آفتابنیوز :
آفتاب: روزی که پشت تریبون مراسم تجلیل از قهرمانان سال 86 اعلام کردید ورزشکاران برتر، المپیکیها و پارالمپیکیها و همچنین خبرنگاران حاضر در سالن را به سفر حج خواهید فرستاد انگار بال درآوردم.
احساس کردم پای دعوتنامهام به سالن حج و زیارت را فرشتگان خدا امضاء کرده بودند نه مسئولان سازمان تربیتبدنی. صدای دستزدنهای پیاپی حاضرین چقدر دلنشین بود که خدا را بابت دعوتشان به خانهاش شکر میکردند. خاطرتان باشد برنامه تجلیل پخش زنده روی آنتن بود و بعد آن خیلیها با من تماس گرفتند و تبریک گفتند. غرور ته صدایم هم در پاسخ به تبریکها جالب بود :«خدا هم مزد خبرنگارها را باید یک طوری بدهد دیگر، حالا اینبار رئیسجمهور وسیله شده است».
دستم مدام بر روی جیب کتم بود که نکند دعوتنامهام را گم کنم چون تنها چیزی که ثابت میکرد من در جلسه حاضر بودهام فقط همین بود. به آخر جلسه که نزدیکتر شدیم دنبال جایی میگشتم که از ما نام و نامخانوادگی و دعوتنامهها و اینطور چیزها بخواهند اما خبری نبود که نبود. به خودم گفتم حتماً سرشان شلوغ بوده و حتما فردا پسفردا خودشان تماس میگیرند اما انگار سفر حج فقط یک وعده شیرین بود.
یادش بخیر بعد مراسم که به همراه سایر میهمانان مشغول صرف شام بودیم همهاش فکر میکردم سر سفره ولیمه خودم نشستهام و حاضرین میهمانانی هستند که برای دیدنم آمدهاند. به حق که رویای فوقالعادهای شیرینی بود.
از آن روز رویایی تا امروز حدود 5 ماهی میگذرد اما من دوست ندارم از این رویا بیرون بیایم. دوست دارم مثل همانروزی که پس از تیتر «فلانی حاجی شد» خیلیها به اول نامم حاجی اضافه کردند خوش بمانم.
حالا میخواهند بگویند «الکی خوش» که بگویند. مثل همین صبحها که از آن روز فاصله منزل تا دفتر را به یاد سعی صفا و مروه هلهله میکنم و ژیلت خبرنگاریام را احرام فرض میکنم.
داداش گوشت را بیار نزدیک تر (خبرنگاری به خنگی تو ندیده ام ) بقیه داخل پرانتز را نخوانند