کسی آنها را نمیخواست. همسایهها شکایت برده بودند که ذلهشدیم از این همه صدا. حاج علی اما جانش بسته بود به جان چکشها. با آن پشت قوزی و سر طاس و دستهای زمخت، هر روز بار سنگین نگاههای شهر را روی شانهاش میگذاشت و روی چهارپایه چوبی، میکوبید بر جان سرخ مس.
کد خبر: ۴۸۰۳۴۶ تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۱۵