رامین جهانبگلو: دانشگاه نهادی فلسفی است
به گزارش آفتاب نیوز، 
از اين رو میتوان گفت که دانشگاه و فلسفه پيوندی ديرينه دارند و اين ارتباط هستیشناختی و شايد بهتر است بگوييم پديدارشناختی (به معنای هگلی کلمه) ميان دانشگاه و فلسفه از بدو پيدايش هر دو اين نهادها وجود داشته است.
بنيان گذاران يونانی فلسفه به خوبی میدانستند که فلسفه برای زنده ماندن و بهتر عملکردن محتاج به فضايی فرهنگی و آموزشی است که محل بحث و گفتگو باشد. در آتن قرن پنجم قبل از ميلاد، آگورا (Agora) گستره همگانی بود که در آن فيلسوفان سوفسطايي و سقراط با يکديگر در مورد مباحثی چون حقيقت، زيبايی و عدالت به بحث می نشستند. ولی سقراط و سوفسطاييان فقط در مقام فيلسوف اين بحث و گفتگو را نداشتند، بلکه به خوبی ميدانستند که در مقام شهروندانی آتنی در آگورا فعاليت میکنند. احترام سقراط به قوانين آتنی موجب شد که او نوشيدن جام شوکران را بر فرار از زندان ترجيح دهد و اين موضوع را میتوان به خوبی در مکالمات افلاطون ديد. اکنون زمانيکه آکادمی افلاطون را در نظر میگيريم، متوجه ميشويم که اين مدرسه که در باغهای آکادموس قرار داشت اجتماعی زنده بود، يعنی تنها نهادی بود که در آن افراد علاقهمند به فلسفه میتوانستند بهطور کامل قابليتهای روحی و عقلی و اخلاقی خود را متحقق سازند. نويسنده کتاب پايدهيا مینويسد آکادمی «قدرت لوگوس» بود يعني آنجا که لوگوس به منزلة عقل شکل مييافت و تداوم پيدا ميکرد. او در همان کتاب اضافه ميکند که «مکالمات افلاطون بازتابي از تحقيقات علمي و تعليمات فلسفي آکادمي هستند». پس همانطور که ميبينم، سنت دانشگاهي و سنت فلسفي هيچگاه رقيب يکديگر نبودهاند بلکه همواره يکديگر را تكميل کردهاند. به همين جهت، فلسفه در نهادهايي چون آکادمي، ليسه و در دانشگاههايي چون پادوُوا، بولونيا (Bologna)، سوربون و آکسفورد شکل گرفته است.
اکنون اگر به مفهوم دانشگاه و ريشة لاتيني آن بپردازيم ميبينيم که دانشگاه ترجمه فارسي واژه انگليسي university و کلمه فرانسوي université است که خود مشتق از ريشة لاتيني universitas به معناي وحدت، يگانگي و گستره همگاني است. همچنين دو واژة universalitas به معناي کليت و universalis به معناي جهاني و عالمگير نيز از همين ريشه مشتق ميشوند. زمانيکه ما به رابطه ميان اين سه مفهوم university، universality و universitas توجه ميکنيم، ميبينيم که هدف از ايجاد نهادي تحت عنوان دانشگاه در اروپاي قرون وسطي، پيدايش جامعهاي از محققان است که در جستوجوي دانش کلي جهاني هستند. از آنجا که university در ارتباط مستقيم با واژة universitas است، بنابراين مسئله اصلي رسيدن به وحدتي در کثرت است. بدينگونه، اساتيد و دانشجويان اولين دانشگاههاي اروپا (از جمله بولونيا Bologna که چند سال قبل از سوربون در سال 1190 تأسيس شد) ميکوشيدند تا از طريق آموختن دانشهاي گوناگون به جهانبينياي فلسفي دستيابند. اين جهانبيني فلسفي به معناي جستوجوي ارزشهاي کلي و جهانياي بود که در دورة اول پيدايش دانشگاهها در اروپا وجود داشت. با شکلگيري فکر مدرن اين ارزشهاي کلي نيز به تدريج محتوايي سکولار و علمي يافتند (Scientificum Scholarim) و از محتواي ديني (Sacerdotium Schohrium) کاسته شد. بدينگونه، تاريخ دانشگاه را ميتوان با فرايند تاريخي شناخت در غرب همسان ديد، فرايندي که با روند حقيقتجويي و پيکار براي آزادي همراه بوده است. به عبارت ديگر، دانشگاه هميشه در دورههاي تاريخي گوناگون محور اصلي حرکت پديدارشناختي آگاهي در گستره همگاني بوده است. از اينرو، دانشگاه همواره در مرکز جامعه مدني قرار داشته و در کنار يا در برابر نهاد مدرن دولت، به عنوان يکي از نهادهاي کليدي گستره همگاني عمل کرده است. دانشگاه نه تنها فضاي برخورد عقايد و رويارويي انديشهها بوده، بلکه به پيشرفت عقلانيت و رشد انديشه انتقادي نيز کمک کرده است. بدين عبارت، دانشگاه به منزلة نهادي فلسفي، حوزهاي براي زندگي در حقيقت و براي حقيقت بوده و هست.
زماني که ما از دانشگاه صحبت ميکنيم، اشاره به گستره همگاني داريم که فضاي جمعي فرديتهاي گوناگون است، يعني گستره سوژههاي خودآگاه که با يکديگر در بحث و گفتوگو قرار ميگيرند. بنابراين دانشگاه فضايي «معنوي» است که در آن ذهن از وضعيت طبيعي خود خارج ميشود. به عبارت ديگر، خودآگاه شدن (يعني امري که در دانشگاههاي جهاني براي دانشجويان اتفاق ميافتد) فرايندي معنوي است، نه طبيعي. خودآگاه شدن يعني آگاهي از آزادي فکر يافتن و اين آزادي انديشه قبل از اينکه محتوايي سياسي داشته باشد، داراي ماهيتي پديدارشناختي است. پس دانشگاه فضاي خودآگاهي است يعني حوزة آموزش و تعليميافتگي فرهنگي سوژه. در اينجا من دو کلمه «فرهنگ» و «آموزش» را در قالب هگلي آن به کار ميبرم. هگل از کلمه Bildung استفاده ميکند که همزمان دربرگيرندة دو مفهوم «فرهنگ» و «آموزش» است. Bildung با توان فلسفياي همراه است که در جستوجوي ايجاد فضاي روشنگري در جامعه است، يعني فرايند تجربة آموزشي سوژه از شناخت. شايد بتوان گفت که ضرورت وجود دانشگاه ايجاد اين تجربة آموزشي از شناخت است. در اينجا «تجربه کردن» به معناي «به تحقق رساندن چيزي» است. فرد (استاد يا دانشجو) در دانشگاه بخشي از فرديت خود را به تحقق ميرساند، زيرا او خود هم فاعلي است که ميشناسد و هم به نوعي موضوع شناخت خويش است. «من» دانشگاهي يک «من» شناسنده است، ولي همزمان يک «من» مشاهده شده نيز ميباشد. او سوژهاي است که با شناختن دانشها و علوم گوناگون به مفهوم «خود» دست مييابد، ولي همزمان با مفهوم شناخت نيز آشنا ميشود. شايد از اين نظر بتوان گفت که دانشگاه داراي جوهري پديدارشناختي است، زيرا در دانشگاه موضوع شناخت کليت شناختن است و نه فقط آنچه که به صورت جزيي ميشناسيم. پس به عبارتي جوهر فلسفي داشنگاه ما را در جزييت به کليت عبور ميدهد. اين کليت همان واژة universitas است.
از اينرو، دانشگاه فضايي است ک به بهترين شکل ارتباط ميان ذهني intersubjective را ايجاد ميکند و پرورش ميدهد، زيرا سوژههاي خودآگاه را در بحث و گفتوگو با يکديگر قرار ميدهد. به همين جهت انديشة در مورد داشگاه به معناي تفکر در مورد جوهر و عملکرد گسترة همگاني است. گسترة همگاني بنا به تعريف فضاي عمومي ايجاد و پرورش آراء و عقايد است و دانشگاه محور فرهنگي اين تعليميافتگي است. دانشگاهها همواره يکي از محورهاي کلاسيک زندگي روشنفکري بودهاند، زيرا عملکرد آنها در چارچوب انتقال فرهنگ از نسلي به نسل ديگر صورت گرفته است. همچنين ميتوان اضافه کرد که دانشگاهها فضاهايي هستند که در آنها جغرافياي انديشه طراحي ميشود. روشنفکران دانشگاهي طراحان نقشههاي فکرياي هستند که پارادايمهاي اصلي عقلانيت و مدنيت را در جامعه شکل ميدهند. دانشگاه نه تنها نهادي است که بر مبناي توافق اخلاقي و مدني قرار گرفته، بلکه به مراتب مهمتر از آن، نهادي است که با پرورش قوة داوري شهروندان دانشجو، اخلاق مدني را در جامعه توسعه ميدهد. اين قوة داوري، داوري انتقادي است که داراي جوهري فلسفي است. پس ميتوان نتيجه گرفت که دانشگاه فضاي مدني است که در آن افراد اخلاق شهروندي را ميآموزند و به اين مسئله پي ميبرند که چگونه ميبايستي به تفاوتها احترام گذاشت. اين تفاوتها را دانشجويان ميتوانند در وجود افراد گوناگون و عقايد مختلف و حتي دانشکدههاي متنوع در حوزة دانشگاه ببينند. در اينجا ميتوانيم به واژه uni-versitas باز گرديم و به اين مطالب توجه داشته باشيم که دانشگاه چگونه در معناي اصلياش فضاي کثرتگرايي است. به عبارت ديگر، دانشگاه در ضمن اينکه گسترهاي است که در آن همگان هدفي واحد دارند (يعني آموختن فرهنگ و دانش و از همه مهمتر شرکت در روند اجتماعي شدن) در عين حال فضايي است که به اساتيد و دانشجويان ميآموزد که به شيوههاي گوناگون بيانديشند. از اينرو ميتوان گفت که دانشگاه نهاد ايجاد انديشه است و بدون بسط جوهر فلسفي دانشگاه به منزلة کليتي کثرتگرا، توسعه و گسترش مفهوم گسترة همگاني در جهت پرورش انديشة دموکراسي امري غيرممکن است.
فلسفيدن يعني جستوجو کردن حقيقت؛ حقيقتي که هيچگاه به آن دست نمييابيم، ولي هميشه آن را به منزله افقي آتي در برابر چشمان خود داريم. رفتن به دانشگاه و تدريس يا تحصيل در اين فضاي اجتماعي اعتقاد داشتن به وجود چنين افقي است که همواره ما را از روزمرگي و برخورد بلاواسطه با واقعيت دور ميکند و به درجهاي از خودآگاهي فلسفي ميرساند. بيشک ميتوان به اين افق اميدوار نبود، ولي حتي اگر ما هم اميد خود را از دست داده باشيم، فلسفه از خود نااميد نخواهد شد. تا زماني که انديشة فلسفي، يعني شوق و اشتياق به پرسش کردن وجود دارد، نهادي چون دانشگاه نيز وجود خواهد داشت، زيرا دانشگاه محل ايجاد پرسشهاي انتقادي و انتقال آن به افراد جامعه است. همچنين آنجا که نقد و پرسش هست، جزمگرايي شکست ميخورد، زيرا در صورتي که دانشگاه تبديل به نهادي ايدئولوژيک شود، تمامي جوهر فلسفي خود را از دست ميدهد. از اينرو افول معناي فلسفي دانشگاه به منزلة انحطاط گسترة همگاني و اخلاق مدني است. بايد به اين امر توجه داشت که در تمامي کشورهاي متمدن جهان که امور اجتماع بر مبناي منطق و عقلانيت پيش ميرود، دانشگاه نهاد پيشبرد عقل و توليد نخبگان است. اگر بيعقلي، جهل و لومپنيسم بر اين نهاد چيرگي يابد، اين فقط دانشگاه نيست که از هدف فلسفي خود دور ميشود، بلکه تمامي جامعه است که به طرف دروغ و تباهي و فساد انديشه کشيده ميشود. شايد به همين جهت بتوان گفت که بحران دانشگاه بحران کليت است و اگر همچون هگل قبول داشته باشيم که عنصر اصلي فلسفه مفهوم کليت است، بنابراين بحران دانشگاه قبل از هر چيز بحراني فلسفي است و نه سياسي. به عبارت ديگر، راهحل بحران دانشگاه طرح پرسش فلسفي است و نه نسخهپيچي سياسي و ايدئولوژيک. دانشگاه ميبايستي شايستة انديشه فلسفي باشد يعني ميبايستي فلسفه را به دست آورد و به همين دليل تنها چاره پرسش در مورد جوهر دانشگاه است. مسلم اينکه آکادميسم خشک و بيمحتوا دانشجويان را به عمل انديشيدن و فکر کردن دعوت نميکند. پس طرح پرسش فلسفي در دانشگاه مستلزم ايجاد حرکت در درون جوهر آموزشي و فرهنگي است. منظور اينجا، ايجاد حرکتي هستيشناختي که به کليت جهان بيانديشد و خود را از وضعيت پيرامونياي که در آن زنداني شده خلاصي دهد. همچنين ايجاد حرکتي پديدارشناختي که فرايند تجربه آگاهي از شناخت را جايگزين مدرکپرستي کند. و مهمتر از همه ايجاد حرکتي ذهني که انديشة «جهاني بودن» را در کنار مکانيسيمهاي «جهانيسازي» قرار دهد. زيرا دانشگاه فضايي است که در آن افراد به صورت کلي و جهاني ميانديشند. در غير اين صورت هيچ دانشگاهي قادر نيست که در روند جهانيسازي اقتصاد، سياست و فرهنگ جامعة خود شرکت فعال داشته باشد.
اکنون پرسش اصلي اين است که چگونه ميتوان در چارچوب دانشگاه پرسشهاي فلسفي طرح کرد و مهمتر اينکه چگونه ميتوان از طريق فلسفه در مورد ماهيت دانشگاه به پرسش پرداخت؟ شکي نيست که وظيفه فلسفي، اخلاقي و مدني فلاسفه پرسش کردن است. اين پرسش به صورتي کثرتگرا انجام ميگيرد، زيرا فلسفه زمين حاصلخيز کثرتگرايي است و ويژگي گفتمان فلسفي در اين است که به هيچ گفتمان نهادينه شدهاي تقليل نمييابد. زيرا همواره در جستوجوي حقيقت و کليت است و تمامي گفتمانهاي اجتماعي را به پرسش ميگذارد.
بدينگونه، فلسفه با گفتمانهاي ديگر قابل مقايسه نيست، زيرا گفتماني است که هميشه فراسوي خود ميرود. فلسفه به معناي دگرانديشي است و فيلسوفان دگرانديشان جهان ما هستند.
دگرانديشي به معناي ايجاد حرکت در هستيشناسي موجود است و بيحركتترين فيلسوفان هم حرکت انديشه و منفيت را ميطلبند، زيرا در جستوجوي ايجاد بحران در مفاهيم و معيارها هستند. ايجاد بحران يعني نگاه و بررسي انتقادي به مفاهيم، واژهها، نگرشها و نهادهاي
جاافتاده و دروني شده که بوي کهنگي و فرسودگي ميدهند. همچنين ايجاد بحران يعني
رويارويي با چالشهايي که جهان در جلو پاي فيلسوفان قرار ميدهد. پس ايجاد بحران خود نوعي حل بحران است و فلسفه به دنبال از ميان برداشتن جزمها همراه با حفظ تاريخ انديشه است. فيلسوف توانايي فاصله گرفتن و از دور نگريستن به واقعيت را دارد، زيرا همواره تعهدي فلسفي و اخلاقي به افق حقيقت دارد. شايد به همين دليل فيلسوف فراسوي تمامي ايدئولوژيها و انديشههاي جزمگرا فکر و عمل ميکند. به قول موريس مرلوپونتي، فيلسوف فرانسوي قرن بيستم، «فيلسوف کسي است که بيدار ميشود و سخن ميگويد». بنابراين فلسفه هوشياري و بيداري است که موجب خروج فرد از صغارت خويش ميشود و مانع آن ميشود که تفاوت هستيشناختي ميان حقيقت و دروغ و درستگويي و بيهودهگويي به فراموشي سپرده شود.
اکنون اگر قبول داشته باشيم که هدف فلسفه افسونزدايي و افسانهزدايي در تاريخ است و اگر بپذيريم که دانشگاه بنا به تعريف نهادي فلسفي است، بنابراين ميتوانيم نتيجه بگريم که دانشگاه فضايي است که در آن پژوهش و تحقيق ميبايستي به صورت آزاد صورت بگيرد و بنابراين آنچه که به رسميت شناخته شده از نظر فلسفي به بحث و گفتوگو گذاشته ميشود. در چنين وضعيتي نهاد دانشگاه به ما ميآموزد که چگونه فکر کنيم و چگونه فکر و انديشه خود را با ديگري در ميان بگذاريم و به انديشه ديگري گوش فرادهيم. بدينگونه، نهاد فلسفي دانشگاه ما را در وضعيتي برون موضعي (exotopic) قرار ميدهد که به ما ميآموزد که چگونه در ازاي خفه کردن نداي ديگري بههمراه او به ارزشهاي متقاطعي دست پيدا کنيم. اين عمل مستلزم عبور به سطح ديگري از مسئوليت اجتماعي است که در آن وضعيت ما به معناي واقعي ارزشهاي بنيادي جهانشمول معناي پي ميبريم.
آگاهي از ضرورت اين ارزشهاي کلي و بنيادين آزموني فلسفي است که به پرورش گفتوگوهاي متقاطع اخلاقي و فرهنگي ما کمک ميکند. محور اصلي اين گفتوگو موضوع «مسئوليت» است که از همگي ما فاعلاني اخلاقي ميسازد و ما را موظف ميسازد که در برار ضدانديشه از انديشه و انديشيدن دفاع کنيم. اگر دانشگاه نهادي است که فرد را از صغر خويش خارج ميکند، بنابراين ميتوانيم با کانت هم صدا شويم و بگوييم که ايدة دانشگاه با آرمان «خودمختاري» همراه است.
دانشگاهي که کانت در رسالة خود تحت عنوان نزاع دانشکدهها در سر ميپروراند، دانشگاه عقل است، يعني نهادي که معرف زندگي عقلاني باشد و استفادة عمومي از عقل را ترويج کند. به عبارت ديگر دانشگاهي کانتي نهادي است که درآن عقل قادر است به گونهاي خودمختار شرايط عملکرد خود را براي خود تعيين کند. بدين عبارت، جوهر فلسفي دانشگاه به معناي مشروعيتيابي قانون عقل در چارچوب دانشگاه است. صحبت اصلي کانت در رسالة نزاع دانشکدهها در اين است که دانشکده فلسفه برخلاف دانشکده الهيات (که مفاهيم جزمگرايانة خود را در اختيار داوري دولت قرار ميدهد) فقط جوابگوي به عقل است. به همين جهت از نگاه کانت دانشکده فلسفه ميبايستي به دانشجويان شيوة استفاده از عقل به منظور داوري در مورد امور را آموزش دهد و ترس و جزمانديشي را از دل و روح آنان دور کند. کانت در رسالة ديگري تحت عنوان «جهتيابي در انديشيدن چيست؟» مينويسد: «آزادي انديشه، بدين معناست که عقل تحت سلطة هيچ قانوني نيست جز قانوني که خود به خود تحميل کند». آنچه که عقل فلسفي به ما ميآموزد اين است که پرسش فلسفي در ميراثي شکل گرفته که داراي فرايندي پديدارشناختي بوده است. لذا ماهيت اين فرايند پديدارشناختي آگاهي در فلسفه در كوشش براي به پرسش قرار دادن اين ميراث خلاصه ميشود. در حقيقت، انديشة فلسفي نتيجة ميراث فلسفي است که فيلسوف در مورد آن پرسش ميکند و با انديشة فلسفي ديگري آن را کامل ميسازد.
دانشگاه محل زايش و انتقال انديشههاست و فيلسوفان نگهبانان و پرسشگران اين انديشهها هستند. آنجا که فلسفه حرکت دروني آگاهي در جهت شناخت جهان است، دانشگاه نيز فضاي تجربه آموزشي اين آگاهي است. به عبارت ديگر، دانشگاه فضاي خود اکتشافيافتگي ذهن است که در قالب آن فرد به شکوفايي فرديت خود ميپردازد. اين شکوفايي زماني صورت ميگيرد که فرد خود را به درجهاي از آگاهي فلسفي برساند، يعني درمورد قوة داوري خويش و مفاهيمي پرسش کند که از طريق آنها جهان را توضيح ميدهد.
به قول ويتگنشتاين: «فلسفه پيکاري عليه سحر شدن هوش و عقل ماست». پرسش فلسفي از دانشگاه و در دانشگاه فضاي حقيقتجويي و آزاديخواهياي را ايجاد ميکند که فرد را متوجه داوري مسئولانه خود در مورد جامعه ميکند. بنابراين دانشگاه زماني تبديل به نهادي پويا و زنده ميشود که در روند زندگي انديشه، يعني تحققپذيري کليت جهان، قرار گيرد. تنها بدينگونه است که حرکت دروني شناخت و حرکت بيروني روند آموزشي سوژه با يکديگر همراه و همسان ميشوند. پس ميتوانيم بگوييم که دانشگاه فضاي فعاليت و کوششي آموزشي و فرهنگي است در جهت ترفيع و پشت سرگذاشتن سادهانديشي روزمره. فاصله گرفتن از سادهانديشي روزمره به معناي پرورش قوة داوري، توسعه اخلاقي مدني و بسط پرسش فلسفي در جامعه است. بدينگونه، دانشگاه به ما اين فرصت را نميدهد که بهتر از زمان خود باشيم ولي اين اجازه را به ما ميدهد که به بهترين وجه فرزند زمان خويش باشيم.