پایگاه خبری آفتاب
۱۸ /خرداد /۱۴۰۵
Monday 08 June 2026
کد خبر:۷۸۳۱
۱۴:۲۷
۱۳۸۴/۰۵/۰۲

مرجان و علي قرباني هوس پدر

۱۴:۲۷
۱۳۸۴/۰۵/۰۲
به گزارش آفتاب نیوز، آفتاب: اواخر آبان ماه 83 پسر7 ساله نحیفی برای تحصیل به یکی از دبستانهای حاشیه جنوب شهر تهران آورده شد. 

در نگاه اول، کودک وضعیت بسیار نابسامانی داشت. علاوه بر لاغری غیرعادی بدن، بسیار کثیف بود. او زنگ‌های تفریح با ولع خاصی به اغذیه همشاگردیها نگاه می‌کرد و این نگاه، آنقدر بچه‌ها را اذیت می‌کرد که به شکایت از او نزد معلم می‌رفتند.

معلم پیشتر از این هم پی برده بود که شاگرد گرسنه‌اش، پنهانی اغذیه سایر همکلاسی‌هایش را برداشته است.

در هفته‌های بعد به شهادت معلم، کودک 7 ساله هر بار با زخم تازه‌ای در بدن به کلاس درس می‌آمد تا این که سوختگی روی دست و صورت پسر بچه که به تازگی بوجود آمده بود، کنجکاوی او را برانگیخت، اما «علی» حاضر نبود، حرفی به معلمش بزند.

کودک دبستانی طی روزهای بعد به مغازه‌های اغذیه فروشی اطراف مدرسه دستبرد زد تا خود را از گرسنگی نجات دهد.

او پس از چندین بار کتک خوردن از سوی صاحبان مغازه‌ها، سرانجام در حالی که اشک می‌ریخت ماجرا را برای معلمش بازگو کرد: «گرسنه‌ام بود ....»

فردای آن روز «علی» با پیراهن خونین به مدرسه آمد و در پاسخ به کنجکاوی معلم گفت: به خاطر خونریزی بینی لباسش آلوده شده است.

او یک هفته تمام با همان لباس چرک و آلوده به خون به مدرسه رفت و آمد کرد تا این که معلم برای در میان گذاشتن مسأله به خانه «علی» رفت و آن جا بود که پی به عمق فاجعه ‌برد:

در اتاقی کوچک، کثیف و تاریک و متعفن از بوی ادرار، روشنای چشمان دخترک 5/3 و پسر 7 ساله از حکایت تلخ یک کودک‌آزاری دیگر، این بار با «شکنجه گرسنگی» توسط زن 27 ساله و پدری سنگدل پرده برداشت.

27 بهمن 83 بود. در اتاقی که بوی تعفن آن مشام را می‌آزرد «مرجان» 5/3 ساله با چشمانی که از ترس تهی شده بود «مامان کبا» را نگاه می‌کرد، او حتی یک لحظه هم چشم از زن برنداشت و زمانی که نامادری از اتاق بیرون رفت «مرجان» با همه‌ وجود بالای یخچال را نگاه کرد . او هیچ چیز نفهمید و نایی هم برای حرف‌زدن نداشت. فقط تکه نان خشکی را که بالای یخچال بود میخواست و این را با نگاهش به مددکار فهماند.

لباسهای کوچک و تابستانی مرجان در فصل سرما بسیار آلوده و کثیف بودند. کودک از شدت گرسنگی و سرما مقابل چشمان من می‌لرزید. جای سوختگی تمام پشت دخترک را گرفته بود، اما او از شدت ترس حرف نمی‌زد و در پاسخ به همه سوالها یک جواب داشت « مامان کبا خوبه، دوسش دارم ».

او به این زودیها حاضر نبود بگوید که نامادریش سگک کمربند را روی بخاری داغ کرده و با آن دستان کوچک برادرش «علی» را هم سوزانده است.

فردای آن روز با فاش شدن فاجعه شکنجه «مرجان» و «علی»، تلاشها ابتدا برای نجات دختر 5/3 ساله شروع شد. اما پدر کودک با مقاومت برای بردن او در توجیه نادیده گرفتن شکنجه‌های کودکانش اظهار کرد : زنم حق دارد، بچه‌ها اذیت می‌کنند؛ «مرجان» خانه را آلوده می‌کند و بوی تعفنش حال ما را بهم می‌زند. «علی» نیز هیچ کمکی نمی‌کند؛ تازه همسرم «زن‌بابا» است؛ از او که نباید توقع داشت با بچه‌های یکی دیگر، مهربان باشد.

او وقتی در برابر سؤالهای خشمگینانه‌ای درباره علت گرسنگی دادن به کودکان مواجه شد، گفت: خانواده ما فقیر است و زمانی که چیزی برای خوردن نباشد، همه‌ ما گرسنه خواهیم ماند.»

اما سلامتی کامل کودک یک ساله نامادری و عدم سوء تغذیه زن و شوهر مدرکی روشن از واقعیتی دیگر بود.

این زن و شوهر شکنجه‌گر با کنار زدن همه صفات انسانی از دو سال پیش با ترک کردن منزل توسط مادر اصلی بچه‌ها، آنها را ساعتها گرسنه در حمام و توالت خانه حبس می‌کردند و نا‌مادری با عملی کردن تهدید خود مبنی بر آنکه از گرسنگی بچه‌ها را می‌کشد دو طفل خردسال را تا پای مرگ برد.

او نمیخواست هیچ مهمانی این کودکان را ببیند. «علی» و «مرجان» حق بازی هم نداشتند و اگر شیطنت می‌کردند شکنجه می‌شدند.

نامادری که زنی بیوه بود و در پی ازدواج با پدر متاهل کودکان و با و جود دیدن وضعیت معیشتی نامناسب آنها، به خانه این مرد کارگر راه یافت، شاهد بود که چگونه همسر اول او به اقتضای شرایط پیش‌آمده از خانه بیرون رفت و در همین فرصت تلاش خود را برای آزار کودکان آغاز کرد.

«مرجان» پس از رهایی از چنگال نامادری سنگدل، چنان ولعی برای خوردن غذا داشت که این ولع صحنه‌های رقت‌باری را ترسیم می‌کرد؛ به گونه‌ای که به هر خوردنی «نان» می‌گفت.

او پس از این همه آزار و از آن جا که اجازه خروج وی از منزل بدون اذن پدر وجود نداشت، بسختی تحت معاینات پزشک قرار گرفت.

پزشک که بسیار تحت تاثیر وضعیت مرجان قرار گرفته بود، در معاینات اولیه اخطار داد: هر ثانیه برای کودک حیاتی است؛ بطوری که از 10 فاکتور سوء تغذیه «مرجان» 8 فاکتور را داراست و اگر سریعا به بیمارستان انتقال نیابد، مرگش حتمی است.

با این اخطار «مرجان»‌ به بیمارستان برده شد. درحالیکه تنها 9 کیلوگرم وزن داشت و پرونده‌اش از سوء تغذیه شدید وی ظرف یک و نیم سال گذشته خبر می‌داد. همچنین بر اساس سونوگرافی انجام شده، گرسنگی شدید منجر به بزرگ شدن کبد این کودک 5/3 ساله شده بود.

پزشکان نیز ضمن معاینه «مرجان» متوجه آثار سوختگی قدیمی بر روی دستان و پشت او با آب جوش شدند. شکستگی قدیمی مچ دست راست این کودک که بدون هیچ درمانی جوش خورده بود، از دیگر آثار کتکهای نامادری بود.

«مرجان» بیش از یک ماه در بیمارستان بستری شد. در این مدت با پیگیری‌های صورت‌گرفته مادر کودکان هم از بی‌سرپرستی و آوارگی نجات یافت و از نا‌مادری 27 ساله به جرم شکنجه‌ کودکانش شکایت کرد.

از «مرجان» پرسیدم دلت برای چه کسی تنگ شده است. با بغض و در حالی که اشک به چشمانش آمده بود، فقط نام «علی» را به زبان آورد.

«علی» برادر کوچک مرجان که تنها 7 بهار از عمرش گذشته است، هنوز اسیر دستان شکنجه‌گر والدین است.

آخر قوانین ما اجازه نمی‌دهند «علی» به این زودیها رها شود.

آخرین باری که «علی » در دادگاه خواهرش با نامادری روبه‌رو شد، از ترس حتی جرات نگاه کردن به او را هم نداشت.

او تنها توانست در لحظه خداحافظی زمانی که پشت دو شکنجه‌گر به او بود، دستش را بالا برده، از پشت شیشه برای خواهرش به نشانه آشنایی و دیداری دوباره دست تکان دهد.
گزارش خطا
ارسال پیام
captcha