محتاج یک نیروی خارج از موجودات است به نام عقل فعال را از ارسطو خوانده است. از افلاطون،مباحثی مثل جمهوریت، سیاست و اینکه حاکمان بایستی حکیم شوند را خوانده است.
از بطلمیوس نظام زمین مرکزی را که عالم و خورشید به دور زمین میچرخد و افلاکی که معروف است را خوانده است. از افلوطین نه به نام افلوطین به نام اثولوجیا ارسطو ماجرای احد، صدور، «الواحد لا یصدرو الا واحد» و صدور نفس و صدور عقل را خوانده است.
مجموع این چیزهایی که میگذارد کنار هم یک طرحی میریزد که در نهایت جواب میدهد به شبه ابنراوندی. همین جواب میشود فلسفه اسلامی و این فرد میشود فیلسوف مسلمان. من خیلی فشرده میگویم که چه می گوید.
او میگوید در این عالم ما احد داریم، خدا داریم و خدا همه صفات و کمالات را در حد سرشار دارد به نحوی که صادر میشود و صدور به احد دست میدهد به محض صدور مشابهترین موجود به احد به وجود میآید و این مشابهترین موجود عقل است تا اینجا بحث صدور است و یک عقل هم نمیتواند باشد به خاطر قائده الواحد منتها از اینجا چون با سیستم فرشتگان در دین آشنا است و میداند در دین خدایی است، فرشتگانی و جبرئیل و میکائیلی هستند، متوسل میشود به نظریه بطلمیوس یعنی وجود افلاک و نفوذ فلکی.
میگوید از احد صدور به وجود میآید، عقل اول صادر میشود عقل اول یک نگاه به خودش میکند خودش را تمام نقص میبیند یک نگاه به احد میکند تمام کمال است. از نگاهش به احد عقل دوم و از نگاهش به خود نفس فلکی صادر میشود و آن هم فلک اول و عین این اتفاق در عقل دوم میافتد عقل دوم یک نگاه به احد میکند ، عقل سوم از آن صادر میشود یک نگاه به خود و ضعف خود میکند نفس فلکی دوم صادر میشود به این ترتیب صدورها از بالا به پائین رخ میدهد تا میرسد به فلک قمر. فلک قمر، فلکی است که دیگر تحتش فلکی نیست که از او صادر شود، لذا بر او عقل عاشق یا عقل فعال سوار است وعقل فعال وظیفهاش خلق و تدبیر عالم تحتالقمر است.
نکتهای اینجا عرض بکنم که تا اینجا بحث صدور است از بالا به پائین، از اینجا به بعد دیگر صدوری نیست بلکه بحث تبدیل قوا از بالقوه به بالفعل است از پائین به بالا. این نکته هنر فارابی است که بحث افلوطین که از بالا به پائین است به ارسطو که از پائین به بالا است با عقل فعال و تحتالقمر به هم وصل میکند.
عالم تحتالقمر عالم عناصر است چهار عنصر آب، خاک و هوا و آتش، با هم ترکیب میشوند. این ترکیبها موجودات بالقوه هستند که بالفعل میشوند. همهی بالفعلها تحت نظر عقل فعال هستند از ترکیب عناصر جمادات ساخته میشود.
از جمادات کاملتر آنهایی هستند که نفس دارند، گیاهان نفس نباتی دارند یعنی تغذیه و رشد می کنند بعد نفس حیوانی و بعد نفس ناطقه. نفس ناطقه همه خصوصیتهای نفس نباتی و نفس حیوانی را دارد.
خودش هم نطق دارد و هم توانایی درک کلیات را دارد، خود نفس ناطقه به سه قسم تقسیم میکند عقل بالقوه، عقل بالفعل و عقل بالمستفاد. عقل بالقوه یعنی اینکه ما میتوانیم معقولات را درک کنیم همین که شروع میکنیم به درک معقولات عقلمان بالفعل میشود و بعد به عقل بالمستفاد میرسیم عقلی که به مرحلهای رسیده که در تحت القمر میتواند به عقل فعال وصل شود هر کس به عقل فعال وصل شود میتواند استفاده از او ببرد لذا به آن میگویند عقل بالمستفاد، که هم فلاسفه در نهایت به آن میرسند و هم انبیاء، آن چیزی که دریافت میکنند فلاسفه کلیات را دریافت میکنند، انبیاء از عقل فعال جزئیات را دریافت میکنند فلاسفه فقط عقلشان وصل میشود اما انبیاء متخیلهاشان هم وصل میشود. فلاسفه فقط کلیات را دریافت میکنند انبیاء جزئیات را هم دریافت میکنند لذا وقتی کتاب فیلسوف باز میکنید نوشته که جوهر، عرض هر علتی معلولی دارد، کتاب نبی را باز میکنید نوشته "انا اعتیناک الکوثر" یعنی موارد جزئی و تخیلی را ذکر کرده است.
بنابراین با این سیستم که در آن هم بطلمیوس است هم ارسطو است و هم افلوطین وجود دارند کاملاً طبیعی است که موجودات بالقوه، بالفعل شوند زیرا هر چیزی که اشتداد دارد هم دارای ضعیفترین حالت است و هم دارای قویترین حالت است.
بنابراین ضعیفترین حالتش میشود انسانهای بسیار ضعیف که اصلاً به فعلیت نرسیده اند و قوی ترین حالت انسان هایی که به بالفعلترین حالت رسیدهاند که فلاسفه هستند که فقط از لحاظ عقلی به عقل فعال متصل میشوند و بعد انبیاء هستند که متخیلهاشان هم وصل میشود و وحی را دریافت میکند، در فیلسوف میشود درک کلیات در نبی میشود درک وحی و اخذ وحی.
بنابراین آقای ابن رواندی! گرفتن وحی از عالم بالا اتفاقاً یکی از طبیعیترین مراحل رشد این عالمی است که ما میشناسیم و هیچ منع عقلی ندارد، این میشود فلسفه. خوب طبعاً این کلیات فلسفه اسلامی است که انگیزه پیدایش آن شبهاتی بود که ابنراوندی مطرح میکرد و فارابی برای پاسخ به آن سوال آمد و چنین طرحی ریخت.
- آیا برای پاسخ فارابی به ابن راوندی را می شود فلسفه اطلاق کرد و با توجه به اینکه الان که نظام بطلمیوس، باطل بودنش معلوم شده آیا با بطلان آن نظام این طرح فارابی خود به خود از بین نمیرود ؟ جواب سوال اول که چرا به این میگوییم فلسفه فارابی این است که وی از مبانی کاملاً عقلی شروع کرد، یعنی از قوه و فعل ارسطو از ماجرای صدور و عقل و نفس افلوطین و اینها را چنان در هم تالیف کرد که به صورت منطقی آمد گفت حالا اتصال بالاترین عقلها به عقل فعال سبب میشود که وحی از آن طرف به این طرف سرازیر شود و در این اتصال و این دریافت صورت پذیرد. اسم این میشود تبیین عقلانی وحی دلیل اینکه به او می گوییم فیلسوف این است که فارابی از مقدمات عقلی خودش به هیچوجه عدول نمیکند یعنی از بحث قوه و فعل بحث ماده و صورت بحث مراتب نفس بحث عقل فعال اصلاً عدول نمیکند.
حالا اگر شما وحی را باز کنید و آیهای یا سورهای باشد که با این مبانی نخواند فارابی حتماً آن را تاویل میکند. چون فارابی به مبانی عقلی پایبند است حال آن که مبانی عقلانی را جوری ریخته که وحی را میتواند تبیین عقلانی کند.
برای فارابی مبانی عقلی مسلم است لذا معاد جسمانی را باید تاویل کند از نظر فارابی و امثال فارابی تجرد از نفس ناطقه به بعد شروع میشود. کسانی که به نفس ناطقه نمیرسند و در حد نفس حیوانیاند و قوای عقلانی آنها بالفعل نمیشود امر مجردی ندارد، لذا با مرگشان نیست میشوند و چیزی باقی نمیماند بنابراین دیوانگان، نوزادان، و بچگان که قبل از بالفعل شدن عقلشان از دنیا میروند جزو باقیماندهها نیستند.
اگر در دین چنین آیهای آمده که اینها محاسبه خواهد شد، باید تاویل شود، پس فارابی میزان تاویلش بسیار بالا است. بعد از گذشت صدها سال از آغاز فلسفه اسلامی می بینیم که در ملاصدرا همین سیستم را میپذیرد منتها دستکاریهایی هم میکند که اسمش هست اصالت وجود، تشکیک وجود وحرکت جوهری تا اینکه میزان تاویلش پایین تر بیاید.
- آیا ملاصدرا را هم همانند فارابی، این را میبینیم که از موازین عقلی عدول نکند چون او از کلام و عرفان و اصطلاحاتشان کمک میگیرد و وارد سیستم فلسفیاش میکند ؟
ملاصدرا مثل فارابی سیستم صدور را قبول دارد، سیستم قوه و فعل را قبول دارد، سیستم عقل فعال را قبول دارد، منتها وقتی میبینید آن سیستمها تاویلیهایشان زیاد است و معاد جسمانی، علم خدا به جزئیات، قدیم بودن عالم نمی توانند توجیه کنند و دینداران و متدینین به عنوان سد بزرگی در برابر این دیدگاه قرار گرفته اند لذا به مبانی عقلی دست میبرد.
او اصالت را به وجود میدهد و اثباتش میکند، تشکیک وجود را اثبات میکند. در حرکت جوهری که به نظر من نقطه محوری ملاصدرا است، جسمانیات حدوث را برای نفس تعریف میکند و اثبات میکند در واقع یک جورهایی عالم دیگر قدیم نیست، عالم هر لحظه دارد خلق میشود چیزی که هر لحظه در حال خلق شدن است اصلاً قدیم بودن برایش طرح نمیشود.
ملاصدرا با حرکت جوهری اثبات می کند که معاد جسمانی است، در مورد علم خدا به جزئیات باز از حرکت جوهری استفاده میکند سعی میکنداثبات کند که خدا علم به جزئیات دارد و این علم به جزئیات هیچ منافاتی با معقول بودن، احد بودن و کلی بودن ندارد.
هر چند خیلی شتابزده عرض کردم با این حساب فکر میکنم که تاریخچه فلسفه اسلامی نشان میدهد که فلسفه اسلامی برای تبیین عقلی وحی شروع شد و هر فیلسوفی میخواست مبانیاش همچنان عقلی باقی بماند اما تاویلش کمتر شود لذا ناچار شد هر فیلسوفی نسبت به فیلسوف قبلی، در مبانی عقلی خودش بیشتر دستکاری بکند تا میزان تاویلاتش کمتر شود اما فلسفه اسلامی، فلسفه است چون به مبانی عقلی پایبند است به خاطر این مبانی در خود وحی تاویل میکند.
- در سیر تاریخی فلسفه ما زکریا رازی را هم میبینیم، کسی که مبانی عقلی خود را دارد و از فلسفه یونان استفاده کرده ولی گویا به نوعی ادامه فلسفه ابنرواندی است،که آن هم در واقع پایبند به یک سری مبانی عقلی است و نظامسازی میکند اما نه برای تبیین وحی؟ زکریای رازی از ابنراوندی متاثر است. لذا بسیاری از شبهاتی که ایشان طرح میکند از همان سنخ است که حالا بعضیها تکذیب کردند که نه همچنین شبهاتی ندارد اما در هر صورت چه ما زکریا رازی را متاثر از ابنراوندی بدانیم و چه ندانیم وجود ابنراوندی کفایت میکند برای اینکه یک موج بسیار قوی برای اثبات عدم وجود تبیین عقلانی برای وحی ایجاد شد و هر کس به فراخور این شبه آمد و جوابی داد و جواب فارابی سبب تولد فلسفه اسلامی شد و این روند را تا کنون طی کرد.